۱۳۹۴ خرداد ۱۰, یکشنبه

نقد ابوالحسن بنی‌صدر بر ديدگاه مصطفی ملکيان مبنی بر ناسازگاری دینداری و با مدرنیته و کوشش در ایجاد بحث آزاد



وقتی مقاله و مصاحبه مصطفی ملکیان را در باره دین و مدرنیسم و انتقادات دیدم، این جمله ایشان توجهم را جلب کرد:" حرف اساسی مدرنیسم با روح دین ناسازگار است." و یاد کوشش ارزنده دکتر حسن رضایی، حقوقدان ارشد سازمان ملل، در ایجاد بحثی در این رابطه بین ایشان و بنی صدر افتادم.  توضیح اینکه، آقای رضایی یکی از مقالات ایشان در این رابطه را برای آقای بنی صدر فرستاده بود تا ایشان نقد کرده و نقد ایشان را بدست آقای ملکیان برساند تا پاسخ آقای ملکیان چرخه بحث آزاد را به جریان بیاندازد.  بنی صدر، به عنوان فردی که حدود نیم قرن است کوشش دارد تا بحث آزاد را به عنوان روش برخورد فکر با فکر جا بیاندازد، مطابق روش همیشگی خود، از پیشنهاد آقای رضایی استقبال کرد و مقاله ایشان را همانگونه که در زیر می بینید نقد کرد.  آقای رضایی مقاله را به آقای ملکیان رساندند و در انتظار پاسخ ایشان ماندند.  متاسفانه ایشان هیچوقت پاسخی به نقد نظرات خود ندادند و در صحبتهای چند روز قبلشان دیدم که همان صحبتهای قبلی خود را تکرار کرده اند بدون اینکه هیچ نیازی ببینند که به تناقضهایی که بنی صدر در نظرات ایشان یافته و نقد کرده بود پاسخی داده باشند.
در اینجا و با اینوسیله از هموطنانی که با آقای ملکیان در ارتباط هستند خواهشی دارم و آن اینکه ایشان را تشویق کنند تا به نقد بنی صدر پاسخ دهند تا اینگونه بحث آزادی را دامن بزنیم.  تجربه می گوید که متاسفانه اکثریت متفکران وطن خود را و نظرات خود را ورای نقد می دانند و صریح بگویم که گونه ای از اندیشه راهنمای ولایت فقیهی را درونی خود کرده اند و این بیش از هر چیز توضیح می دهد که چرا یا اصلا وارد بحث آزاد نمی شوند و یا وقتی وارد می شوند، بحث آزاد رابا رینگ بوکس اشتباهی می گیرند و سعی در پیروزی از طریق ناک اوت کردن طرف می کنند.  در حالیکه، از منظر پایه گذار بحث آزاد،(شهید دکتر سامی گفته بود که مصدق با ملی کردن نفت جاودان شد و بنی صدر با بحث آزاد) نه به هدف پیروزی یک طرف و شکست طرف دیگر بلکه همانطور که، برای نمونه، در نقد بنی صدر می بینید، کوشش بر این است که نقاط مشترک یافت شده و از طریق نقد نقاط افتراق کوشش شود تا بر نکات مشترک افزوده شود.
بهرحال امیدی جدی دارم تا هموطنانی که با آقای ملکیان در ارتباط است کوشش جدی در تشویق ایشان برای ورود به بحث آزاد انجام دهند و ما را نیز در جریان بگذراند.
مخلص همگی


https://khodnevis.org/article/64903#.VWsczdJViko



نسبت دين و دين‌داری با مدرنيته


نقد ابوالحسن بنی‌صدر بر ديدگاه مصطفی ملکيان مبنی بر ناسازگاری دینداری و مدرن بودن


تدوين: دکتر حسن رضايی
اشاره
به نظر می رسد کمبود گفتگوهای ژرف انتقادی میان روشنفکران مطرح امروز، به ویژه طیفی از آنها که دغدعه جدی در مورد رابطه دین و مدرنیته دارند، یکی از موانع اصلی درک ابعاد گوناگون گفتمان آزادی در جامعه ایران امروز است. مصطفی ملکیان که یکی از تازه ترین نظراتش در ویژه نامه روزنامه شرق در موضوع دین و مدرنیته در تاریخ 25 مرداد 1385 مطرح شده است، در زمره تأثیرگذارترین روشنفکران داخلی است. وی علاوه بر ارتباطی که با دانشگاهیان دارد در میان حوزویان جدید هم مورد اقبال است. از سوی دیگر، از آنجا که در میان روشنفکران دینی موجود کمتر کسی است که همچون ابوالحسن بنی صدر در طول بیش از چهار دهه به طور پیوسته و چند ساحتی کوشیده باشد تا در جهان مدرن «دین را بمثابه بیان ﺁزادی» بجوید و به ایرانیان پیشنهاد کند، گفتگوی تازه آقای ملکیان که در آن تز ناسازگاری دینداری و مدرن بودن را پیش کشیده است می تواند دستمایه شروع یک مباحثه انتقادی هیجان انگیز بین این دو اندیشمند با دیدگاههای بسیار متفاوت باشد.
آقای بنی صدر پیشنهاد اینجانب برای شروع این گفتگوی علمی را با روی باز پذیرفتند. در ادامه، متن کامل بررسی های انتقادی وی در باره  نظریات تازه آقای ملکیان آمده است.

نقد
گفت و گوي ﺁقای ملکيان را که شما نقد ﺁن را از اينجانب خواسته ايد، خواندم. گرچه می‌توان نظر وي را با بررسي مستقل سير مدرنيته و «عقلانيت» در غرب نقد کرد، ترجيح با اين است که فرض کنيم تعريف مفاهيمي چون دين و دين داری، معنويت، عقلانيت و خرد پذير، خرد گريز، خرد ستيز و فروتری ايمان از علم که وي در اين گفتگو پيش کشيده است از خود وي است و بر اين مبنا، نظر او را بدون رجوع به سير فلسفه عقل در غرب و نيز سير مدرنيته  و رابطه معرفت دينی با معرفت علمی در غرب، نقد کنيم:

1. در اين گفت و گو آقاي ملکيان سنجش «دين» را با «مدرنيته» روا نمی بيند. بلکه برآنست که «دين داری» را با «مدرنيته» می بايد سنجيد. اما بايد توجه کرد «دين داري» وصف انسان است و بنابر این حالت انضمامی دارد، در حالی که مدرنيته يک صورتبندی انتزاعی است. در تعریف او، مدرنيته دارای اصل راهنما (=عقلانیت ) و لاجرم روش است. دین نیز اصول راهنما  و روشها دارد. پس، اگر بنا بر سنجش به یکدیگر باشد، اين دين است که بايد با مدرنيته سنجيده شود. برای مثال، مي توان گفت در مدرنيته، عقل تجربه گر است و در دين عقل اطاعت پيشه.  و هرگاه فرض کنيم او مدرنيته  را حق ( در معناي عقلانيت) می داند  و دين دار را به حق می سنجد، باز به لحاظ منطقي پيش از ﺁن می بايد دين را به مدرنيته بسنجد. زيرا بدون تعيين تکليف دين، نمی توانيم بدانيم دين دار کيست.  بعد از تعیین تکلیف دین، هنوز شناختن دین دار، بسیار مشکل است .
   غير از اين غفلت معناشناختي، در سخنان آقاي ملکيان غفلت های ديگری نيز ديده مي شود. از جمله؛ دو صورت (يعني دو کلمه‌ي دين و مدرنيته) دو محتوا نيز می‌خواهند. از نظر وي محتوای دين و محتوای مدرنيته کدامها هستند؟ براي مثال، هرگاه محتوایِ دين مجموعه حقوق باشد و محتوایِ مدرنيته قدرت باشد، آیا نمی توان نتیجه گرفت عقلانيتِ خود بنياد، عقلانيت قدرت بنياد می شود و ضد حق؟

2. آقاي ملکيان هر چند به درست خاطر نشان می کند که سنجيدن دين‌داری به مدرنيته، بستگی به معنائی دارد که ﺁدمی به دين و دين داری و مدرن و مدرنيته می دهد، با وجود اين، باز از يک واقعيت بس مهم غفلت می‌کند: تعريفی که به عمل میﺁيد، می‌بايد به قول خود وي، خود بنياد باشد. يعنی هرکس بتواند تعريف را تجربه کند و در تجربه از صحت تعريف مطمئن شود. چنانکه هرگاه ﺁب را به اجزای تشکيل دهنده‌اش تعريف کنيم، هرکس می بايد بتواند تجربه کند و همان اجزاء را در ﺁب بجويد. پس اگر تعريف قابل تجربه نبود، حتی برای صاحب نظر نيز جز يک وجود ذهنی ندارد. همچون اين نظر وي که کمال دين داری را به کمال تجدد می سنجد.  و بر اينست که کمال دين داری به تعبد است و تعبد را هم خود اين چنين تعريف می کند: «پذيرش بی چون و چرای قول پيامبر.»، و از آنجا که مطابق تعريف وي، عقلانيت چون و چرا کردن و استقلال در قبول و رد يک قول است، پس نتیجه می گیرد دين‌داری با مدرنيته نمی خواند. اما تعريفهای او از دين‌داری و مدرنيته، قابل تجربه و لذا تعمیم پذیر نيستند. چرا که؛ 
1-2. در مورد دين‌داری، هرگاه همچون آقای ملکیان بنا بر نمونه ايدهﺁل بگذاریم، پذيرش يک قول از سوی دین دار نیز کار عقل است. هيچ عقلی را نمی توان يافت که، ابتدا به ساکن، بی چون و چرا و بدون مسلّم گرفتن گزاره هایی پیشینی قولی را بپذيرد. يک دين دار، برای قبول یک امر دینی، برای مثال، بايد الف– بپذيرد خدائی وجود دارد و ب– اين خدا او را به حق می خواند و ج–  عارف باشد که چون حق است خدا می گويد و نه چون خدا می گويد حق است (اصل سنجيدن شخص به حق). و د– رهنمودها را در زندگی بکار برد و حقانيت ﺁن را خود تجربه کند. اگر اين مراحل طی نشود، عقل نمی تواند قولی را بپذيرد. زيرا  عقلی که ابتدا به ساکن قولی را تصديق کند، وجود ندارد.
   در حقيقت، حتی وقتی عقل به قدرت اصالت می دهد و برده قدرت می شود، باز قول مقامی را که در نظرش، تجسم قدرت است، بی چون و چرا نمی تواند بپذيرد و نمی پذيرد. زيرا، الف– می بايد ميان «رهبر» و قدرت اينهمانی قائل شود و ب- پيروی از امر و نهی او را، شرکت خويش در قدرت ارزيابی کند و ج– برای قدرت حقانيت و مشروعيت تصور کند. هيچ عقلی پيش از تصديق حقانيت و مشروعيت امر يا نهی، نمی تواند با ﺁن موافقت کند و نمی کند. بدين خاطر است که تشخيص حق از ناحق روش ﺁزاد کردن عقل ها از بندگی قدرت است.
2-2. اگر فلسفه عقل در غرب گرفتار بن بست شده است، يکي به خاطر ﺁنست که دست کم از نيچه بدين سو،  متوجه اين پرسش بنيادافکن شده است که اين عقل خود بنياد که از کانت به اين سو اين همه عزيز شمرده شده است خود برکدام محور یا محورها تعقل می‌کند؟ یکی از پاسخهای ساده اين مسأله که از سوی صاحبنظران اندیشه انتقادی در خود غرب در طول قرن بیستم ارایه شده است این است که اين عقلانيت خود بنياد هرگاه بر محور قدرت و سلطه عمل کند (يعني هر جا که ثنويت اصل راهنماي عقل باشد؛ واقعيت بس مهمی که منطق صوری قرنها مانع از ديده شدنش بود) خود را دربست به بندگي قدرت در مي‌آورد و اوامر و نواهی آن را بی چون و چرا به اجرا می گذارد. اين عقل، برای ﺁن که بتواند از بردگی قدرت رها شود، نياز دارد از تعيّن بيرون رود. به نظر مي‌رسد سارتر با تفطّن نسبت به اين واقعيت بود که انسان را موجودی شمرد که توانايي ﺁزاد شدن از جبر تعيّن را دارد.
از اینرو، عقل قدرت مدار، در تصديق و تکذيب، تابع ايجابات قدرت است. به سخن ديگر، عقلانيت بمعنای عقل خود بنياد تعريفی صوری است و با غفلت از واقعيت تصور شده است، وگرنه چنين چيزي وجود ندارد. آري، عقل ﺁزاد وعقل قدرتمدار وجود دارند. حال اگر آقاي ملکيان بخواهد عقل را از بردگی قدرت رها کند، ﺁيا بهتر نبود به جای توسل به موجودی انتزاعی به نام عقلانیت خود مختار، اصل راهنمای عقل قدرتمدار را که ثنويت است با اصل موازنه عدمی، به معنای رهائی عقل از هر تعيّنی، جانشين می کرد؟

3. در نظر او، تناقض بس مهم ديگری وجود دارد که از ﺁن غفلت کرده است؛ باز اگر قرار بر سنجيدن دو نمونه ﺁرمانی دين و دين‌داری با مدرنيته است، پس نمی بايد دين موجود تاريخي را که دين از خود بيگانه شده در بيان قدرت است، ملاک سنجش می کرد. و اگر بخواهد نمونه کمال مطلوب دينداری را با مدرنيته بسنجد، می‌بايد پيش از آن که به سراغ معنای «عبد» برود، به سراغ معنی اسلام در اولين منبع آن، قرآن، برود. در چنين صورتی است که تعريف‌های حقيقي کلمه‌ها را می‌توان يافت. ﺁنگاه که آدم به سراغ قرﺁن می رود می‌بيند در ﺁيه‌هاي گوناگون کدام يک از دو معنی بکار رفته اند (معنای اصلی و يا معنائی که بيان قدرت جانشين کرده است؟). برای مثال، در قرآن کلمة تعبّد نیست. عبد و عبادت هست. و هربار، رها شدن از زور، در اشکال گوناگونش، و ﺁزاد شدن به غافل نشدن از خدا  تعریف شده است.  اسلام نیز غير از استسلام معرفی شده است. زيرا در قرﺁن از استسلام به تسليم شدن به قدرت ياد شده است. اسلام آرماني آنگونه که قرآن معنا مي‌کند تسليم شدن نيست، سلم جستن و تحرّو رشداً است. از اين ديدگاه، شاید مي‌توان گفت شکست مدرنيته به خاطر ﺁنست که، در پی قطع رابطه عقل با خدا، به جای بازيافتن بيان ﺁزادی، انواع بيان های قدرت ( ايدئولوژيها ) را توليد کرده است که گرچه هميشه هم با ادعای عقل محوری همراه هستند ولي در واقعيت، کارکرد اصلي اين بيانها اين بوده است که عقل را به بردگی قدرت درﺁورند.

4. بيان قرﺁن در باره استقلال انسان هرچند با بيان ملکيان در «صورت» يکی است، در معنا متفاوت است. توضيح اين که قرآن مي گويد هرکس خود خويشتن را رهبری مي‌کند، در حالي که ملکيان رهبری را به عقل می‌دهد بدون اين که در ادامه بگويد ﺁزاد است يا خير. قول شگفت قرﺁن بر اين که «هرکس خود خويشتن را هدايت می‌کند» همواره با تاکید بر موازنه عدمی بمثابه اصل راهنما و بيان ﺁزادی (شامل حقوق انسان و حقوق جمعی انسان ها) و روش غفلت نکردن عقل از ﺁزادی و حقوق انسان همراه است. بسنده کردن به صورت، او را از اين واقعيت غافل کرده است که استقلال انسان تحقق نمی يابد مگر به رها شدن از روابط قوا. در روابط قوا، هر انسان گمان می کند خود خويشتن را رهبری می کند. اما در حقيقت، هر انسان در قيد بی نهايت روابط قوا است و هرگاه در پندار و گفتار و کردار خود تأمل کند، در می يابد که به گونه ای اسیر قدرت است. اگر اين غفلت نبود، صاحب نظري چون آقاي ملکيان می بايستی برای تجدد معنای ديگری می‌جست. مثلاً چنين تعريفی: «مدرنیته ﺁزادی عقل از روابط قوا و بدست ﺁوردن استقلال بر موازنه عدمی است.»

5. ملکیان می گويد: مدرن کسی است که ترازوی رد و قبول را در درون خود دارد. سخنی به جا است هرگاه به «صورت» بسنده نشود. در حقيقت، ﺁزادی انسان درونی او است و از بيرون نمی توان کسی را از ﺁزاديش محروم کرد. تنها انسان است که می تواند از ﺁزادی خويش غافل شود. هرانسانی ترازوی رد و قبول را در درون خود دارد و اگر جز اين بود، نه ملکيان می توانست نظری را ارائه کند و نه اين جانب می توانستم نظر او را نقد کنم. ولی سخن بر سر ترازو است. کدام ترازو؟ ترازوئی که در يک کفه آن مدرنيته را بگذاری و در کفه ديگر، دين داری را، ترازوی عدل نيست. در اين جا، ديگر با ثنويت دو محوری هم سر و کار نداريم، با ثنويت تک محوری و ولايت مطلقه مدرنيته سر و کار داريم. او می تواند بگويد و گفته است که قضاوت ارزشی نمی کند. اما نوشته او ادعای او را نقض می کند. زيرا  نه  تنها سراسر ستايش از مدرنيته است بلکه وقتی به معنويت و ربطش به عقلانيت می رسد، مدرنيته را حق مطلق می شمارد. هرگاه اين ترازوی آقای ملکیان را با میزان دیگری به نام ﺁزادی عقل از هر محدود کننده ای و هر تعینی عوض کنیم و از عقل بخواهیم: تا «علم نجسته ای، نايست!» و بنا بر اين، خود را حتی به پیروی صرف از دستاوردهای علمی نيز محدود مکن! در چنین حالتی است که می توان عقل را از بند ثنويت تک محوری رها کرد و میزان بودنش را تجربه کرد.

6. آقای ملکیان بازانديشی دينی را جمع ميان سنت و مدرنيته خوانده است. در واقع، چنين شده است و سه گروه پديد ﺁورده است: سنت گرايان، بريده ها از سنت و التقاطی ها. ظاهراً ملکيان راه حل را بريدن از سنت می داند. اما اينک که تا حدود زیادی بعد از تجربه هستيم و می بينيم غرب نيز در مدرنيته اش تا چه میزان به بن بست رسيده است، چرا نباید راه حل ديگری هم برای ما و هم برای همه انسانها جستجو کرد؟ راه حل، به نظر این جانب، بيرون ﺁمدن از مدار بسته ويرانگری است که ميان سنت و مدرنيته، از رهگذر سلطه غرب، پديد ﺁمده است. در حقيقت، هرگاه سنت «بيان قدرت» قديم باشد و مدرنيته اين يا ﺁن «بيان قدرت» جديد باشد، بازانديشی دينی همان می شود که از زمان انطباق دين با فلسفه و منطق ارسطوئی در دوران عباسیان تا امروز، جامعه های مسلمان و غير مسلمان را از «بيان ﺁزادی» غافل کرده و در رابطه سلطه گر– زير سلطه باقی نگاه داشته است. حکم به بريدن از سنت و خود سپردن به مدرنيته، همان قول ملکم خان است که بنا بر ﺁن، غير غربی بايد از خود خالی و از تجدد بمعنای اخذ بی دخل و تصرف فرهنگ غرب پر شود.
حال فرض کنيم سنت را کنار گذاشتند. مدرنيته ای که می بايد بپذيرند چيست؟ باز خود را در برابر همان پرسش می يابيم که با کدام ترازو رو به مدرنیته کنیم؟ به قول او نيز عقلانيت بدون ترازو متصور نيست. اين ترازو، همان طور که در بالا آوردم، همان اصل راهنما است که اگر ثنويت شد، عقل برده قدرت می شود.
اگر کمی جلوتر بیاییم پرسشی که پيش می ﺁيد اينست که ﺁيا نسبت سنت به مدرنيته را می توانیم کمی تقلیل دهیم و آن را نسبت بيان قدرت بد به بيان قدرت خوب بدانيم تا در این صورت بتوانیم حکم دهیم که رها کردن سنت برای جستن مدرنيته کار درستی است؟ يا اینکه نسبت دو بيان قدرت به یکدیگر را باید نسبت بد به بدتر بشماريم و به بد از بيم بدتر تن بدهيم؟ اما آقای ملکیان توجه دارند اگر نسبت سنت به مدرنيته را نسبت بد و خوب بدانيم، که ارزش گزاری است و ناقض قول خودشان.  علاوه بر این، با این کار، چند ميليارد زير سلطه را به جای رهائی، محکوم به ماندن در شرائط زير سلطه کرده ايم. زيرا غير از اين که دليلی برای خوب بودن بيان قدرت جديد و بد بودن بيان قدرت قديم وجود ندارد، بسا بيان قدرت جديد که ابعاد ويرانگری را بزرگ تر می کند بدتر باشد. به قول هگل و بنا بر تجربه همين دو قرن اخير، سلطه پذیر چون ماهیتاً بيان قدرت جديد را نمی تواند راهنما کند، محکوم است در تحت سلطه غرب بماند. واگر هم نسبت دو بيان را بد و بدتر بشماريم، انسان را محکوم به جبر زندگی دائمی در زندان بد و بدتر و بدترين کرده ايم. بعید می دانم چنین چیزی مطلوب آقای ملکیان باشد.
و بالاخره، هرگاه مدرنيته تحول در «درون» باشد به عقلانيت، حکم بیرونی دادن به رها کردن سنت و گرفتن عقلانيت حکمی می شود که تنها يک جبار صادر می کند بی ﺁنکه بداند غير قابل اجرا است. زيرا، مدرنيته بمثابه فرﺁورده ای موجود در بيرون که چون بخوری عقلانيت خود بنياد پيدا کنی، همان ميوه ممنوعه ای می شود که جامعه و جامعه های بسياری را در اغتشاش فرهنگی بس ويرانگری فرو برده است.

7. ملکيان می گويد: در دين داری يک حالت همه يا هيچ وجود دارد. قرﺁن هم قبول بعض و رد بعض را نمی پذيرد. حال اين که بنا بر مدرنيته، عقل، به خود حق می دهد، بعض را بپذيرد و بعض را نپذيرد.  بنا بر منطق صوری، قول او صحيح است. اما اگر از صورت به محتوا گذر کنيم مغالطه فاحشی از کار در می ﺁيد. توضیح آنکه حقوق همگی از یک خانواده اند و «مجموعه ای به هم پیوسته» را تشکيل می دهند و این قدرتمدارها هستند که بنا بر موقع و به استناد قاعده الاهم فالاهم، بعضی از حقوق را قربانی حفظ بعضی ديگر می کنند و فراوان، بنام مصلحت، تمامی حقوق را قربانی می کنند. اما عقل ﺁزاد وقتی تجربه می کند، می بيند، انکار هريک از حقوق انسان، انکار تمامی حقوق می شود. بدين قرار است که در بيان های قدرت، حقوق انسان – که قدرت دولت حافظ ﺁن تصور می شود -  «مجموعه» تلقی نمی شوند و مصلحت همواره بر حق مقدم و بر ﺁن حاکم است. اما در بيان ﺁزادی، حقوق یک مجموعه را تشکيل می دهند. تکاليف، عمل به حقوق می شوند و تکليف بيرون از حق، اطاعت از حکم زور و محروم کردن عقل از ﺁزادی خويش تلقی می شود. حال اگر دين را در نمونه آرمانی آن بيان مجموعه حقوق و روش عمل به حقوق بشماريم، کدام عقل ﺁزاد است که بگويد من بعضی از حقوق را می پذيريم و بعضی ديگر را نه؟
ملکيان در اینجا می تواند بگويد دين های رایج منظور اوست که تکليف مدار هستند و عالمان این دين ها نيز در کتابهای مقدس خود برای انسان حقوقی نمی يابند. اگر او چنين گويد، حق با او است. اما او چون در آغاز سخنانش بنا را بر نمونه ﺁرمانی می گذارد، از او پذيرفته نيست در ستم به دين با «عالمان» دين که دين را در بيان قدرت از خود بيگانه کرده اند، شرکت جويد.

8. ملکیان هرﺁنچه را که موضوع تعقل می شود و عقل در باره ﺁنها رأی صادر می کند، به سه دسته خرد پذير و خرد ستيز و خرد گريز تقسيم می کند. خرد گريز را گزاره ای می انگارد که نه دليلی بر اثبات ﺁن هست و نه دليلی بر ابطالش، و يا دلايل بر اثباتش با دلايل بر ابطال ﺁن، مساوی هستند. گزاره هائی را متناقض می داند که هيچيک از دو طرف را نمی توان اثبات يا ابطال کرد. او چنین مثالی می ﺁورد: «همه جهان دست به دست هم داده اند تا شما موفق شويد» و «همه جهانيان دست به دست همه داده اند تا شما موفق نشويد».
به عنوان پیش درآمد بد نیست اشاره کنم که متناقض سازی در منطق صوری، همواره با غافل کردن عقل از يک يا چند واقعيت انجام می گيرد. چرا که هرگاه بر ﺁن واقعيت ها پرده غفلت کشيده نشوند، ممکن نيست متناقضان ساخت. اما در مثالی که ملکيان می ﺁورد؛
1-8.  این دو حکم، تنها در دروغ بودن متساوی هستند. توضیح این که با غفلت از «همه جهانیان» واقعی و خارجی، یعنی با جانشین واقعیت کردن مجاز، ساخته شده اند. این دو حکم مثال بارزی هستند از گرفتار شدن عقل به اطاعت از حکم یک جبار. در واقع، معنای این دو گزاره آقای ملکیان این می شود: «انسان تو خود کاره ای نیستی، همه جهانیان دست به دست هم داده اند تا شما موفق شوید، یا نشوید.» بدین سان، غفلت عقل از خدا، درجا او را گرفتار جبارها می کند . این جبار بر عقل ولایت مطلقه می یابد چرا که انسان حقوقمند و مسئول و فعال و صاحب استعدادها را به انسان فعل پذیر و غیر مسئول و غافل از حقوق و استعدادها تصور کرده و این چنین او را بازیچه حکمی ذهن ساخته می کند.
2-8. با این حکم که جهانیان در کارند تا شما موفق بشويد و تا شما موفق نشويد!) انسان و نقش او، نقش فعل پذير است. نقش فعال، ﺁنهم فعال مايشاء را «همه جهان» دارد. ولی ما هرگاه انسان را فعال بشماريم، هر دو حکم، هموزن خواهند شد. با این معنا که عقلی که از غفلت بدرﺁمده است؛ الف- فوراً هر دو گزاره را ابطال می کند و ب– تناقض موجود ميان ﺁنها را ساخته ذهن و ناموجود در دنيای واقعی می يابد و ج– رابطه جديدی ميان انسان و جهان برقرار می کند بر ميزان حقوق خويش و حقوق هريک از پديده های موجود در جهان ( = موازنه عدمی به عنوان اصل راهنما)

9.  ملکیان «ايمان» را پذيرش گزاره ای که وضع ﺁن با نقيضش به لحاظ معرفت شناختی يکسان است تعریف می کند. تکرار می کنم که، در اين هستی، بدون غفلت از واقعيت يا واقعيت ها، نمی توان نقيضين ساخت. و ساختن متناقضان، وسيله ای بوده و هست که هموراه عقل قدرت مدار برای فريب خود می سازد. برای مثال، خدا هست و خدا نيست.  اين دو حکم، با وجود شرائط تحقق تناقض، متناقضان می شوند. راسل نيز ادعا کرد، دلايل اثبات با دلايل انکار خدا مساوی هستند. هم او و هم همه ﺁنها که در دنيای ذهن، متناقضان می سازند، از واقعيتها غافل شده اند.  اما همانطور که از سارتر نقل کردیم انسان موجودی است که عقل او می تواند از تعيـّن بيرون رود. پس بايد بيرون از تعينی ِ باشد تا عقل بتواند از تعين ﺁزاد شود . آقای ملکیان اگر تأمل را بيشتر می کرد در می يافت که عقل به طور فطری در عدم تعين وجود می یابد ولی به قدرتمداری است که زندانی تعين می شود.  افزون بر این؛
1-9. هرگاه خدا را قدرت مطلق ( قدرت = زور) بشماريم- که از بخت بد، دين از خود بيگانه چنین می باوراند– دلايل بر عدم وجودش بسيار و دلايل بر وجودش يکی نيز نيست. چرا که زور اولاً، هست بالذات نيست، حاصل رابطه قوا است و بنا بر اين، فرﺁورده مقابله دو متعين است. ثانیاً، زور از ويرانی است و ويرانی ببار می ﺁورد. هرگاه خداوند زور مطلق بود، هستی ﺁفريده نيز نبود. ثالثا،ً زور ضعف است و ضعف بيانگر رابطه متعين ها با يکديگر است و متعين هرگز خدا نمی شود.
2-9. هر عقل تجربه گری، به تجربه در می يابد در ﺁزادی است که خلق ميسّر می شود. در حقيقت، عقل  در مقام خلق است که با هستی اين همانی می جويد. اين هستی را که عقل ﺁزاد در می يابد، چه نام بنهيم؟ ﺁيا تناقض سازان بدون غفلت از اين هستی نيست که دلايل بود و نبود خدا را برابر گردانده اند؟
3-9. بدون خدا، ﺁزادی نيست، بلکه جبر پدید می آید. غفلت بزرگ ديگر متناقض سازان، غفلت از اين جبر است. هگل و مارکس از اين جبر غافل نبوده اند. اولی، در صير جدالی، سرانجام، روح را رها و ﺁزاد می کند و دومی  جبر را دليل نبود خدا و اصالت ماده می گيرد. غير از اين که هيچيک از اين دو، دلايل بود و نبود خدا را مساوی نمی دانند و باز غير از اين که هر دو، پايان حرکت جبری را ﺁزادی قرار می دهند، غفلت هر دوی ﺁنها که از تناقض سازانند اين حقیقت است که بود خدا، بود ﺁزادی است و نبود خدا بود جبر است. 
برفرض محال که دلايل بود ﺁزادی مساوی دلايل نبود ﺁن و بود جبر باشند، پرسش اصلی هنوز برجاست: جبر هستی ساز است يا هستی سوز؟ الف-  اگر ﺁدمی از خود اين پرسش را بکند و بخواهد از راه تجربه پاسخ پرسش را بيابد، حاصل تجربه اين می شود که عقل ِ مجبور، نازا است و عقل ﺁزاد خلاق است. و ب-  در هستی موجود،  محدود و متعين کننده ای جز قدرت ( = زور ) وجود ندارد  و زور هستی سوز است. ج– در انسان که يکی از پديده های هستی است، مجموعه ای از استعدادها ( استعداد رهبری، استعداد خلق، استعداد علم و فن يابی، استعداد انس، استعداد هنر و... ) وجود دارند. انسان هوشمند است. انسان مجموعه ای از حقوق است به اين لحاظ که ذاتی او هستند.  نيک که بنگری، هر ذره ای دارای قوه رهبری است. ﺁيا می توانيم بدون غفلت از اين خود و پديده های هستی، حکم کنيم دليل هوشمند و دانا و پویا و... بودن هستی با دليل هوشمند و دانا و پویا... نبودن آن برابر است؟
هنوز غفلتهای ديگری در دیدگاههای آقای ملکیان وجود دارند. اما برای روشن کردن این مطلب که ساختن دو گزاره متناقض، کار عقلی است که تنها با غفلت از واقعيتهای بسيار ممکن می گردد و جز بکار توجيه قدرت مداری نمی ﺁيند، بیان همين شمار از غفلتها شاید کفايت می کند.

10. بدين قرار، کاری که ملکیان می کند قرار دادن عقل ميان دو سنگ ﺁسياب و دو گزاره متناقض است. ثمره این فرمول وی که «بهداشت روانی» را محک گزينش يکی از ﺁن دو می کند، ثنويت را راهنمای عقل کردن و او را به عذاب دائمی مبتلا کردن است. زيرا؛ الف– ناموجود (=دو گزاره متناقض) را می بايد به عنوان موجود بپذيرد. ب– چون قبول يکی، ديگری را از ميان بر نمی دارد، انسان مجبور به گذار دائمی از يکی به ديگری می شود. ج– هرچند وی می گويد که خردگريزها می توانند زمانی خرد پذير شوند. اما  اولاً، سخن این است که خود حکمهای متناقض که ذهن می سازد، خرد ستیز هستند و ثانیاً، در زندانِ تناقض زندانی شدن و در زندان، به خاطر بهداشت روانی، يکی از دو گزاره را برگزيدن، تا زمانی که عقل در وجود هر دو گزاره ترديد نکند و تناقضشان را ساختگی نشمارد، کجا می تواند خرد گريز را خرد پذير يا خرد ستيز بگرداند؟ ﺁيا فايده رها کردن ثنويت بمثابه اصل راهنما و موازنه عدمی را اصل راهنمای عقل کردن، يکی اين نيست که ﺁدمی از دام خرد ستیزهائی که «خردگريز» ها می نمایند، رها می شود؟

11.  با ﺁزاد شدن از بند «خردگريز» ها، از تعريف ايمان  بمعنای قبول يکی از دو گزاره خردگریز نيز ﺁزاد می شويم. چرا که پذيرفتن يکی از دوگزاره يا قطعی است يا قطعی نيست. در حالی که بنا بر قول ملکيان، نمی تواند قطعی باشد. زيرا ممکن است خردگريز، خرد پذيز يا خرد ستيز شود. پس ايمان نسبی است.  اما آیا حتی با علم می توان به ايمان هرچند به طور نسبی رسید، تا چه رسد به رسیدن به ایمان از طریق خردگريزها؟
تا رسیدن به علم اليقين، تا بی نهايت راه است. ﺁنچه بدان می توان ايمان ﺁورد، «بود» ها هستند. می توان ايمان ﺁورد که حق وجود دارد. هستی وجود دارد، علم تحصيل کردنی است . و... اما زنهار، گزينش يکی از دو گزاره عقل  ستیز را که عقل گريز  جلوه می کنند  و هر دو فرﺁورده عقل قدرتمدار هستند، متعلق ايمان نکنيم!  زيرا عقل را از ﺁزادی ِ شک کردن و انسان را از بکار انداختن استعداد دانش و فن يابی محروم می کنيم.
بدين سان ، انسان از معنويت پیشنهادی آقای ملکیان به معنای گزينش يکی از دوگزاره متناقض ( که جبر انتخاب ميان يکی از دو است) رها می شود. زيرا معنويتی که گزينش يکی از دو گزاره ساخته عقل قدرت مدار باشد، ماديت بس خشنی است. کار را با خشونت زدائی می بايد ﺁغاز کرد که عقل را به ياد ﺁزادی خويش انداختن و از وهم گزاره های متناقض ﺁزاد کردن است.

  
به نقل از سایت ایران امروز

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۶, شنبه

مرگ تراژیک در ابهام فریناز خسروانی و خاطره من



همانطور که قبلا، در رابطه با مرگ خانم فریناز خسروانی گفته ام، دستگاه قضایی مافیای حاکم آنقدر بی حیثیت و آبرو باخته است که اگر راست هم بگویند و آنی نباشد که دیگران نخواهند بشنوند، آنرا باور نخواهند کرد و در راستای آن، سازمانهای مسلح  در کردستان نیز سخت لنین زده و بنابراین روشهای ماکیاولی و ایجاد گرد و خاک بقصد ایجاد هیجان و خشم در میان مردم با هدف آنها را جلو انداختن روش معمولشان می باشد و بابراین از آنها انتظار راستگویی را نمی توان داشت، نقش خبرنگاران مستقل را بسیار محوری می کند تا با شجاعت و فراست و با کنجکاوی و مته به خشخاش گذاشتن، به وظیفه اصلی خود که همان گزارش امور واقع آنگونه که واقع شده است عمل کنند و با رعایت امانت آن را به مردم منتقل کنند. تا بالاخره ما بدانیم که این حادثه از هر جهت تراژیک و دردناک چگونه رخ داده است.

در هر حال این حادثه من را یاد خاطره ای در بعد از انقلاب انداخت که فکر کردم در اینجا بیاورم:

 حدود یکسال از انقلاب گذشته بود که دیدم یک بعد از ظهری، خدا بیامرز کلانتر محلمان، صغرا خانم، چادر به کمر پیچیده، سر زده پرید وسط حیاط خانه امان و با لهجه رشتی خودش گفت محمود آقا آب دستته بذار زمین و بیا خونه کورا (زن و شوهر نابینای کور فقیری تازه به ته کوچه امان اسباب کشی کرده بودند و در خانه ای سی متری کلنگی زندگی می کردند.)
سوال کردم برای چی؟
جواب داد که آقای محمود شما مذهبی هستید و دارد در آنجا گناه می شود.
گفتم چه گناهی؟
گفت که یک زن و مرد رفته اند به خانه اشان و دارند در اتاق بالایی خاک توسری می کنند.
گفتم من حق ندارم داخل خانه مردم شوم و آنچه که در خانه مردم انجام می شود نه بمن ربط ندارد و نه به هیچکس دیگر.
گفت: اه! آخه شما مذهبی هستید و دارد گناه می شود.
گفتم گناه در پنهان بین بنده است و خدایش و بما ربطی ندارد و شما هم حتما از طریق جاسوسی که کرده اید مطلع شده اید که اینها رفتند آنجا و دارند خاک توسری می کنند و اینهم گناه است و نباید وارد زندگی خصوصی مردم شد.


دید که قصد دخالت ندارم رفت بیرون و بعد از حدود ده دقیقه دیدم که توی محل غلغله ای شده و زن و مرد و بچه ها توی کوچه و بهم گزارش می دهند که چی شده.  از خونه آمدم بیرون و رفتم ته کوچه دیدم که در خونه زن و شوهر نابینا چهار تاق بازه و جمعیت توی حیاط یه وجبی اش  وول می زنه.  حس کردم باید کاری کنم و رفتم تو و  اتاق بالا و در رو باز کردم دیدم که پشت در یک خانم بسیار زیبایی پنهان شده و با حالت ترس و شرمی درد آور بمن گفت آقا ما بخدا کاری نکردیم.  آقایی هم در اتاق بود که داشت از خجا لت سکته می کرد و گفت که آقای  محترم، من همسرم مشکل داره و نمی تونیم با هم باشیم  و این خانم هم بیوه هست و ما صیغه کردیم و...خواست ادامه بده که گفتم که آقا جان این صحبتها اصلا بمن ربط نداره و لازم به توضیح نیست و خطا از این مردم است که فضولی کرده اند و وارد زندگی خصوصی شما شده اند. 

همسایه ای که تازه یکی دوسالی بعد از برگشتن از سفر حج  "مذهبی" شده بود و هر ظهر یک عبا می انداخت دوشش و به مسجد صاحب الزمان سر چهاراه مان می رفت، به مرد گفت که ایندفه برو ولی اگه دوباره  سرو کله ت این طرفا پیدات بشه جرت می دم.

به خانم و آقا گفتم لطفا با من بیایید بیرون تا کسی حرفی بهتون نزنه و خانم چادر رو حسابی سرش کشید و در میان نگاه های مردم  رفتیم بیرون و آقا دوباره در حالی که سرش به پایین بود خواست توضیح بده و معذرت .  بشدت از رفتار محل عصبانی شده بودم و بلند گفتم که معذرت را شما نباید بخواهید بلکه کسانی باید بخوان که در کار شما جاسوسی کردند و وارد زندگی خصوصی شما شدند.

تا سر کوچه همراهی شون کردم و از رفتار اهل محل معذرت خواستم(البته اکثریت فقط از سر کنجکاوی بیرون آمده بودند.) و بر گشتم.  همین الان که دارم بعد از حدود سی و چند سال این خاطره را برای اولین بار به قلم میارم، هم خشمی که از دیدن این بی عدالتی در حق زن و مرد درم ایجاد شد و هم شرمی که به آن دونفر و ترس از ریختن آبرو و وحشت از اینکه بچه هایشان مطلع شوند دلم را بدرد می آورد و بغض در گلویم گره می خورد.  چقدر نیاز به آموختن و رشد داریم.  نباید به زندگی خصوصی انسانها کار داشته باشیم .  اگر هم مسلمانید حتما می دانید که خداوند در قران مان می گوید که رازهای دیگران را نگاه دارید تا خداوند رازهای شما را نگاه دارد و اگر مسیحی هستید این سخن جاودانی مسیح به گروهی که در پی سنگسار کردن زن فاحشه ای بودند که گفت اول سنگ را کسی بیاندازد که گناه نکرده است و اگر اهل دین نیستید، که به یمن مافیای حاکم بسیاری نیستند، به قول امام حسین، آزاده باشید و حقوق خود و حقوق دیگران که یکی از آنها حق انتخاب نوع زندگی است را برسمیت بشناسید.  

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

سوال از بنی صدر: آیا آیت الله مطهری فتوای ترور منصور را صادر کرد؟

سلام آقای بنی صدر
در خاطرات آقای رفسنجانی در رابطه با ترور، نخست وزیر شاه، حسنعلی منصور، ایشان می نویسند که:"...آیت الله مطهری، در یک حرکت سری، فتوای ترور منصور را داده بودند و این خیلی سری بود."  حال سوال این است که آیا شما در اینمورد نظر و یا اطلاعی دارید؟

مخلص
محمود دلخواسته

پاسخ بنی صدر:

با سلام
اگر آقای هاشمی رفسنجانی در دروغ ساختن دست بازی نداشت، هنوز نیاز داشت نوشته به تحقیق و تناقض زدائی. از جمله این که آقای انواری بعد از انقلاب میتوانست بگوید که فتوی را آقای مطهری داده است. افزون براین حاج مهدی عراقی ( آنطور که به یادم مانده است و به حافظه هم نمی توان اعتماد کرد) گفته بود فتوی را یک مرجع داده است و آقای مطهری مرجع نبود. آقای مطهری نزد من آمد و گفت برای اسلام و ایران سخت می ترسد و ترسش از سران حزب جمهوری اسلامی بود. و باز یادم میآید که آقای ناطق نوری گفته بود اسلحه را آقای هاشمی رفسنجانی تهیه کرده بود. این واقعیتها را باید در نظر گرفت و این واقعیت را که او نیست تا تأیید یا تکذیب کند. ایام بکام

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

انتشار کتاب همسرم: آموزش دموکراسی رادیکال




امروز آخرین کتاب همسرم، سارا امسلر، با عنوان <آموزش دموکراسی رادیکال> منتشر شد.  بسیار امیدوارم به فارسی ترجمه شود از جمله به این دلیل که تهدید و تحدید علم و آزادی های آکادمیک در دانشگاه ها به علت غلبه روز افزون ایدئولوژی نئو لبیرال و در نتیجه، بازاری شدن و بوروکراتیزه شده و مدیریت زده شدن دانشگاه ها(برای مثال در انگلستان تعداد مدیران در دانشگاه ها از تعداد اساتید بیشتر شده است.) در غرب را به نمایش گذاشته است و نیز روشهایی استفاده حداکثری از حداقل فضاها برای تفکر انتقادی از طریق تواناییهای انسان که از طریق تفکر انتقادی حاصل می شود و نیز از طریق از بین رفتن ترسهای فردی از طریق کار جمعی را به بحث گذاشته است. 
این تحقیق که از طریق بکار گیری عمیق و گسترده از فلاسفه، جامعه شناسان و پداگوژهای مکاتب انتقادی و اثر گذار و بر آن افزودن و تئوری ها ونظرات و پیشنهادهای جدیدی را طرح کردن از چند جهت برای هم میهنان نیز بسیار مهم است.  از جمله:
- واقعیت دانشگاه های غرب و اثرات منفی بازاری کردن علم و اندیشه را بنمایش می گذارد.
- روشهای مقابله با تهدید و تحدید آزادی ها از طریق عمیق کردن آزادی ها و آزاد کردن اندیشه برای رشد را پیشنهاد و در اختیار خواننده می گذارد.
- استفاده خلاقانه و فعالانه از مکاتب انتقادی و بر غنای آن افزودن را عرضه می کند.
-...و

دوست عزیزم آقای رضا پرچیزاده لطف کردند پاراگرافی از کتاب را ترجمه ای دقیق و وزین کردند که در پایین می بینید و در اینجا از ایشان تشکر می کنم:
 
"بنیادی ترین درسهایی که برای ساختنِ انسانِ امروزی لازم اند، چنانکه آنهایی که تجربهای طولانی در نبردهای ضدِهژمونیک و دموکراتیک در زمانها و مکانهای دیگر داشته اند   و بارها به ما یادآوری کرده اند، را نمیتوان تنها از طریق مطالعه آموخت. اگر ما شرایطِ بیشمار برای شکوفا کردنِ یک رابطه ی دموکراتیکِ رادیکالِ بسیار خوشبینانه با خودمان، دیگران، زمان و مکان، ممکنات و آینده را برای خودمان ایجاد نکنیم، آنها خود به خود به وجود نخواهند آمد. چنانکه بلاخ گفته: «انسان را کاری که میکند به طور مداوم تغییر میدهد. او مدام از خطهای مقدمی که دیگر خط مقدم نیستند – چون او پیشاپیش از آنها عبور کرده است – جلو میزند و آنها را درمی نوردد.» روشِ «خطِ مقدم»ی راه و رسمِ ممکنات است، و به طورِ ذاتی پراکسیسی آموزشی است. در روزگاری که هر چیزی که با خط مقدم ارتباط دارد تا بدین حد سیاسی شده، برخی حرکاتِ در ظاهر نه چندان سیاسی خود به طرز شاخصی سیاسی به حساب میآیند.
اینها حرکاتی هستند که اهمیتِ فعالیت بر روی پدیده های نوظهور و ممکناتِ هنوز در وجود نیامده را روشن میکنند؛ که تمایلات نهفته را به صدا درآورده و به تصویر میکشند؛ که «کورسوهای نامطمئن، سوسوزننده، و اغلب کم رمق را» زیر ذره بین میگذارند و روشناییشان را دوچندان میکنند، همان کورسوهایی که اغلب به بهانه ی میرا و نامانا بودن مورد بی توجهی قرار میگیرند، اما در اصل میتوانند تنها پیش درخششی باشند بر ممکناتِ حقیقیِ آینده؛ که فضاهایی را برای مردم باز میکنند تا در آن تفکرِ انتقادی و با هم بودن را تمرین کنند؛ که ناظر هستند به ناهنجاریهای اجتماعی و احساسیِ پراکسیسِ مقابلهایِ سیستماتیکِ کانترکالچرالِ دموکراتیک، و به تبدیلِ هراسِ فردی به شجاعتِ جمعی؛ که با کشیدنِ خطی میانِ دو نقطه ی تقدیر و امکان، آن دو نقطه را به هم وصل میکنند، تا بدین ترتیب شکلِ ویرانه ی ناامیدیها و به دنبالش طرحِ خانه ی امیدواریها را بکشند.
و در روزگاری که همه آن آروزها اینچنین دور از دسترس به نظر میرسند، دیگر الگوهای آموزشی، برای ثبت در جُنگِ «هنوز نشده ها» و «در حالِ شدنها»، برای مهارتهای دریافتیِ دموکراتیک، برای عاداتِ همکاری، برای فرآیندهای پیشدرآمدی، برای هنرهای پیشبینی، و برای روشهایِ به کارگیریِ همه اینها در کارِ ساختنِ مواد اولیه برای تغییرهای اجتماعی حیاتی تلقی میشوند".


‘[T]the most fundamental lessons that are required for humanization today, as we are reminded by those with long experiences of counter-hegemonic and radically democratic struggle in other places and times, cannot be learned through study alone. Methods for cultivating a radically democratic and militantly optimistic relationship with ourselves, other people, time and space, possibility and the future do not pre-exist our development of these methods for our own situation. As Bloch argued, ‘man [and woman] . . . is repeatedly transformed in his [or her] work and by it. [S]/he repeatedly stands ahead on frontiers which are no longer such because s/he perceives them, s/he ventures beyond them’ (1995, p. 246). Frontier politics, which is the politics of possibility, is an inherently educative praxis. In a moment where the Front is itself so politicized, certain kinds of practices become particularly important – practices that clarify work on emerging and not-yet possibilities; that visualize and make audible latent tendencies; that intensify and magnify the ‘uncertain, flickering, and often weak lights’ which are dismissed as ephemeral but which may in fact foreshine real possibility; that open up spaces for people to practise critical thinking and being together; that attend to the social and emotional discomforts of radically democratic, counter-cultural and systemically oppositional practice, and to the transformation of individualized fear into common courage; that connect the dots of both foreclosure and possibility in order to construct maps of the apparatuses of hopelessness and models of the architectures of hope. And, in a moment where even these practices are out of reach, other kinds of education – in the ontology of the unfi nished and the becoming; in the skills of democratic receptivity; in habits of co-operation, in processes of prefi guration; in the arts of anticipation; and in methods for incorporating these into the political work of constructing material and social conditions for such activities – become critical as well.’


http://www.amazon.com/Education-Radical-Democracy-Routledge-Research/dp/0415702631


۱۳۹۴ فروردین ۱۹, چهارشنبه

Abuse of Freedom of Expression by Pretenders to It By Reza Parchizadeh









Freedom of expression is virtually nonexistent in Iran. According to Reporters Without Borders’ 2013 Press Freedom Index, Iran stands at the 174th place – the 6th from the bottom – among the 179 countries assessed with regard to freedom of expression or lack thereof. That is why The UN Refugee Agency has dubbed Iran the “Middle East’s biggest prison for journalists.”
In the absence of freedom of expression in Iran, power has been concentrated in the hands of the Islamic Republic and its functionaries who hold a strict monopoly on the media. As such, they don’t allow others to freely express their opinions on political, social, cultural, environmental, etc. issues and problems, which has largely contributed to the creation of a monophonous and monolithic state in Iran.
This in turn has forced many Iranian writers, journalists, critics, dissidents, and… to seek freedom of expression elsewhere, usually at a high price, in the face of many adversities and even at risk of losing their lives. In fact, it can be said that virtually all the Iranian public platforms that in one way or another oppose or criticize the regime in Iran are based overseas, especially in Europe and the United States.
Among these platforms, the link-sharing websites, due to their giving the users more authority in determining the content of the website – a rather “democratic” feature obviously absent from the mainstream Iranian media, have been very popular. One of the more successful websites in that trend has been Balatarin. According to its Wikipedia page, “Balatarin (Persian: بالاترین, lit., highest) is a Persian language social and political link-sharing website aimed primarily at Iranian audiences. Balatarin does not generate news in-house but provides a hub where users can post links to webpages of their choice, vote on their relevance or significance, and post comments.”
Though established long before that, Balatarin came to light since the fraudulent presidential elections of 2009 in Iran due to its independent citizen and journalist users’ sharing the news of and the announcements for the demonstrations against the election results. However, as time went by and as the website gathered momentum and attracted lots of attention, Balatarin itself began to demonstrate repressive tendencies. In waves of purges, well-known and prestigious users (or rather, IDs) were first denied the ability to create the so-called “hot-topic” strands and then their accounts were suspended by the management, and the website in general took a more conservative turn with respect to allowing for any kind of content opposing the Islamic Republic.
As such, these days links with substantial content against or in criticism of the regime hardly get a chance to become visible on the website, and the bulk of the content is now inclined towards supporting a particular faction of the regime called “The Reformists” who have long penetrated the media in the West by mass-migrating to the Western countries. As a matter of fact, a great host of users have been complaining about harsh censorship and slanted presentation of content in favor of the so-called Reformists, even in breach of Balatarin’s own internal regulations.
As a result, it has been many times claimed that Balatarin, though receiving aid from organizations worldwide that have a concern for freedom of expression and democracy, and also benefitting from Google service in order to seemingly protect itself from the cyber-attacks by the Islamic Republic, in effect toes the line of the Islamic Republic (or at least a faction of it), the very political entity that it became known for opposing in the first place.
Recently, an old user and a well-known political activist, Abbas Khosravi Farsani, has claimed that Balatarin sells or in whatever manner puts the users’ information at the disposal of the Islamic Republic. He has claimed that it was in fact his own incognito activities in Balatarin that led to his arrest by the Islamic Republic’s Ministry of Intelligence a couple of years ago.
Khosravi, who by that time was one of the top doctoral students in Western Philosophy at University of Isfahan in Iran, used to be a prolific blogger and a political activist who worked incognito, using fake but well-known IDs. He was later forced to flee Iran as he was about to face a heavy sentence, and has since been living abroad as a political refugee. He says that when the agents of the Ministry raided his house, they even had his IP (Internet Protocol) with them, and showed it to him on the spot.
As Balatarin was the only website that – as a mandatory feature – had access to Khosravi’s IP, and as some of the IDs that were then intimately in touch with him now appear to have top moderating responsibilities with strong pro-regime tendencies in Balatarin, Khosravi claims that he is certain it was Balatarin that sold his information to the Intelligence Ministry, and that he sees this as his inalienable right to bring charges against Balatarin at an impartial court of justice in due time.
Nevertheless, the Balatarin management, though in charge of a public platform benefitting from humanitarian aid for propagating freedom of expression and democracy, has never shown any hint of public responsibility as to publicly and officially answer the charges brought against it. As a result, this piece has been penned in order to issue a warning to all those who care for the freedom of expression anywhere around the world and especially in Iran, and also to demonstrate that how public resources meant for good intentions can be used in achieving dubious ends when there is no informed and responsible supervision.

*P.S. As soon as this article appeared on Iranian.com, the article referencing Abbas Khosravi Farsani’s claims immediately disappeared from the cyberspace. Fortunately, I had already frozen the entire article into a PDF file, and have uploaded it here and – just in case – here so that the readers can have free access to it.