۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

Pure magic





I wrote this around 12 years ago when I was living in Kyrgyzstan.  I took the above picture on that day.  It is my wife, Sarah.

I am one of those who believe that real genius is in simplicity.  Surely many disagree and probably some who agree talk about exceptions, and even I might find myself in agreement with them.  However, the magical existence, which I saw and experienced in the mountains of Kyrgyzstan this morning, surely could not be separated from its simplicity.  Maybe it was so magical because it was so simple.  It was a simplicity, which does not reflect the mind of a simpleton but the simplicity, which only could emanate from the mind of a genius.

Still, how do I describe such a mesmerising beauty, when it is pictured so simple? How does one describe a scene where mountains, valleys, trees, bushes and whatever we call nature is covered or frozen under thick crystal snow?  Surely that is one of the most difficult things to do.  It might not be so difficult to describe the same scenery in spring or any other seasons as long as it is not wintry white, when all colours shower themselves simultaneously in a form of white.  That is partly because in other times, nature is filled with colour and these colours provide the main ingredients for descriptions of such beauties for a writer or a poet.  It is like a painter who has abundant access to colours for his painting so his artistic talent could express itself through the artistic and creative use of colours.  However, what happens to the same painter when he has access to just one and only one colour?

I am asking these questions so you might be able to imagine how frustrated I am for having on my palette only one colour to describe one of the most astonishing sceneries I have ever seen, that Mother Nature can ever present to us – and I have seen so many beauties. 

Maybe I should have been an Eskimo, since apparently they have around thirty eight different names for snow.  That knowledge to some extent would have made my job easy, or rather less difficult.  However, I wouldn’t want to be an Eskimo since I don’t know whether the same appreciation of beauty exists among them.  The severe life conditions and constant attempt for survival leaves little space for reflection and appreciation of beauty.  It is not accidental that civilizations did not develop in merciless environments. 
So I wish I had the snow knowledge of an Eskimo without being an Eskimo. 

Still, I had better stop wishing for something, which the present circumstances do not allow for, and make the best out of what I have.  And what I have is only one colour, and what makes this even more difficult is my dire need to describe the dream land, which I visited this morning, while being awake.  What I saw was like a dream woken up in magic and drowned in the myth of life.  How could it be possible for me to describe that? 

Some days after I went to an open gallery, filled with paintings in the celebration of the beauty of their land here.  I could see numerous paintings of the mountains, valleys, rivers, trees, and water falls.  However, all of them were of the colourful seasons from spring to autumn.   I just saw very few, which were the paintings of white winters, and none of them looked appealing.  It was obvious that the painters either did not see what I saw, or did an absolute injustice to the beauty.   Hopefully I am not an unjust man so I better stop writing about it.

گفتا: ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست



تولید انبوه نخبگان سیاسی در خدمت قدرتهای خارجی، از شکستهای ایران از روسیه و قرارداهای گلستان و ترکمانچای که هنوز وجدان تاریخی ایرانیان وطن دوست را می آزارد  آغاز شد و دوران دوران انگلو فیلها و روسو فیلها و بعدها آمریکا فیلها در شکل پهلویسم و...و شد.  این شکستها که اولین تجربه واقعی از مدرنیسم در شکل تکنولوژی و سازماندهی برتر نظامی بود  سبب ایجاد عقده بد خیم حقارت در برابر غربی شد(جالب اینکه اروپای غربی هیچگاه روسیه را از خود و فرهنگ غرب نمی دانست و نگاهی حقارت آمیز به روسیه داشت.) عقده خود بر تر بینی در غرب و نیاز سیاست استعماری برای در اختیار داشتن نخبگان بومی در خدمت منافع غرب سبب شد تا هر چه بیشتر به گسترش این عقده، بخصوص در میان نخبگان جامعه دامن بزند.  از جمله عوارض این عقده، خود(هم به معنی فرد و هم به معنی فرهنگ و جامعه و وطنی که فرد به آن تعلق دارد.) را حقیر و پست شمردن و ارزش را در غربی کردن خود جستن می باشد. 

احساس حقارت در مقابل غربی و از غرب اسطوره ساختن و توانایی بکار گیری عقل نقاد و اینگونه توانایی دیدن نکات مثبت و منفی غرب را که خاصه هر جامعه ای می باشد را نداشتن و در نتیجه در دفاع از غرب و آمریکا از پاپ کاتولیکتر شدن، مخرج مشترک تمام کسانی می باشد که در واشنگتن چادر زده و دخیل به ضریح کاخ سفید بسته و در انتظار حمله نظامی این کشور بخاک وطن هستند می باشند.  کسانی همچون آقایان محسن سازگارا و مجید محمدی و رضا پهلوی و...و از این قوم و قبیله هستند.

نوع دیگر از اصحاب حقارت را در داخل رژیم و نخبگانش می توان جست که وقتی پوسته تظاهرشان را می شکافیم می بینیم که اکثریت مطلقشان را تشکیل می دهند و اینگونه است که آمریکا و آمریکا ستیزی را کرده اند محور هویت و زندگی سیاسی اشان و بدون آن حتی یک روز نفس سیاسی نمی توانند بکشند.

قدرت خارجی بدون در خدمت داشتن وابسته های داخلی و خائنان به استقلال وطن، قادر به ایجاد رابطه سلطه و سرکوب مردم سالاری نمی شد.

در این اوضاع و احوال ظهور افرادی مانند مصدق واقعا هیچ دستکم از معجزه نداشت و ندارد.  واقعیت این است که جریان مصدقی استقلال و آزادی که مردم را و نه قدرت خارجی را صاحب این کشور دانست، به آنها صمیمانه عشق ورزید و از طریق به یاد آوردن تواناییهای آنها، مردم را وارد صحنه سیاسی کرد تا معمار سرنوشت خود شوند، در سطح نخبگان در اقلیت محض بود ولی در میان جامعه ملی در اکثریت محض.  در حال حاضر نیز اینگونه است و رهروان اصیل استقلال و آزادی در میان نخبگان سیاسی در اقلیت هستند ولی از آنجا که زبان وجدان جامعه ملی می باشند دارای رابطه ای اورگانیک با جامعه و در اکثریت محض هستند.   اینگونه است که جامعه ملی ایران همیشه و هر گاه فرصتی بدست آورده نمایندگان این دو اصل را انتخاب کرده است
تا می توانیم بر کوششها برای قوی و قوی تر کردن دو اصل راهنمای استقلال و آزادی در وجدان جامعه ملی بیافزاییم.  حضور و عمل این وجدان است که نه تنها ایران را دچار سرنوشت تسلیم و افغانستان و سوریه و لیبی نمی کند بلکه ایران را مهد تولد مردمسالاری و حقوق انسان و حقوق ملی،در منطقه فرو رفته در خشونت و جنگ کرده و راه خروج از بحرانها را می نماید.

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست / واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
بر راستیِ بال نظر کرد و چنین گفت: / امروز همه رویِ زمین زیر پر ماست
بـر اوج فلک چون بپرم، از نظـرِ تیز / می‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست
گر بر سر خـاشاک یکی پشّه بجنبد / جنبیدنِ آن پشّه عیان در نظر ماست
بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسید / بنگر که از این چرخ جفا پیشه چه برخاست
ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی / تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بـر بـالِ عـقاب آمـد آن تیرِ جـگردوز / وز ابر مر او را بسوی خاک فروکاست
بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی / وآنگاه پرِ خویش گشاد از چپ و از راست
گفتا: عجب است! این که ز چوب است و ز آهن / این تیزی و تندیّ و پریدنش کجا خاست؟!
چون نیک نگه کرد و پرِ خویش بر او دید / گفتا: ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست!

ناصرخسرو

۱۳۹۳ آذر ۷, جمعه

دکتر خاتمی، دکتر روحانی و پروفسور فرد هالیدی چرا تقلب کردند؟





خبر تقلب دکتر خاتمی، استاد فلسفه دانشگاه تهران  در تز دکترای خود من را اول یاد تز نوشته و دکترا گرفته آقای حسن روحانی انداخت که در زمان انتخابات اولین مجلس بعد از انقلاب، یک شبه روزنامه جمهوری اسلامی ایشان را به دکتر کرد و آنهم دکتری که دکترایش را از دانشگاه لندن در جامعه شناسی حقوق حقوق گرفته است.  نزدیک بیست سال هم حقوق و مزایای این دکترای خیالی را گرفت(اخیرا در خاطراتش گفته است که در دانشگاه اقتصاد و علوم سیاسی لندن در حد ام فیلM/Phil-ماقبل دکترا- برای یک ترم اسم نویسی کرده بود.  با دوستانم در بخش اداری تماس گرفتم و گفتند که هیچگاه چنینی دانشجویی با این نام در دانشگاه اسم نویسی نکرده است.  بعد هم دانشگاه پاسخی رسمی به سوال سایت خود نویس داد و گفت که هیچگاه چنین فردی در دانشگاه اسم نویسی نکرده بوده است.) و بعد که  با انگلیسی  بسیار ضعیف خود(یادمان باشد که زمانی که ایشان را کاندیدا کردند گفته شد که هفت زبان را مانند بلبل صحبت می کند.) دکترایی از یکی از دانشگاه های  اسکاتلند(که در درجه بندی دانشگاه ها در رتبه پایین قرار دارد.) گرفتند.  تحقیقات معلوم کرد که در این دکترا نیز تقلب بسیار کرده اند و در نوشتن تز می باشد.  از جمله بخشهای بسیاری از ان را از نویسنده افغان محمد هاشم کمالی دزدیده اند:
  http://www.telegraph.co.uk/news/worldnews/middleeast/iran/10143799/Iranian-president-Hassan-Rouhani-plagiarised-PhD-thesis-at-Scottish-university.html

بعد یاد پروفسور فرد هالیدی/Fred Halliday افتادم که احتمالا در تز دکترای خود تقلب نکرده بود ولی در کارهای بعدی بسیار. یکبار در دفتر یکی از اساتید دانشکده روابط بین الملل که ایشان هم در آنجا تدریس می کرد، صحبت میکردم و در بین صحبت لیستی بلند بالا از انتشارات فرد هالیدی را نشانم داد و گفت آخر چگو نه ممکن است فردی با تمام کارهایی که دارد بتواند اینقدر تولید کند؟ پاسخی  برایش نداشتم تا یک روز یکی از دوستان نزدیک آن زمانم که فرد هالیدی استاد راهنمای تز او بود در غذا خوری Brunch Bowl (البته چند سالیست که اسم آن را عوض کرده اند.) که طبقه چهارم ساختمان قدیمی دانشگاه بود با حالت پکری آمد پیشم.   حالش خیلی گرفته بود و از او علت را سوال کردم.  گفته که فرد هالیدی فصل تئوری او را برداشته و به اسم خود منتشرکرده است! و حالا برای کاری که خود او انجام داده ام باید به هالیدی رفرنس بدهد!   

مات موندم و در اینجا بود که پاسخ به سوال آن استاد را یافتم.  دوستم ادامه داد که هالیدی به او گفته است که  برای دفاع از تز دکترایت نگران نباش و ترتیبش را خواهم داد(یعنی اینکه اساتیدی را که دوست من باید در برابر آنها از تزش دفاع کند فرد دست چین خواهد کرد و اینگونه بدون مشکل دکترایش را خواهد گرفت.)
کاملا معلوم بود که این نوع کار برای فرد روشی عادی می باشد و بهمین علت براحتی در این باره سخن می گوید و با دادن جایزه دکترا، دهان آنها را می بندد(این را هم بگویم که فرد مدتی دومین استاد راهنمای من بود که سر دروغی در سخنرانی که گفت و افشای دروغ  از طرف من، نه فقط حود را کنار کشید بلکه بیشترین کوشش خود را کرد و با سو استفاده حداکثر از قدرتی عجیبی که در دانشگاه داشت سعی کرد من را از دانشگاه اخراج کند که موفق نشد و داستانی دیگر است.)

حال سوال این است که چرا اینها تقلب می کنند؟ یکی از علل اصلی تقلب کردن که در غرب هم اتفاق می افتد ولی نه بشدت دانشگاه های ما، این است به علت تسلط رو به گسترش ایدئولوژی نئو لیبرالیسم و تبدیل دانشگاه ها به بازار، فشار بسیار شدیدی روی اساتید است که تا می توانند تولید کنند و منتشر.  اینها هر سال باید در برابر کمیته ای گزارش کار سالانه خود را بدهند و اگر کم تولید کرده باشند، تهدید می شوند، یا وقت تحقیق از آنها گرفته می شود و از آنها فقط بعنوان معلم استفاده می شود و یا.... ولی این مسئله شامل حای این سه نفر نمی شود.  آقای محمود خاتمی را تا هفته قبل اصلا نمی شناختم و بعد از خواندن خبرها در مورد ایشان علت اصلی تقلب کردن را عشق به شهرت یافتم.  در مورد اقای روحانی علت را باید در سرمایه سیاسی که عنوان دکترا برای ایشان ایجاد می کرد جست و در مورد فرد هالیدی، هم علت را بیشتر باید در شهوت شهرت دید.  ایشان بیشتر به علت نزدیکی به دستگاه حاکمه انگلستان(در اسناد منتشر شده دولت انگلیس می بینیم که ایشان همیشه طرف مشورت دولت انگلیس در رابطه با ایران و خاورمیانه بوده است.  در آخرین سفری هم که به ایران رفت، پیام  دولت انگلیس را برای اقای خاتمی برد.  این را در کلاسهای دانشجویان دکترایش گفته بود-)، ایشان در موقعیتی ممتاز استادی در یکی از معتبر ترین دانشگاه های دنیا قرار گرفته بود(استاد دیگری از دانشگاه بمن گفت که هالیدی  اول تقاضای  تدریس نیمه وقت در دانشگاه را کرده بود و رد شده بود ولی سال بعد یکضرب او را به عنوان استاد تمام وقت پذیرفتند.) در حالیکه ایشان نه استاد و اهل کاری علمی که روزنامه نگار بودند و معلومات تئوریک و علمی ایشان بسیار محدود بود و البته برای پر کردن این کمبود، دزدی کارهای تئوریک دانشجویانش که بیشتر جذب شهرت و نیز شخصیت کاریزماتیکش شده بودند، لازم می آمد.

کسانی که به کار تولید و تحقیق و کارهای خلاقانه و کارهایی که به نتیجه مثبتی منجر شود، انجام داده باشند، نیک لذت ناز انجام و به پایان بردن آن کار را می فهمند.  این دقیقا همان لذتی است که امثال این افراد هیچگاه تجربه نمی کنند.  در عین حال، وقتی شب سر را زمین می گذارند و با خود تنها، آنگاه با خود تقلبی و متقلب روبرو می شوند و این حالتی است که هیچگاه آنها را تنها نمی گذارد.  متاسفانه فرد هالیدی در آخر عمر، دچار افسردگی شدید شد و بعد مبتلا به سرطان شد و در گذشت.  در زمان افسردگی اش یکی از دوستان انگلیسی که از ماجرای من و هالیدی اطلاع دقیق داشت یکروز در کتابخانه چیزی شبیه این بمن گفت:"محمود این افسردگی را تو به فرد دادی چرا که با تمام قدرتی که دارد از یک دانشجوی خارجی در زمین خودش( دانشگاه) شکست خورد." گفتم اگر هم باشد علت اصلی نیست.  بنظرم علت اصلی این است که این آدم خود می دانست که انسان قلابی/fake  می باشد و متقلب و این بود که او را راحت نمی گذاشت و باید با آن سرو کله میزد.
حال حرف من به آقای خاتمی این است که حیف نیست زندگی خود را اینگونه صرف می کنید؟ بیایید با استفاده از دو عنصر شجاعت و صداقت حقایق را با مردم در میان بگذارید و اینگونه عمر باقیمانده را در یابید و زندگی دوباره را آغاز کنید.

۱۳۹۳ آذر ۳, دوشنبه

پاسخ بنی صدر به نظر ادیب برومند در باره شیعه بودن پیش شرط عضو جبهه ملی بودن










٭ پرسش از من:

سلام آقای بنی صدر
اخیرا آقای ادیب برومند شرط عضو جبهه ملی بودن را شیعه بودن دانسته‌اند و قول مصدق را آورده‌اند که گفته‌است: «من ایرانی و مسلمانم و بر علیه هر چه ایرانیت و اسلامیت را تهدید کند تا زنده هستم مبارزه میکنم».  نظر  شما چیست؟
با احترام  محمود دلخواسته

● پاسخ بنی صدر:

1. این سخن واکنش است نسبت به آن ادعا که گویا مصدق لائیک و یا سکولار بود. آن ادعا دروغ و حاصل فهم نکردن لائیسیته و سکولاریسم است. توضیح این‌که لائیک و سکولار – که با یکدیگر تفاوت نیز دارند – صفت دولت است. دولت باید مرامی جز حقوق نداشته باشد تاکه هر شهروند بتواند هر مرام یا دینی را که خواست، برگزیند. هرگاه قرار بر لائیک و یا سکولار شدن انسان بشود یعنی او خویشتن را از داشتن اندیشه راهنما ممنوع کند، نوعی از استبداد زندگی سوز پدید می‌آید که استبدادهای فراگیر نیز به استقرارش موفق نشده‌اند.  باشد که ایران از افراط و تفریط برهد.

2. ایرانیت ویژگیها دارد که اگر آن ویژگیها در دین‌ها و مرام‌ها که به ایران راه می‌یابند، نباشند، مقبولیت پیدا نمی‌کند. اما آیا ممکن نیست که غیر از مذهب شیعه، مذهب و مرام و دین دیگری این ویژگیها، دست‌کم، بخش از آنها را که از لحاظ زیست در استقلال و آزادی، اهمیت بتمام دارند، داشته باشند؟ چرا. به این دلیل که در ایران وجود دارند. و دارندگان آنها نیز می‌خواهند در استقلال و آزادی زندگی کنند. دین‌ها و مرامهائی که این ویژگی‌ها را داشته باشند و در جریان از خود بیگانه شدن از دست بدهند، با ایرانیت ناسازگار می‌شوند. چنان‌که ولایت فقیه فاقد ویژگیهای ایرانیت و محکوم به زوال است. و

3. معنی سخن مصدق این‌نیست که جبهه ملی نمی‌تواند عضو غیر شیعه داشته باشد. معنیش این‌است که مصدق چون مسلمان بود، بعنوان مسلمان برای اسلامیت و ایرانیت تا زنده بود مبارزه کرد. یک زردشتی، بعنوان زردشتی، برای دین زردشت و ایرانیت مبارزه می‌کند و یک سنی بعنوان سنی برای مذهب سنت و ایرانیت مبارزه می‌کند و یک سوسیالیست برای سوسیالیسم و ایرانیت مبارزه می‌‎کند. یک یهودی برای یهودیت و ایرانیت و یک مسیحی برای مسیحیت و ایرانیت مبارزه می‌کند.
   بدین‌خاطر است که اگر مذهب یا دین و یا مرامی فاقد ویژگیهای ایرانیت بگردد، دارنده آن، نسبت به ایرانیت، بنابراین بقای ایران لاقید می‌شود و می‌تواند بگوید: ایران از بین برود مهم نیست، مهم اسلام است!. از این‌جا،

4. پیام مصدق در واقع این دو مهم را در بردارد:
4.1. دین یا مرام  و ایرانیت را نمی‌توان از یکدیگر جدا کرد و یکی را مقدم بر دیگری شمرد. زیرا ایرانیت مقدم است (ما قبل از آن‌که مسلمان باشیم ایرانی هستیم) سخن دروغ است. چراکه ویژگیهای ایرانیت اندیشه راهنما و متعلق به اندیشه راهنمااست. ایرانیت میان تهی وجود ندارد. پس ایرانیت مقدم است، دروغی است برای پوشش مرامی که مدعی می‌خواهد جانشین کند. چنان‌که پهلوی‌ها ایدئولوژی استبداد در وابستگی را جانشین می‌کردند. مرامی که ناقض ایرانیت در همه ویژگی‌های آن بود.
    و اما اسلام و یا... مقدم است نیز دروغ است. زیرا بمعنای خالی بودن اسلام یا... از ویژگیهای ایرانیت است. مدعی با این ادعا، اسلام و... را ناپذیرفتنی می‌کند. زیرا چنین اسلام یا... بکار زندگی در ایران مستقل و آزاد نمی‌آید. و
4.2. جبهه ملی بنابر قول مصدق، جای سازمانهائی است که هریک مرام خود را دارند و در مشترکات بایکدیگر همکاری می‌کنند. پس ایرانیت مشترک همه گرایشهای دینی و مرامی است که دین و مرامشان واجد ویژگیهای ایرانیت است.