۱۳۹۳ شهریور ۱۷, دوشنبه

مشاهدات من از 17 شهریور و ادامه تجربه انقلاب



تا زمانی که یکی از آشنایانم روزی مرا بکناری کشید و گفت که در مهمانی با یکی از خبرنگاران بی بی سی فارسی صحبتی داشته است و خبرنگار به او گفته است که داستان کشتار 17 شهریور هم از دروغهایی می باشد که طرفداران خمینی در آن زمان ساخته اند و نظر من را در این رابطه خواست، هیچ در فکرم نبود که خاطراتم را از این روز بقلم در بیاورم.  به همین جهت بود که حدود چهار سال پیش همانگونه که در اینجا می بینید خاطرات خود را از این روز منتشر کردم:
از میان کشتار هفده شهریور ۱۳۵۷
http://news.gooya.com/politics/archives/2011/09/127587.php

در این خاطره نویسی به گزارشی که از مشاهدات خود از کشتار در یکی دو روز بعد از حادثه نوشته و به تنها آدرسی که در انگلستان داشتم، آقای هادی خرسندی، پست کرده بودم اشاره کرده بودم.  در نتیجه چند روز بعد ایشان لطف کرده نامه را یافته و برای من فرستادند:

مشاهدات من از
۱۷ شهریور

http://www.rahesabz.net/story/58493/

دو سال بعد نیز آقای مهدی فلاحتی از رادیو آمریکا تماس گرفتند و سوال کردند که آیا مایل هستم که در رابطه با این روز با اقای سرهنگی از گارد جاویدان شرکت کنم که پذیرفتم . مناظره در دو برنامه انجام شد:



شهادت من کشتار میدان ژاله در 17شهریور57 در صفحه آخر

در این مصاحبه به دو نکته مهم دست یافتم.  اول اینکه آقای سرهنگ محترم(می دانم که معمول است که گفته شود جناب سرهنگ، ولی هیچوقت کلمه جناب از دهان من بیرون نیامده است چرا که کلمه را نوعی چاپلوسی می دانم و در ارتش هم که خدمت می کردم، می گفتم آقای سرهنگ!) که در جلسه اول اطلاعاتی را در توجیه کشتار عرضه کرده بودند که هیچ واقعیت نداشت و واکنش شدید من را بر انگیخت، در جلسه دوم به ندای وجدان خود پاسخ دادند و فاش کردند که سرلشکر ( اسمش از خاطرم رفت، در مصاحبه آمده است.) بعد از کشتار خطاب به نظامی ها گفته بودند که مرده ها در ماشین اشغال کشی بیاندازید و ببرید که نشان از نوع نگاه نظام به مخالفان خود داشت یعنی همان نگاهی که رژیم تبهکار به مخالفان خود دارد.  دیگر اینکه از طریق سخنان آقای سرهنگ متوجه شدم که این تیپ نادری گارد شاهنشاهی بود که دست به کشتار زد.  یعنی همان  تیپی بود که پدرم تا زمان باز نشستگی در آن خدمت کرده بود و از کودکی با علاقه و غرور بسیاری از تیپ نام می بردم و بعد از مصاحبه و در هنگام بازگشت بخانه با خودم فکر کردم که اگر این تیپ، برادرم مهدی، و من را به قتل رسانده بود و پدرم می فهمید که این تیپ او بوده است که فرزندانش را به قتل رسانده اند، بر اندوه او بسی می افزود.

امروز نیز باز به یاد این روز، یعنی روزی که شاه با دستور شلیک کردن بروی مخالفان خود که دست به تظاهرات مسالمت آمیز زده بودند کار خود را تمام کرد.  به بیان دیگر، شاه، بیش از هر روز دیگری در این روز بود که رفت.  ولی این رفتن ممکن نمی شد اگر مردم از حق خود کوتاه می آمدند و به چیزی کمتر از حق حاکمیت خود راضی می شدند.  متاسفانه بخشی از نسل جنبش سبز با وجودی که کشتار رژیم با دستور اقای خامنه ای را تجربه کرد از آنجا که بر سر حق خود نایستاد و با گرفتار فریب اصلاح طلبی شدن و فریب نخبه گان اصلاح طلب را خوردن، باز به پای صندوقهای رای رفت و با رای خود باز به آمر کشتار مشروعیت بخشید و اینگونه برای او امکان دستورهای بعدی برای کشتار را فراهم کرد.  آیا از این اشتباه خود درس می گیرد؟ بسیار امیدوارم.

در آخر باید بگویم که بعد از مصاحبه آخر و زمانی که آقای فلاحتی سوال کردند که چرا در صبح 17 شهریور با وجود علم به حکومت نظامی از خانه بیرون رفتم و در پاسخ گفتم که بعنوان فرزند یک مصدقی می دانستم که آنروز روز ایستادن است و اگر آن روز نایستیم کار تمام شده است، بعد از پایان مصاحبه از نگفتن یک جمله و سخن را تمام نکردن با ان جمله، غبطه خوردم.  آن جمله پایانی که باید بکار می بردم این بود: <انقلاب ادامه دارد>

نسل جوان نیاز دارد بداند که انقلاب نه یک حادثه که یک پروسه است.  انقلاب تجربه ای می باشد که جامعه در رابطه با استقلال، آزادی و عدالت به آن دست می زند و البته این پروسه بالا و پایین و جزر و مد دارد.  اگر جامعه زمانی که  موج انقلاب گرفتار صخره استبدادی دیگری می شود بجای پشیمانی و خود را در تله بد(استبداد سلطنتی) و بدتر(استبداد دینی) انداختن به نقد حرکت خود بنشیند و از طریق نقد، اشتباهاتی را که باعث باز سازی استبداد شده اند را به تجربه تبدیل و از این طریق کار را ادامه دهد، اینگونه مستقل و آزاد و مردم سالار و در نتیجه استقرار جمهوری شهروندان را محتوم خواهد کرد و در غیر اینصورت خود را محکوم به تکرار به یک سلسله جنبشهای ابتر و عوارض ناشی از آن که همان پشیمانی و افسردگی و از دست دادن اعتماد بنفس است محکوم خواهد کرد.  جریان مصدقی استقلال و آزادی برای رسیدن به این اهداف بدون ذره ای ضعف و اهمال در طول این سالها ایستاده است و منتظر است که نسل جوان با رهایی خود از فریب اصلاح طلبی رژیم خیانت، جنایت و فساد، به این جریان ملحق و دست در دست هم با اراده ای پولادین و در شادی و خلاقیت جمهوری شهروندان را مستقر کنیم و اسوه و نمونه ای از صلح و آزادی و رشد در منطقه ای غرق در خون و خشونت و جهانی در بن بست شویم. 


  • در عکس بعد از کشتار من در طرف راست نزدیک دیوار هستم.

۱۳۹۳ شهریور ۱۵, شنبه

پاسخ بنی صدر به نقل قول اقای زید آبادی از آقای بختیار




آقای زید آبادی مطلب زیر را از کتاب 37 روز اقای بختیار در فیس بوک خود منتشر کرده اند:

"دکتر شاپور بختیار: بنی صدر به يك روزنامه نويس فرانسوی، که خودش بمن گفت، گفته بود: «اگر نفس بختيار به خمينی ميرسيد امكان داشت که آقا خيلی از اين شدتی که داشت کاسته بشود و جا بزند، و "نفع ما" در اين نبود. انقلاب اسلامی بايستی ميشد و لازم بود که ما اين ملاقات را بهم بزنيم.»"

در رابطه با سخن اقای بختیار که آقای زید آبادی نقل کرده اند چند دقیقه پیش با اقای بنی صدر تماس گرفتم  و بعد از خواندن نقل قول اقای بختیار از  ایشان در این باره سوال کردم و پیشنهاد که در این باره یاداشتی را منتشر کنند.  ایشان پاسخ دادند که اگر من بخواهم که در مورد هر دروغی که بمن نسبت داده می شود یاداشتی منتشر کنم دیگر بکار دیگری نخواهم رسید.  سوال کردم که پس این نقل قول را دروغ می دانید؟ پاسخ دادند که از بیخ دروغ است و من هیچگاه چنین حرفی را به هیچکس نزده ام و  تنها حرفی را که زده ام و در خاطرات مسئول سیاسی سفارت آمریکا هم همین نظر آمده است این است که گفته بودم که اگر چنین ملاقاتی صورت بگیرد آقای خمینی رفتنی خواهد بود و بختیار ماندنی.  علت هم این است که نفس ملاقات نخست وزیر شاه به این معنی می باشد که سلطنت را برسمیت شناخته اند و دیگر تمام سخنانشان در مورد اینکه سلطنت باید برود بی معنی می شود.
آقای بنی صدر افزودند که این دروغ خود را در رابطه با واقعیت خود را آشکار نشان می دهد چرا که کوشش بسیاری کردم که ایشان از نخست وزیری شاه استعفا و آقای خمینی ایشان را به عنوان نخست وزیر منصوب کند(آقای خمینی نیز با قسم خوردن با پیشنهاد بنی صدر موافقت کرده بود و پیام به بختیار را نیز بنی صدر از طریق عباسقلی بختیار، براردر زاده ایشان و وزیر صنایع به بختیار رسانده بود.)  ولی ایشان به علت اطاعت از دستور جیمی کارتر اینکار را نکرد.(اول پذیرفته بود ولی در ساعات آخر وقتی دستور صریح کارتر آمد نظرش را عوض کرد.)

سوال کردم پس می توانم این گفتگو را به عنوان پاسخ شما منتشر کنم؟ گفتند بله می توانید.

مخلص
محمود دلخواسته

فکر کنم در این رابطه این بخش از تحقیق اینجانب بکار بیایید:

بنابر خاطرات مهندس بازرگان که کاملتر آن در خاطرات شمس الدین امیر اعلایی آمده است، بختیار حتی با استعفانامه ای که از طرف امیر اعلایی و دیگران برای بختیار نوشته شده بود با انجام تغییراتی موافقت کرده بود. آقای امیر اعلایی چنین می نویسد:
«بختیار نگران عدم قبول امام بود. به او قول دادیم در این صورت متن نامه و امضاء او را پس می دهیم. قبول کرد. متن استعفا را برایش فرستادیم و او پس از دستکاریهائی به خط خود که عین آن نزد من است، آن را فرستاد و موافقت شد. ولی وقتی که آن را برای بختیار فرستادیم حاضر به امضاء نشد. این درست در روز پنجشنبه قبل از کشتار تهران بود. یادآوری می کنم تا آنوقت یعنی در نخست وزیری بختیار کشتاری در تهران اتفاق نیفتاده بود…» (۲۴)
متن استعفا نامه ای که بختیار قرار بود در زمان استعفا منتشر کند این بود:
«از آنجا که نهضت اسلامی ملت ایران با ایثار جوانان عزیز خود به آستانه پیروزی رسیده است، از آنجا که اکثریت قاطع ملت ایران به رهبر عظیم الشان خود امام خمینی ابراز اعتماد کامل نموده است، از آنجا که دولت اینجانب دکتر شاهپور بختیار فعلا از طرف اکثریت ملت ایران مورد توجه و علاقه نمی باشد، لذا این دولت استعفای خود را به پیشگاه ملت عزیز ایران به رهبری امام خمینی تقدیم می دارد و با توجه به خدماتی که این دولت در عمر بسیار کوتاه خود در راه رسیدن به اهداف عالیه ملت ایران انجام داده است، امیدوار است که بعد از این نیز همراه و همگام سایر آحاد و افراد ملت ایران بتواند بقیه راه طولانی موفقیت را بپیماید.» (۲۵)

۲۴- شمس الدين امير علايی، مجاهدان و شهيدان راه آزادی، انتشارات کتابفروشی دهخدا، تير ماه ۱۳۵۸، ص ۶۰۳
۲۵- همان، ص ۶۰۴


برای هموطنانی که در مورد این زمان حساس تاریخ وطن سوالاتی دارند، این تحقیق می تواند بکار بیاید:

بختيار: اسطوره و واقعيت و سوزاندن فرصتی تاريخی (قسمت اول)، محمود دلخواسته
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/01/081955.php
بختيار: اسطوره و واقعيت و سوزاندن فرصتی تاريخی (قسمت اول - بخش دوم)، محمود دلخواسته
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/01/081956.php
بختيار: اسطوره و واقعيت، هدف از کودتای نوژه (بخش دوم)، محمود دلخواسته
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/01/082131.php#more
بختيار: اسطوره و واقعيت (بخش پايانی)، نقش بختيار در حمله عراق به ايران، محمود دلخواسته
http://open.gooya.com/politics/archives/2009/01/082404print.php


۱۳۹۳ شهریور ۱۴, جمعه

یاد کشتار 1367


هیچوقت شبی را که برای اولین بار از کشتار اسیران مطلع شدم فراموش نمی کنم.  دیروقت از کالج به اتاقم برگشته بودم و نشریه انقلاب اسلامی رسیده بود و مثل همیشه اول به سر وقت سرمقاله رفتم.  بنی صدر راجع به کشتار زندانیان سخن می گفت و چنان سخنی که از لابلای کلمات و جملات فریاد پر درد و خشمگینش را می شنیدم و اینکه این رژیم به کشتار بهترین استعدادهای وطن دست زده است.  از خود بیتاب شده بودم و در آن شب تاریک و تنها نمی دانستم چکار کنم.  نه اینتر نتی بود و نه وسیله ای که در ان دیر وقت با کسی صحبت کنم.   تا چند روز از خود بیخود بودم و...و

بی علت نیست که اصلاح طلبان دولتی جان به جانشان کنید حفظ رژیم را اوجب واجبات می دانند.  بدون استثناء تمامی اشان از این کشتار مطلع بودند و معلوم نیست چند نفرشان مستقیم در این جنایت دست داشته و البته به عنوان کسانی که در ولایت وطلقه فقیه ذوب شده بودند نمی توانستند به این کشتار رضایت ندهند ولی از آنجا که باید کشتار جزء اسرار نظام می ماند صدایشان در نیامد( بیشرمی اشان را ببین که کسانی مانند آقای اکبر گنجی، وقتی که دیگر این کشتار قابل کتمان نبود، بعد از چند سال سکوت، در آمریکا هم از انجام این کشتار اظهار بی اطلاعی کرد و هم ترورهای خارج از کشور و اینکه بعدها مطلع شده است!!!)

بهانه این کشتار چه بود؟ گفته شده است که این زندانیان می خواسته اند همزمان با حمله فرقه رجوی به خاک وطن، از زندانها خارج شده و شهرها را در کنترل خود بگیرند!!! عجبا، زندانیانی که برای به توالت رفتن هم باید اجازه می گرفتند، ناگهان بهره ور از معجزه ای حال  می توانستند از زندانها خارج شوند و حتی شهر ها را در اختیار بگیرند.


این کشتار و کشتارهای قبل و بعد از آن هیچگاه نباید فراموش شود.  تمامی پرونده ها باید  باز شوند تا هم بازماندگان و از جزئیات اعدام مطلع شوند و هم حق مردم که حق دانستن است محقق شود و هم با پیگیری این کشتار و دیگر کشتارها و یافتن آرمان و مجریان و نیز دیگرانی که در این زمان مسئولیت بر عهده داشتند و مطلع بودند ولی سکوت محض پیشه کردند شناخته شوند و اینگونه از تکرار این جنایات جلوگیری شود.

با هم افشای این جنایت را که برای اولین بار نشریه انقلاب اسلامی افشا کرد را بخوانیم:

اولین بار در تاریخ 7 شهریور 67 در شماره 184 نشریه انقلاب اسلامی در هجرت خبر اعدامها منتشر شد. در خبر آمده بود: «تعداد اعدام شدگان 500 نفر بوده و از هواداران مجاهدین و گروههای چپ بوده اند.» از آنجا که به منبع اطلاع دهنده از ایران اطمینان وجود داشت در نشریه این توضیح هم نوشته شده بود: «اعدامها محرز هستند اما درباره تعداد و گرایشهای سیاسی منتظر اطلاعات دقیقتر هستیم.» اکنون می‌دانیم که کشتار زندانیان در تاریخ انتشار این خبر پایان نیافته بود و اعدامها تا نیمه شهریور ادامه پیدا کرده بودند که در سری آخر یعنی در شهریور ماه بیشتر مارکسییستها را اعدام کرده بودند.
http://www.enghelabe-eslami.com/2013-02-16-20-53-58/19-didgagha/maghalat/4269-2013-09-25-19-34-18.html


http://nagoftehayeiran.blogspot.co.uk/2012/12/blog-post_21.html


۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

عشق اسطرلاب اسرار خداست



سال قبل زمان بردن دخترم بمدرسه دیدم که دختر 3-4 ساله ای روی دوش باباش داره میره کودکستان.   کم کم هر بار که من رو می دید شروع میکرد به لبخند زدن و منهم لبخندش رو بهش پس می دادم .  بعد از چند هفته دیدم که سوار چرخش است و باباش داره هلش میده.  منو دید از چرخ اومد پایین و با چشمای آبی  آسمونیش زل زد تو چشام و گفت که اسمت چیه؟ گفتم محمود.  گفت دخترت کلاس چندومه؟ گفتم چهارم.  گفت نگاه کن، چرخ من رنگش خیلی قشنگه، این گل روی چرخم رو هم خیلی دوست دارم.  خندیدم و گفتم که این قشنگترین چرخیه که من در دو دقیقه اخیر دیدم.  خوشحال شد و خندید و بعد با پدرش صحبت کردم و خداحافظی و موقع خداحافظی گفت: با بای محود! اینطوری اسمم براش شد محود.

یکبار در بازار شهر من رو دید و بلند داد زد و به پدر و مادرش گفت:  اون دوست منه و بعدش  زد محود محود!...و
کم کم متوجه شدم که بیماری دارد که هنوز نمی دونم چیست ولی می دونم جدیست چرا که هر بار با پدرش صحبت می کردم، پدرش در حالیکه با نگاهش حمایت منو می خواست، میگفت نگاه کن امروز بعد از اینکه از دکتر اومدیم، آنا را می بریم مک دونالد و منهم کلی اظهار خوشحالی که آنا خوش بحالت هیچوقت کسی من رو به مک دونالد نبرده!  آنا لبخندی می زد وبا حالتی نگران  می گفت ولی آمپولش درد داره. 

دیگه اینکه بر عکس بچه های هم سن و سالش، اصلا اهل وروجک بازی و دویدن و اینجور چیزها نیست و همیشه خیلی آروم راه میره.  حدسم مسلم شد وقتی مادرش رو دیدم و حالت نگاهی نگرانی که زمان نگاه به آنا داشت و کوششی که در پنهان کردن آن.
بهرحال، تعطیلات تابستونی شروع شد و دیگه آنا رو ندیدم و در دلم کمی دلهره بود که نکند در این فاصله آنا پدر و مادرشو  ترک کرده باشه ولی امروز بعد از ظهر وقتی داشتم می رفتم که دخترم رو از مدرسه بردارم، دوباره آنا رو روی چرخش با پدرش دیدم.  پدرش ریش گذاشته بود و کمی سر ریشهای طلایی اش باهاش شوخی کردم.  آنا از روی چرخ به آرامی و مثل همیشه آهسته و با کلمات بسیار شمرده شده گزارش کوتاهی از فعالیتهای تابستانی اش را داد! بعد از چرخ اومد پایین و سعی کرد منو بغل کنه ولی فقط دستش به پاهام رسید.  بعد دستاشو بالا آورد و بطرفم کشید.  فهمیدم که می خواد بغلش کنم.  بلندش کردم و بغلش کردم که دستاشو انداخت دور گردنم و با تمام قدرتی که در دستای کوچولوش بود من رو بطرف خودش فشار می داد.  با خودم گفتم که دستاش که خسته شد ول می کنه ولی ولکن نبود تا پدرش از پشت گرفتش و گفت بگو بای بای.  دوباره سوار چرخش شد و در موقع رفتن گفت: محود، فردا تورو می بینم؟  گفتم حتما.

در راه با خودم فکر می کردم و  از خودم سوال کردم  که واقعا این چه نیرویی که یک چنینی محبتی در قلب کوچیک این بچه ایجاد کرده که یاد این بیت شعر مولانا افتادم: عشق اسطرلاب اسرار خداست و بعد بایزید بسطامی : به صحرا شدم عشق باریده بود . و زمین تر شده بود. چنانکه پای مرد به گل زار فرو شود ، پای من به عشق فرو می شد.

انسان در عشق و با عشق است که متولد می شد و نبود عشق و عدم سیراب شدن در عشق چه ناراحتی ها که نمی آفریند.  کودکان از آنجا که هنوز با فطرت خود یگانه هستند، بیش از دیگران خودجوشی عشق در وجودشان است.  چقدر نیاز به ارتباط با آن کودک درونمان داریم.

۱۳۹۳ شهریور ۸, شنبه

Maryam in Stanford, Omid in Evin, writing





Professor Mehran Mostafavi, who is head of the Physical Chemistry Lab of France, recently saw that an Iranian - Omid Kokabi - had authored an article he was reading. Excited to see an article from an Iranian, he looked at the address to see which university he was working in.  He was stunned to see that the address ended: 'Evin Prison, Unit 308'.  It turns out that Omid Kokabi had sent the results of his research on a laser system, which he had conducted while at a research centre in Spain, from prison. Mehran said that it sorely reminded him of one of Khomeini’s famous statements that ‘our prisons are universities.’

This is a matter of both pride and anger.  It is a matter of pride that a political prisoner tries to continue his scientific work, and a matter of ferocious anger that the country is ruled by a dictatorial regime which imprisons scientists and academics for their political beliefs.  God knows how many other Iranian scholars are in Evin and other prisons all over the country.

Reading this case made me think again of Maryam Mirzakhani. I asked myself what would have happened if she, like Omid, would have ended up in prison? This made me more eager to suggest that Maryam condition her return to Iran upon the release of all political prisoners.

Here is the abstract of Omid’s article:
http://arxiv.org/abs/1403.6066<http://l.facebook.com/l.php?u=http%3A%2F%2Farxiv.org%2Fabs%2F1403.6066&h=rAQEud6WM&s=1>
And here is the article:
http://arxiv.org/ftp/arxiv/papers/1403/1403.6066.pdf

۱۳۹۳ مرداد ۳۰, پنجشنبه

اصلاح طلبان را تحریم کنیم


بنظر می رسد که تا بحال پیشنهاد قدم اول برای مبارزه با مافیای حاکم که تحریم "انتخابات" بوده است پیشنهادی غلط بوده است و به جای آن می بایستی شعار <اصلاح طلبان را تحریم کنیم> را پیشه می کردیم، چرا که جریانی که با در دست داشتن انبوه رسانه ها در داخل و خارج از بی بی سی گرفته تا سایتهای فله ای اصلاح طلبان دولتی، نیمه دولتی و غیر دولتی که همیشه و بدون استثنا در زمانهایی  که رژیم تبهکار حاکم با خطر روبرو شده است به یاریش شتافته اند و با همکاری رژیم، به جنبش تحریم ضربه زده اند اصلاح طلبان می باشند.  نمونه آخر در مهندسی مشترک انتخابات، این همکاری را در "انتخابات" سال قبل دیدیم که چگونه رژیم، لو لو خر خره اقای جلیلی مورد نظر اقای خامنه ای! را در اختیار اصلاح طلبان گذاشت تا با استفاده از آن و تولید ترس انبوه در جامعه، وضعیتی ایجاد کردند که بخشی از جامعه فکر کند  برای دفع مارهای غاشیه  چاره ای جز رای دادن به افعی در جهنم استبدادی که ایران نام دارد ندارد و این در حالیست که همانگونه که هم دولت آمریکا و هم رسانه های غربی افشا کردند، کمتر از یکسال قبل از "انتخاب" آقای روحانی مذاکرات پنهان بین فرستاده های آقای خامنه ای، از جمله اقای ولایتی و فرستادگان اوباما در عمان انجام شده بود و موافقت های اصلی در مورد بحران اتمی انجام شده بود.  بنابران نقش اقای جلیلی این بود که نقش ترساندن مردم را بازی کند و نقش اقای روحانی در این تاتر این بوده است که در مقابل چنین فردی شاه کلید حلال مشکلات را عرضه کند.

اصلاح طلبان در هماهنگی با اقای خامنه ای که سخت نیازمند کشاندن مردم به صندوقهای رای گیری داشت تا حدی که روز انتخابات از مخالفان رژیم نیز خواست که بروند و رای بدهند و اینگونه به حضور آنها رسمیت بخشید، با ایجاد ترس شدید در مردم از آنها خواستند که بروند و در رای گیری شرکت کنند که اگر ندهند جلیلی محبوب خامنه ای رئیس جمهور خواهد شد و اینبار هم نشان دادند که در بازی کردن نقش خندق رژیم لحظه ای به خود شک راه نمی دهند( اینکه باید برای اصلاح طلبان غیر دولتی که این نقش را بازی می کنند و زندانی هم می دهند و مقتول هم می شوند باید گریست یا خندید، مسئله ای دگر است.)

خلاصه اینکه مانع  اصلی جنبش جامعه ملی ایران که در پی تغییرات اساسی و استقرار مردم سالاری بر دو اصل استقلال و آزادی می باشد، اصلاح طلبان و گفتمان اصلاح طلبی می باشد.  بنا براین شعار کمپین نیروهای مصدقی برای بر اندازی رژیم خیانت، جنایت و فساد، نه تحریم انتخابات که باید تحریم اصلاح طلبان باشد.  چرا که اگر این بایکوت با موفقیت انجام شود، بایکوت انتخابات نیز بگونه ای منطقی انجام خواهد شد.  چو صد خواهی نود هم پیش ماست.

این اولین یاداشت برای پیشنهاد ایجاد و گسترش کمیپن برای بایکوت اصلاح طلبان می باشد و امیدوارم که هر چه بیشتر هموطنانی که اندیشه راهنمایشان استقلال و آزادی می باشد در گسترش این کمپین به یاری بشتابند.

۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

A Gazan: "The international community is dead"




I recently contacted a Palestinian friend who I met while he was doing his PhD in London and who now works for the UN Human Rights Commission in Gaza, where he lives. I wanted to know how the savagery of the Israeli army has affected him and his family. Yesterday, after some weeks, he finally responded. It was shocking. Actually, it shouldn’t be shocking given how much we have seen of the indescribable suffering of the Palestinians on our television screens, and how much we have heard of the raging hypocrisy and silence of western governments when it comes to Palestine. Just compare their reaction to the brutalities of ISIS in northern Iraq, which led to both a military campaign and a huge humanitarian response. The reasons are also clear: there is oil in northern Iraq, and the armed force which is committing the atrocities is not the Israeli army. Yet on another level it is difficult to comprehend that such suffering is being inflicted on someone we know and love.

I wanted his response to be shared and have asked his permission to do so, which he gave on the condition of anonymity.

Dear Mahmood,



Many thanks for your message again. Things for me and my first degree relatives are ok. Yet, a close friend of mine lost three of his kids in unwarning shelling of his house. Luckily enough, he himself saved the attack (only injured), but lost his three kids. Another friend lost his cousin and brother in law as well. They Slaughered us...They Slaughetered us my friend. Things remain uncertain. No body knows who is the next...They just shell out houses without any warning....All happen out of sudden... You may be sleeping when the attack took place.... Alot of work here...what happened can no be put in words....Listening to people is a burden....being able to sleep is anohter burden...being able to eat is a thid one...I guess they confiscated the very essence of our life.....I do not think we are are human any more....Without exception, every one in Gaza has been affected by the Israeli offensive..The lesson I learned out of this experiences :"International Community is dead".
But before I leave you from this life my friend, I wish to stress couple of words: “they will never let us down…even if they kill all of us, destroy ALL OF our homes, and our infrastructure.. Our souls will keep fighting them…” The battle is not Hamas battle any more. The offensive is against us, as civilians. International community should understand that. So far, they killed some 1,976 Palestinians. Of these, 1,417 believed to be civilians, including 459 children, and over 239 women. Large number of civilians was killed in attacks on their homes, in the time when they were sleeping. Significant number of these attacks took place without any warning. In many cases, complete families, including parents, brothers, and sisters, were killed.

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

Maryam Mirzakhani condition your return to Iran on the freeing of political prisoners




The Iranian regime, which ideologically perceives and socially treats women as lesser than men, now tries to use Maryam Mirzakhani’s status as the first woman in history to win the Fields Medal for mathematics (a prize in the field of mathematics which is equal to, if not higher than, the Nobel prize) to drum up its own legitimacy by inviting her to Iran.


I don’t know where Dr. Mirzakhani’s political tendencies lie or whether she has any (though it is easier to find snow in the Sahara than an Iranian who has no political view). But if she is considering going to Iran, I would suggest that she condition her return on the liberation of Iran’s political prisoners – unlike Ms. Shirin Ebadi, who encourages her to go back and give recognition to a regime whose entire existence is based on the violation of the human rights of Iranians. I have no doubt she knows that a good number of Iran’s political prisoners come from her alma mater, Sharif University; she might even know some of them. The reward has provided her with a great opportunity to advocate for women rights and human rights in general in Iran. 

۱۳۹۳ مرداد ۲۰, دوشنبه

آزادیهای یواشکی هم در امتحان زمان مردود شد



هر عملی و هر روشی در تمامی ابعاد 'واقعیت اجتماعی' از جمله بعد سیاسی موفقیت و شکست خود را در طول زمان نشان می دهد.  به بیان دیگر، شهادت زمان، شهادتی بی خدشه و بی اما و اگر می باشد.  وقتی طرح ازادی های یواشکی عرضه شد و شلوغی بسیاری بر انگیخت و حتی پایش را به بعضی رسانه های جدی در غرب هم باز کرد، چند نوشته در این باره منتشر کردم و گفتم که روش مبارزه آزادی های یواشکی برای آدمهای یواشکی خوب است. 

البته معلوم بود که این روش، صادر شده از ذهنیتی می بود که غافل از کرامت انسان و حقوق انسان می باشد و اینگونه است که برای آن در عمل سیاسی فضایی باز نمی کند.  در کل، گفتمان اصلاح طلبی در رژیم ولایت مطلقه فقیه، زادگاه ذهنیتی می باشد که مبارزه را با نقض کرامت و حقوق انسان آغاز می کند و اینگونه است که عنصر حقارت در برابر قدرت و به قدرت اصالت بخشیدن و خود را در برابر آن عاجز و علیل و بیچاره دیدن، عنصر اصلی این گفتمان را تشکیل می دهد( تمامی اصلاح طلبان و بدون حتی یک استثناء اصل را بر ناتوانی مردم و قدر قدرتی رژیم تبهکار گذاشته اند و اینگونه، عنصر ترس/ها، عنصر همزاد عنصر حقارت در درون این گفتمان شده است.  اگر استثنایی می شناسید لطفا معرفی کنید.) البته از کوزه همان ترواد که در اوست و از ذهنیت غافل از غرور انسانی انتظاری جز این نمی توان داشت که بدنبال خرده ریزه های سفره قدرت باشد و کوشش در اینکه صاحبان سفره قدرت قدری بر خرده ریزه ها بیافزایند تا اینها بتوانند به کسانی که بدنبالشان افتاده بودند بگویند که دیدید روش اصلاح طلبی نتیجه بخش است چرا که در آخر کار، برای اینها نیز حفظ نظام خیانت و جنایت و فساد که ایران را در حلقه آتش قرار داده است اوجب واجبات است و باز شهادت زمان نشان داده است که اینها نقش خود در خندق رژیم بودن را خوب بازی کرده اند.

سخن اینکه در حالیکه آفتاب زردانبوی روش "مبارزه" ازادی های یواشکی از لب پشت بام به پایین افتاده است، سوالم از هموطنان و بعضی از دوستان بسیار نزدیکم این است که چگونه شد که مدتی شیفته این روش "ابتکاری" شدند و در ستایش این روش قلم زدند؟  سوالم را شفاف تر بکنم: این چه عاملی در اندیشه شما بود که سبب شد که موجک این روش به تنه شما نیز بخورد؟  علت سوال این است که تا زمانی که پاسخ این سوال را نیابید، باز بازی خواهید خورد و باز در پرده بعدی، مثلا بادبادک یواشکی هوا کردن را نیز جز مبارزه فرسایشی بحساب خواهد اورد و اینگونه عمر گران بگذرد و فرصتها از دست روند. 

در پایین یکی از نوشته هایی را که در این رابطه منتشر کرده بودم می آورم:


چرا با طرح آزادی های یواشکی مخالفم

 http://iranian.com/posts/view/post/33638