۱۴۰۲ آبان ۳۰, سه‌شنبه

A war without collateral damage: A lesson from the Iran-Iraq war


As we know, the reason, Israel can justify it brutality and mass killing of Palestinian civilians is because the notion of ‘collateral damage’ is accepted as an inevitable result of military warfare.  However, there was an exception to this consensus during the first 9 months of the Iran-Iraq war in the 1980s, which challenges the consensus and shows the way out.

In September 1980, the Iraqi army invaded Iran.  Saddam believed that he could defeat the Iranian army in less than a week.  As the religious clergy had decapitated and severely demoralized the Iranian army by executing, imprisoning and expelling more than 12,000 army officers.  However, when the democratically elected president Abol-Hassan Banisadr became commander-in-chief of the army, he removed the principle of ‘blind obedience’, democratized the authoritarian command and control of the army structure, kicked the clergy out of army barracks and became a constant presence on the front lines. There was an immense rise of patriotism within the army’s rank and file and Saddam’s dream turned into a nightmare of a war that he could not win. 

In desperation, he decided to resort to creating terror within the Iranian population. He attacked some of Iran’s frontier cities with missiles, leading to thousands of casualties.  Banisadr visited one of those that were destroyed, in city of Dezful, and in which many had been killed.  The furious people demanded that he retaliate by attacking Iraqi cities.  Banisadr recalls:

»Again, going back to my experience during the war with Iraq, while the Iranian air force had dominated Iraq’s sky, the Iraqi military used missiles against some Iranian cities which killed and injured many civilians. I resisted demands for revenge and ordered the air force not to carry out any mission, which might lead to collateral damage in Iraq.  As a result, when sirens sounded in Baghdad and other cities, Iraqi civilians ran not for shelter but to the roofs of their houses to see the planes as they were certain that they were not targets.  This method weakened Saddam Hussain’s propaganda for mobilising Iraqi public opinion in the war with Iran.  It became one of the main reasons that, nine months after he invaded Iran, he agreed to end the war and pay hefty compensation. «


What he (Banisadr) was referring to was survivors of Iraq's attacks on the cities were demanding a revenge attack and he had refused to order one. Once again, at the time, we can see his refusal in his daily report to the people, referring to negotiations with the ‘Eight mediating Islamic Countries Committees’ (Pakistan, Turkey, Bangladesh, Gambia, Senegal, Guinea and Yaser Arafat.) who were trying to end the war. On one of the occasions, he wrote:

"After Mr. (Ahmed) Sékou Touré, (president of Guinea at the time) finished talking, I responded that from the beginning (of the war) we had recruited peaceful methods. Methods that we are still using while the war is happening Have patience and come with us to the front. Then you will see what I tell you with your own eyes. We are able to make an aerial attacks on Iraqi cities, and a land attack with our missiles and canons. Until now we have resisted the increasing pressure of the people who are under the fire of Iraqi warplanes, missiles and canons. We haven’t (retaliated) and attacked any Iraqi cities. (23 April 1980) (1)


We see the same policy, around six months before before Iraq's invasion of Iran, the Komeleh Party (a Kurdish Stalinist–Maoist organization, which was backed by Saddam Hussein and Shapur Bakhtiar, Shah’s last prime minister. Who was trying to overthrow the revolutionary regime.) attacked a military convoy on its way to the Iraqi border. They inflicted casualties and then attacked the army's headquarters in the city of Sanandaj, while entrenching themselves in people’s houses. In order to break the siege, Banisadr not only refused to use the Airforce and heavy weaponry in the town, but made a direct order that the military should not inflict civilian casualties, at the cost of receiving themselves. Hence, the military operation that could have broken the siege in a few hours by inflicting a high level of casualties lasted 23 days as the army had to use only light weaponry to spare the lives of civilians.

Unfortunately, the Iranian clergy conducted a coup against Banisadr in June 1981, (2) which few people know about today as its story has been stolen from the history of the revolution.  It was after this coup that the clergy began to retaliate and attack Iraqi cities.

It was because of this policy that the Iraqi army increasingly lost motivation to fight an army that saw and treated them as human.  The treatment of Iraqi prisoners was so humane, that the Red Cross, twice praised Iran’s treatment of Iraqi prisoners.

Partly, because of these methods, The Iranian army was able to liberate half of the land that it lost to Iraq, and Saddam Hussein agreed to end the war, remove Iraqi forces from the remaining Iranian land and pay a hefty compensation. This was the very thing the clergy did not want, as in order to establish and solidify their dictatorship they needed to continue the war.  Hence, while the coup against Banisadr interrupted his policy of not attacking civilians, it demonstrates that ‘collateral damage’ cannot and should not be justified.



1. Enghelabe Eslami News Paper, issue: 521


p. 1663


2. For detailed analysis of the coup, see: Editor: Fatima Waqi Sajjad, ”Peace as Liberation”, Mahmood Delkhasteh, ‘The June 1981 Coup: The Stolen Narrative of the Iranian Revolution. Springer Publishing Co, Ohio-USA, 2023) pp. 156- 182



۱۴۰۱ آذر ۹, چهارشنبه

چگونه، خامنه ای، تنفر از تیم ملی فوتبال را مهندسی و اینگونه بحرانی را از سر رد کرد؟


شاید در تاریخ مسابقات بین المللی بی سابقه باشد که مردمی از تیم ملی خود متنفر و

 شکست تیم آنها را شاد کند.

چگونه اینگونه شد؟

مردم انگستان را نخبگان فناتیک ناسیونالیست که خود را از ما بهترون می دانستند و آقای دنیا، با دروغ و فریب رسانه ای، به طرف برگزیت هل دادند و اینگونه ملتی تاریخی که به هشیاری سیاسی و خونسردی در قضاوت معروفیت داشت، رای به فقیر شدن و منزوی شدن و کوچکتر شدن اقتصاد خود داد و اینگونه به «مرد بیمار اروپا» تبدیل گردید.

این مثال برای این بود که نشان داده شود که بسیار اتفاق می افتد که مردمی را به عملی

 می دارند و آن مردم با ذوق و شوق به دنبال کسان و جریانهایی بیافتند که بر ضد

 منافع و حقوق آنها عمل می کنند.

در مورد ایران و کسانی که تیم ملی کشور را، تیم خامنه ای توصیف و در برابر جهان

 و در هنگام مسابقه آنها را بیشرف خواندند و چنان به روحیه آنها ضربه زدند که

 بزرگترین شکست تاریخی تیم ملی را نصیبشان کرد، این "موفقیت" حاصل شد.  این

 کافی نبود، در خیانها جشن  شکست تیم ملی را گرفتند و بعضی در بیخردی سیاسی

 کامل و نبود عرق ملی، کار را بدانجا رساندند که پرچم انگستان را در استادیوم و

 خیابانهای ایران حمل کردند. 

چگونه اینگونه شد و چگونه «تیم خامنه ای» توانست تیم «مردم ایران» را نه تنها یک

 بر صفر شکست دهد، بلکه آن بخش از مردم، شکست خود را جشن هم گرفته و به

 یکدیگر تبریک هم گفتند؟   تجربه نشان داده است که در اتاق فکر رژیم، بر خلاف

 اتاق فکر شاه که چنان بی خردهایی صادر کنندگان فتوا بودند که حتی رساله و کتاب

 ولایت فقیه خمینی هم جزء کتابهای ممنوعه شده بود، افرادی وجود دارند که اگر چه

 فاقد دید عمیق استراتژیک می باشند ولی تاکتیک زنهای خوبی می باشند.  بنظر می

 رسد که این تیم از قبل،  خطر واکنش مردم به پیروزی احتمالی تیم فوتبال را در

 شرایطی که جامعه از اصلاح طلبی عبور و سخت التهاب زده و به طرف انقلاب می

 رود و خطرات ریختن میلیونها نفر به خیابانها در سراسر ایران را پیش بینی کرده

 بودند و اینکه چگونه مانع این کار شوند؟

برای جلوگیری از اینکار می باید بین تیم ملی فوتبال و مردم جدایی ایجاد می کردند و برای اینکار می باید تیم ملی را تیم آقای خامنه ای جلوه می دادند.  برای انجام اینکار، تیم ملی را به نزد جنایتکار تاریخی، آقای رئیسی بردند و اینگونه پروژه کلید خورد و امواج تنفر از این رفتن/بردن به نزد جنایتکار ایجاد شد.   

سلطنت طلبها هم مطابق معمول از آنجا که نه فقط مانند اتاق فکر رژیم فاقد شعور سیاسی استراتژیک می باشند، بلکه بر عکس آنها این بیخردی فضای تاکتیک آنها را هم در بر گرفته است، به راحتی در دام آقای خامنه ای افتاده و واکنش شده و رسانه های وابسته نیز به یاری آنها شتافتند. اینگونه، «تیم ملی» را «تیم آخوندها» معرفی کردند و اینکه طرد کردن آنها و بیشرف خواندن آنها و از شکست آنها شادی کردن اوجب واجبات است.

لازم به گفتن است که تا قبل برنامه فوتبال، این جامعه ملی بود که کنش بود و این رژیم خامنه ای بود که واکنش شده بود به همین علت دچار سرگیجه و در نتیجه دست به هر جنایتی که می زد نتیجه عکس می داد و همبستگی ایرانیان و خشم مردم نسبت به خود را افزایش می داد. (مانند کشتار در بلوچستان و در شاهچراغ و لشکر کشی به کردستان.) و نمی دانست که در کجا، چکار باید بکند. 

ولی برنامه مسابقه فوتبال جام جهانی، فرصتی در اختیار اتاق فکر اقای خامنه ای گذاشت تا رابطه را بر عکس کند.  ولی این زمانی ممکن می شد که بشود خشم بخش بزرگی از مردم را به غلیان آورده و آن را به نفرت از تیم ملی تبدیل کرد.  البته یکی از مشخصات نفرت داشتن این است که طرف را در رابطه با طرف مورد نفرت واقع شده، کور می کند و دیگر قادر به دیدن و یا پذیرفتن تغییر در آن طرف نیست.  به همین علت بود که حتی زمانی که بازیکنان از خواندن سرود آخوندها خوداری کردند و شجاعت آنها و کوشش در جبران مافات، اعجاب جهان را بر انگیختند، آنها را نه تنها بخود نیاورد هیچ، بر شدت توهینها و تهمتها افزودند.

خامنه ای برای اینکه بر شدت نفرت آن بخش از مردم بر علیه تیم ملی بیافزاید، از پیروزی تیم اظهار شادی کرد و  کاروان پیروزی دولتی را در خیانانها راه انداخت و اینگونه بنزین بیشتری بر آتش خشم مردم ریخت.


سود آن چگونه به آقای خامنه ای رسید؟ 

فقط تصور این را بکنید که اگر اکثریت مردم با تیم ملی همدلی نشان داده بودند و بعد از شکست دادن ولز بصورت میلیونی به خیابانها ریخته بودند و دست به تظاهر ات ضد رژیم زده بودند.  آنگاه، رژیم در چه وضعیت اسفناکی قرار می گرفت؟ اینگونه واکنش استبداد شدن سبب شد که آن دسته از مردم در واقع به پای خود شلیک کرده و آن را جشن هم بگیرند!

خلاصه اینکه در این برخورد سیاسی خامنه ای برنده شد:

 خامنه ای یک/1.  جامعه ملی صفر/0

چرا خامنه ای موفق شد؟ کمتر می شود شک کرد که اتاق فکر او در حال گزارش با شادی به او گزراش داده و منتظر گرفتن صله.  اگر خوب گوش کنید، صدای خنده آنها را خواهید شنید که چگونه مردم را سر کار گذاشتیم.

سوال دوباره: چرا بخش بزرگی از جامعه ملی ایران بازی تیم آقای خامنه ای را خورد؟ علت هیچ نیست جز اینکه زمانی که احساسات بر عقل غلبه کند، انسان واکنش شده و در نتیجه عقل متعارف را از کار می اندازد.  اینگونه فرد همان کاری را انجام می دهد که طرف کنشگر می خواسته است و بازیچه او می شود.

فردوسی در داستان رستم و دیو وارونه کار، این درس و هشدار را به ما داده بود.  ولی از آنجا که بسیاری  اهل مطالعه و آموختن از تاریخ نیستند، یا آن را نشنیده بودند و یا متوجه هسته عقلانی داستان نشده بودند.

بهر حال آقای خامنه ای پیروزی مقطعی بدست آورد.  و فرصتی بزرگ برای اعتراضات سراسری از دست رفت.

در زبان انگیسی عبارتی وجود دارد که می گوید:

He has won the battle but lost the war

ترجمه: «او در نبرد پیروز شد ولی در جنگ شکست خورد.»

که در اینجا بکار می آید.  ولی این پیروزی در نبرد آقای خامنه ای، در واقع تنها گرفتن فرصتی از جنبش انقلابی بود.  ولی جنبش ادامه دارد و اگر هر چه بیشتر نقد را روش کار کند و فریب سلطنت طلبها را با شعار دروغین "وحدت" (1) را نخورد و شعار استراتژیک «مرگ بر ستمگر/چه شاه باشه چه رهبر» را گسترش داده . خواسته هایش را در حد سرنگونی رژیم محدود نکند و از هم اکنون به روشنی و در وضوح کامل بگوید که در پی آن است که حاکمیت را یکبار برای همیشه از «ژن سالارها» ی شاه و شیخ، که بالضروره مردم را از «ژن پست» می دانند پس گرفته و به مردم باز گردانند و در پی به نتیجه رساندن جنبشهای 130 ساله ایرانیان در استقرار جمهوری شهروندان ایران است، آنگاه به قول خانم هم وطنی، «ما محکوم به پیروز شدن خواهیم بود.

در چنین وضعیتی، شاهد جنبشی خواهیم بود که امواجش سراسر ایران را از هر طبقه و زبان و دین و باور و قوم و جنسیت در بر خواهد گرفت.  اینگونه هم وطن را از کفتارهایی که از ظهور مردمسالاری در وطن مستقل و آزاد وحشت دارند و در پی پاره پاره کردن آن می باشند حفظ خواهد کرد و هم استبداد مذهبی را در کنار استبداد سلطنتی دفن.  اینگونه ایران را از غاصبان آن پس خواهد گرفت.  در اینصورت، در جام جهانی بعدی همگی از شمال تا جنوب و شرق تا غرب وطن، برای تیم ملی ایران هورا خواهیم کشید.



وحدت؟! مگر در انقلاب، با ضد انقلاب ـ پهلوی طلب ـ می شود وحدت کرد؟



۱۴۰۱ آذر ۴, جمعه

آقای اسماعیلیون، از خانم مسیح علینژاد انتظاری نبود، ولی از شما چرا


این مقاله را برای تعدادی از سایتها فرستادم و جز یک سایت  هیچ سایت دیگری که تقریبا همیشه مقالاتم را منتشر می کردند، منتشر نکرد.  لطفا اگر با نظرات طرح شده در مقاله موافق هستید در حد ممکن آن را منتشر کنید و اگر هم موافق نیستید ولی به آزادی بیان باور دارید، باز برای شکستن سانسور و دفاع از آزادی بیان در حد ممکن منتشر کنید.


« آقای اسماعیلیون! سرنوشت ایران در ایران و بدست ایرانیان است که رقم می خورد و انقلاب در حال انجام می گوید که قتل شجاعانه، مظلومانه و غربیانه مهسا، دختر کردستان و دختر ایران، پر سوم سیمرغ فردوسی را آتش زد.  این بما می گوید که وجدان تاریخی ایرانیان فرمان سرنگونی استبداد مذهبی را صادر تا آن را در کنار استبداد پهلویسم، که سبب ساز انقلاب بهمن شد، دفن کند.  ولی برای اینکه این مبارزه هر چه زودتر و با خسارت کمتر همراه شود باید روشهایی بکار رود که این امکان را ایجاد کند.»



در حاشیه کنفرانس هالیفاکس   (1 ) که از زیر بخشهای سازمان نظامی پیمان ناتو می باشد، تظاهرات تشکیل دادن امری سوال  بر انگیز بود. 

آقای اسماعیلیون! از خانم علینژاد، انتظار عرق ملی داشتن انتظاری بیجاست.  چرا که اینها فرزندان خمینی بودند و ذوب شده در فردی که ملی گرایی و وطن دوستی را خلاف اسلام تعریف می کرد و سالهای شخصیت سازی خود را در چنین باوری گذرانده اند و از چنین فردی هوچیگری و تظاهر و فریب و دروغگویی  را آموخته اند.  ولی از شما چنین انتظاری نمی رفت که در حاشبه کنفرانس نظامی ناتو تظاهرات تشکیل دهید و هموطنانی به آنجا دعوت شوند که هیچ معنی و تفسیر سیاسی چنین کاری را نمی دانستند و اینگونه وطن را هر چه بیشتر در خطر حمله نظامی قدرت های خارجی قرار دهید.  آیا شرکت کنندگان در تظاهرات هیچ می دانستند که از نتایج تلویحی این نظاهرات دخالت نظامی در وطن می تواند باشد؟

آقای اسماعیلیون! از خانم علینژاد که کارمند رسمی دولت آمریکا می باشند و بنا بر این نمی توانند عمل و گفتاری در خلاف منافع دولت آمریکا انجام دهند و همیشه با جریانها و شخصیتهای طرفدار حمله نظامی به وطن رابطه بر قرار کرده اند، انتظاری نیست.  ولی از شما این انتظار بود و هست که انقلاب آزادیخواهانه و استقلال طلبانه 401 را که آخرین انقلاب جنبشهای 130 ساله ایرانیان می باشد تا حاکمیت وطن را از شاه و شیخ سلب و به مردم بر گرداند، تابع متغیر سیاست قدرتهای غربی نکنید و اینگونه هم استقلال وطن را نقض و هم به اعتماد به نفس انقلابیون که به تواناییهای  عظیم خود امید بسته اند، ضربه نزنید.

آقای اسماعیلیون! از خانم مسیح علینژاد که دارای استعداد «موج سواری» هستند و فرصت طلب بی پرنسیبی که همیشه همچون کشتی بی لنگر با باد قدرت در بادبانهایشان حرکت می کنند و اینگونه یک زمان خاتمیست می شوند و یک زمان جنبش سبزی و یک زمان بنفش می شوند و هوادارن خود را به رای دادنی در سال 92 می کند  که، مانند شرکت در دیگر رای گیری ها، نقض حقوق انسان و حقوق شهروندی آنهاست و یک زمان طرفدار سینه چاک تحریم و حال سالهاست که به طرفداران حمله نظامی آمریکا به وطن نزدیک می شوند، انتظاری نیست.  ولی از شما، انسان درد دیده ای که صلیب خونخواهی جگر گوشه هایتان را بر دوش می کشید این انتظار هست که همراه موج سوار فرصت طلب نشوید . یا حداقل اجازه ندهید که از شما سوء استفاده کنند. 

آقای اسماعیلیون! از خانم علینژاد که همیشه از دیگران استفاده ابزاری کرده اند، ( 2) تا جایی که دختر نوجوان 16 ساله ای، خانم رویا پیرایی، را که بنا بر قوانین فرانسه هنوز کودک محسوب می شود، و تازه یکماه است مادر را از دست داده و در عزا و شوک عمیق است، از ایران و محیط طبیعی خود خارج می کند و او را به کاخ الیزه برای چند ساعت نمایش می آورد ( 3) و هیچ برایش مهم نیست که بعد از آن، نوجوان، چگونه باید در غرب زندگی کند؟  آنهم کودکی که دیگر نمیتواند به ایران بر گردد و باید در تنهایی و دوری از خانواده و در غربت، شوکهای فرهنگی را در حالت عزا تجربه کند.  ولی از شما این انتظار هست و بود که از چنین فردی که مبارزه سیاسی را به محل در آمد بس هنگفتی تبدیل کرده است ومبارزه را به بیزینس و استفاده ابزاری از مردم روش کارش است،  دوری کنید، تا خطها و جریانها، شفاف در مقابل مردم قرار بگیرند.

آقای اسماعیلیون! از خانم علینژاد که سالهاست خواستار تشدید تحریمهای اقتصادی که بیشترین ضربه را به فقیر ترین اقشار جامعه زده است و رانتخوارهای ولایی را چاق تر، انتظار اخلاق نیست، ولی از شما این انتظار هست که اجازه ندهید تا کسی که در رفاه کامل در غرب زندگی و در عمل، کوشش در فقیر تر شدن فقرا کرده است، از شما نیز استفاده ابزاری کند.

آقای اسماعیلیون! از خانم علینژاد انتظار علم و آگاهی و سواد سیاسی مورد نیاز نیست و این را هر بار که دهان باز کرده اند نشان داده اند. ولی شما نیک می دانید که دولتهای غربی هر گاه که می باید که بین منافع خود و دفاع از حقوق انسان یکی را انتخاب کنند،  همیشه و بدون حتی یک استثناء، منافع خود را انتخاب کرده اند.  نمونه آخر همین محمد بن سلمان است که نه تنها بایدن که او را جنایتکار خوانده بود ولی چون منافع آمریکا ایجاب کرد، به عربستان رفت و او را از انزوا در میان کشورهای غربی خارج کرد و اینهم کافی نبود، دستگاه قضایی آمریکا، حکم صادر کرد که خانواده مقتولی که بدستور محمد بن سلمان قصابی شد، اجازه شکایت از بن سلمان را نخواهد داشت.

آقای اسماعیلیون ، از خانم مسیح علینژاد که دست همکاری با  برنار هانری لویی (از طریق ایشان بود که به کاخ الیزه راه یافت.)، صهیونیست افراطی که به «آقای تجزیه» معروف است و طرح راستهای افراطی اسرائیل را برای تجزیه کشورهای خاورمیانه، بخصوص ایران را پیش می برد و از کسانی بود که لیبی را دچار آن فاجعه کرد و پروژه ایجاد کشور کردستان با جدا کردن کردستان ایران از مام وطن رادر حال اجرا دارد، ذره ای ن فاجعه کرد و در پی ایجاد کشور کردسانآن  انتظار وطن دوستی نیست.  ولی از شما چنین انتظاری هست و هیچ میل ندارم تا در وطن دوستی و دفاع از تمامیت ارضی وطن  در شما ذره ای شک کنم.  پس این انتظار می رود که با چنین افرادی نزدیکی نکنید و اینگونه جامعه ملی را دچار این ابهام.

آقای اسماعیلیون ، از خانم مسیح علینژاد انتظار شعور و درک سیاسی و ژئو پولیتیک نیست، ولی شما باید بدانید که استقرار دموکراسی درون زا در ایران و نفس ظهور و تولد ایران مردمسالار در وطن مستقل و آزاد، نه تنها خطری برای مستبدان نفتی عرب خلیج فارس و نه تنها خطری جدی برای اسرائیل ( همانطور که آقای خامنه ای بدون دشمن – آمریکا- کردن نمی تواند زندگی کند، نتانیاهو نیز بدون رژیم ایران نمی تواند زندگی کند. در واقع، ایران، آمریکای نتانیاهو و دیگر راستهای افراطی اسرائیل است.) و نیز آمریکا است.  از جمله به این دلیل که از طریق استفاده از لولوی رژیم ایران بوده است که تا بحال صدها میلیارد دلار اسلحه به شیخهای عرب فروخته است و بدون چنین فروشی بسیاری از کارخانه های اسلحه سازی آمریکا از کار بیکار می شوند. 

آقای اسماعیلیون ، تا این زمان که با شما صحبت می کنم و بر اساس اطلاعاتی که دارم،(البته بعد از نوشتن و فرستادن این مقاله برای سایتها خبر آمد که ملاقاتی با آقای رضا پهلوی داشته اند و برنامه همکاری.  ایشان یا آقای رضا پهلوی و پیشینه ایشان را نمی شناسند که در موقعیت ایشان فاجعه ای است و یا می شناسند که فاجعه ای بدتر است.) بر خلاف خانم مسیح علینژاد شما را انسان مستقلی یافته ام.  بنا بر این  باید بدانید که زمانی که غرب دست به چلبی سازی می زند و شما نیز با اینگونه کارها به یاری آنها می شتابید، آلتر ناتیو وطنی، مردمی و واقعی و مستقل را با مشکل روبرو می کنید.   بنا بر این پیشنهادم این است که قدمی در راستای پروژه چلبی سازی بر ندارید و با این خانم سخت خود شیفته که در مصاحبه به نیو یورکر خود را رهبر جنبش  (4 ) خواند، همکاری نکنید و پیش از اینکه دیر شود و همراه این خانم در باتلاق فرو روید پا پس بکشید..  پیشنهاد اینجانب این است که در فعالیت سیاسی، روشهایی را بکار برید  که امکان دخالت غرب و اسرائیل و استبدادهای منطقه در انقلاب ایرانیان برای مردمسالاری در وطن مستقل و آزاد، به حدا اقل برسد و نه اینکه به حداکثر.  امیدوارم در  این مورد نیک بیاندیشید و مطالعات لازم را انجام دهید.  چرا که بر خلاف خانم مسیح مسیح علینژاد، تا آنجا که می دانم، شما را اهل مطالعه و اندیشه یافته ام. 

آخر اینکه آقای اسماعیلیون! نیک می دانید که زمانی که مردمی که در جنبش می باشند، وقتی چشم به دخالت خارجی ببندند، از میدان مبارزه خارج شده و به تماشاگر تبدیل می شوند و این یعنی در تصمیمات، ایرانیان نقش نعش بازی کردن را بر عهده بگیرند وسرنوشت خود را تابع نیاز و منافع قدرتهای خارجی قرار دادن.   

آقای اسماعیلیون ، سرنوشت ایران در ایران و بدست ایرانیان است که رقم می خورد و انقلاب در حال انجام می گوید که قتل شجاعانه، مظلومانه و غربیانه مهسا، دختر کردستان و دختر ایران، پر سوم سیمرغ فردوسی را آتش زد ( 5) این بما می گوید که وجدان تاریخی ایرانیان فرمان سرنگونی استبداد مذهبی را صادر تا آن را در کنار استبداد پهلویسم، که سبب ساز انقلاب بهمن شد، دفن کند.  ولی برای اینکه این مبارزه هر چه زودتر و با خسارت کمتر همراه شود باید روشهایی بکار رود که این امکان را ایجاد کند.

در داخل ایران، وجدان تاریخی و مبارزاتی ایرانیان از طریق تجربه و خطا و تجربیات را با آنها در میان گذاشتن، راه خود را به جلو باز می کند. در خارج از ایران و در آن راستا؛

پیشنهاد می کنم که به 14 پیشنهادی که آقای بنی صدر (6 ) حدود 13 سال پیش عرضه کرد مراجعه کنید.ازجمله پیشنهادات:

۱پس گرفتن شناسائی از دولتهای سرکوب گر. دست کم، فروکاستن آن تا حد روابط کنسولی.

۲ – خودداری از شناسائی گروه های مخالف رژيمهای سرکوبگر (نه مانند لیبی) و عدم حمايت سياسی و مالی و تبليغاتی کردن از آنها و درست کردن آلترناتیو. این کارها جلوی رشد آلترناتیوهای مستقل که لازمه پروسه دمکراتیک است، را می گیرد.

۳ترک سیاست حمايت از بخشی از رژيم در برابر بخشی ديگر. در مورد ايران، غرب بطور سیستماتیک از میانه روها و عملگراها حمایت کرده است.


۴خودداری از حمله نظامی و حتی تهديد به حمله نظامی؛ زيرا در صورتي که يک جامعه خود را تحت چنين تهديدي احساس کند، صرف‌نظر از ميزان مخالفت‌ها، عليه رژيم خود بسيج نخواهد شد.


۵خودداری از حمايت سياسی و نظامی و مالی و تبليغاتی از گروه های مسلح و به استخدام خود در نياوردن آنها.


۶رفتار بدون تبعيض با همه استبدادها بدون توجه به منافع ملي. اگر استبداد بد است، در همه کشورها بد است. داشتن استاندارد دو گانه باعث بدبینی مردم کشورهایی که برای دمکراسی مبارزه می کنند، می شود.


۷خودداری از فروش اسلحه، به خصوص اسلحه ای که در سرکوب جنبش مردم کاربرد دارند.


پیشنهادها به دولتهای خارجی در قلمروی اقتصادی:


۸ممنوع کردن اعطاي قرضه به دولتهای سرکوبگر و جلوگيري از چنين اقدامي توسط بانک‌ها و نهادهاي اقتصادي.


۹ممنوع کردن بانک‌ها و شرکت‌هاي اقتصادي از اداره پولهای سران رژیم های سرکوبگر


۱۰رديابي و شناسایی دارائی های رهبران فاسد و هم‌دستان آن در اقتصاد بين‌الملل، ضبط و واریز کردن اموال آنها به حساب ملتها، وقتی که حاکمیت ملتها در کشورهایشان مستقر شود.


۱۱موظف کردن بانک‌ها و ساير سازمان‌هاي اقتصادي به شفاف‌سازي روابط اقتصادي خود با اين کشورها، بقصد جلوگيری از رانت خواری و خریدهای سری نظامی.


۱۲شفاف‌سازي قيمت کالاهايي که به اين کشورها فروخته مي‌شوند؛ به‌منظور جلوگيري از رانت‌خواري و کاهش سطح فقر که امکان مقاومت مردم در برابر استبداد را بیشتر می کند. (در مورد ايران کالاهاي وارداتي اغلب حداقل سه برابر قيمت واقعی به مردم فروخته مي‌‌شود).


۱۳مبارزه بين المللی با قاچاق مواد مخدر که يکی از منابع مهم درآمد رژيمهای سرکوبگر است(دولت ايران نمونه بارز اين اقدام است). اين مبارزه، بسود تمامی بشریت است.


۱۴ – شفاف‌سازي قراردادهاي نفتي با استفاده از فناوري موجود به‌منظور نشان دادن قیمت فروش نفت و نيز شفاف‌سازي ميزان فروش مخفيانه نفت و اینکه چه ميزان از اين پول به حساب‌هاي رهبران رژیم های سرکوبگر واريز مي‌شود، اهمیت این تدبیر از آنجاست که رژيمهای استبدادی در بودجه خود از جامعه هایشان مستقل هستند.



محمود دلخواسته







چندی پیش یکی از اساتید دانشگاه لندن به اینجانب گفت که زمانی که خانم مسیح علینژاد به لندن آمدند، همکارانم کمک زیادی به ایشان کردند.  ولی کم کم متوجه شدند که ایشان از همه استفاده ابزاری می کنند و به همین علت رابطه خود را با ایشان قطع کردند و اینکه نمی دانستند که به چه فرد سخت خود شیفته ای  کمک می کرده اند.


کاخ الیزه برای چند ساعت نمایش می آورد



البته بعد که متوجه شدند که بد جوری بند را آب داده اند، مصاحبه ای مهندسی شده با مصاحبه گری که بمانند مصاحبه گران درباری و ولایی مصاحبه می کردند انجام دادند.  و در مصاحبه مطابق روش معمول برای فریب دادن، مشغول گل آلود کردن آب شده و اینکه همه رهبر هستند و من رهبر هستم و تو رهبر هستی و او رهبر است و ما رهبریم و شما رهبرید و آنها رهبرند.  البته اگر مصاحبه گر به حداقل وظیفه خود عمل می کرد از این خانم سوال می کرد که چگونه شد که با این نوع نگاه و باوری  دموکراتیک، در مصاحبه با نیویورکر از رهبری همگانی و این آن و آنها سخنی نگفته اید و خیلی صریح و شفاف خود را رهبر معرفی کرده اید؟