۱۳۹۶ فروردین ۱۷, پنجشنبه

به خنده ام حسودی می کنه: سیاست نه برای قدرت که برای آزادی



با دوست بسیار قدیمم بعد از مدتها تماس و گپی صمیمی و پر از گرمی و صفا زدیم.  در بین صحبتها از سوالش از نازنین مادری در محله امان که با او بزرگ شده بودیم گفت و اینکه با وجود سختی زندگی و فشارهای مالی زندگی به کوچکترین بهانه ای لبخند بر لبش ظاهر و در اولین فرصت به رقص می اومد، پرسیده بود که چرا فلان خانم با وجود زندگی مرفه و ثروت به شما که مال زیادی ندارید حسودی می کنه، جواب داده بود که:"مادر جان اون به خندم حسودی می کنه"

به این پاسخ فکر کردم و متوجه شدم که هیچوقت در طول سالهای کودکی و نوجوانی و جوانی، لبخند بر صورت آن خانم محترم که زندگی آخرین سیستمی داشت، ندیدم!

داستان جدی تر از اینهاست چرا که حسادت، از فطرت خود بیگانه شدن است و اگر بر آن لگام زده نشود به بیماری غیر قابل علاجی با قوه تخریبی بالا، در سطح فرد و دیگران و جامعه، تبدیل می شود.

یکی از نقاط کور تئوریهای ساختاری جنبشهای اجتماعی قادر نبودن به شناسایی اثرات مخرب این عامل فردی در فروپاشی و یا به انحراف رفتن بسیاری از جنبشهای اجتماعی می باشد.

تئوریهای پسا ساختاری و پسا مدرنیسم نیز که عامل فرد و خصوصیات باوری، شخصیتی و روانی فرد را در درون ساختار در نظر می گیرند نیز توجه کافی به این عامل نمی کنند.

اول بار که متوجه این مسئله شدم زمانی بود که غرق مطالعات تئوریهای انقلابات اجتماعی شده بودم و محک زدن آن با تجربه شبانه روزی و سالهای خودم در انقلاب و کوشش در اینکه تا چه حد این تئوریها، از توانایی توضیحی از وضعیتی که انقلاب گرفتار آن شد بر خوردارند و می دیدم که با وجود روشن کردن زوایایی، ولی فاقد ریز بینی و تیز بینی لازم هستند.
بعدها که با ادبیات فمینیستی در رابطه با جنبشهای اجتماعی آشنا شدم، متوجه شدم که اینها با حساسیت بسیار بیشتری به  این موضوع پرداخته اند و شاید بشود بهترین کارها در این زمینه کتاب Moving Politcis از دبرا گولد/Deborah Gould و نیز کتاب The Cultural Politics of Emotion از سارا احمد می باشد.  ولی با وجود اینکه به عوامل روانی تاثیر گذار از جمله: <درد>، <تنفر> و <ترس> پراخته اند ولی مقوله حسادت تا آنجا که دیده ام هنوز مورد نقدی عمیق قرار نگرفته است.

دیگر اینکه نفس آگاهی به عامل حسادت، در فرد نمی تواند به عنوان مکانیزم عمل کننده جلوگیری از حسادت، در تحلیل و تصمیم گیری عمل کند.  آنچه که مانع عمل حسادت در کار سیاسی، و در کل در زندگی، می تواند باشد، عامل عرفان است و سعی در عارف شدن.

در واقع، عامل عرفان، یکی از اصلی ترین عواملی می باشد که می تواند مانع از به انحراف رفتن جنبشها به این علت شود.  به بیان دیگر مبارزه برای استقلال و آزادی، به انسانهایی نیاز دارد که بطور دائم درحال مبارزه در دو جبهه خارجی، با استبداد و مخالفان زور پرست و نیز جبهه درونی که مبارزه با عطش قدرت و نفس و در نتیجه حسادت می باشد، دارد.  یعنی اینکه مبارز نیاز دارد تا می تواند از سر چشمه عرفان بنوشد.  و نفس را همیشه مار مولوی بپندارد که بر چشم هم زدنی نیش خود را بر فرد وارد می کند.

اینگونه مبارزان در حالیکه نیک می دانند که از آنجا که سیاست، روش بدست گیری و مدیریت قدرت فهم شده است، در پی انقلاب در باز تعریف سیاست در راستای آزادی و حقوق می باشند و اینگونه است که هیچگاه وارد رابطه قوا نمی شوند و  همیشه کنش می مانند و جامعه را به اینگونه بودن و شدن می خوانند.  به سخن دیگر، از جنس مخالف در پی قدرت خود نمی شوند.
در زمانی که بحران و فساد اخلاقی وطن را در خود پیچیده است و وطن را با خطری حیاتی روبرو کرده است، بیش از هر زمان نیاز به چنین مبارزانی است.

۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

وطن، برای رهایی از استبداد، بیش از هر زمان به "غدی" بنی صدری نیاز دارد




آقای تاجزاده بعد از 37 سال تکرار دروغ مبنی بر خیانت بنی صدر، حال تخفیف داده اند و می گویند که اولین رئیس جمهور خائن نبود، بلکه غد بود! (1)

در این شکی نیست که در آن زمان خیانتهای شگرف و فاجعه واری رخ داده است.  خیانتهایی مانند گروگانگیری که در واقع کودتایی بر ضد اهداف انقلاب بود و زمینه حمله عراق به ایران را فراهم و اصل ولایت فقیه را تحمیل پیش نویس قانون اساسی نمود و یا مانع شدن از پایان رسیدن جنگ با عراق در خرداد 60 که صدام با پیشنهاد کشورهای عدم تعهد برای پایان دادن به جنگ و دادن غرامت سنگینی موافقت کرده بود و اینکه حتی اگر یکهفته اجرای مرحله آخر کودتا بر علیه بنی صدر را به تاخیر انداخته بودند جنگ به پایان رسیده بود و اینگونه کشتارها و خسارتهای عظیم رخ نداده بود. ولی از آنجا که حزب جمهوری و اقمارش برای استقرار استبداد خود به ادامه جنگ نیاز داشتند، مانع از به پایان رسیدن جنگ شدند. 
بنابراین آقای تاجزاده ندانسته می گویند که معنی تلویحی پذیرفتن اینکه بنی صدر خائن نبود به این معنی است که مخالفان رئیس جمهور در آن زمان  مرتکب خیانت های تاریخی شده اند.
دوم اینکه می گویند بنی صدر غد بود! یعنی غد بودن بنی صدر، سبب انجام کودتای 30 خرداد و اینگونه تبدیل انقلاب به ضد انقلاب و انقلاب را وارد فاز دوران کشتارها و سرکوبهای عظیم کردن، شد و فرصتهای تاریخی را برای رشد وطن از بین برد.
حال نسل جوان نیاز دارد تا معنای این <غد> بودن را بفهمد: 
- غد بودن بنی صدر به این معنی بود که بنی صدر حاضر نبود وارد جنگ قدرت شده و برای حفظ و گسترش قدرت خود (همانگونه که آقای خمینی در آخرین پیامها به او قول داده بود.) دست از دفاع از آزادی ها، مردمسالاری و دیگر اهداف انقلاب بر دارد و اینگونه بر سر مردم و انقلاب با ذوب شدگان در قدرت بده و بستان بکند.

- غد بودن بنی صدر به این معنی بود که حاضر نبود، بر عکس اقای خمینی، عهد خود را با مردم برای حفظ و توسعه قدرت بشکند و برای وفادار ماندن به عهد خود، حاضر به انجام هیچ سازشی با اصحاب قدرت حزب جمهوری و مجاهدین انقلاب اسلامی و دیگران نبود.

- غد بودن بنی صدر به این معنی بود که حاضر نبود اولین منتخب تاریخ وطن، حقارت و خفت بازی نقش تدارکاتچی و آلت خمینی جماران که بر علیه خمینی پاریس دست به کودتا زده بود شدن را بپذیرد و از جمله در پاسخ به آقای خمینی که به او پیام داده بود:"....این کشور نیز پس از من کسی را ندارد، دوست دارم که شما خود را حفظ کنید و در منصب خود باقی باشید..." که البته شرط آن همکاری در باز سازی استبداد بود، جواب داده بود:":"...عنوان ریاست جمهوری برای من شانی نیست که بخاطر آن از ارزشها و عقایدم بگذرم. اگر من قادر به خدمت نباشم هیچ دلبستگی به این عناوین ندارم. اگر دنبال آلت هستید آلت فراوان است، از من چنین انتظاری نداشته باشید، شاه سرنگون نشد تا بساطی بدتر از ان جانشینش شود...."

بله آقای تاجزاده! غد بودن به این معنی بر عهد خود با مردم و جان جهان، ایستادن و وفادار ماندن است و واقعا چه زیبایی و انسان ماندنی بالاتر از این؟

همان غدی سبب شده است که در سخت ترین شرایط زندگی در تبعید و تهدید مداوم ترور و فشارهای سخت مالی و روانی و طوفان تهمت و توهین و تحقیر و سانسورهای همه جانبه، و با وجود پیشنهادهای مکرر، در استقلال و بر استقلال و مستقل از هر قدرت خارجی بماند و بایستد و محل عمل خود را در خارج از رژیم و داخل جامعه ملی ایران بر گزیند و اینگونه زبان وجدان جامعه ملی، که اکثریت نخبگانش سر در بند سر زلف قدرت داخلی و خارجی دارند، شود و مظهر غرور ملتی در جهان که می بینند که اولین رئیس جمهور، یکی از تاریخی ترین ملل جهان، بر سر عهد خود با مردم و انقلاب و آزادی ایستاده است و تکان نخورده است و به قدرت، نه گفته و نه می گوید.
ایران، برای رها شدن از استبداد ضد انقلاب تبهکار حاکم و استقرار جمهوری شهر وندان در استقلال و آزادی در راه رشد فقر شکن و گسترش عدالت اجتماعی، بیش از هر زمان به این گونه انسانهای <غد> نیاز دارد.

(1) نقل از مقاله آقای تقی رحمانی: 
بازرگان بنویسیم، هاشمی بخوانیم و بهشتی ستایش کنیم؟

http://news.gooya.com/2017/03/post-2199.php

۱۳۹۶ فروردین ۱, سه‌شنبه

نیایشهای نوروزی





پروردگارا! یاری امان کن تا بفهمیم که مایی که قربانیان استبداد هستیم، با افکار و اعمالمان و روانمان، در استمرار و باز تولید استبداد تاریخی حاکم بر وطن نقشی اساسی داریم.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم  که روش آزادی، نه قدرت که آزادی است و روش، آینه هدف است.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم که آزادی، از درون ما و از تحول در افکار و ارزشها و اعمال ما شروع می شود و آزادی در خارج ازما تنها انعکاس گر این آزادی است.

پررودگارا! یاری امان کن تا بفهمیم که نفس مخالف با استبداد، ما را آزاده و آزادی خواه نمی کند و چه بسا در مخالفان، مستبدان فراوان و سرکوبگر تری خفته اند.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم که تا زمانی که خود را در مسیر آزاد شدن از انواع و اقسام اسطوره های زور و قدرت که استبداد چند هزار ساله، در فرد فرد ما حک کرده است، آزاد نکنیم، پیشرفته ترین مردم سالاری ها نه تنها بکار رشد و حقوقمند شدنمان نمی آید، بلکه استبداد در شکل و نوع دیگر حتی در شکل دفاع از آزادی باز تولید خواهد شد.

پروردگارا! یاریمان کن تا بفهیمم که مهمترین و موثرترین ستون پایه ها در دفاع از مردم سالاری، نه قوانین و ساختارها، که مردم هستند.  مردمی که به آزادی باور و به حقوق انسانی و حقوق ملی و حقوق شهروندی و حقوق طبیعت، عارف شده اند و آن را زندگی می کنند.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم که بدون توانا شدن به نقد و انتقاد از خود و شجاعانه خود را سندان پتک نقد شدن قرار دادن، توانا به آزاد شدن و در نتیجه رشد کردن و بهر وری از استعداهایمان نخواهیم شد.

پروردگارا! یاری امان کن تا بیاموزیم که در مخالفت با دیگری، خود را از زبان اتهام و توهین و دروغ و افترا بستن رها کنیم.

پروردگارا! یاری امان کن تا بفهمیم، که قدرت، خوب و بد ندارد و همیشه بد است، چرا که قدرت تنها در رابطه سلطه گر-زیر سلطه ظهور پیدا می کند و بر خلاف آزادی، از خود ماهیت ندارد.  قدرت نتیجه و محصول تبعیض است.

پروردگارا! یاریمان کن تا بفهمیم که قدرت، ضد آزادی است و به همین علت در لیبرالیسم، که به قدرت اصالت می دهد، آزادی، بدون تناقض، نه قابل تعریف و نه قابل فهم است و اینگونه است که استبدادها از درون لیبرالیسم، که آخرین آن استبداد توتالیتر سرمایه که حتی طبیعت را در خطر نابودی قرار داده است، بیرون می آید.

پروردگارا! بما بیاموز که آزادی، نبود قدرت و زور است، چرا که هر قدرت زوری  محدود کننده آزادی است.

پروردگارا! بما بیاموز، که آزادی مطلق بیان، نیاز انسانها و جوامع رو برشد است، چرا که تنها از طریق آزادی نقد مطلق است، که کژی ها شناسایی وراه حل ها یافته و اینگونه، راستی می شوند.

پروردگارا! بما بیاموز بزرگترین که دشمن اصلی آزادی، نه مستبد اعظم که نفسانیت و منیت و خود پرستی ماست.  بنابراین:

پروردگارا! بما بیاموز که در مبارزه، همیشه بیش از استبداد، از نفسانیت خود وحشت داشته باشیم، چرا که با لحظه ای غفلت، مانند مار مولوی، نیش هلاکت آزادگی را در ما فرو خواهد برد.  چه جنبشهای عظیم اجتماعی که اینگونه به شکست شده اند.

پروردگارا، بما بیاموز که استقلال، طرف دیگر سکه آزادی است و یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد.

و پروردگارا، بما بیاموز، که برای استقرار ساختاری در راستای استقرار عدالت اجتماعی و ریشه کنی فقر و رفع تمامی انواع و اقسام تبعیضها، همیشه به آزادی نیاز است و هیچگاه آزادی نباید قربانی عدالت اجتماعی شود که در این صورت، هر دو قربانی و استبداد، باز سازی می شود.

از نوروز و فلسفه آن برای نو شدن و تولدی دوباره  در طراوت و نشاط و دوستی در آزادی استفاده کنیم.

هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز.

۱۳۹۵ اسفند ۱۸, چهارشنبه

روز زن خوش باد




زن نفرتی/mysogyny عنصر اصلی فرهنگهای مرد سالار آشکار ( بیشتر در شرق) و مرد سالار پنهان (بیشتر در غرب) است.  منهم با همین فرهنگ بزرگ شدم.  البته فرهنگهای مرد سالار نیز انواع و اقسام دارند و با درجات غلظت متفاوت.  در فرهنگ مردسالار ضد زن ضعیفه پرور و ضعیفه بینی که من بزرگ شدم، این زن ستیزی و زن حقیری دو حلقه خودی داشت و ناخودی.  در حلقه خودی که شامل مادر و خواهران و دختران فامیل و دوستان مادر و همسایه ها می شد، این نوع نگاه وجود نداشت.  در واقع، مادر و خواهر و عمه و خاله نه به عنوان زن که به همین عناوین دیده می شدند و نه به عنوان زن و ضعیفه.  می شود گفت نوعی تبعیض مثبت وجود داشت.
این ضعیفه دانستن زن از همان دوران معصومیت کودکی و در شعر ها تولید و باز تولید می شد:
"پسرا شیرن/مثل شمشیرن/
دخترا موشن، مثل خرگوشن."


در بازیها هم همینطور و اگر پسر طناب بدست می گرفت و طناب می زد ، دوستانش با تمسخر به او می گفتند که دختر شده.  بازیها هم دخترانه بود و پسرانه.
دوران نوجوانی هم اینگونه بودند و با مدرسه و دبیرستان رفتن و آموختن اینکه مغز زن از مغز مرد کوچکتر است، تایید می شد و اینکه دخترها از پسرها کم هوش ترند.  این بار این "حقیقت" را "علم" ثابت کرده بود! هیچکس هم هیچوقت این سوال را طرح نکرد که اگر ملاک باهوش و کم هوشی وزن مغز است، پس جناب فیل با مغز پنج کیلویی باید باهوشترین و اشرف مخلوقات باشد.

باز این نظر در ذهن تایید می شد وقتی می دیدی که ما فکر سیاست و چگونگی مبارزه با استبدادیم و دخترها بیشتر دنبال چسبوندن عکس فلان هنر پیشه و خواننده به کلاسور مدرسه اشان هستند و با آن پز دادن.  اعلیحضرت هم که فرموده بودند که زن باید زیبا و فریبا باشد و اینکه زنها در طول تاریخ حتی یک آشپز به جهان تحویل نداه اند و جناب سعدی هم زن خوب را پارسا و مطیع مرد توصیف می کرد.  هنوز متوجه تحول سعدی نیز نشده بودم.

باز این باور در قالب دینی هم بیان می شد و اینکه زن ضعیفه است.  افلاطون و ارسطو خوب خود را در لباس دین جا کرده بودند و اینبار نه با زبان یونانی و سریانی که با زبان عربی و فارسی بما می آموختند که عقل نزد مرد است و احساس نزد زن و بنا براین از زن انتظار عقل داشتن و عاقلانه عمل کردن نباید داشت.  شهوت هم که در زن درونی بود و در مرد برونی و برای همین به زن نباید سواد یاد داد که دنبال خوندن قصه های عاشقانه بیفته و منحرف بشه.  حتی سوره یوسف قران را هم باید از او دریغ کرد و بجای آن سوره نور را یاد داد. 

اولین تکان در این باور را کتابهای شریعتی بمن داد.  هنوز دو سه سالی به انقلاب مونده بود که با کتابهای شریعتی آشنا شدم و در آنجا دیدم که چگونه به باور اینکه زن ضعیفه است تاخته و اینگونه روحانیون سنتی شمشیر را از رو بر علیه اش بسته اند که نظم و تعادل جامعه را به خطر انداخته است.  آخر عدالت نزد آنها تعریفی افلاطونی داشت و هر چیز باید در جای خود قرار می گرفت و جای زن در پله پایین نردبان قدرت و جای مرد در بالای آن.   اولین بار بود که اسم سیمون دوبوار را شنیدم و سخن معروفش را که زن اول انسان متولد می شود و بعد زن می شود. کتابها تحولی فکری در دیدم نسبت به زن ایجاد کرد.  ولی فکر کردم که کار تمام است و حالا که به برابری زن و مرد باور آورده ام دیگر کار تمام است و ندانستم که این تازه آغاز سفر است چرا که باور و نوع نگاهی که تاریخ ، مانند جویبار قنانی آب را از عمق گذشته بر کشیده و وارد آب انبار ذهن و روان و باور و شخصیت و ارزشها و ضد ارزشهای ما کرده است با یک تحول فکری کن فیکون نمی شود و آدم تازه وارد مرحله <کن> می شود.

تکان دومی که سبب فروریختن این انجماد فکری درم شد با شروع تظاهرات عید فطر همراه شد و وقتی در شروع تظاهرات، گارد شاهنشاهی با تفنگ و سرنیزه ها دست به حمله زد و بعد یکدفعه جا را خالی کردند و ما که ایستادگی ما عقب نشینی را ناگزیر کرده و شاد از این عقب نشینی هنوز نفس اول را نکشیده بودیم که یکدفعه بارانی انبوه از گازهای اشک آور از هر طرف بر سرمان ریختند و غلضت  و کیفیت آن چنان بود که فکر کردم گاز سمی بر سرما ریخته اند و هوا را در خود مکیده.  پس  در حالیکه تمامی بدنم می سوخت بدنبال جرعه ای اکسیژن در آسمان   بودم ولی انگار در خلاء، هیچی را نفس می کشیدم و با خود گفتم که تمام شد و در حال بزمین افتادن بودم که دوباره ششهایم اکسیژن را در خود یافت و زندگی را باز گرداند.  در چنین حالتی بود که دیدم همه در حال فرار کردن هستند که  فریاد زدم که الان وقت فرار نیست و فرار نکنید و بایستید، ولی تنها چند دختر با کفشهای کتونی بودند که ایستادند و بیشتر پسرها به فرار ادامه دادند.  در اینجا بود که باور به اینکه ترسو بودن زن به چالش کشیده شد و با خودم گفتم که اینجا که از بسیاری از مردها شجاع تر بودند.

ادامه این تکان در هفده شهریور رخ داد، وقتی دیدم که اکثرا مردم با فاصله شاید پنجاه صد متری سربازان و زرهپوش بر زمین نشته اند و فقط حدود صد نفری درست جلوی زرهپوش ایستاده بودند که بسیاریشان دختر بودند.  ایستادن در جلوی زرهپوش و مسلسل سنگین و نظامیانی که خشم در صورت و صدای نفسشان را نیز می شد شنید، شجاعتی محض می خواست و دست از جان شستن و حال می دیدم که دخترها با شور و هیجان و انابشته از اراده در کنارمان ایستاده اند.

تکان بعدی در اثر آشنا شدن با کتابهای بنی صدر در بعد از انقلاب رخ داد و سخن معروفش که:"هیچ جامعه ای آزاد نخواهد شد مگر آنکه در آن جامعه زنان آزاد شده باشند." و کتاب زن در شاهنامه.  زنانی که  سرنوشت را به چالش می کشیدند و مظهر خرد، شجاعت و فداکاری بودند.

تکانهای بعد حدود پنج سال بعد از انقلاب که هجرت ناگزیر شد، در انگیس رخ داد.  چرا که و از آنجا که دیگر خطر دستگیری و اعدام نبود، بخود اجازه و حق عاشق شدن را دادم.  در ایران و در زمانی که بعضی شبها چند صد نفر را اعدام می کردند و هر شب منتظر دستگیر و اعدام شدن بودم، بغیر از یک رویایی در کنار درختان گیلاس، بخودم اجازه رها کردن دل را ندادم، چرا که می دیدم که جوانان قبل از جبهه رفتن ازدواج می کردند و چند هفته و چند ماه نگذشته کشته می شدند و دختری جوان را هنوز بیست ساله نشده بیوه را می کردند و آن را خود خواهی می دانستم.
در این اجازه عاشق شدن بود و در عشق با معشوق یکی شدن بود که فهمیدم که مرد بدون زن را برابر خود دانستن محال ممکن است که عشق را زندگی کند.  چرا که عشق، تولد دو برابر در عاشق شدن است.  در اینجا بود که فهمیدم که مردانی که ضد فرهنگ مردسالاری در آنها زندگی می کند نیز قربانی هستند، چرا که خود را از عشق و عاشق شدن محروم می کنند.
   
باز در نتیجه تجربیات و مطالعات و مشاهدات متوجه شدم که ضد فرهنگ مرد سالاری را فقط مردان نمی توانند بسازند بلکه زنهایی نیز که این نرمها و "ارزشها" را درونی ذهن و روان  خود آگاه و ناخود آگاه خود کرده اند، در باز تولید آن شرکتی فعال دارند.  اولین بار که چنین حالتی را مشاهده کرده در رابطه با بالرینی ایتالیایی بود که دیدم کوشش دارد من را مجبور به رفتار ماچو/macho  که سعی در پاکسازی آن از روح و رفتارم داشتم بکند و مانند آن بود که در دست الکلی ترک اعتیاد کرده جام شرابی گذاشته شود.  آخر از کودکی خانم بزرگهای فامیل و همسایه بما آموخته بودند که:"مرد واقعی مردی است که وقتی زنش را صدا می زند پشت زن از وحشت بلرزد."

البته گفتن این مطلب لازم است که همه آموزشهای کودکی ضد زن نبود.  پدرم، که در کودکی به علت گذاشتن باروت و انفجاز آن در زیر ملای ده که روز قبل او را به ناحق زده بود، از مکتب خانه اخراج (داستانی دارد.) و در نتیجه سواد نداشت، به این باورها باور نداشت و به خواهربزرگم گفته بود که هر چه که مرد می تواند بکند زن هم می تواند انجام دهد و زمانی که تازه از یکی از جنگهای کردستان بعد از به محاصره در آمدن نه ماهه همراه گردان خود در بالای کوهی بر گشته بود و در بازگشت، مادرم به همراه خواهر بزرگم که تازه بدنیا آمده بود به دیدار مادر همسرش رفته بود و مادر بزرگ در رابطه با نوه دختر داشتن گفته بود که دختر داشتن بد شانسی میاره، پدرم کلاه خودش را که گلوله ای آن را سوراخ کرده بود نشان داده بود و گفته بود که نخیر دختر خوش شانسی میاره، چرا که اگر بد شانسی می آورد جای این گلوله باید در مغز من بود.

منظور اینکه فرهنگها پیچیدگیهای  خود را دارند و نمی شود آنها را سیاه و سفید دید.  فضای خاکستری همیشه وجود دارد.
بهر حال روز زن را به تمامی مردان و زنان وطن تبریک می گویم.  وطن، بدون زنان و مردان آزاد و آزاده، آزاد نخواهد شد.  

در آخر کار، عکس نازنین مادر را در کنار سیمون دوبوار قرار دادم چرا که همیشه گفته ام که در زندگی شخصی هیچ مردی را قوی تر از پدرم ندیده ام ولی مادرم قوی ترین انسانی است که در زندگی شخصی خود دیدم.  سختی ها و دردهایی کشید و استقامتی چنان اسطوره ای داشت که مگو.

۱۳۹۵ بهمن ۲۷, چهارشنبه

معمار سرنوشت خود شویم



گفته بودم که خطرناک ترین نوع بیسوادی، بیسوادی سیاسی است.  لازم است به آن افزوده شود که شاید از آن خطرناکتر، سوادی و علمی سیاسی است که سیاست را بازی قدرت می بیند و بنا براین، ملاحظه اخلاق را مزاحم و مخل این نوع نگاه به سیاست می داند.  بخصوص زمانی که، در رابطه سلطه، محل عمل سیاسی چنین اهل سیاستی در زیر سلطه قرار گرفته باشد.  چرا که زمانی که به قدرت اصالت محض داده می شود و فرد روشنفکر خود را فاقد قدرت می بیند و بنابراین تابع متغیر تصمیمات سیاسی قدر قدرتی که در موقعیت سلطه گر قرار گرفته است، در برابر سلطه گر، مبتلا به عقده بد خیم حقارت می شود و اینگونه اعتماد به نفسی را که ذاتی هر انسانی است که در استقلال و آزادی می اندیشد و عمل می کند از او سلب می شود، از کرامت ذاتی خود غفلت کرده و فاقد غرور انسانی، که حقارت را نه در خود و نه در دیگری بر نمی تابد، می شود و اینگونه است که داوطلبانه خود را در اختیار سلطه گر گذاشته و بگونه ای فعال عامل سلطه گر می شود در استمرار دادن به رابطه سلطه و زیر سلطه قرار دادن وطن خود.

نگاهی گذرا به نخبگان جهان سومی که بر کشورهای خود حکومت می کنند و رابطه زیر سلطه را مصرف، باز مصرف و باز تولید می کنند و نخبگانی که در کودتا ها بر ضد حقوق وطن خود از طرف قدرتهای مسلط، فعالانه عمل کرده اند بما می گوید که بدون چنین نخبگانی که عنصر حقارت در برابر قدرت خارجی جوهره روان و شخصیتشان می باشد، هیچ قدرت سلطه گری قادر به کودتا و یا مداخله در سرنوشت این کشورها نمی شده است.

در دفاع از این نظر، باز می گردم به تحلیلی که سال قبل در رابطه با گفتمان اصلاح طلبی متشر کردم (ترجمه فارسی آن نیز منتشر شد.) که در آن گفتم که عنصر اصلی تشکیل دهنده این گفتمان عنصر حقارت است (گفتمان "اصول گرایان" نیز اینگونه است.) در برابر قدرت و اصالت دادن به قدرت.  به همین علت است که، اکثرا، نخبگانی را تولید کرده که خود حقیر هستند و خود و مردم را حقیر و ناتوان از تغییر می بینند و به همین علت است که به محض ناامید شدن از اصلاح پذیری رژیم، بسرعت به آمریکا می روند و دخیل به ضریح کاخ سفید می بندند و مجیز و ثنا گوی این قدرت می شوند و تغییر را از طریق دخالت اقتصادی یا نظامی و یا هردوی این قدرت جویا می شوند و هیچ از فجایع اینگونه دخالتها از دیگر کشورهای همسایه درس نمی گیرند، چرا که اصحاب ذوب شده در اسطوره قدرت، اهل درس گیری از تجربه نیستند.

علتی که عده کمی از این نخبگان بخصوص کهنه کار، به خصوص به جریان مصدقی (اصحاب این روانشناسی همیشه با حمله به مصدق و نوع نگاه او کار خود را شروع و یا ادامه می دهند.)  استقلال و آزادی، که سر ریز از غرور انسانی و عرق ملی است، می پیوندند، این است  که گرچه از گفتمان اصلاح طلبی بریده اند ولی عقده بدخیم حقارت در آنها فعالیتی اورگانیک دارد و البته محل فعالیتی را انتخاب می کنند که این عقده به آنها دیکته می کند.  اینگونه شخصیتها بزرگی را بر نمی تابند و کسانی را که آنها را به بزرگی می خوانند طرد می کنند.

آخر اینکه برای رهایی از این وضعیت، وطن نیاز به انقلابی در اندیشه راهنمای خود دارد و رهایی آن از قدرت و در نتیجه آزادی و استقلال را جانشین آن کردن. 

وطن، به مردمی عارف به حقوق انسان، حقوق ملی، حقوق شهروندی و حقوق طبیعت نیاز دارد.  ایران ویران شده بدست استبداد سلطنتی و مذهبی، را چنین مردمانی آزاد و آباد کرده و اینگونه رشدی فقر زدا، وطن را سبز و زمین و رودها و دریاچه ها را پر آب خواهد کرد.  به خود و تواناییهای خود باور کنیم.  مهمترین عامل تغییر ما هستیم و تا تغییر نکنیم، هیچ تغییری مستمر و بر خود افزا رخ نخواهد داد.  این ما هستیم که نیاز دارین تا معمار سرنوشت خود شویم.

۱۳۹۵ بهمن ۲۶, سه‌شنبه

استکباری که از کوه، موش را زایش داد



خون دويد از چشم همچون جوي او        دشمن  جان وي  آمد  روي او
دشمن طاووس آمد  پر  او                     اي بسي  شه را بكشته فر او

حدود 27-28 سال پیش که تازه 2-3 سالی بود که به لندن آمده بود با او در کلاس زبان آشنا شدم.  هر چه بیشتر با او آشنا شدم، بیشتر جذب هوش فوق العاده، استعداد، علم و پشتکار عجیب او شدم و بسیار شاد که بالاخره در کویر بی تفاوتی اندیشه و سیاست در محیطی که در آن زندگی می کردم، با کسی آشنا شدم که می توانم تا نزدیکیهای صبح به بحثهایی بنشینم که احساس کنم که سلولهای مغزم را به سوزش افتاده و حد خود را بمن گزارش می کنند.

در شانزده سالگی در ایران در رشته ریاضیات با معدل بیست شاگرد اول کشور شده بود و بعد از کودتای خرداد 60، چند بار در حال فرار از مرز دستگیر شده بود و اعدام مصنوعی و زندانی.  در آخرین کوشش خود برای فرار از مرز بلوچستان که بلد بلوچ خود در وسط بیابان گم شده بود او از راه یافتن جهت از طریق ستاره ها برای فرار آموخته بود، هم خود و هم بلد را از مرگ در تشنگی  رها و از مرز گذشته و بعد از راهپیمایی طولانی وارد یکی از پایگاه های آمریکایی در پاکستان شده بود و در انجا به ظن اینکه جاسوس است دستگیر شده بود تا جایی که ژنرال پاکستانی با هلیکوپتر به آنجا پرواز و خود او را باز جویی و بعد از اینکه مطئن شده بود که جاسوس نیست دستور به زندان رفتن او را داده بود ولی از آنجا که شگفت زده شده بود که چگونه چند صد کیلومتر را با پای پیاده طی کرده از جیب خود 700 دلار به او داده بود.

با کمک یک ایرانی متمول از زندان رها و وارد انگستان شده بود و تقاضای پناهندگی.  در زمان مصاحبه برای پناهندگی ماموران انگیسی باور نکرده بودند که ایرانی است چرا که انگیسی را با لهجه آکسفوردی صحبت و بر زبان انگیسی از آنها بسیار مسلط تر بود.  انگیسی را در اراک  از طریق گوش دادن به بی بی سی انگیسی و حفظ کردن 400 کلمه در روز آموخته بود.

به کلاس زبان تنها برای این آمده بود تا دوست بگیرد و از آنجا که نمی توانست چگونه با دانشجویان اروپایی ارتباط بر قرار کند، با من ارتباط و اینکه چگونگی دوست شدن به "خارجی ها" را به او بیاموزم و اینگونه دوستی امان شروع شده بود.
در رشته فیزیک به دانشگاه لندن رفت و مطابق معمول با بالاترنی نمره ها لیسانس گرفت و به این علت نیازی به انجام فوق لیسانس نداشت و یکضرب برای انجام دکترا به دانشگاه آکسفورد در رشته فیزیک نئوریک رفت.  رشته ای که در انگستان تنها 4 نفر مشغول گرفتن دکترا بودند.

سخت مطالعه می کرد و از آنجایی که مانند همدیگر فقیر بودیم و پول خریدن کتابها رشته خود را نداشت، دست به دزدی آنها می زد و اینگونه تمام کتابهایش را از طریق دزدی کتاب تامین کرد. 

از آنجا که پول برای گرم کردن اتاقش نداشت، حتی در سردترین ماههای زمستان از روشن کردن شوفاژ پرهیز می کرد تا جایی که بعضی همیشه با پالتو و کاپشن با دست و پای یخ زده در اتاقش می نشستم و تا نیمه های شب بحث و وقتی که زمان رفتن می شد به شوخی به او که دم در برای خداحافظی ایستاده بود می گفتم که زود در را ببند چرا که همه بیرون را سرد می کند.
از منظر اندیشه بطور فناتیکی جذب فلسفه نیچه بود و بقول خودش کتابهایش را بیش از 140 بار خوانده بود. 
راجع به کشور و استعدادهایی عظیمی که در خود دارد و چگونه استبداد آنها را می سوزاند و از بین می برد با درد و خشم صحبت می کردیم و اینکه در فردای ایران آزاد چه باید کرد.  در اینجا بود که اختلاف نظراتمان به تضاد کامل تبدیل می شد چرا که من پیش شرط رشد و توسعه وطن را استقرار آزادی ها و دموکراتیزه کردن رابطه دولت و جامعه و افراد جامعه با یکدیگر می دانستم و او در حالیکه دستش را با هیجان بالا می برد حرف از استقرار <دیکتاتوری بهزاد> (اسمش را نمی آورم و از اسم مستعاری استفاده ام.) می زد.

بسیار ایده ها در اختراع و نوع آوری داشت.  یکی از مهمترین آنها ساخت کامپیوتری بود که از پروتئین ساخته شده بود و اینکه برای اینکار به یک تیم از دانشمندان مختلف و 50 میلیون پوند احتیاج دارد.

ولی این اعجوبه نابغه پاشنه آشیلی داشت و آن تکبری بود که او را تبدیل به قبله عالم کرده بود و اینگونه توانایی پذیرش هیچ انتقادی رو نداشت و البته چنین آدمی با چنین دیدی روز بروز و هر روز هر چه  بیشتر خود را تنها و منزوی تر می کرد و در نتیجه عصبی تر و در نتیجه روز بروز توانایی دوست شدن و دوست داشتن را از دست می داد و خلاصه آمیخته ای از تکبر و فلسفه نیچه ای (البته شاید بهتر است گفت که شخصیت نیچه ای تا فلسفه نیچه ای.) سبب شد دست از تحصیل بکشد و آخرین اطلاعی  که از او دارم اینکه به کار کابینت سازی آشپز خانه مشغول است.

هیچ شک ندارم که اگر نبود تکبر و خود محوری او، به یکی از تاثیر گذارترین شخصیتها برای وطن و در سطح جهان تبدیل می شد.  واقعا دردناک بود هست دیدن اینکه چنین توانایی چگونه تکبرش سبب خود سوزی شد.  از اینگونه انسانها هیچوقت کم نداشته ایم و نداریم.  بی علت نیست که عرفان اسلامی و ایرانی کوشش عظیمی در کنترل و نهیب زدن به نفسانیت انسان کشی کرده است و هشدار در پی هشدار:
خون دويد از چشم همچون جوي او        دشمن  جان وي  آمد  روي او
دشمن طاووس آمد  پر  او                     اي بسي  شه را بكشته فر او

۱۳۹۵ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

پرواز بر بالهای آسمان: به یاد انقلابی که آینده را حال کرده بود






عجیب خوابی بود. سوار ماشین بودیم و سارا، همسرم، رانندگی می کرد و دخترم، لیلا، عقب نشسته بود. مردم توی خیابان بودند و خوشحال و خندان. انگار که شادی باریده بود.  رانندگی بسیار به آهستگی انجام می شد. یکدفعه خودم رو دیدم با لباس نظامی و با اندامی و بر و رویی درست مثل آن روزها.  چشمهایم از شادی ای عمیق برق می زد و خنده ای به زلالی جویبارهای  نهاوند و آبیدر، در بهاران، از روحم به لبهایم جاری شده و از صورت و لبها در آرامشی عمیق بیرون می ریخت.
خواهرکم نادیا رو بغل کرده بودم و بعد خودش رو از بغلم لیز داد پایین و دوید  به طرف برادرم کوچکم مهرداد و رفت بغلش.

از ناباوری و هیجان و ناباوری قلبم به شدت به طپش افتاده بود و به هسرم گفتم: سارا! سارا! اون که طرف راست ایستاده و داره می خنده منم. ماشین قدری رد شده بود و با اصرار گفتم بر گرد، برگرد،  می خوام خودم رو ببینم. اون منم، اون دختر قشنگه نادیاس و او پسر خوش تیپه که اون طرف ماشینه، داداشم مهرداده .

بعد یه دفعه از خواب بلند شدم و تلخی اینکه خواب بود بر دلم نشست ولی یادم بود که این احساس رو زندگی کرده بودم.  الان که بعد از چند روز دارم این خواب رو بر قلم میارم قلبم به طپش افتاده و بغضی در گلوم گیر کرده.

کی بود و چرا مردم در خیابان به شادی رفت و آمد می کردند و همه هم رو با محبت و دوستی و یکرنگی نگاه می کردند رو نمی دونم. ولی آن حالت شادی عمیق آمیخته با مهر و محبت و دوستی من رو فقط یاد دوران انقلاب، بخصوص بعد از رفتن شاه میندازه. یادمه از آسمون و زمین شادی و دوستی می بارید.   انگار که دوباره ملک دیناری این حال را زیسته بود و دوباره به صحرا شده بود و دوباره عشق باریده و دوباره زمین تر شده بود و باز دوباره چنان که پای به گلزار فرو شود پای او در عشق فرو می شد.

سالها بعد در دانشگاهم در لندن، با دوستی نازنین آشنا شده بودم که بعدها گفت که پدرش وزیر خارجه دکتر بختیار بوده. با وجود تفاوتهای عمیق سیاسی دوستی امان را حفظ کرده بودیم. از جمله به این دلیل که دوستی، نزدیکی دلهاست و اعتماد دلها و دید سیاسی ناشی ناشی از باور است و عقیده که محل آن بعد از حقوق، از جمله حق دوستی، که حقی از حقوق ذاتی انسان است قرار دارد.

 از قول پدرش نقل می کرد که بعد از سرنگونی سلطنت، سفیر برزیل آمده بود دیدارش و در گفتگو با تعجب به او گفته بود که با وجودی که حتی یک پلیس و نظامی در خیابانها نیست و زندانها از زندانی و جنایتکارها و دزدها خالی شده اند،خانه ها و فروشگاه ها و همه امن و امان است و همه کار خود را می کنند و اینکه چنین چیزی در برزیل اصلا قابل تصور نیست و آنچه که قابل تصور است، ناامنی و غارت فروشگاه ها و...و. 

چند روز بعد از فروپاشی سلطنت، با دوستم حسین که مدتی را در دوران فرار از ارتش در خانه آنها زندگی کرده بودم، تصمیم گرفتیم بریم شیر پلا.  بعد که اتوبوس به پارک وی رسید پیاده شدیم و سر پارک وی منتظر تاکسی شدیم که ماشین گرون قیمتی جلوی پامون ایستاد و گفت بپرید بالا و بعد در ماشین گفتم که دیگه همومون یکی شدیم.

چند ماه قبل از اون، که هنوز فراری ارتش بودم و طرفهای آریا شهر و ویلا شهر خونه دوستانم زندگی می کردم، هر صبح که می خواستم برای تظاهرات به طرف دانشگاه تهران و میدون مجسمه برم و اتوبوس نبود و می خواستم تاکسی بگیرم، ماشین شخصی ای جلوی پام می ایستاد و مجانی من رو به طرف دانشگاه می برد. طوری شده بود که یکبار که توی یکی از این ماشینا نشسته بودم با خودم می گفتم که بعد از انقلاب راننده های تاکسی باید شغل دیگه ای پیدا کنن!

فکر کنم که دیدن خودم، در خواب، و آن لبخندهایی که از شادی عمیق روح سر میزد، در زمانهای معدودی در تاریخ بشر رخ می دهد که عمل جمعی انسانها آینده ای را که استبداد بسته است باز می کند. میشله، مورخِ معروف فرانسویِ چنین حالت و لحظه انقلاب کبیر فرانسه را اینگونه وصف می کند:"در آن روز همه چیز شدنی بود...آینده حال شده بود...بدین معنا که زمان دیده نمی شد، هر چه بود نور درخشان ابدیت بود."

این زمانها زمانهایی است که جامعه با حرکت خود، قدرتی را که کرنش در برابر آن را جبر می دانست، بر زمین می کوبد و اینگونه است که برای مدتی آینده باز می شود و منتظر قلمی است که آن را بر کاغذ رقم زند.  اگر جوهر این قلم زدن، آزادی نباشد، استبداد به سرعت خود را باز سازی خواهد کرد همانگونه که در ایران شد، چرا که اکثریت این قلم زنان، قلم خود را در جوهر قدرت فرو برده بودند و یکی در پی استقرار دیکتاتوری پرولتاریایی خود بود و دیگری در پی دیکتاتوری ملا تاریای خود و البته قلم زنانی که جوهر قلمشان در آزادی فرو رفته بود، اقلیتی بیش نبودند.
حال تصور این را بکنید که:

اگر بعد از انقلاب فرانسه، که جامعه دوباره دچار استبداد و اینبار خونریزتری  به نام دیکتاتوری آزادی! شد و روبسپیر هزاران هزار نفر را به گیوتین سپرد و وحشتی گسترده در میان فرانسویان ایجاد کرد.  آنوقت فرانسویان از انقلاب خود پشیمان و به خود لعنت و برای لویی شانزدهم صلوات فرستاده بودند و اینکه نور به قبرت ببارد و قدر تو ملکه آنتوانت با کیکهایش  را ندانستیم و دیدی که با دست خود چه بلایی بر سر خود آوردیم. 

باز، اگر بعد از انقلاب فرانسه و دچار دیکتاتوری ناپلئون شدن، تا جایی که ناپلئون حتی کار برد کلمه دموکراسی را غیر قانونی اعلام کرده بود، باز دوباره هم سلام و صلوات را به لویی شانزده فرستاده و خود را لعنت و اینکه کاش پایمان شکسته بود و به زندان باستیل حمله نکرده بودیم، گفته بودند.

باز، دوباره، اگر مردم فرانسه بعد از استبداد ناپلئون کوچک، همین سلام و صلوات قبلی خود فرستاده بودند و..و

حال سوال این است که اگر مردم فرانسه اینکارها را کرده بودند، آیا فرانسه لویی چهاردهم که می گفت قانون من هستم (ولایت مطلقه فقیه.) به زادگاه دموکراسی تبدیل می شد و رعیتهایش، شهروند می شدند؟

البته حتما عده ای از مردم فرانسه بودند که این سلام و صلوات و نور بر قبر مستبد اولی را  فرستاده بودند، ولی باندازه کافی فرانسوی هایی بودند که انقلاب را نه یک حادثه که یک پروسه و جریان تصور کنند که در جریان سفر خود به سنگلاخهای استبدادهای دیگری نیز فرو کوفته می شود و هر نسلی تجربه خود را به نسل جوان انتقال دهد و از طریق بکار گیری عقل نقاد، اشتباهات را به تجربه برای ادامه مبارزه تبدیل کند. 

به بیان دیگر، فرانسه عده کافی از مبارزان را در خود پرورش داد تا بجای زانوی غم بغل زدن و یا نسل انقلاب را لعن و نفرین کردن، مبارزه را ادامه دهند تا بالاخره معشوق آزادی را در آغوش بگیرند.

اینجاست که به یکی از بزرگترین ضعفهای روانشناسی اجتماعی ما ایرانی ها می رسیم و آن اینکه ، با وجودی که در منطقه و ورای آن ما همیشه اولین ملتی بوده ایم که برای مردم سالاری و عدالتخانه دست به انقلاب مشروطه زدیم (این در زمانی بود که اکثر اروپا زیر چکمه مستبدان و دیکتاتورها قرار داشت.) ولی وقتی انقلاب با مشکلات روبرو شد بجای یافتن راه حل، بسیاری از انقلاب پشیمان و از کودتای انگیسی رضا خانی بر ضد مشروطه حمایت و راه مدرن شدن را از طریق چکمه و مشت آهنین جستند و هیچ توجه نکردند، که در اول و آخر کار، این انسان است که باید رشد کند و این رشد کردن بدون پذیرفتن کرامت و حقوق او از جمله حق آزادی ممکن نمی شود. 

کار آنگونه شد که از آنهمه نخبه و شور و هیجان برای انقلاب مشروطه، تنها دو نفر به اهداف آن وفادار ماندند، یکی دهخدا بود در بعد فرهنگی و دیگری مصدق بود در بعد سیاسی.  ولی همین مصدق که با وجود انزوا و تنهایی ، از آن جهت که تجربه را رها نکرده بود، تبدیل به مامن جامعه ملی شد و سوار بر موج این حمایت، با امپراطوری انگیس در افتاد و نفت را ملی کرد.   ملی کردن نفت در واقع باز گرداندن حق حاکمیت به مردم بود و اعتماد به نفس را به مردمی که نخست وزیرش در توجیه زیر سلطه ماندن انگیس گفته بود که ایرانی ها یک لولهنگ هم نمی توانند بسازند.

باز نخبگان قدرت طلب، این کوشش عظیم را ترک کرده و دست بدست سازمانهای امنیتی-اطلاعاتی آمریکا و انگیس در کودتا بر ضد استقلال و آزادی همراهی کردند و بعد از آنهم، جبهه ملی ها و نهضت آزادی، راه مصدق را رها و اینگونه بین استقلال و آزادی رابطه ثنویت ایجاد و در پی آزادی به قیمت از دست دادن استقلال شدند. 
با این وجود از آنجا که دو اصل استقلال و آزادی در وجدان جامعه ملی نهادینه شده بود، این دو اصل تبدیل به اندیشه راهنمای انقلاب شد.  ولی باز از آنجا که اکثریت نخبگان جامعه، قدرت زده بودند و این قدرت را یا از طریق قدرتهای غربی یا شوروی می جستند، انقلاب بهمن به انقلابی مظلوم تبدیل شد که کسانی که میباید مدافعانش می بودند به جلادانش تبدیل شدند و اگر نبود اقلیت نخبگانی که در جریان مبارزه، همیشه دو اصل استقلال و آزادی را لحاظ می کردند، آنوقت، از انقلابی که حاصل  عظیم ترین کار جمعی جامعه ملی در طی قرون است نه نادر بجا مانده بود و نه نادری اش و اینگونه جانشینان لویی شانزده هم و چهاردهم یکه تاز صحنه شده بودند.

ولی جریان استقلال و آزادی، اینبار از تجربه درس گرفت و در پی جبران ضعف عمومی جامعه ملی بر آمد و اینگونه بود که با وجود کودتای خرداد 60 که به روایت به سرقت رفته انقلاب تبدیل شده است، بجای رها کردن تجربه انقلاب، در پی به سامان رساندن آن در شکل جمهوری شهر وندان و صاحب رژیمی شدن که مدافع حقوق انسان و حقوق ملی و حقوق شهروندی تمامی ساکنان این سرزمین و نیز حقوق طبیعت است می باشد.  بیش از نیم قرن است که بر این اصول ایستاده و همیشه از آزمایش تیزابها سر بلند و استوار بیرون آمده است و وارد بازیهای سیاسی سیاسی بازها و اصحاب قدرت نشده است.  امید این است که از طریق بکار گیری عقل نقاد و امید و شادی و اراده تغییر را جانشین ناامیدی و تسلیم غم شدن( و اینگونه خود را قربانی فریب اصلاح پذیر بودن رژیم جنایت، خیانت و فساد کردن.) روز بروز بیشتر، دیگر نیروهایی که در پی استقلال و آزادی و عدالت اجتماعی هستند بر سه اصل راهنمای <حق اختلاف>، <حق اشتراک> و <حق دوستی> با این جریان همکاری و اینگونه شب تیره این وطن را به سپیده طوع آزادی برسانند.