۱۳۹۸ شهریور ۲۶, سه‌شنبه

کفشام







دیشب به یه مهمونی که یه ایرونی داده بود دعوت شده بودیم.  تو یه سالن بزرگی در یه ساختمون قدیمی انگیسی که در باغی بود بر گزار می شد.  بغل ساختمون یه جوب آب قشنگی روون بود.  وقت ورود باید کفشامون رو در میاوردیم.  رفتیم تو، سالن خیلی بزرگ بود و انواع و اقسام غذا و میوه و نوشیدنی.   یه گوشه بچه ها بازی می کردن و یه گوشه، آقایون با صندلی ها یه دایره تشکیل داده بودند و راجع به کمکهای خیریه صحبت می کردن.  معلوم بود که همشون وضعشون خیلی خوبه و هر کدوم در باره اینکه اینبار چقدر کمک خواهند کرد صحبت می کردن.  یه صندلی بمن تعارف کردن و یه غذایی که توی یه گیلاس بود دستم دادن.  تا بحال غذایی به این کوچیکی ندیده بودم.  معلوم شد خاویاره که باید با دیگر غذاها صرف می شد.

بعد طرف دیگه سالن رو نگاه کردم و دیدم که چندین خانم مسن به شوخی میخوان مسابقه دو بدن.  بعد که مسابقه شروع شد، دو که چه عرض کنم، بیشتر شبیه راه رفتن خیلی آهسته بود.  به شوخی گفتم برای یکی از اونها که می شناختم صندلی چرخدار بیارن چرا که خوابش برده.

بعد به بهانه ای از صندلی بلند شدم و رفتم به طرف حلقه بچه ها و با اونا مشغول بازی شدم.  مواقعی که سر حال هستم، بازی کرد با بچه ها کیفی داره.  خیلی راحت میشه سر بسرشون گذاشت و داستانام رو تا یه سنی خیلی راحت باور می کنن.  حتی داستان اینکه تو حیاط خونمون چند تا فیل زندگی می کنن و اخیرا یکیشون مادر شده و دنبال پوشک برای بچش می گرده.

بعد از مدتی با یکی از دوستام از ساختمون خارج شدم و همینطور که قدم می زدیم، یه فروشگاه ایرانی دیدیم.  خوشحال شدم که بالاخره تو شهرمون یه مغازه ایرونی باز شده.  بعد همینطور که حرف می زدیم، دیدم به پاهام نگاه کرد و وقتی سرم رو بردم پایین، دیدم که کفش پام نیست.  زمین آنقدر تمیز بود که حتی غباری به کف پام ننشسته بود و آنقدر نرک که انگار دارم روی حریر راه می رم.  

با این حال گفتم بر می گردم تا کفشامو پا کنم.  رفتم گوشه ای در سالن که وارد شده بودم رو نگاه کردم و در میان کفشا، کفشم رو ندیدم.  شروع کردم همینطور دور سالن گشت زدن ولی هیچ کفشی ندیدم.  یکی از دوستای دیگم که متوجه شده بود که از کفشام خبری نیست، گفت که اون به محض ورود به سالن کفشش رو داده بود و شماره گرفته بود و خیالش راحت.  
پس متوجه شدم که من از یک در دیگه وارد سالن شده ام که از این خبرا نبوده.  کمی نگران که چه بلایی بر سر کفشم اومده یه بار دیگه سالن رو دور زدم و از کفش خبری نبود.  رفتم توی باغ رو نگاه کنم که دیدم چندین لنگه کفش توی جوب آب افتاده! گفتم شاید بچه ها به هوای بازی کفشا رو توی آب انداختن و با این وجود از کفشام خبری نبود.  یکی از بچه ها که داستان فیل ها رو شنیده بود و متوجه شده بود که دنبال کفشام می گردم، من رو برد توی یه اتاق و پارچه ای رو از روی چیزی کنار زد.  دیدم که زیر آن یک جفت پوتینه.  بهش گفتم که اینا پوتین هستند و من با کفشی که تازه خریده بودم به مهمونی اومدم.  با این حال ازش تشکر کردم و هیچ به ذهنم نیومد که بهش بگم که چرا پوتین مردم رو زیر پارچه قایم کرده.

دوباره به سالن بر گشتم که دیدم خانم میانسالی و خیلی خوش لباس، در حالیکه به پاهام نگاه می کنه داره می خنده.  تعجب کردم چرا که در سالن همه بدون کفش بودن. با این وجود به پاهام نگاه کردن و متوجه شدم که یه چوراب آبی آسمونی پامه یه جوراب  مشکی!  تو این فکر بودم که به خانم چی بگم که دیدم دخترم داره میگه:
-بابا! بابا! بلند شو.  داره مدرسه ام دیر میشه!
چشمام رو بزور باز کردم و غلتی زدم و بعد گفتم:
- لعنت! دیگه نمی تونم کفشام رو پیدا کنم.

۱۳۹۸ شهریور ۱۷, یکشنبه

17 شهریور، 30 تیر دوم شاه بود





در واقع 17 شهریور را می شود  30 تیر دوم شاه دانست که برای حفظ قدرت استبدادی خود و محروم کردن مردم از حق حاکمیت، دستور کشتار مخالفان خود را که دست به تظاهرات مسالمت آمیز زده بودند را صادر کرد.  می توان گفت که تا زمان صدور فرمان این کشتار، این امکان وجود داشت که تحول رژیم استبدادی به نظامی دموکراتیک بدون فروپاشی صورت بگیرد ولی صدور این فرمان و به رگبار بستن مردم با مسلسل سنگین (کشتار اول در صبح از طریق مسلسل سنگین زرهپوش روسی که در دهانه جنوبی میدان ژاله مستقر شده بود، انجام شد.  تفنگهای ژ-3 بعد از این بود که بکار گرفته شد.) و کشتن و زخمی کردن حدود 400 نفر این امکان را از بین برد.


نسل جوان، بیش از هر چیز نیاز دارد تا بجای شکایت و ناله و عصبانیت از اینکه چرا نسل ما انقلاب کرد، با انقلاب بهمن از طریق نقد کردن آن، آشتی کند و در این آشتی با عظیم ترین جنبش ایرانیان در طی قرون، این انقلاب بزرگ را در کانتکست خیزش ایرانیان در طول قرنی قبل از آن که نسلهای قبلی برای متحول کردن استبداد تاریخی به مردمسالاری و جزر و مدهای آن به پا خواستند، معنی و تفسیر کند. 


وقتی چنین تحولی رخ دهد، آنگاه این نسل نیز خود را بخشی از جنبش تاریخی ایرانیان برای پایان دادن به استبداد تاریخی تاج و عمامه خواهد یافت که از طریق نقد این جنبشها و انقلابها، نقاط قوت و ضعف آنها را خواهد یافت و با تبدیل آنها به تجربه، این کوشش تاریخی را برای استقرار جمهوری شهروندان ایران ادامه دهد.

در لینکهای زیر، خاطرات خود را از این روز بر قلم و بر بیان آورده ام:

مشاهدات من از ۱۷ شهریور»

از میان کشتار هفده شهریور ۱۳۵۷




شاهد کشتار میدان ژاله در 17شهریور57 در صفحه آخر صدای آمریکا


شهادت من کشتار میدان ژاله در 17شهریور57 در صفحه آخر

۱۳۹۸ شهریور ۱۴, پنجشنبه

چرا اکثر نخبگان ایرانی، نوکر صفت هستند؟





خب، از سفر فرانسه به انگستان بر گشتم.

وقتی دیروز این سوال را با اجازه گرفتن از تاریخدان معاصر، آقای جمال صفری، قبل از بر گشت به انگستان در فضای مجازی ام گذاشتم، پیشینه و پیشگفتار طولانی داشت.  از عقل محض دکارتی صحبت می کردیم و از خود بیگانگی که کاستن انسان به این عقل، مدرنیته و انسانهای "مدرن" را گرفتار خود کرده است.  از قول یکی از جامعه شناسان و فیلسوفان آمریکایی که به کنفرانسی در کانادا در این رابطه نقل قول می کردم که می گفت، ما در حال حاضر نه فقط وارد دوران <پست مدرن> شده این که وارد <دوران پست-پست مدرن> شده ایم.  چرا که دوران پست مدرن نیز هنوز گرفتار اندیشیدن در درون گفتمان مدرن و الفبای اندیشیدن آن شده است.  یعنی نوع بودنی که سبب شده است، انسان در عقل خود محدود و اینگونه رابطه اش با احساس، دل و بدن، قطع شود، در حالیکه انسان مجموعه ای از اینهاست.

جمال صفری می گفت که حدود چهل سال پیش و شاید هم بیشتر، در پی یافتن پاسخ به سوال اینکه کی هستم و چگونه اینگونه هستم، جذب مکتب فرانکفورت شدم و بعد از مطالعه ادبیات آن، آن را کافی و وافی ندانستم، چرا که همیشه، <فکر> پیشینه ای دارد و در فضای مجرد زیست پیدا نمی کند و این پیشینه، بروی رنگ و بو و جنس آن، اثر می گذارند.  افزود که در ادامه کوشش بود که جذب فرهنگ عرفانی ایرانی شدم و آشتی عقل و دل که در آن عرفان هم را یافته بودند و از رابطه تخاصمی که فلسفه یونانی بین آنها ایجاد کرده بود، رهایی یافته بود.

در پی این گفتگو مقوله کرامت و حقوق انسان طرح شد و گفتم که انسانی که نتیجه اینگونه عرفانی باشد محال ممکن است که اندیشه ای را بپذیرد و عملی را مرتکب شود که نقض کرامت و منش انسان باشد. 

جمال، در ریشه یابی شخصیت انسانهایی که توهین و تحقیربه خود و دیگران را می پذیرند، بیشتر به تربیت دوران کودکی و روانشناسی کودک مراجعه می کرد و اینکه فرزندانی که در کودکی، از طریق عمل جامعه و بیشتر از طریق پدر و مادر تحقیر شده اند و توهین شده اند و در برابر قدرت پدر، در فرهنگ مرد سالار سر خم کرده اند، در بزرگسالی نیز، پذیرفتن تحقیر و توهین برایشان امری عادی می شود و از آنجا که ارزش را در داشتن قدرت می جویند خود فاقد قدرت را بودنی ناچیز به حساب نمی آورند، هویت و ارزش را در تزدذیک شدن به قدرت به هر وسیله ای، می یابند.

در پی این گفتگوی طولانی بود که جمال سوال کرد که چرا اکثر نخبگان ایرانی، نوکر صفت هستند؟ گفتم که ما بیش از هر زمان شاهد ظهور این مقوله در بعد از شکستهای ایران از روسیه هستیم و اولین برخوردهای ایرانیان با عوامل و آثار مدرنیته ای که روسیه خود را با آن آشنا کرده بود و در رابطه با توپ و تفنگ و نظم نظامی خود را بروز و اینگونه، سواره نظام ایرانی که جمعیت کشورش  در طول سی سال از 50 میلیون (در درون مرزهای فعلی ایران.) به 7-8 میلیون کاهش یافته بود، با تیر و کمان و شمشیرش چنان شکستی خورد.

از اینجا ببعد است که ما شاهد ظهور نخبگانی هستیم که اکثرشان، یا روسو فیل هستند یا انگلو فیل و برای منافع آنها بر ضد منافع وطن خود عمل می کنند.

جمال گفت که این قدرت زده گی نخبگان بود که بعد از انقلاب مشروطیت، بسیاری از نخبگانی که در آن شرکت کرده بودند، بعد از کودتای انگیسی یک بیسواد دور او جمع شدند و فکر کردند که با زور و بگیر و ببند و با کتک حجاب را از سر زنان کشیدن می شود ایران را مدرن کرد و نتیجه آن شد، بقول مخبر السلطنه هدایت، وزیر رضا شاه، تمدن بولواری نصیب ما شد.

در جنبش ملی کردن نفت هم اینگونه شد که یا انگستان اکثریت این نخبگان در مجلس و خارج مجلس خرید و یا نخبگان چپ حزب توده وظیفه نوکری شوروی را باز کردند.

انقلاب بهمن هم اینگونه بود، انقلاب در زمانی واقع شد که از یکطرف، نیمی از اعضای مجلسی که ساواک نصب کرده بود فراماسون بودند و از طرف دیگر، در میان نخبگانی که در انقلاب شرکت داشتند،نخبگانی که به آزادی و استقلال باور داشتند، انگشت شماری بیش نبودند و بقیه یا در پی مستقر کردن دیکتاتوری ملا تاریا ی خود شدند و یا دیکتاتوری پرولتاریا.  بعد از آنهم در گزارشات گروه تحقیق آمریکا می بینیم که فرستاده رفسنجانی در لندن به سرهنگ نورث، اسامی 1000 نفر در خدمت را به دولت ریگان داده بود و...و در زمان حاضر هم فوج نامه نویسان به ترامپ و خواستار افزدن بر تحریمها و حمله نظامی بوطن شدن و اینکه بیشرمی و بی صفتی این نوکر و کلفت صفتان بجایی رسیده که بر خلاف سابق که در پنهان بخدمت در می آمدند، خیلی علنی نوکری و کلفتی می کنند و نخبگان درون استبداد هم نوکری و در خدمت بودن روسیه را پذیرفته اند و سوال که چرا بسیاری (دقت کنید، می گویم بسیاری و نه تمامی.)  از اصلاح طلبان که از ایران خارج می شوند فورا دخیل به ضریح کاخ سفید می بندند و جیره خوار این دولت می شوند.

به یکی از شرم آورترین نمونه های این نوکری اشاره کردم که آقای رضا پهلوی، چنان روانشناسی نوکری و حقارات در برابر قدرت در او نهادینه شده است که جلوی دوربین از جان مک کین کسب تکلیف می کرد و اینکه بعدها با سپاه باید چکار کرد و اینگونه کسب تکلیف در علن کردن، حتی مک کین را هم به تعجب واداشت.
در اینباره چند مقاله منتشر کرده ام.

خب، در اولین فرصت سراغ کامنتهای هموطنان در فیس بوکم خواهم رفت.

چرا اکثر نخبگان ایرانی، نوکر صفت هستند؟





خب، از سفر فرانسه به انگستان بر گشتم.

وقتی دیروز این سوال را با اجازه گرفتن از تاریخدان معاصر، آقای جمال صفری، قبل از بر گشت به انگستان در فضای مجازی ام گذاشتم، پیشینه و پیشگفتار طولانی داشت.  از عقل محض دکارتی صحبت می کردیم و از خود بیگانگی که کاستن انسان به این عقل، مدرنیته و انسانهای "مدرن" را گرفتار خود کرده است.  از قول یکی از جامعه شناسان و فیلسوفان آمریکایی که به کنفرانسی در کانادا در این رابطه نقل قول می کردم که می گفت، ما در حال حاضر نه فقط وارد دوران <پست مدرن> شده این که وارد <دوران پست-پست مدرن> شده ایم.  چرا که دوران پست مدرن نیز هنوز گرفتار اندیشیدن در درون گفتمان مدرن و الفبای اندیشیدن آن شده است.  یعنی نوع بودنی که سبب شده است، انسان در عقل خود محدود و اینگونه رابطه اش با احساس، دل و بدن، قطع شود، در حالیکه انسان مجموعه ای از اینهاست.

جمال صفری می گفت که حدود چهب سال پیش و شاید هم بیشتر، در پی یافتن پاسخ به سوال اینکه کی هستم و چگونه اینگونه هستم، جذب مکتب فرانکفورت شدم و بعد از مطالعه ادبیات آن، آن را کافی و وافی ندانستم، چرا که همیشه، <فکر> پیشینه ای دارد و در فضای مجرد زیست پیدا نمی کند و این پیشینه، بروی رنگ و بو و جنس آن، اثر می گذارند.  افزود که در ادامه کوشش بود که جذب فرهنگ عرفانی ایرانی شدم و آشتی عقل و دل که در آن عرفان هم را یافته بودند و از رابطه تخاصمی که فلسفه یونانی بین آنها ایجاد کرده بود، رهایی یافته بودند.

در پی این گفتگو مقوله کرامت و حقوق انسان طرح شد و گفتم که انسانی که نتیجه اینگونه عرفانی باشد محال ممکن است که اندیشه ای را بپذیرد و عملی را مرتکب شود که نقض کرامت و منش انسان باشد. 

جمال، در ریشه یابی شخصیت انسانهایی که توهین و تحقیربه خود و دیگران را می پذیرند، بیشتر به تربیت دوران کودکی و روانشناسی کودک مراجعه می کرد و اینکه فرزندانی که در کودکی، از طریق عمل جامعه و بیشتر از طریق پدر و مادر تحقیر شده اند و توهین شده اند و در برابر قدرت پدر، در فرهنگ مرد سالار سر خم کرده اند، در بزرگسالی نیز، پذیرفتن تحقیر و توهین برایشان امری عادی می شود و از آنجا که ارزش را در داشتن قدرت می جویند خود فاقد قدرت را بودنی ناچیز به حساب نمی آورند، هویت و ارزش را در تزدذیک شدن به قدرت به هر وسیله ای، می یابند.

در پی این گفتگوی طولانی بود که جمال سوال کرد که چرا اکثر نخبگان ایرانی، نوکر صفت هستند؟ گفتم که ما بیش از هر زمان شاهد ظهور این مقوله در بعد از شکستهای ایران از روسیه هستیم و اولین برخوردهای ایرانیان با عوامل و آثار مدرنیته ای که روسیه خود را با آن آشنا کرده بود و در رابطه با توپ و تفنگ و نظم نظامی خود را بروز و اینگونه، سواره نظام ایرانی که جمعیتش در طول سی سال از 50 میلیون (در درون مرزهای فعلی ایران.) به 7-8 میلیون کاهش یافته بود، با تیر و کمان و شمشیرش چنان شکستی خورد.

از اینجا ببعد است که ما شاهد ظهور نخبگانی هستیم که اکثرشان، یا روسو فیل هستند یا انگلو فیل و برای منافع آنها بر ضد منافع وطن خود عمل می کنند.

جمال گفت که این قدرت زده گی نخبگان بود که بعد از انقلاب مشروطیت، بسیاری از نخبگانی که در آن شرکت کرده بودند، بعد از کودتای انگیسی یک بیسواد دور او جمع شدند و فکر کردند که با زور و بگیر و ببند و با کتک حجال را از سر زنان کشیدن می شود ایران را مدرن کرد و نتیجه آن شد، بقول مخبر السلطنه هدایت، وزیر رضا شاه، تمدن بولواری نصیب ما شد.

در جنبش ملی کردن نفت هم اینگونه شد که یا انگستان اکریت این نخبگان در مجلس و خارج مجلس خرید و یا نخبگان چپ حزب توده وظیفه نوکری شوروی را باز کردند.

انقلاب بهمن هم اینگونه بود، انقلاب در زمانی واقع شد که از یکطرف، نیمی از اعضای مجلسی که ساواک نصب کرده بود فراماسون بودند و از طرف دیگر، در میان نخبگانی که در انقلاب شرکت داشتند،نخبگانی که به آزادی و استقلال باور داشتند، انگشت شماری بیش نبودند و بقیه یا در پی مستقر کردن دیکتاتوری ملا تاریا ی خود شدند و یا دیکتاتوری پرولتاریا.  بعد از آنهم در گزارشات گروه تحقیق آمریکا می بینیم که فرستاده رفسنجانی، اسامی 1000 نفر در خدمت را به دولت ریگان داده بود و...و در زمان حاضر هم فوج نامه نویسان به ترامپ و خواستار افزدن بر تحریمها و حمله نظامی بوطن شدن و اینکه بیشرمی و بی صفتی این نوکر و کلفت صفتان بجایی رسیده که بر خلاف قبل که در پنهان بخدمت در می آمدند، خیلی علنی نوکری و کلفتی می کنند و نخبگان درون استبداد هم نوکری و در خدمت بودن روسیه را پذیرفته اند و سوال که چرا بسیاری (دقت کنید، می گویم بسیاری و نه تمامی.)  از اصلاح طلبان که از ایران خارج می شوند فورا دخیل به ضریح کاخ سفید می بندند و جیره خوار این دولت می شوند.

به یکی از شرم آورترین نمونه های این نوکری اشاره کردم که اقای رضا پهلوی، چنان روانشناسی نوکری و حقارات در برابر قدرت در او نهادینه شده است که جلوی دوربین از جان مک کین کسب تکلیف می کرد و اینکه بعدها با سپاه باید چکار کرد و اینگونه کسب تکلیف در علن کردن، حتی مک کین را هم به تعجب واداشت.
در اینباره چند مقاله منتشر کرده ام.

خب، در اولین فرصت سراغ کامنتهای هموطنان در فیس بوکم خواهم رفت.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۱, شنبه

رقص و عزای موشها




پیش شرط روانشناسی وابسته داشتن، دارای شخصیتی و ذهنیتی و خواستهایی حقیر و حقیرانه بودن است.  این مشخصات مخرج مشترک تمامی کسانی است که دخیل به ضریح کاخ سفید بسته ند و احساس شادی و عزاداری اشان تابع متغیر سیاستهای کاخ سفید است.  آخرین نمونه آن را در زمان فرستادن ناو هواپیما بر و هواپیماهای بی 52 دیدیدم که چگونه از ذوق و شادی با دمشان گردو می شکستند و به یکدیگر وعده می دادند که اینار کار رژیم دیگر تمام شد و چمدانها را ببندیم تا وقتی بمباران تهران و ایران به پایان رسید به آنجا بر گردیم.

بعد وقتی ترامپ گفت که منظور از تمامی این کارها مجبور کردن استبداد حاکم بر وطن به مذاکره کردن است و شماره تلفن خودش را به سفارت سویس داده است تا به آقایان خامنه ای و روحانی برساند، یکباره به عزا نشستند.

چنین انسانهایی از خود هستی ندارند چرا که ذهنیت و شخصیت بس حقیری که در آنها ساری و جاریست، تواناییهایی ذاتی هر انسانی را در زیر لایه هایی ضخیم از حقارت و ذلت دفن کرده است.

چنین انسانهایی از بزرگی و کرامت داشتن گریزانند و کسانی را که آنها را به بزرگی و  غرور انسانی و عرق ملی داشتن می خوانند را سخت دشمن می دارند، چرا که به بوی لجن و عفونت نوکری و وابستگی سخت خو گرفته اند و عطر دل انگیز آزادی و استقلال حالشان را بد می کند.

اینکه  انسان به عنوان نقطه ای بین دو بی نهایت لجن و فرشته، یا برده و آزاد، یا نوکر و رها توصیف شده است، را در اینجا بوضوح می شود دید.  در عین حال، انسان در ذات انسان بودن خود، توانایی تغییر و غالب شدن بر جبر را دارد.  اینگونه است که حتی این مظاهر حقارت و ذلت نیز می توانند آن توانایی را داشته باشند که دست از نوکری و دست و پا بوسی قدرت بر داشته و به خود به عنوان انسان حقوند و دارای حقوق نگاه کنند و اینگونه بزرگی را که ذاتی هر انسانی را در یابند.  

باور کنید که هیچ چیز از دست نخواهید داد و همه چیز را بدست خواهید آورد.

۱۳۹۸ فروردین ۱۹, دوشنبه

از نشانه های رشد فکری رفع تناقضات فکری است. از جمله:







- نمی شود از یک طرف شعار <مرگ بر دیکتاتور> داد و از طرف دیگر شعار <رضا شاه/روحت شاد.> یعنی فردی که با افتخار خود را دیکتاتور توصیف می کرده است.

- نمی شود از طرفی به کسانی که در درون استبداد حاکم سخن از <ژن خوب> می زنند تاخت و از طرف دیگر، به دنبال کسی افتاد که در طول عمر خود هیچ نشانی از علم و بصیرت و درایت و شعور و استقامت و وطن دوستی بروز نداده است، ولی ژن دو دیکتاتور را در خود دارد.

- نمی شود از یک طرف خود را شهر وند توصیف کرد و از طرف دیگر خود را حقیر و ایتام و نادان و صغیر(اندیشه راهنمای گفتمانهای ولایت فقیه و سلطنتی بر این اصول بنا شده است.) فهم کرد.

- نمی شود.....و.

تا چنین رشدی حاصل نشود، صد بار هم که دیکتاتوری را سرنگون کنیم، جایش را دیکتاتورهای دیگر پر خواهند کرد.

چنین رشدی تنها و تنها، از تغییر ماهوی نگاه به خود حاصل می شود و آن اینکه، به خود، به عنوان انسانی  حقوند که دارای حقوق است و این حقوق ذاتی اوست، نگاه کنیم. وقتی چنین نگاهی در اندیشه و روان ما ایجاد شد و جا افتاد، هم این تناقضات حل خواهد شد و هم مردمسالاری در وطن مستقل و آزاد سرنوشت ما خواهد شد. جمهوری شهروندان ایران، اینگونه است که واقعیت خواهد یافت. چرا که قبلا در باور ها و روان ها استقرار یافته است و چرا که: 

<از کوزه همان تراود که در اوست.>

۱۳۹۸ فروردین ۱۲, دوشنبه

وقتی سیل، چهره بیرحم فقر را می نمایاند







دیشب فیلمی از سیل را در یکی از شهرهای غرب دیدم.  سیل بسرعت وارد کانال شهر که می باید خالی می بود ولی تبدیل شده به بازار دست فروشها، شده بود.  دو وانت باری را هم با خود برد ولی دو جوان پرتقال فروش درست جلوی سیل پشت بند و بساط خود ایستاده بودند تا پرتقالهاشان  را سیل نبرد. 
پرتقالها بیست سی کیلو بیشتر نبودند ولی این دو جوان جان خود را به بازی گرفته بودند تا این پرتقال ها را نجات بدهند.  فیلم تمام شد و معلوم نشد که سرنوشت دو جوان و پرتقالهاشان چه شد.
آه از نهادم بر آمد که استبداد تبهکار حاکم چه فقر دهشتناکی را بر وطن حاکم کرده که دو جوان برای حفظ قدری پرتقال جان خود را بخطر می اندازند.
فقر، بدترین نوع خشونت است و سیل، شدت این خشونت را در معرض نمایش گذاشته بود
اگر سیل، آن جوانها را هم با خود برده بود، چه جوابی در آن دادگاه نهایی داشتند:
-          علت مرگ؟
-          سیل
-          علت مرگ؟
-          پرتقال
-          مگر چند تا جان داشتید که جان خود را برای پرتقال به خطر انداختید؟
-          خانم/آقای محترم قاضی، علت، پرتقال نبود.
-          ولی برای حفظ پرتقالها بود که آن یک جان را هم از دست دادید.
-          خانم/آقای محترم، برای پرتقال بود ولی برای پرتقال نبود.
-          درست صحبت کنید، مگر می شود که هم برای پرتقال باشد و هم برای پرتقال نباشد؟
-          خانم/آقای محترم قاضی، شما چگونه قاضی هستید که نمی فهمید که برای پرتقال نبود؟
-          پس چرا گفتید که برای پرتقال بود؟
-          ولی ادامه هم دادم و گفتم که برای پرتقال نبود.
قاضی رو به وکیل مدافع می کند و می گوید:
-          اینها انگار هنوز از شوکه مرگشان خارج نشده اند و متناقض سخن می گویند.  شما منظورشان را توضیح دهید.
وکیل رو به قاضی، می گوید:
-          اتفاقا، روبرو شدن با مرگ، لحظه اوج صداقت با خود و دیگران است.  جنابعالی حوصله داشته باشید و بگذارید که خودشان توضیح دهند.
قاضی می گوید:
-          آخر وقت نداریم.
وکیل می گوید:
-          انگار نمی دانید در کجا هستیم؟ وقت داشتن و نداشتن برای جهانی بود که از آن خارج شدیم و در اینجا تا دلتان بخواهد وقت داریم.
پس، قاضی رو به دو جوان می کند و با دست اشاره که داستان پرتقال را ادامه دهند و همان اولی می گوید:
خانم، آقای قاضی، برای ما آن پرتقال نان شبمان بود!
سرخ کردن صورتمان با سیلی بود!
با دست خالی به خانه بر نگشتن و خجالت زده خانواده نشدن بود. 
در آن پرتقال، لحظه ای فرار از فقر سیاهی بود که همه امان در آن متولد شده ایم بود. 
آن پرتقال، فرار ما از فقر بود.  فقری که در ایجاد آن ما هیچ نقشی بازی نکردیم. 
روشن تر بگویم، و آن اینکه فقط دو نقش بازی کردیم که یکی در آن متولد شدن و قربانی آن شدن بود و دیگری که ما را در برابر شما نشانده بود و کوشش در مبارزه با فقر. 
البته حتما در روش مبارزه اشتباه کردیم و در آن لحظه باید به این فکر می کردیم که بگذار سیل پرتقالها را ببرد ولی ما را نبرد.  چرا که اگر خود را نجات دهیم، فردایی هم هست پرتقالهای بیشماری بروی درختان شکوفه زده است و منتظر هستند که وقتی نوبتشان رسید، کسانی چون ما آنها را بدست دیگران برسانند. 
آری باید خود را نجات می دادیم تا خانواده ای را داغدار نکنیم و زخمی عمیق در دلهای عزیزترین ها ایجاد نکنیم. 
ولی اینها را الان می توانم بگوییم و ببینیم و در آن لحظه، نه در این فکرها که در فکر پرتقالهایی که با چانه زدنها از میدان خریده بودیم، بودیم.  انسان است و هزار کم و کاستی.
در این لحظه که وقفه ای در سخن گفتن ایجاد شده بود، وکیل وارد می شود و رو به قاضی می کند و می گوید:
-          ولی اینها تمام ماجرا نیست و کار شما این است که در پی یافتن این باشید که چرا این دو جوانها و میلیونها جوان مانند آنها در چنین فقر سیاهی متولد می شوند؟ مگر نه اینکه برای همه به اندازه کافی همه چیز خلق شده است و وجود دارد، پس چگونه است سرنوشت اکثریت مردم این کشور و ورای آن چنین فقری است؟  چگونه است که اقلیتی بس ناچیز قادر می شوند سهم این اکثریت عظیم را از آن خود کنند و دو قورت و نیمشان هم باقی باشد و بگویند و فقرا، حقشان فقر است چرا که "ژن خوب" در آنها نیست؟
قاضی در حالی که با اشاره به منشی که پرونده را بندد و آماده می شد تا ختم جلسه را اعلام کند، گفت:
-          پاسخ به این سوالات را آنهایی باید بدهند که هنوز آنها را سیل نبرده است و هنوز می توانند مسیر سیل را به جهتی بکشانند که برایشان زندگی و سیری بیاورد و نه مرگ و فقر.

۱۳۹۸ فروردین ۷, چهارشنبه

یک انقلاب اجتماعی را در جهان نشان دهید که بر ضد ستمگری و استبداد صورت نگرفته باشد؟




با ایران صحبت می کردم و هموطن از آن طرف خط می گفت که بعضی ما را متهم می کنند که از روی شکم سیری دست به انقلاب زدیم و خوشی زیر دلمان را زده بود و اینکه نانمان نبود، آبمان نبود، انقلاب کردنمان چه بود؟

گفتم که البته که وقتی افرادی اهل کتاب خواندن نیستند و نمی دانند که بیش از نیمی از جمعیت در فقر سیاهی می بردند، و اکثریت مطلق جامعه بیسواد بودند و غربی ها در وطن خدایی می کردند و ساواک تمام رسانه ها را در کنترل خود داشت و چنان وحشتی را بر جامعه حاکم کرده بود که کسی جرئت نفس کشیدن نداشت و اعلیحضرتش به خبرنگار غربی پز می داد که ایران کشوری مدرن و پیشرفته شده است و در شکنجه دادن به پیشرفتگی کشورهای غربی رسیده است ....و کشور را یک حزبی کرده و عضویت در آن را اجباری و... و البته که وقتی این عده، اطلاعات تاریخی خود را از امثال تلویزیون منو تو که بودجه اش را وزارت دفاع آمریکا می پردازد تا به روش گوبلزی، دوران استبداد سلطنتی را دوران شیر و عسل و رشد بیسابقه با سرعت نجومی به آنها عرضه می کند می گیرند و آنها هم این اکاذیب را درسته قورت دهند، انتظار دیگری از آنها نباید داشت.

گفتم که از آنها سوال کند که در تاریخ بشریت یک انقلاب اجتماعی را نشان بدهند که بر ضد ستمگری و استبداد رخ نداده باشد، تا قبول کنیم که مردم ایران از روی بی دردی و خوشی زیر دلشان را زدن بود که بر علیه رژیمی آزادیخواه، مردمسالار و عدالت پرور سلطنتی ، دست به انقلاب زدند!

در آخر کار گفتم که به اینها بگوید که انقلاب بهمن، مانند هر انقلابی دیگر، شروع کار است و پایان آن را این آنها هستند که می نویسند. اگر مانند مردم فرانسه، که انقلاب کبیرشان، در آغاز وضعیتی بدتر از زمان قبل از انقلاب ایجاد کرد، بیاموزند و نا امید نشده و تجربه را به نتیجه برسانند، در جهانی که در آن دموکراسی به عقب نشینی وادار شده است، ایرانیان، موج عظیم مردم سالاری در منطقه و جهان را دامن خواهند زد و نقش تاریخی ایران، به عنوان قلب فرهنگی بزرگترین حوضه فرهنگی جهان، را بازی خواهند کرد. ولی اگر مسئولیت پذیری نکنند و تجربه را ادامه ندهند، بلای روسیه و آنهم در وضعیت زیر سلطه بر سرشان خواهد آمد و حکومت تزارها، در شکل پوتین و پوتین ها ادامه خواهد یافت.

ولی این حرکت ایجاد نخواهد شد، مگر اینکه ساکنان این سرزمین تاریخی به خود به عنوان انسانهایی صاحب حقوق عارف نشوند و با پنج نوع حقوق، یعنی حقوق انسان، حقوق شهروندی و حقوق ملی و حقوق طبیعت و حقوق ایران به عنوان عضوی از جامعه جهانی، در وجدان آنها راه پیدا نکند.

هموطنی پاسخ داد:
"انقلاب سال 57 ایران مردم خوشی زده بود زیر دلشون زیادی سیر شده بودن

پاسخ دادم:

با سلام

هر جنبش اجتماعی، بخصوص زمانی که فرم انقلاب بخود می گیرد اندیشه راهنمایی دارد که بر حول آن اندیشه، انقلابیون را متحد می کند. برای مثال اندیشه راهنمای انقلاب فرانسه سه اصل <آزادی>، <برابری> و <برادری> بود. در انقلاب ایران، اصول راهنمای آن، ادامه دهنده جنبشها و انقلابات مشروطه و ملی کردن نفت یعنی استقلال و آزادی و مردم سالاری و رشد و عدالت اجتماعی بود. به همین علت است که تمامی مصاحبه ها و سخنر انی های آقای خمینی در پاریس بر حول این اصول است که دور می زند. در آن زمان مردم حتی اسمی از ولایت فقیه که بر اندیشه راهنمای گفتمان سلطنتی بنا شده بود، نشنیده بود و اگر شنیده بودند نمی دانستند که خوردنی است یا نوشیدنی!

انقلاب فرانسه هم با وجودی که بر حول این سه اصل راهنما انجام شد، گرفتار کودتاهای <دیکتاتوری آزادی> روبسپیری و کشتارهای عظیم و بعد گرفتار کودتای دیکتاتوری ناپلئون که حتی کاربرد کلمه دموکراسی را ممنوع کرده بود شد و بیشتر از آن. ولی از آنجا که در کنار از انقلاب پشیمان شده ها (همانگونه که در میان خودمان هم می بینیم.) به اندازه کافی کسانی بودند که تجربه انقلاب را ادامه داده و آن را به نسلهای بعدی منتقل کنند و نسلهای بعدی نیز مسئولیت پذیری کرده تا بالاخره فرانسه را مهد آزادی در جهان کردند. در حال حاضر هم جنبش جلیقه زردها ، اعتراض خود را از منظر این سه اصل است که انجام می دهد.

در ایران هم، انقلاب بعد از مدتی گرفتار کودتا در خرداد 60 شد که به سرنگونی اولین رئیس جمهور که حاضر نشده بود برای قدرت، دست از دفاع از اهداف انقلاب بر داشته و عهد خود را با مردم بشکند، شد. کودتایی که هم به روایت به سرقت رفته انقلاب ایران تبدیل شده است و هم بدون وارد کردن این کودتا در تاریخ انقلاب، سرنوشتی که انقلاب دچار آن شد قابلیت توضیح را نخواهد یافت.

کوشش بر این است که تجربه ادامه یافته و انقلاب در اهداف اولیه خود ادامه یابد تا بعد از هزاران سال، وطن شاهد استقرار و نهادینه شدن مردم سالاری در ایران مستقل و آزاد در شکل جمهوری شهروندان ایران شود.

پیشنهاد می کنم که این مقاله را با نگاهی نقادانه مطالعه کنید:

https://www.radiozamaneh.com/283403




آقای محمد جلالی نوشتند:



انقلاب اسلامی برای ترویج جهل و جنون و برای نابود کردن ایران به نفع عقب مانده ترین و بی وطن ترین قشر اجتماعی در ایران یعنی آخوند ها و اوباش همدست آنها بود. انقلابی که آخوند در رأسش باشد برای عدالت و انسانیت نیست. آنها که چنین توهمی داشتند یا فریب خورده بودند یا فریبکار و همدست دشمنان مردم ایران!

پاسخ دادم:

سلام آقای محمد جلالی

سخن کلی گفتن، از آنجا که از ماهیتی علمی بر خوردار نیست، قابلیت نقد و بحث را ندارد.

پیشنهادم این است که سخن خود را شفاف کنید و شفاف نقد کنید و برای مثال نشان دهید که آقای خمینی در پاریس سخن از این گفته بود که ایران نه دارای سیستمی جمهوری مانند فرانسه و ارزشهای حقوق بشری که دارای رژیم ولایت مطلقه فقیه خواهد شد و در آن مردم حکم ایتام و صغار را خواهند داشت و مردم بر حول این اصل و با این هدف دست به انقلاب زدند. اینگونه می شود گفتگویی را انجام داد و در غیر این صورت ما خواهیم ماند و یک مشت شعار و ادعا.

ایشان پاسخ دادند:

سلام بر شما یک آخوند عقب مانده که خوی وحشی و جنایتکارش را در نوشته هایی مثل کشف الاسرار و ولایت فقیه نشان داده بود طبق ذات دروغگویش و مذهبی که تقیه و فریب و خدعه دستور دینی اش بود یک ادعا های دروغینی برای فریب قدرتمندان جهان و مردم ایران کرد. چرا بزرگان مدعی سیاست و مصدق مثل سنجابی و بازرگان و شاگردان آنها که می دانستند او کیست و چه اهدافی دارد و می دانستند فدائیان اسلام که بودند و رابطه خمینی با آن گروه جنایتکار تروریست چه هست چرا به ریش گرفتند؟ تا کی می باید مردم را منتر این نکته کرد که خمینی دوچهره داشت و چهره خوبش را به ما نشان داد. مگر آنها که مدعی این سخن سخیف هستند عقل نداشتند و آخوند ها را نمی شناختند و اطرافیان خمینی را نمی شناختند؟ این چه حرفی ست آقای دلخواسته؟ همگان را برای همیشه نمی شود فریفت بهتر ست شما هم گفتار ها تان را تغییر دهید. خوش خدمتی به خمینی گری و آوردن اسلام سیاسی به ایران آنچنان که شریعتی ها و امثال او کردند و هیزم کش جهنم ایران چهل ساله اخیر شدند توجیه پذیر نیست. او خیانتکار بود شما چرا عقل نداشتید؟ پاسخ این نکته را اگر دادید کار درست می شود! ولی پاسخ نخواهید داد و همچنان به دنبال راه فرار از پرسش اصلی خواهید بود!



پاسخ دادم:

سلامی دو باره

چند نکته:

-          آقای خمینی در زمانی که کشف الااسرار را می نوشتند، سلطنت طلب بودند و در کودتای 28 مرداد شرکت کرده بودند (بنا بر خاطرات آیت الله حائری، این علت بود که آیت الله بروجردی ایشان را از بیت خود طرد کرد.) و در سال 42 می گفتند که خدا ما را بلای انقلاب حفظ کند و بنا بر خاطرات ایت الله منتظری بشدت با ولایت فقیه مخالف بودند.

-          فکر می کنید که چند نفر نام کشف الااسرار را شنیده بودند، چه برسد به خواندن آن؟ شما شنیده بودید؟

-          آقای خمینی در طول عمر سیاسی خود، 6 بار نظرات خود در مورد نوع حکومت را عوض کردند و و در بیشتر عمر خود سلطنت طلب بودند و در سالهای 48 بود که به ولایت فقیه  تغییر نظر دادند و بعد در پاریس ولایت را از آن مردم شمردند و اینکه میزان رای مردم است و بعد بر پیش نویس قانونی اساسی که نامی از ولایت فقیه نبود صحه گذاشتند و...در ولایت مطلقه فقیه خاتمه دادند.  و در هر حال، آن نظری که جامعه در جریان انقلاب از آن آگاه شد و به آن گروید، ولایت از آن مردم است و میزان رای مردم است بود.   بنا براین صحیح نیست که نظرات مختلف و متضاد ایشان را تنها به یک نظر کاهش دهیم.

-          در هر حال، اینها ربطی به سوال من ندارد.  سوال من این بود:

" یک انقلاب اجتماعی را در جهان نشان دهید که بر ضد ستمگری و استبداد صورت نگرفته باشد؟"

لطفا برای اینکه به جایی برسیم پیشنهاد می کنم که در مرحله اول فقط به این سوال پاسخ دهید. 

۱۳۹۸ فروردین ۱, پنجشنبه

Love, the constant journey of rebirth






To burn the old, so the new can germinate.

To grow is to leave behind whatever prevents you from travelling.


Traveling is the destiny of the lovers.  

The more you love, the more you travel.

Travelling brings the past, but make it alive so it can follow the path of love.

Travelling, leave the past, through living it, 

take the parts which can grow into the living life of a lover.

Love, is the goal, 

Love, is the path,

Love, is the traveller,

Love, is the unquenchable thirst of the lover.  

Love, is the never ending journey.

Love, is the journey itself.

Love, is the destination

Love, is the beginning

And love is all of them and still more.

As love is the never ending story which writes itself.

۱۳۹۷ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

صبح نوروزی





امروز، از صبح که از خوب بلند شدم و با وجود مشکلاتی که گریبان بسیاری را در خود گرفته است، شادی و نشاط نوروزی را در ریه های خود حس کردم و یاد آن سنبل آبی کتاب فارسی کلاس دوم، یا سوم، که درس آخر قبل از تعطیلات نوروز بود افتادم و پاک کردن پنجره ها و شستن فرشها و حیاط  و <مادر جان> گفتن مادرم افتادم و با همان طراوت بهاری در راه باشگاه، به همکلاسی دخترم که بطرف دبیرستان می رفت صبح بخیری گفتم که آنطرف خیابانی ها هم شنیدند.  همین حالت نشاط من را در باشگاه هم همراهی کرد و اینگونه، ورزنه ها بنظرم سبکتر آمدند! و بعد در حال شنگولی دوش باحالی گرفتم و زدم بیرون ....و


بعد جلوی کامپیوتر نشسته بودم و دنبال چیزی می گشتم که این عکس را دیدم که حالت بهشت گونه ای را در خود دارد.  فیلی قدرتمند، انباشته از شادی در میان آهوان و گور خرها، در نزدیک برکه.  از همان کودکی جذب زیبایی و قدرت فیل شده بودم.  اول باری که فیل را دیدم، کودکی بیش نبودم و باغ وحش تهران تازه شروع بکار کرده بود که پدرم ما را سوار اتوبوس ماک ارتش کرد و به باغ وحش برد.  بشدت تحت تاثیر بزرگی فیل قرار گرفتم ولی زود سرم بطرف زمین بتونی که فیل در آن ایستاده بود افتاده و دنبال <چس فیل> گشتم.  ولی دیدم که زمین تمیز تمیز است و خبری از چس فیل نیست.  تا می شد منتظر شدم تا شاید که فیل چسی بدهد و چس فیلی بر زمین بیافتد ولی هر چه بیشتر منتظر ماندم کمتر خبری از چس فیل شد.

البته اول باری که فیل را دیده بودم روی جعبه های بیسکویت های گرجی بود که عکس حیوانات را در محیط طبیعی آنها انداخته بود و دیدن شیر و فیل و پلنگ در آن محیط لذتی داشت.  ولی نمی دانم که بعدها کدام خدا بیامرزی تصمیم گرفته بود که عکس این حیوانات را در قفس بگذارد و . پشت میله های آهنی که حالی ازم گرفت و دیگه بیسکویت گرجی نخریدم.  

بعدها که با زندگی فیلها آشنا شدم، علاقه ام به آنها بسیار بیشتر شد.  از اینکه حیواناتی هستند که بسیار خانواده دوست هستند و زیاد عمر می کنند و رفتگان را پاس می دارند و حافظه بسیار قوی دارند و با وجود آن جثه عظیم، قدمهایی مانند بالرین ها بر می دارند.  این علاقه اوج گرفت وقتی در فیلم مستندی دیدم که گله ای از فیلهای تشنه به آب رسیدند و خرطومها در آب فرو رفت.  بعد دیدم که لاک پشتی درست جلوی یکی از فیلها فیل مشغول اب خوردن است و مزاحم کار فیل است.  با خود گفتم که هم الان پاش رو روی لاک پشت می گذارد و لاک پشت در زیر گل له می شود، که با شگفتی دیدم که خیلی به آرامی و نرمی، با پایش لاک پشت رو در جای دیگر قرار داد که تا دو بدون اینکه مزاحم هم شوند، آب بخورند.

واقعا که عصاره زندگی عشق است.

نوروز روز نو شدن است و در میان انبوه فشارها و بیدادها، شادی را یافتن.