۱۳۹۸ اسفند ۱, پنجشنبه

انتخابات زهر آلود. چرا رای نمی دهیم؟







در اینجا بعضی از نوشته های هموطنان از داخل و خارج ایران را در رابطه با چرایی وارد بازی "انتخاباتی" نشدن را گرد آورده ام:

انتخاب زهر آلود ........................
در پس این سایه روشن های کوچه غمگین من
چند ساعت یا که شاید سالها پیش از رهایی از قفس
نام من را میزنی فریاد ای ضحاک عصر:
باز آیید مردم باز ای گمگشتگان
بنگریدم بنده های خس، لشگر پیر و جوان
وقت آزادیست اینجا وقت انتخاب
بر سر هر شانه ام یک مار زهر آلود باز
تشنه رای تو و خون تو اند
بر بخیز از قبله و مهر و نماز
قبله امروز تو تخت من است
جان تو فردای تو باز در دست من است
از دو مارم بهراس و تن بده
یا که در آن کوچه غمگین خود
مست رویای رهایی جان بده
انتخابش با تو است در امت من اجنبی
از دو مار تشنه ام، بنده آشفته ام،
تو کدام را می طلبی؟....فریس نژاد (اسفند ۱۳۹۸)


نه بلدیم جعبه سیاه را بخوانیم نه جعبه را به کسی می دهیم تا بخواند
نه می جنگیم و نه مذاکره می کنیم
نه کشور را مثل آدم اداره می کنیم و نه می گذاریم تا آدمها  اداره کنند
نه راه می رویم و نه راه می دهیم
منطق کره هایی که فقط در لجن تعلیق می لولند و ایران را به لجن می کشند


 هموطن رأي دادن يا رأي ندادن حق توست ، مجلس يا نماينده اي كه نتواند ، حتي در مورد گران شدن بنزين ، نقش داشته باشد ، و تصميم را يكنفر ميگيرد ، رأي دادن يا ندادن تو ، چه نقشي را در سرنوشت تو بازي ميكند ؟ ، با تحريم فعال انتخابات نظام ، و با جنبش همگاني ، به شخصيت انساني خود و به استقلال ازادي خود ارج بگذاريم 🔴 استقلال، 🌹ازادي، جمهوري ايران 🌹



سه شنبه ۲۹بهمن ۹۸
تجمع اعتراضی امروز در دانشگاه_علامه طباطبائی..

شعارها:
مردم درگیر فقرند ، اینا تو فکر رای‌ان
زندانی سیاسی آزاد باید گردد
هم ظالمید هم شیاد، ننگ بر این استبداد
آزادی، عدالت، این است شعار ملت
خار چشم استبداد، اتحاد، اتحاد



بانوان ايران حق دوچرخه سواري ندارد،حق موتور سواري ندارد، حق استاديوم رفتن ندارد، حق مسافرت بدون اجازه همسر ندارد،حق..اما حق رأي دادن دارد ، ايا اين توهين به شعور شما بانوان نيست؟ ⚪️تحريم فعال انتخابات و نه به اين نظام چاره كار است



تجمع اعتراضی دانشجویان دانشگاه امیرکبیر - 27بهمن 98

شعارهای دانشجویان:
بترسید بترسید، ما همه باهم هستیم
مردم درگیر فقر اند، اینا تو فکر جنگ اند
از ایران تا بغداد، فقر و ستم، استبداد
هزار و پونصد نفر، کشته آبان ماست
مادر چه داغدار است، اینجا همه نیزار است
نه پادگان نه بنگاه، درود بر دانشگاه


در هر انتخابات ما را بین بد و بدتر برده اند
به استبداد رای ندهیم
تا به آزادی برسیم



 نوشته اي از يك هموطن🌹

به عشق رهبرم رای نمیدهم ، 🔴 تاکه ایشان هرچه خودصلاح اسلام وایران هست انجام دهند . چراکه ایشان نایب برحق هستند و تنها ناجی همه ماایرانیها.... رای نمیدهم ، چرا که رای من همیشه برخلاف فکر و مصلحت ایشان بوده و انتخابهای اشتباه من ، مارا به این روز انداخته..... رای نمیدهم چونکه هرچه پیشرفت درقدرت نظامی وعلمی واقتصادی داشتیم ازاقدامات وفداکاریهای رهبرعزیزوعظیم الشان مان بوده واشخاص وطرافیانی که ایشان بادرایت وازروی عقل وارتباطات ایشان باامام زمان داشته اند به ثمررسیده است .
پس بیایید باهمبستگی ملی باندادن رای وتکرارنکردن اشتباهاتی که سالهاست تکرارمیکنیم ، همه چیزرابه قدرت عظیم رهبربسپاریم . به امید اینده ای بهتر🔴
🌹استقلال، ازادي، جمهوري ايران🌹 تحريم فعال انتخابات



🔴 مشت نمونه خروار است 🔴
🌹هموطن ، هم رأي دادن و هم ندادن حق توست، و حق ، داشتن نظام حقوقمدار است، ، هوشيار باشيد ، كسي كه مدعي ، سرباز " رهبري" شود ، نمي تواند خدمت گذارشما شود، با تحريم فعال انتخابات ، بجنبش همگاني بپاخيزيم🌹

در اينجا ویدئویی دیده نشده از سردار عدل هاشمی در زمان خدمتش در سپاه پاسداران که قسم جلاله می‌خورد که هیچ گاه در انتخاباتی شرکت نمی‌کند

🔴 سردار حاج عدل هاشمی می‌گوید
اگه روزی اسم من اومد برای نمایندگی بگید تف بر این آدم ملعون!
🔴 و او حالا با سفره‌های رنگین مشغول جمع‌آوری رای در حوزه انتخابیه خودش است....
🌹 استقلال، ازادي، جمهوري ايران 🌹 تحريم فعال انتخابات
راديو عصر جديد www.asrjadid.com



بانوان ايران حق دوچرخه سواري ندارد،حق موتورسواري ندارد،حق استاديوم رفتن ندارد، حق مسافرت بدون اجازه همسر ندارد،وو،اماحق دارد رآی دهد!!


مردم ايران اگر دوست داريد، نخبه هاتان را ، پَخمه ها بكُشند،ودلهاي شما را بروز سياه نشانند، در انتخابات نظام ولايت مطلقه شركت كنيد!


نوشته اي از يك هموطن🌹

به عشق رهبرم رای نمیدهم ، 🔴 تاکه ایشان هرچه خودصلاح اسلام وایران هست انجام دهند . چراکه ایشان نایب برحق هستند و تنها ناجی همه ماایرانیها.... رای نمیدهم ، چرا که رای من همیشه برخلاف فکر و مصلحت ایشان بوده و انتخابهای اشتباه من ، مارا به این روز انداخته..... رای نمیدهم چونکه هرچه پیشرفت درقدرت نظامی وعلمی واقتصادی داشتیم ازاقدامات وفداکاریهای رهبرعزیزوعظیم الشان مان بوده واشخاص وطرافیانی که ایشان بادرایت وازروی عقل وارتباطات ایشان باامام زمان داشته اند به ثمررسیده است .
پس بیایید باهمبستگی ملی باندادن رای وتکرارنکردن اشتباهاتی که سالهاست تکرارمیکنیم ، همه چیزرابه قدرت عظیم رهبربسپاریم . به امید اینده ای بهتر🔴
🌹استقلال، ازادي، جمهوري ايران🌹 تحريم فعال انتخابات

۱۳۹۸ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

تونی هم رفت







به برادرم، در لندن، زنگ زدم و بعد از مدتی گوشی را برداشت و با هق هق گریه گفت که تونی رفت.   باور نکردم، چرا که قبل از زنگ به او به تونی که در بیمارستان بستری بود و قرار بود بزودی مرخص بشه زنگ زده بودم و برایش پیغام گذاشته بودم.

پس گفتم چی داری میگی؟! با همان حالت گریه گفت که صبح رفتم بیمارستان که دیدم تختش خالی اه و بعد پرستار اومد و گفت که دیشب در گذشته.

تونی، بچه اسکاتلند، صمیمی ترین دوست 30 ساله هر دویمان بود و روزی نبود که برادرم و او هم رو نبینند.  اصلا خاطرات داداش مهدی، از تونی جدا کردنی نیست و خاطره ای نیست که در آن یکی نبوده باشد.  مثل برادر هم رو دوست داشتند و این دوست داشتن سبب شده بود که خوب بد اخلاقی های هم رو تحمل کنند و همیشه آخر هر دعوا، چیزی نبود جز آشتی دوباره. 
منهم به علت این رابطه به تونی بسیار نزدیک شده بود.  پسری بود بسیار مهربان، بسیار رک، شوخ و در عین حال زود فیوزش می پرید. 

الکلی بود و از بیماری بای پولار/bipolar (دو قطبی) رنج می برد.  الکی بودنش سبب شده بود که بارها تا پای مرگ برود و پزشکان در لحظات آخر نجاتش دهند.  خواهرش می گفت که تونی هفت تا جان دارد.

از خودش و زندگیش خیلی کم و خیلی اتفاقی می گفت.  می دانستم که در خانواده فقیری بدنیا آمده و در خانه ای که بقول خودش، شبها صدای موشها از خوب بیدارش می کرده و روزها موشها را می دیده که روی لبه مبلهای کهنه اشان می دویدند.  می دونستم که پدرش الکلی بوده و خود کشی کرده.  می دونستم که مادرش او را از خود طرد کرده بود.  می دانستم که یکی از خواهر هایش هم الکلی  شده و خود کشی کرده بود و می دونستم که بعد که به سن قانونی رسید، رفت آلمان و در آنجا 10 سال ماند و کار کرد.  ولی وقتی بر گشت، یکدفعه سر از بیمارستان روانی در آورد و بعد از مدتی شد الکلی. 

ولی باز علت الکی شدنش رو نمی دونستم، تا یکبار حدود 5 سال پیش در حالیکه دوباره مست کرده بود زنگ زد و بدون مقدمه در حالی که سخت گریه می کرد گفت که وقتی پنج سالش بوده و با هم بازی خود که دختری هم سن و سالش بوده در پارکی بازی می کرده چند نفر آنها را دزدیدند و به خانه ای می برند و او را به صندلی با طناب می بندند و چند مرد به دختر بچه در جلوی او تجاوز می کنند و...و.  در ادامه با همان حالت گریه نقل می کرد که پدرش نیز به خواهرانش تجاوز می کرده است و...و. بعد هق هق های شدید گریه اش امان نداد که ادامه دهد و گوشی را گذاشت.

مات مانده بودم که چگونه بعد از 25 سال ناگهان این اطلاعات شوکه آور را اینگونه بیرون ریخت.  با بسیاری دیگر از بیماران روانی که در طول این سی سال از نزدیک آشنا شده ام و متوجه شده ام که بسیاریشان از اینگونه سرگذشتها دارند، ولی داستان تونی سخت شوکه ام کرد و تازه فهمیدم که اصلا چرا انگستان را ترک کرد و چرا به محض برگشت، زخمهای عمیق روانی که به او وارد شده و او آنها را دفن کرده بود، مانند ارواح از قبر ذهنش سر بیرون آوردند. 

بعد هم در طول این سالها از نزدیک دیده ام که بیماران روانی همانگونه که مورد حمایت دولت قرار می گیرند ولی، در کل، از جامعه طرد می شوند و از آنها دوری می کنند و حتی در بسیاری از موارد، خانواده هایشان نیز آنها را رها می کنند و اینگونه حلقه از خود تشکیل می دهند.  به این معنی که فقط با دیگر بیمارهای روانی رابطه بر قرار می کنند.  هیچ کم نشد که وقتی با چند تا از آنها به قهوه فروشی و اینجور جاها می رفتم، پیشخدمت که می آمد تا سفارش را بگیرد، بعد از گرفتن سفارش، زیر چشمی من را نگاه می کرد، چرا که قیافه و طرز رفتارم به دوستانم که بیماری روانی داشتند نمی خورد و اینکه من را با آنها چکار!

دیشب خیلی بد خوابیدم و حالت بیتابی داشتم و هیچ علت رو نمی دانستم.  یعنی شبی که تونی در حال رفتن بوده.   با دادشم مدتها صحبت کردم و سعی کردم که شانه ای برای هق هق های گریه اش باشم و خود، اشکهایم را فرو بدهم و حال که در این اتاق نشسته و نمی دانم چگونه به عزای این پسر اسکاتلندی سخت با وفا بنشینم.  ولی یک چیز قدری اندوه من را التیام می بخشد و آن اینکه، دیگر درد نمی کشد و دیگر هیچ نیازی ندارد که دردهایش را سرکوب کند.  به هستی باز گشته است و شاید الان که او را در کنار خود و با لبخندش احساس می کنم که واقعا به رسم دوستی و رفاقت پیشم آمده.  تونی! دوست سخت باوفایی برای برادرم بودی و دوستی برای من.  هیچ نمی دانستم که چه جای بزرگی را در قلبم برای خود ایجاد کرده بودی.   مرگ برای تو رهایی و آزادی شد و برای ما غم و اندوه. 
 

۱۳۹۸ بهمن ۱۸, جمعه

ده عمه و رو دیواری










دیدن این نقاشی من رو به راست برد به ده عمم و روزهای گرم تابستون.  باغ انگور (نمی گفتیم تاکستان.) عمم و عمو یدالله تا خونه شاید یه ربع ساعتی راه بود و وقتی با اتوبوس از تهرون به ده می رسیدم، یه ضرب باید دست انام، پسر عمه ام رو می گرفتم تا من رو ببره باغ.  بیشترم طرفای عصر می رسیدیم و وقتی بود که تازه گله گوسفندا و بز و گاوا به ده رسیده بودند و صدای بع بع شون و گردو خاکشون ده رو پر کرده و انام خسته از باغ بر گشته بود.  ولی من ولکن نبودم و اینکه که همین الان می خوام برم باغ رو ببینم و هر چی عمو یدالله با اون لهجه شیرین ترکیش می گفت که محمود جان صبر کن فردا برو، الان غروب شده و هوا داره تاریک میشه، ولی من حالیم نبود و می خواستم باغ رو همون دم غروبی ببینم. 


خلاصه اشتیاق بی صبرانه بچه گونه من به نصیحت بزرگترا غلبه می کرد و راه می افتادیم بطرف باغ از چشمه و جوب آب قنات می گذشتیم و تو راه وقت رفتن و بر گشتن و روزهای بعد فقط و فقط باید از روی دیوارای کاهگلی کجه کوله راه می رفتیم.  مگه جاهایی که روی لبه دیوار خار و گل گذاشته بودن تا تخم جنهایی مثل ما لبه دیوارا رو خراب نکنن. وقتی به باغ می رسیدیم، انام دو باره یه بغل یونجه می چید تا برای گوسفندا توی حیاط ببره و من به سراغ انگورا می فتم از بی دونه و عسگری بگیر تا انگور قرمز و ریش بابا، و خلاصه دلی از عزا در میاوردم.  بعد که هوا دیگه داشت تاریک و تاریک تر می شد و زوزه شغالها بلند، با ترس و تند تند به خونه بر می گشتیم و وقتی می رسیدم خونه بساط چایی تو ایوون کاهگلی پهن بود و مامان و بابا گرم گپ زدن به ترکی بودن که من چیزی حالیم نمی شد، ولی داداش عباس، حالیش میشد و دست و پا شکسته خودش رو قاطی بزرگترا می کرد!

داشتم می گفتم، که بعد از اون در عرض همون چند هفته ای که تو ده بودیم، من و انام تا میشد فقط و فقط از روی دیوارا به اینطرف و اونطرف می رفتیم و یادمه یکبار چن نفر رو دیدم که دارن تو کوچه باغی مثل بچه آدم راه میرن، که از بالا نگاشون کردم و با حال دلسوزی با خودم گفتم، که اینا چرا بجای از روی دیوار راه رفتن و حال کردن دارن روی زمین صاف و حوصله بر راه میرن!  اصلا نمی فهمیدم که چطور میشه که آدم این دیوارای کاهگلی کج و معوج رو که برای هر قدم زدن باید مواظب باشی که پات رو کج نذاری تا از اون بالا نیفتی، رو ول کردن و دارن صاف صاف از رو زمین خاکی بی خطر خسته کننده راه میرن.

خلاصه این نقاشی من رو یک راست برد اون دوران.  عکس  دیگه، عکس بعضی از اقواممون در ده هست و عمه خدا بیامرزم که در نود و چند سالگی عمرش رو داد به شما.  زن بس سخت کوش و شجاعی بود و داستان جنگ کردن با گرگی سر گوسفندش و گوسفند رو نجات دادن، در ده معروف بود.  بهر حال وقتی دوباره به اون ده بر گردم، دوباره اول کاری که می کنم میرم سراغ انگورها! ولی اینبار فکر نکنم فقط از روی دیوارا به اینطرف و اونطرف برم!

۱۳۹۸ دی ۲۹, یکشنبه

معماران جهنم: عذرا حسینی






خانم عذرا حسینی، همسر آقای بنی صدر را سالهای سال است که از نزدیک می شناسم.  انسان والایی که با اندیشه و شخصیتی منتقد و مستقل، که هر چه را می بیند نه از فیلتر مصلحت که از جویبار صفا و عشق و ایثار و فداکاری و آزادی به آن می نگرد.

خانم عذار حسینی را در دیدارهای زمستانی می دیدم که در آن ساختمان یخزده، که به طنز، به آن لقب <قصر یخ> داده شده است، در آشپزخانه ای سرد مشغول آشپزی است تا مهمانش ،غذایی بهتر از غدای معمول خودشان را بخورد.  انسانی که با وجودی که بیشتر عمر خود را در تبعید زندگی کرده است، ذره ای از فرهنگ مهمان نوازی و محبت و صفایش کم نکرده است.

اول بار این محبت و عشق را در زمانی که با همسرم سارا بعد از سفری هجده ساعته  برای عقد شدن، خسته و کوفته به آنجا رسیده بودیم را دیدم که سارا سر شام از خستگی چشمانش در حال بسته شدن بود، که عذرا خانم زود این حالت را دید و با عشقی مادرانه و محبتی لطیف که در صدایش روان شده بود، در حالیکه دستش رو به آرامی روی دست دیگر زد، به دوستی گفت:" این دختر حیوونکی خیلی خسته اس.  زود جایی برای خوابیدنش آماده کنیم."  بعدها سارا که از اساتید تئوریهای فمینیستی است و هر عمل و بودنی را از منظر تئوریهای انتقادی می نگرد، با شادی به دوست آلمانی اش می گفت که: <عذرا الگوی من شده.>

خانم عذار حسینی را انسانی دیده ام که ذره ای ریا و تظاهر و دو رنگی در او وجود ندارد و و البته آنگونه بودن و آنگونه ماندن برای زنی در موقعیت او و با تاریخ زندگی ای که او داشته است، هیچ نمی تواند باشد جز شاهکاری از این فرهنگ ایرانی و انسانیت.  یکی از معدود شاهکارهایی که انسان باورمند علت تبریک و مباهات کردن خداوند از خلق انسان را خوب می فهمد و آنهم که باور ندارد، مبهوت چنین وقار و بودنی می شود. 

و حال همین عذرا، با همان بینش و بیش از شصت سال تجربه، با صراحت و صداقت و اندیشه ای نقاد، بما می گوید که چرا اینگونه شد و  چگونه انقلابی که برای استقرار دموکراسی و حقوق انسان و حاکمیت مردم بر سرنوشت خود و وطن انجام شده بود، با باز سازی استبدادی سرکوبگر تر از استبدادی که سبب ساز انقلاب شده بود، منجر شد و اینکه چه باید کرد تا دوباره بعد از سرنگونی استبداد، دچار استبداد دیگری نشویم:


 معماران جهنم


عذرا حسینی
شنبه, 28 دی 1398
زبان آنها، زبان ما نبود، زبان دیگری بود. کلمات نزد آنها مفهوم دیگری داشتند. آنها ما را خواهر و برادر خود خطاب می‌کردند، ولی ما خواهر و برادر آنها نبودیم. هموطنانی بودیم که در یک سرزمین زندگی می‌کردیم و همگی در آن بزرگ شده و رشد یافته بودیم و حقمان بود که در آنجا براحتی و آرامش و امنیت زندگی کنیم. و حقوقی نسبت به آن سرزمین و آب و خاک داشته باشیم، و وظیفه‌ای در برابر آن، در حفظ آن، در حفظ فرهنگ آن. اما آنها به ما اتهام جاسوسی می‌زدند تا بتوانند ما را از زیستن در آن خاک و بوم محروم سازند و تمامی سرزمین را در دست خود گیرند و آن را ملک طلق خود بدانند و، خودکامه، به همه منابع آن بدون دردسر چنگ بیاندازند و از آن متمتع شوند؛ آن هم با حرصی بتمام و اشتهائی سیری‌ناپذیر. پس برضد ما جبهه جنگ گشودند و با تیر و تفنگ مغزهایمان را، قلب‌هایمان را هدف گرفتند و آنها را متلاشی کردند. یا زندانی‌مان کردند و شکنجه‌مان نمودند. برایمان دام گسترداندند و به زنهایمان در زندانها تجاوز کردند و از مردم خواستند جاسوس یکدیگر باشند، جاسوس پدر، جاسوس خواهر، جاسوس برادر، جاسوس فرزند. حتی در دبستانها از بچه‌های معصوم از حال و احوالی که در خانه بود، سئوال می‌کردند. حقه وافور را به آنها نشان می‌دادند و می‌پرسیدند این چیست؟ آیا در خانه شما از آن استفاده می‌شود؟ اگر جواب مثبت بود به آن خانه می‌ریختند؛ و به بهانه مبارزه با مواد مخدر و اعتیاد، اموال آن خانه را به تاراج می‌بردند و یا اهالی آن را به زندان می‌انداختند و برای آزادیشان وثیقه‌های گرانی تعین می‌کردند. آیا، در فرهنگ ما، جاسوسی از یکدیگر رسم بود؟ کسی به یاد می‌آورد که فرزندی جاسوسی مادر و پدر خود را کرده باشد؟ یا در فرهنگ ما کسی حاضر بود بروی خواهر و برادرش آتش بگشاید و آنها را به قتل برساند؟
   آنها آزادی را که به هوای آن انقلاب شده بود به سخره می‌گرفتند ونفی می‌کردند و آن را آزادی غربی می‌خواندند و می‌گفتند این آزادی لاابالیگری است، آزادی امریکایی است، بی‌عفتی است. انگار در سرزمین ما هیچ‌گاه صحبتی از آزادی نبوده است. پس هر که را از آزادی سخنی به زبان می‌آورد دستگیر، شکنجه و زندانی و اعدام می‌کردند. حتی از تحویل جنازه اعدام شده‌ها سر باز می‌زدند و آنها را در دل گورستانهای بی‌نام و نشان دفن می‌کردند و اجازه برگزاری مراسم تدفین آنها را نیز نمی‌دادند تا کمترین اثری از آنها بجای نماند. در دید آنها، ما همگی عامل و دست پرورده غرب بودیم. ارزشهایمان ارزشهای غربی بود. آنها ما را بیگانه می‌دانستند. ما رنگ‌های شاد را دوست می‌داشتیم و آنها رنگ سیاه را، ما شادی را و آنها غم را، ما زندگی را و آنها مرگ را. آنها بما تهمت و افترا می‌زدند و به خیال خود با اقرارها و اعتراف‌های تحت شکنجه بی‌آبرویمان می‌کردند. با آنکه آنها از استقلال که اندیشه و عمل ما بود بیگانه بودند، به ادعای آنها، ما جاسوس بودیم و در خدمت غرب. پس خانه‌هایمان در امان نبود. هر آن ممکن بود به خانه‌هایمان یورش برند و به تجسس بپردازند. افراد آن خانه‌ها را دستگیر کنند و اموالشان را به غارت برند، کتاب هاشان را غارت کنند و یا بسوزانند.
   آنها فشارهای زیادی به مخالفان خود می‌آوردند. تا از ناچاری عده‌ای مجبور شوند برای رهایی از زندان و شکنجه و خطر اعدام، ترک وطن کنند و بخارج پناهنده شوند. تا که شاید در آنجا، با تمام سختی‌هایی که در انتظارشان بود، زندگی کنند. هر کدام از این مهاجرانِ ناخواسته می‌توانستند نعمتی برای میهن باشند و آنها کشور را از وجود آنها محروم کردند. هم اکنون خوشبختانه ایرانی‌ها در اکثر رشته‌های علمی و درقلمرو فرهنگ و ادب، در خارج، به درجات عالی نایل شده اند. در طب و شیمی و فیزیک و ستاره شناسی و ریاضی وسینما و نقاشی و ورزش و... سرآمد هستند ومایه افتخار. براستی، اینها چقدر می‌توانستند در آبادی و پیشرفت و رشد این کشور نقش بازی کنند وسهم داشته باشند؟ ولی آنها کشور را از این استعدادها محروم کردند. آخر چرا؟جرم آنها جز وطن دوستی و دفاع از آزادی چه بود؟ اگر در ایران بودند ظرف این چهل سال، باشور و شوقی که در اوایل انقلاب وجود داشت، کشور را ساخته بودند و همه مردم ما در صلح و صفا و استقلال و آزادی زندگی می‌کردیم. از کرد وترک و فارس و بلوچ و لر وعرب و شیعه و سنی و آسوری وارمنی و یهودی، با دین و بی‌دین، و... همه و همه، در صلح و صفا زندگی می‌کردیم، در کنارهم و با هم. آنچه که هدف انقلاب مردم ایران بود. ولی افسوس آنها با تمامیت خواهی خودشان با جهالت خودشان و با عطش سیری ناپذیرشان برای جمع آوری اموال، با دزدیهایشان، بااستبدادشان وبا تنگ نظری‌ها و حسادت‌هاشان، همه چیز را در دست گرفتند و امید مردم و رؤیاهای زیبای آنها را لگد مال کردند و جز سیاهی و خشونت چیزی به مردم عرضه نکردند. آنچه را هم که مردم از دین آمو خته بودند از معنی تهی ساختند. و با توسل به دروغ و حقه بازی اعمال خود را به قرآن نسبت دادند. آقای استاندار در تلویزیون ظاهر می‌شود و می‌گوید: در قران آمده است که اگر کسی اعتراض کرد باید یک دست و یک پای او را برید و سپس او را در قایقی گذاشت وآن قایق را سوراخ کرد و بدل امواج دریا سپرد تا غرق شود و هیچ هم باک ندارد از این‌که ممکن است عده‌ای قران را خوانده باشند و او رسوا شود.
   اما انصافا باید گفت که معمار بزرگ و اصلی این جهنم، شخص آقای خمینی بود. او بود که گفت کسانی که با لایحه قصاص مخالفند مفسد فی‌الارضند و زنهاشان به آنها حرام می‌شوند؛ مجازاتشان اعدام است. سران ارتش را او بدون محاکمه به جوخه‌های مرگ سپرد. دستور قتل عام زندانیان را در سال شصت وهفت او صادر کرد. او بود که خود را ولی فقیه خواند. او بود که دستور تقلب در انتخابات مجلس را داد. و این طبق سخنان آقای رفسنجانی در نماز جمعه بعد از کودتای 1360. او می‌گوید: بعد از انتخاب آقای بنی‌صدر، پیش آقای خمینی رفتیم و گفتیم این که نشد. امام فرمودند: شما بروید مجلس را در دست بگیرید. او بودکه گفت اگر 35 میلیون بگویند آری من می‌گویم نه. او بود که دستور عزل بنی‌صدر را داد. او بود که مردم را به متخصص و مکتبی تقسیم کرد. او بود که دستور نابودی هرکه را که خطری برای شخص خود و یا نظام ولایت فقیه گمان می‌برد و یا مخالف تمامیت خواهی او بود، صادر می‌کرد.
   افسران هنر آفرین ارتش را که با شهامت‌شان و با از جان گذشتگی‌شان، ایران را از خطر سقوط نجات دادند، با بمب گذاری در هواپیمای حاملشان از پای در آوردند؛ آقای دکتر چمران را آنها در جبهه جنگ از پشت ناجوانمردانه هدف قراردادند و کشتند. آقای دکتر سامی رادر مطبش با ضربه‌های چاقو از پای در آوردند. آنها بودند که خانم و آقای فروهر را در منزلشان به فجیع ترین روش کشتند. آنها بودند که نویسندگان، آقایان محمد مختاری و محمد جعفر پوینده و مجید شریف و احمد میر علائی و سعیدی سیرجانی و پیروز دوانی و...را ددمنشانه کشتند. اتوبوس حامل نویسندگان را بسوی دره راندند و...
   آقای خمینی بود که گفت گروگانگیری انقلاب دوم است. و او بود که جنگ را بمدت هشت سال ادامه داد و گفت جنگ نعمت است و به لطف این نعمت یک میلیون ایرانی و عراقی را قربانی کرد. او بود که تن به قرار داد الجزیره داد و میلیاردهاثروت ایران را بهدر داد. او بود که گفت اگر از ابتدا مخالفان را دستگیر و شکنجه و اعدام می‌کردیم و دهنهاشان را می‌دوختیم و روزنامه‌ها را تعطیل می‌کردیم الان مشگلی نداشتیم.
   اما باید منصف باشیم و بگوییم که ما نیز در ساختن این جهنم سوزان بی‌تقصیر نیستیم و نبوده‌ایم. چرا؟ چون وقتی خمینی را به رهبری قبول کردیم در باره گذشته اش مطالعه نکردیم و یا اگر هم مطلبی در باره او می‌دانستیم بخاطر مصلحت انقلاب و پیروزی، آن را نادیده گرفتیم و بروی خود نیاوردیم و به مردم هشدار ندادیم و اعلام خطر نکردیم. کتاب حکومت اسلامی او ماهیتش را خوب نشان می‌داد؛ با آنکه در فرانسه گفت «ولایت با جمهور مردم است»، دلخواه او ولایت فقیه بود. حکومت را حق انحصاری آخوندها می‌دانست و حرف و نظر آنها باید مو به مو اجرامی‌شد. اماچرا بروی خود نمی‌آوردیم؟ چون در باورمان بود که دستگاه روحانیت از اداره کشور ناتوان است و ناچارا آن را به درس خوانده‌ها خواهد سپرد. و هرگروهی فکر می‌کرد او تواناتر است و قدرت را در دست خواهد گرفت. خصوصا که خمینی اظهار کرده بود روحانیت در اداره مملکت دخالت نخواهدکرد و خود او نیز به قم خواهد رفت. او سخنان دلفریبی بر زبان می‌‌آورد و مردم را اغفال می‌کرد. او خطاب به مردم می‌گفت: همه شما صاحب خانه خواهید شد، آب و برقتان مجانی خواهد شد، عدالت عدالت علی خواهد بود و شما ایرانی‌ها صاحب مملکت و ارباب خود خواهید بود، حاکم به سرنوشت خود خواهید شد. و ما چه ساده دل و خوش باور بودیم و همه حرفهای او را باور کردیم .چه بهشتی در ذهن خود ساخته بودیم؛ در آسمان رؤیاهای خود پرواز می‌کردیم. حرفهایی که بر نوشته کاغذ و در بیان آسان بودند ولی امکان اجراشان بسیار سخت می‌بود. باید قبول کنیم که ما اشتباه کردیم و هرگز و هر گز آتش سوزانی را که در آینده در شعله‌هایش خواهیم سوخت را پیش‌بینی نمی‌کردیم. اعتماد کورکورانه کردیم. هیچ‌کس سئوالی نکرد. پس او اعتماد ما را با سکوتمان خرید و مردم باهزاران امید آرزو و اعتماد به خیابانها ریختند. همه دلشان پر از عشق و امید بود. یک مسیح دیگر ظهور کرده بود که دم مسیحایی داشت و مرده زنده می‌کرد. در بهشت را بروی همه باز می‌کرد. مردم تکه هایی از لباس خود می‌کندند و بسوی او پرتاب می‌کردند تا آنها را بگیرد و تبرک کند. شاید از دردهاشان کاسته شود؛ از امراض لاعلاج نجات یابند؛ از مصیبت‌ها رها شوند؛ از گرفتاریهایشان نجات یابند و مرهمی بر دردهای بی‌درمان بدبختی هاشان باشد. او همه چیز بود او را در ماه می‌دیدند. تار مویی از ریش او را لای قران پیدا می‌کردند. هیچکس نگفت و جرأت نکرد بگوید این توهم‌ها چیست؟ این‌ها مزخرفات و خرافات است. فکر جمعی جبار بر همه حاکم بود. حتی چند سال پیش دوستی که افکار چب دارد و همسرش آلمانی است می‌گفت همسر من نیز ادعا داشت که خمینی را در ماه دیده است! بالاخره، او یک ناجی شده بود و کشتی غرق شده ایران را بساحل می‌برد.
   بگذریم که امروز بسیاری منکر حمایت از انقلاب می‌شوند و می‌گویند در آن نقشی نداشته اند؛ و می‌گویند ازاول مخالف بوده اند! وکی بود کی بود من نبودم سر می‌دهند و حاضر نیستند هیچ مسئولیتی را در بوجود آوردن این وضعیت بپذیرند. گوئیا می‌خواهند همان راه طی شده را ادامه دهند. از تاریخ درس نمی‌گیرند؛ از تجربه درس نمیگیرند و باز هم منتظر معجزه‌ای از نظام ولایت فقیه هستند؛ در انتخابات شرکت می‌کنند؛ چشم و گوش بسته به پای صندوقهای رأی می‌روند. حتی از گذشته داوطلبان ریاست جمهوری و مجلس پرس وجو نمی‌کنند؛ در آن کنجکاو نمی‌شوند؛ باز هم دچار توهم می‌شوند و حرفهای زیبائی را که زمان انتخابات، برزبانها جاری می‌شوند را می‌پذیرند.کاندیداها برایشان امید واهی می‌آفرینند. یکی می‌گوید به دوران طلایی امام بازمی‌گردیم و پرسیده نمی‌شود کدام دوران طلایی امام؟ «دوران طلایی امام» که همه سیاهی بود؛ همه جنگ بود؛همه خشونت بود؛ شکنجه بود؛ خفقان بود؛ عدم امنیت بود؛ اعدام بود؛ دزدی بود وکلاشی. یکی کلیدی در دست می‌گیرد و می‌گوید همه درهای بسته را باز خواهد کرد. یکی گرباچف ایران می‌شود. و باز هم از آنهایی که در معماری این جهنم شرکت داشته‌اند، اسطوره می‌سازندو از آنها انتظار معجزه دارند؛ به آنها اعتماد می‌کنند و در یک دور باطل بدور خود می‌پیچند.
   هم‌وطن ما هم در معماری این جهنم شرکت داشته‌ایم؛ ما هم از کارگزاران و خشت‌گذاران این جهنم بوده‌ایم. بیایید بیدار شویم و سرنوشت خود را خود بدست گیریم. گذشته را بباد فراموشی نسپاریم. همین فراموش کردن‌ها است که کار ما را به اینجا کشانده‌است. که حالا، دستگاه ولایت فقیه بخود اجازه می‌دهد با وقاحت تمام آقای ظریف را هم سطح مصدق قرار دهد و او را با مصدق مقایسه کند. مصدق وطن‌دوست بود، خادم ملت ایران بود، نفت را ملی کرد و دست خارجی‌ها را از دخالت در امور ایران کوتاه کرد. ملی کردن نفت هیچ ربطی با قرارداد وین ندارد.
   هم‌وطن بیایید از این دور باطل خارج شویم. راه دیگری در پیش گیریم؛ بخود اعتمادکنیم؛ بخود باور داشته باشیم. از حقوق خود دفاع کنیم از حقوق مردممان دفاع کنیم و بقول شاعر بزرگ معاصر ایران، زنده یاد مشیری، ما ساحل نشینان بکمک آن کس که در دریا غرق می‌شود بشتابیم. منتظر منجی و رستم و آن هم از نوع قلابیش نباشیم.کس نخوارد پشت من جز ناخن انگشت من. چشمهامان را بازکنیم، هوشیار باشیم، جستجوکنیم و بعد تصمیم بگیریم.
 هم‌وطن یک عمر از آن راه برفتیم، یکبار از این راه بر آییم. به امید ایرانی آزاد و سربلند و حقوقمند.





۱۳۹۸ دی ۲۳, دوشنبه

چرا پمپئو گروه های سیاسی وابسته را بایکوت کرد؟








داستان را همه می دانید که چگونه پمپئو در امری غیر مترقبه، به مسئولان دولت  دستور داد که از دیدار با گروه های "ایرانی" اوپوزسیون (وابسته) خود داری کنند.  یعنی همان دخیل بر ضریح کاخ سفید بسته ها که برای شدت بخشیدن به تحریم و نیز حمله نظامی بوطن لابی می کنند و به انواع و اقسام، جیره خوار دولت امریکا هستند (یا در شکل ژورنالیست، مجری تلویزیون، فعال سیاسی، تحقیق گر،...یا حامل ژن سلطنتی بودن.)  علت این تصمیم ناگهانی و در حالی که خود ایشان با بسیاری از در خدمت ها عکس هم گرفته بودند چه بود؟

گفته شد که ظاهرا علت این است که پشت پرده گفتگوهای حساسی با استبداد حاکم بر وطن در حال انجام است و برای ایجاد فضای اطمینان، این گروه ها و اشخاص را از خود طرد کرده است.  ولی علت اصلی این نمی توانست باشد چرا که گفتگوهای پنهان همیشه ادامه داشته و هیچوقت قطع نشده است.  پس علت چه بود؟

وقتی به زمان انتشار بخشنامه نگاه می کنیم، می بینیم که بعد از مراسم تشییع جنازه اقای سلیمانی صادر شده است.  خب این چه ربطی دارد؟ ربطش این است، که پمپئو، گفته های این گروه ها را باور کرده بود و انتظار داشت که مردم ایران به خیابان ریخته و به رقص و شادی بپردازند و دست ترامپ را برای چنین شاهکاری ببوسند.  ولی وقتی شاهد صحنه های حضور عظیم مردم انباشته از خشم و نیز اندوه شدند، متوجه فریبی شده است که از این اشخاص خورده است.  

چه فریبی؟

اینکه این اشخاص بگونه ای متواتر در گوش او خوانده بودند که نفرت اکثریت ملت از استبداد حاکم به اندازه ای است که اگر ارتش آمریکا هم به ایران حمله کند برایش فرش قرمز پهن خواهند کرد و گوسفندها جلوی تانکها قربانی.  بنا بر این، دیدن موج عظیم مردم که حتی گزارشگران رسانه ها از سراسر جهان را شوکه کرده بود و اینکه این گروه ها به او دروغ گفته و او به بازی گرفته شده است، سبب طرد این اشخاص و گروه ها شده است.

ذکر این نکته نیز مهم است که بی بی سی فارسی مطابق معمول، دست به تحریف زد و  اسم فرد "ژن داری" را ذکر کرد و گفت که جزء طرد شدگان نیست!!! در حالیکه  بخشنامه هیچ اشاره ای به فرد خاصی ندارد و خطابش به تمامی سازمانها و گروه های وابسته و در خدمت است، که بلومبرگ نام تعدادی از این گروه ها را یافته و منتشر کرده است.

البته کسانی چون خانم مسیح علینژاد، با حضور در فاکس نیوز (اگر می خواهید بدانید که فاکس نیوز چه تلویزیونی است، کیهان شریعتمداری را در نظر بیاورید و عیار دروغ و فریب در آن را چند برابر کنید، آنگاه به فاکس نیوز می رسید.) با گفتن اینکه شرکت کننده ها در تشییع جنازه، مردم نیستند و کارمندان دولت می باشند و دانشجویان، که رژیم با زور و اجبار آنها را به تشییع جنازه آورده است، زبان فریب را بکار گرفت.  ولی فقط با گفتن این دروغ، تنها خود واقعی را در معرض نمایش گذاشت.

اشاره به این نکته نیز مهم است که در زمانی که سونامی مردم در مراسم تشییع جنازه در شهرهای مختلف انجام می شد، تعدادی از هموطنان از داخل کشور، بشدت از این امر ناراضی بودند و این حضور را به محبوب بودن استبداد حاکم نسبت می دادند.  یعنی همان کاری که اصحاب رژیم چه به شکل اصولگرا و چه در شکل اصلاح طلب انجام داده و حضور میلیونی را به نفع خود و بخصوص آقای خامنه ای مصادره می کردند.  

در این رابطه به آنها می گفتم که اکثریت شرکت کنندگان از مخالفان رژیم می باشند ولی عرق ملی آنها به آنها اجازه نمی دهد که یک ایرانی را، حال هر که می خواهد باشد، یک قدرت خارجی به قتل برساند و این عمل را توهین به خود و ملیت خود تلقی می کردند.

فاجعه سرنگونی هواپیمای اوکراینی و واکنش مردم نسبت به آن،  صحت این نظر را نشان داد و در عرض یکی دو روز تمامی رشته های آقای خامنه ای را پنبه کرد.  

ولی اعتراض اگر چه برای تغییری ساختاری، روشی ضروری است، ولی نفس اعتراض بدون اظهار شفاف نظام جانشین کافی نیست و به بن بست خورده و در گیر تناقضها شده و اینگونه از حرکت می افتد و جای آن را ناامیدی می گیرد. بنا بر این جامعه و بخصوص دانشجویان نیاز دارند که هر چه صریح تر شکل و محتوای نظام جانشین را اظهار کنند.  البته شعارهایی چون <استقلال، آزادی، جمهوری ایران/ی> که در چند سال گذشته داده شده است و یا شعار:
<مرگ بر ستمگر/چه شاه باشه، چه رهبر> گویایی دارند، ولی نیاز به شفافیت بیشتری دارند و این شفافیت در شعارهایی که سخن از حقوق انسان، حقوق شهروندی، حقوق ملی و حقوق طبیعت می گویند، شفافیت را بیشتر و در نتیجه شرکت مردم را گسترده تر می کند و پیروزی و استقرار جمهوری شهروندان ایران را ناگزیر.

ولی در پایان این هشدار و پیشنهاد را لازم می دانم:
آن مردمسالاری را که در پی اش هستیم، آبی است که باید در کوزه هستی ما وجود پیدا کند و در غیر اینصورت همیشه تشنه لب خواهیم ماند. 

فرهنگ آزادی بدون ادب داشتن، بدون اهل مدارا و مسامحه و تالرانس بودن، بدون ذهنیتی که توانا به اندیشیدن و نقد کردن باشد، به وجود نمی آید و بدون چنین به وجود آمدنی، دموکراتیک ترین ساختارهای مردمسالار هم که در کشور مستقر شود، استبداد تاریخی که از درون اینگونه بودنها نفس می کشد، دوباره خود را باز سازی خواهد کرد.

۱۳۹۸ دی ۸, یکشنبه

گوگوش و فرح پهلوی






هنرمندانی بودند که به احترام شهدای آبانماه، کنسرتهای خود را با وجود ضرر مالی لغو کردند.  گوگوش در میان آنها نبود.  این کافی نبود، در برنامه ای هنری که ایرانیان فارق از هر باور سیاسی در آن شرکت کرده بودند، کنسرت را سیاسی کردند و گفتند:
"امشب مهمان عزیزی (خانم فرح) قرار بود در جمع باشه که بخاطر اوضاع فعلی ایران و همدردی با اتقافات اخیر دعوت رو قبول نکردن و اون عزیز کسی نیست جز شهبانو فرح پهلوی."

سلطنت طلبان شرکت کننده برخواسته و در حالی که بشدت کف می زدند، گفتند:<درود بر شرفش.>

نمی دانم که این سلطنت طلبانی که خانم فرح پهلوی را به علت عدم شرکت او با شرف توصیف کردند، هیچ دقت کردند  که با این توصیف، خود را و خانم گوگوش را مصداق توصیف مقابل آن قرار دادند یا هنوز متوجه نشده اند؟ (1)

هنرمند، وظیفه اخلاقی دارد که همیشه خود را از قدرت دور نگاه دارد، آزادی را پاس دارد و آلوده قدرت نشود و شهرت هنری خود را خرج اصحاب قدرت و استبدادیان نکند.  اینکه، شجریان در قلب ایرانیان جای گرفت و در تاریخ  هنری و سیاسی ایرانیان جاودانه شد، نه فقط به علت هنر و استعدادی هنری اش، بلکه و شاید به همان اندازه به این علت هم بود که با وجود پذیرفتن دهها سال سختی، حاضر نشد خود را در اختیار استبداد سلطنتی در قبل از انقلاب و استبداد مذهبی حاصل کودتای خرداد 60  بگذارد و اینگونه در قلب ایران دوستان و آزادیخواهان جاودانه شد.

در مقابل ایشان، خانم مرضیه را با آن آوای تحسین بر انگیز را قرار دهید، که قبل از ایران، به خواننده دربار معروف بود و بعد، باز هم میوه ممنوعه قدرت را خورد و به هوای اینکه فرقه رجوی کنسرتهای عظیم در غرب برای او بر پا کند، در زمانی که سربازان ایرانی بدست ارتش عراق کشته می شدند، به عراق رفت و سوار تانکهای عراقی در اختیار فرقه گذاشته شده شد و اینگونه مرتکب خودکشی هنری و سیاسی شد و تا آخر عمر، در حالت زندانی محترم در خانه و تحت نظر اعضای فرقه بسر برد.  تا جایی که حتی برای دیدن دوستانش باید چراغ سبز فرقه را می گرفت.

خانم گوگوش هم که بعد از انقلاب، دستگیر شدند و زندانی تا اینکه بنی صدر توانست آزادی ایشان را تضمین کند، هیچ نیاز نداشتند اینگونه سرمایه هنری خود را آتش بزنند و اینگونه کدورتی در امثال من که از دوران کودکی، شیفته صدای گوگوش و ترانه های ایشان بودیم ایجاد کنند.  امیدوارم که ایشان از واکنش ایرانیان وطن دوست و آزادیخواه و استبداد ستیز (چه به شکل مذهبی یا سلطنتی و یا هر شکل و فرم دیگر.) درس گرفته باشند و در صدد جبران بر آیند.

و اما، اینکه آیا خانم فرح عدم شرکت را به علت احترام به شهدای آبانماه انجام داده اند یا بقول خودشان، در خاطرات علم، با هدف مردم فریبی بوده است، من را بر ان داشت تا تحقیق و تحلیل خود را در باره ایشان منتشر کنم و قضاوت را بر عهده خوانندگان بگذارم:

فرح پهلوی: اسطوره و واقعیت

https://www.tribunezamaneh.com/archives/188859

(1) این نکته را اولین بار اقای حسین جوادزاده بود که به آن توجه کردند.

۱۳۹۸ دی ۵, پنجشنبه

وقتی خامنه ای خود را کیش مات کرد



یاداشتی کوتاه است که نیاز به باز شدن دارد و در اولین فرصت به ان خواهم پرداخت:


استبداد تبهکار حاکم از کودتای خرداد 60 ببعد، بر این باور شد که کوچکترین عقب نشینی در برابر مردمی که طلب حقوق خود را می کنند، به سرنگونی منجر می شود.  آقای رفسنجانی به مرحوم بازرگان گفته بود که شاه آزادی داد و ما سرنگونش کردیم و حال ما اشتباه او را مرتکب نمی شویم.  بعد ها این باور پایه "علمی" پیدا کرد، و متفکران رژیم این سخن تاکویل را مکرر تکرار می کردند که، خطر ناکترین زمانها برای رژیم بد، زمانی است که می خواهد خود را اصلاح کند.   بنا براین هیچ اصلاح اساسی را بر نمی تافتند و حتی وقتی حکم دادگاه میکونوس، سبب ساز اصلی به ریاست جمهوری رسیدن اقای خاتمی با شعار اصلاح طلبی شد (اصلاح طلبی که هیچگاه تعریف نشد.  نمی توانست تعریف شود، چرا که هیچ اصلاح اساسی در راستای حقوق مردم، بدون برداشتن اصل ولایت مطلقه فقیه ممکن نبود و آن به معنی نبود کردن رژیم بود.) آقای خامنه ای او را نیز بر نتافت و با استفاده از شخصیت بسیار ضعیف آقای خاتمی، او را به بقول خودش، به <تدارکاتچی> تبدیل کرد.

بیشتر، اصلاح ناپذیری را با دکترین <النصر بالرعب> (پیروزی از طریق وحشت.) همراه کرد و دستگاه ترور و سرکوب را وسیع تر کرد و حفظ نظام اوجب واجبات است، شد توجیه گربیشترین سرکوبها و جنایتها.

در اینجا است که اشتباه اساسی و استراتژیک آقای خامنه ای را می بینیم و آن اینکه: وقتی استبدادی، توانایی به روز کردن خود را و همراه کردن بخشی از جامعه را از از طریق اصلاح از دست می دهد، به بودنی غیر قابل انعطاف و جامد و سخت تبدیل می شود و این وضعیت، شکننده گی رژیم را سخت افزایش می دهد.  به بیان دیگر، استبدادی که باور کرده بود که پذیرفتن هر اصلاح اساسی، آن را با خطر سقوط از روی بام قدرت روبرو می کند، آنقدر به عقب می رود که از آن طرف بام بر زمین می افتد.  شاه نیز با ایجاد حزب سراسری رستاخیز و اجباری کردن عضویت در آن خود را گرفتار چنین وضعیتی کرده بود.

این وضعیتی است که آقای خامنه ای برای خود ایجاد کرده است و در واقع با پیش گرفتن روش کشتار و سرکوب، آنهم در شرایطی که مکانیسم تقسیم بود و حذف یکی، که از کودتای خرداد 60 شروع شده بود به جایی رسیده است که دیگر شخصیتی نمانده است و اینگونه  قبر خود را و ولایت مطلقه فقیه را کنده است.  چرا که وضعیتی را برای خود ایجاد کرده است که نه راه پیش دارد و نه راه پس.  در واقع خود را کیش مات کرده است.