۱۳۹۴ شهریور ۵, پنجشنبه

احمق، مشکل نه اسلحه که خشونت نهادینه شده در جامعه آمریکاست.1

خشونت نهادینه شده در روابط اجتماعی آمریکا حال شکل جدیدی بخود گرفته است. فلنگن، خبرنگار سیاه پوست که چند روز قبل از ایستگاه تلویزیون محلی که در آن کار می کرد، اخراج شده بود، دوربین روی سر خود نصب کرد و در برنامه زنده دو نفر از همکاران سابقش را بقتل رساند و بعد آن رو روی میدیا پست و کرد و بیش از 20 صفحه را که در آن از علت مرتکب این جنایت سخن گفته بود برای تلویزیون ای بی ی پست کرد و بعد از چند ساعت، خود کشی کرد.

به مصاحبه هایی که بی بی ی و چند رسانه دیگر غربی با متخصصان امر بعمل آوردند گوش کردم. بیش از هر چیز سخن از این بود که مشکل اصلی، در دسترس بودن اسلحه می باشد و اینکه چگونه باید جلوی خرید و فروش آزادی اسلحه را گرفت. الیته این مسئله ای مهم است و باید جلوی آن گرفته شود ولی نباید اجازه داد که این مسئله علل دیگر ارتکاب اینگونه جنایات را بپوشاند. نگاهی به نامه او که در واقع حکم وصیت نامه را دارد انداختم که در آن لیست بلند بالایی از علل انجام این جنایت را در اختیار ما می گذارد. از جمله:

- خشونتهای نژادی بر علیه سیاه پوستان.

- تبعیض نژادی در جامعه و محل کار.

- تبعیضات جنسی و خشونت رفتاری بر علیه هم جنس بازان.

- خشونت مدیریت نئو لیبرال که از آن بنام مدیریت ستمگرانه میکرو(دخالت مدیریت در کوچکترین وظائف کارکنان.) نام می برد.

- دستگاه قضایی که در آن تبعیض نژادی نهادینه شده است(می گوید که از رفتارهای نژاد پرستانه مدیریت ایستگاه به دستگاه قضایی شکایت برده ولی دستش بجایی نرسیده است.)

یک عامل بسیار مهم دیگر که قاتل/قربانی به آن اشاره نکرده است و علت آن نامرئی بودن آن عامل به علت نهادینه شدن می باشد(وقتی رابطه ای/رفتاری/روشی/اندیشه ای در جامعه نهادینه شود، نامرئی می شود.) و آن خشونت نهادینه شده در جامعه آمریکا می باشد. به علت این نهادینه شدن است که قربانی تبعیض، در مقام مقابله دست به بیرحمانه ترین عمل، یعنی قتل کسانی که از آنها متنفر است می زند و به آن افتخار می کند.

این درست است که زندگی در میان انواع و اقسام خشونتها زندگی او را به جهنمی تبدیل کرده است که در وصیت نامه می گوید بعد از مرگ خود به صلح و آرامش دست خواهد یافت. ولی اگر خشونت در جامعه نهادینه نشده بود، راهها و روشهای دیگری را برای مبارزه با تبعیضات بر می گزید.

در دنباله این عامل متوجه عامل دیگری می شود و آن شکوهمند کردن/glorification خشونت در آمریکا می باشد که از طریق ادبیات، فیلم ،"هنر" و، بازیهای کامپیوتری(که بیشتر در محور بقتل رساندن مخالف ساخته شده است.) سرگرمیهای خشونت محور و نیز عنصر جنگ، به عنوان روش اصلی سیاست خارجی دولت آمریکا در طول دهها سال به جامعه تزریق شده است.

تا این عوامل مورد بحث و گفتگو قرار نگرفته و کوشش در رفع آنها نشود، حتی اگر تمامی سلاحهای گرم از دست مردم گرفته شود، ابراز خشونت راههای دیگری و احتمال کشنده تری را بکار خواهد گرفت.

(1) تیتر بالا در رابطه با سخن معروف کلینتون به بوش پدر که برای پیروزی در انتخابات در بدر در پی پیروزی در سیاست خارجی بود گفته بود:"احمق، مسئله، اقتصاد است" 

۱۳۹۴ تیر ۲۲, دوشنبه

In Greece, Germany buried the project of Europe



The European Union was founded in order to put an end to the political and economical problems which had engulfed Europe in constant cycles of war and peace and culminated in the two world wars.  The intention was to replace rivalry and attempts for domination with cooperation and harmony among nation-states.  The left-leaning founders of the EU made a good and promising start, as the democratic principles found their place in European laws that would coordinate the states’ relationships. 
Then the Euro currency was introduced to remove internal barriers for turning EU countries into a single giant market and to rival the dollar as an international currency with systematic positional advantage.  For that to work, however, EU countries have had to let go of much of their economic sovereignty to have shared sovereignty over the currency.  The European Central Bank was established to control the value of the currency, mainly through interest rates.  Nevertheless, it soon became clear that the sovereignty lost by weaker EU economies was in effect gained by the strongest: Germany and France.  Although the EU had a democratic structure, laws and procedures, it became clear who the real bosses were, and that as an unwritten rule all the EU countries were toeing the line.
From the beginning it was clear that the joint leaders were not equal; Germany has a stronger economy and France, while keeping a facade of equal leadership, has had to play the junior role in this power sharing.  As the German economy grew stronger, mainly as a result of controlling the Euro, France’s became weaker but resisted operating within Germany’s economic rules. Germany realized that its junior partner was becoming more a source of irritation than a co-operator.  
The main source of irritation, however, came from the EU project itself. Its initial goals of cooperation and harmony came up against the gradual domination of neo-liberal ideology, which were transforming  the project into one of Germany’s domination over Europe.  In it, Germany saw Greece’s mismanaged and corrupt economy, which was robbed for the foreseeable future of all hope for recovery as a result of the imposition of five years of severe austerity, as an opportunity to teach the rest of the EU – and primarily France – a lesson in not stepping outside of what the German government dictates.  In other words, the German government has decided that it does not need partners anymore and can become the sole master of Europe on its own terms.  In that sense, Yanis Faroufakis, the combative former Greece finance minister who was forced to resign, was right when he wrote that the German finance minister(Schäuble) wants Greece to be pushed out of the single currency to put the fear of God into the French and have them accept his model of a disciplinarian eurozone.”(1)
However, it seems that the actual explanation goes much deeper, since Germany not only wants to force this model of a disciplinarian eurozone, but, as the rule of domination dictates, needs to turn France and other EU countries.  In other words, it wants the Euro to do what the German tanks could not do in WW2.
Like in other empires, there is a Roman belief that in order for domination to work, the dominated have to be humiliated and internalize their humiliation so that when power over others turns into domination, the imperial power should feel safe in its position.  This is what Germany is trying to do to Greece.  This is why Paul Krugman, the Nobel-prize winning economist, wrote that the creditors’ demand on Greece went beyond harshness into pure vindictiveness, [leading to the] complete destruction of national sovereignty [with ] no hope of relief.” And added:
““It’s a grotesque betrayal of everything the European project was supposed to stand for.”(2)
Thousands of twitters described the German action as a coup.
One financial analyst among others described it as the deal was worse than 1919 Treaty of Versailles, when after Germany’s defeat the country was deeply humiliated, and this provided the precondition for the rise of Hitler.
Whether Germany will be successful in dominating Europe depends on the amount of resistance to this attempt.  However, one thing from now on is clear: the EU project is being mortally wounded by one of its main founders and has lost its ethical legitimacy.  Can it be salvaged? It all depends on the amount of resistance which the progressive forces which still believe in the dream of the EU can offer. 

  1. http://www.theguardian.com/business/2015/jul/13/athens-and-eurozone-agree-bailout-deal-for-greece
  2. http://krugman.blogs.nytimes.com/2015/07/12/killing-the-european-project/?_r=2
  3. http://www.theguardian.com/business/2015/jul/13/thisisacoup-germany-faces-backlash-over-tough-greece-bailout-demands
  4. http://www.theguardian.com/business/2015/jul/13/athens-and-eurozone-agree-bailout-deal-for-greece

۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه

تفاوت قدرت و سلطه در نظریات میشل فوکو



یکی از دوستان  حقوقدان اهل فلسفه، در رابطه با نظرات فوکو در رابطعه با تفاوت <قدرت> و <سلطه> در نظریات او، مطلب کوتاه و جالب و فشرده او را برای من و چند دوست دیگر فرستاد(اول باید معذرت بخواهم که فرمت آن درست نیست.  کوششم در تنظیم کردن آن به جایی نرسید.  بعضی از فرمتها که فرستنده در آمریکای جنوبی است واقعا جالب :) است و انگار در آنطرف دنیا بودن روی فرمتها هم اثر گذاشته است.) :

> از نظر فوکو رابطه قدرت، ویژگی‌های مشخصی دارد. مهم‌ترین شاخصه آن، نابرابری

است. اما فراتر از این، رابطه قدرت، متحرک، انعطاف‌پذیر و تغییرپذیر است و

> ساختار ثابتی ندارد.

اما مهم‌ترین ویژگی رابطه قدرت، ناشی از اینکه قدرت بر عمل «دیگری» اعمال

> می‌شود این است که قدرت در «دیگری» مقاومت برمی‌انگیزد. این به‌معنای ملازمه

> قدرت و آزادی از نظر فوکو است. می‌نویسد: «وقتی ما اِعمال قدرت را به‌عنوان

> شیوه انجام عمل بر روی اعمال دیگران تعریف می‌کنیم و این اِعمال را با رجوع به

> مفهوم «حکومتِ» افرادی بر افراد دیگر، در گسترده‌ترین معنای آن توصیف

> می‌نماییم، عنصر مهمی را وارد بحث می‌کنیم و آن آزادی است». (فوکو، ١٣٧٦، ٣٥٩)

> همچنان‌که می‌گوید: «رابطه قدرت ایجاب می‌کند که... هر دو طرف از درجه‌ای از

> آزادی برخوردار باشند... یعنی رابطه‌های قدرت همواره امکان مقاومت را در خود

> دارند. اگر امکان مقاومت در شکل استفاده از زور و جنگ و توسل به خدعه و یا هر

> وسیله‌ای که بتواند رابطه قدرت را معکوس کند، وجود نداشته باشد دیگر نمی‌توان

> از رابطه قدرت صحبت کرد». (حقیقی، ١٣٧٩، ٢٢٩) از نظر وی، اگر در رابطه‌ای

> نابرابر، «قدرت» به‌گونه‌ای اِعمال شود که امکان مقاومت «دیگری» حذف یا

> غیرمحتمل شود این رابطه، رابطه قدرت نیست، رابطه سلطه است.

در سنجش تفاوت قدرت و سلطه در آرای فوکو می‌توان به این نظر او توجه کرد که:

> «قدرت چیزی بیش از نوع معینی رابطه بین افراد نیست... ویژگی‌ قدرت این است که

> بعضی از افراد می‌توانند کمابیش تمام رفتار دیگران را تعیین کنند، ولی نه‌

> به‌طور جامع و مانع یا به الزام و اجبار. کسی که او را زنجیر کرده‌اند و کتک

> می‌زنند تابع زوری است که بر او اِعمال می‌شود، نه تابع قدرت... قدرت به‌شرطی

> می‌تواند افراد را تابع حکومت کند که او آزاد بماند، هرقدر هم آزادی‌اش مختصر

> باشد. بدون وجود بالقوه سرپیچی یا شورش، قدرت وجود ندارد». (فوکو،‌١٣٧٤، ١٠٥)

> وقتی در ارتباطی قرار گیریم که در آن، به‌علت عمل زور و خشونت، امکان مقاومت یا

> سرپیچی برای‌مان وجود نداشته یا بسیار نامتحمل باشد با قدرت سروکار نداریم،

> سروکارمان با سلطه است.

سلطه وضعیتی است برای تحت نظارت قراردادن و به‌اختیاردرآوردن خودِ دیگری و نه

> صرفا عمل او. همین تمایز سلطه و قدرت معرف ویژگی‌های متفاوت و گاه متضاد آنها

> است. برای نمونه ارتباط سلطه مبتنی‌ بر اجبار و ارعاب است؛ ارتباطی است یک‌سویه

> و ثابت، ایستا و انعطاف‌ناپذیر. سلطه برخلاف قدرت، مستقیما و بی‌واسطه اِعمال

> می‌شود. فوکو تمایز قدرت و سلطه را ازجمله در این مثال بیان می‌کند که در

> سده‌های هجدهم و نوزدهم در اروپا «حق گزینش زنان بسیار محدود بود: آنها

> می‌توانستند همسرشان را فریب دهند، از او پول بدزدند یا از تمکین به او سر باز

> زنند. با‌این‌حال، از آنجاکه این گزینش‌ها در نهایت امکان معکوس‌کردن رابطه

> قدرت را به زنان نمی‌داد، زنان [به‌رغم این گزینش‌ها] زیر سلطه بودند». (حقیقی،

> ١٣٧٩، ٢٢٩) نکته بسیار مهم این است که از نظر فوکو ارتباط سلطه مبتنی بر دشمن

> است، به این معنی که میان دو سوی سلطه‌گر و تحت سلطه همواره دشمنی وجود دارد.

> او ارتباط مبتنی بر دشمن سلطه‌گرانه را درخصوص ساختار سیاسی با مفهوم «تهاجم»

> مشخص می‌کند. می‌نویسد: «سلطه وضعیت استراتژیکی کم‌وبیش مسلم‌انگاشته‌شده‌ای

> است که به‌واسطه برخوردهای درازمدت میان دشمنان تحکیم‌ یافته است. واقعیت سلطه

> ممکن است تنها اقتباسی از مکانیسم قدرت حاصله از برخورد و تبعات آن باشد (مثل

> ساختار سیاسی ناشی از تهاجم)». (فوکو، ١٣٧٦، ٣٦٥
در پاسخ، یاداشت کوتاه زیر را فرستادم:

چقدر جذب هوش و شعور و علم فوکو هستم.در اینجا بنظر می رسد که فوکو به یک مسئله
> توجه نکرده است وقتی می گوید:"نکته بسیار مهم این است که از نظر فوکو ارتباط

> سلطه مبتنی بر دشمن است، به این معنی که میان دو سوی سلطه‌گر و تحت سلطه همواره

> دشمنی وجود دارد."  
چرا که همیشه اینگونه نیست.  گروه های اجتماعی/فکری/فردی
> وجود دارند که نه تنها با زیر سلطه قرار گرفتن مشکلی ندارند، بلکه بگونه ای

> فعال خواهان این هستند که زیر سلطه قرار گیرند و سلطه گر را مدل ایده آل می

> دانند و پرستش می کنند.  بسیاری از کارهای فرانس فانون نظر به اینگونه طرز فکر

> و افراد دارد.  در ایران خودمان بسیاری آز آنها را که ذوب ولایت مطلقه غرب شده

> اند در میان اصلاح طلبان و بسیاری دیگر از گروه ها می بینیم.  اکثریت کسانی که

> در آمریکا و... دخیل به ضریح کاخ سفید بسته اند از این دسته هستند.

در این رابطه دوست فیلسوفی نظر خود را فرستاد:

با سلام به دوستان بعد از مدتها
حرف محمود مغایرتی با نظر فوکو ندارد. اگر خوب حرف فوکو را متوجه بشیم
میان این دو نظر تفاوتی وجود ندارد. در مجموع چند مسئله را در باره فوکو
به فهرست می گم که دقیق و ساده سخن او دریافت شود
1-    فوکو در آثار اولیه خود از قدرت سخن می گفت و تمایزی میان قدرت و سلطه

قائل نبود. در آثار بعدی بود میان این دو جدایی قائل شد. در آثار بعدی
گفت هر جا که قدرت وجود دارد مقاومت خاص خود را پدید می آورد و جایی که
مقاومت صورت نگیرد رابطه قدرت به رابطه سلطه تبدیل می شود. مثل رابطه
ارباب و رعیت و یا رابطه میان برده دار و برده. رابطه سلطه رابطه بردگی
است. زیرا برده هیچ مقاومتی در برابر برده دار انجام نمی دهد. حالا چرا
مقاومت صورت نمی گیرد؟
2-    رابطه سلطه اعمال زور یا قدرت بر خویشتن افراد است. مانند بسیاری از

رابطه های زناشویی که زن پذیرفته که مادون مرد است و خویشتن او در مهار و
سلطه مرد قرار دارد. برده دار هم به همین ترتیب به دلیل ذات و شآن متفاوت
طبقاتی بر بردگان مسلط می شوند. و برده ها هم به این شآن تصدیق دارند و
لذا مقاومتی انجام نمی دهند.
3-    رابطه قدرت بر عمل دیگری اعمال می شود. وقتی این قدرت خویشتن دیگری را

متقاعد نکرده و بر عمل او انجام شود، مقاومت صورت می گیرد. مثل اینکه می
گوئیم پا رو دمب سگ گذاشتن. یا بگوئیم اون روی سگ فلانی را بالا نیار.
اون روی سگ را بالا نیاوردن یا پا روی دمب سگ نگذاشتن، یعنی اعمال زور و
قدرت روی عمل دیگری است. از همین روست که باید منتظر مقاومت باشیم.
4-    تفاوت دیگر رابطه قدرت و رابطه سلطه این است که شما وقتی در رابطه

سلطه خویشتن دیگری را به مهار و سلطه خود در می آورید، این سلطه بدون
وجود یک دشمن یا طرف سومی که طرف سلطه را از آن بترساند، ادامه پیدا نمی
کند. مثلا دیکتاتورها کوشش دارند روی اعمال دیگران زور اعمال کنند و خیلی
این کار را با استفاده از دشمن ممکن است انجام ندهند. اما دیکتاتورهای
توتالیتر چون با نفس و خویشتن دیگری یا جامعه روبرو هستند، ادامه سلطه
منوط به پدید آمدن یک دشمن  و ایجاد یک دشمنی است. معنی دشمنی این نیست
که طرفی که سلطه را بر نفس خود پذیرفته با سلطه گر دشمنی دارد. چنانچه
محمود فکر می کند. معنی آن این است طرف سومی به عنوان دشمن وجود دارد.
رابطه غرب پرستان با غرب یک رابطه سلطه است، طرف سوم که دشمن است، می
تواند فرهنگ و مذهب و داشته های خودی و یا تروریسم و بنیادگرایی باشد.
5-    در مجموع فوکو وقتی به آزادی می رسد آزادی را از مشتقات قدرت می

شناسد. به عبارتی برای آزادی اصالت واقعی قائل نیست. یعنی همانطور که
قدرت مقاومت ایجاد می کند، آزادی هم ایجاد می کند. به عبارتی آزادی از دل
قدرت به جود می آید. این دیدگاه همان دیدگاه دیالکتیکی فوکو است که تآثیر
اندیشه های مارکسیستی است.
شاد باشید

۱۳۹۴ تیر ۱۴, یکشنبه

Greece says NO to EU blackmail



The global economic meltdown began in 2008 ago as a result of neo-liberal policies of banking deregulation which provided conditions for their reckless gambling and the creation of ‘casino capitalism’. However, the western governments decided they should not let the banks pay the price for their recklessness by going bankrupt.  The governments argued the banks were ‘too big to fail’, and a few trillion dollars from national savings were poured into them.  This created another crisis – a socio-economic crisis – since that money had to be retrieved.  This process of retrieval targeted ordinary people who had played no role in the financial meltdown.  But the World Bank and IMF decided to impose a policy of ‘austerity’ on them, and this led to the impoverishment of the middle and working classes and the gradual dismemberment of the welfare system, which further impoverished the already poor.
Greece was the first victim of such a policy in Europe and five brutal years of austerity only ensured that the country could never have a chance to stand on its own feet.  The victory of Syriza, the left-wing party that committed itself to resisting austerity replacing it with policies of growth was the Greek people’s response to austerity. 

This was an anomaly in the EU’s policy of austerity.  Hence, in order to nip the bud so other peripheral EU countries like Spain, Portugal and Ireland do not use Greece as a model to follow, the decided to force Syriza to bow to the demands of Brussels (read: wild capitalism). In response, Syriza called for a referendum on whether Greece should accept the suggested austerity package. The EU, primarily Germany (a country which has benefitted enormously from the Eurozone) decided to go for regime change and cut the flow of capital into Greece. This forced the government to close the banks across the country and ration the amount of money people can withdraw from their savings.  The EU also resorted to massive fear tactics in other spheres, predicting a nightmare scenario for the Greek people should they say NO. In other words, short of military intervention, the EU used all anti-democratic at its disposal in order to blackmail the Greek people.

Despite this, the majority of courageous Greek people voted NO to blackmail.  We don’t know what is going to happen next, but whatever happens, the NO vote has massively boosted the morale of other people in other countries who are in their daily lives paying the price of casino capitalism, which through crisis and out of crisis has made ginormous fortunes.  The NO in Greece tells us that the country, more than ever, values its independence and realizes that without independence it will be only a third-rate vassal of “core” countries like Germany.  


The whole world should look at Greece. It is here where the fight-back against savage neo-liberal policies begins and we should do our utmost to support them.

۱۳۹۴ تیر ۱۱, پنجشنبه

در آینه یونان: اتحادیه اروپا، دموکراسی را مورد حمله قرار داده است



رودرویی یونان و اتحادیه اروپا برهبری آلمان، برخورد اقتصاد عدالت گستر و اقتصاد فقر گستر نئو لیبرالیزم است.  قرار بود در اقتصاد نئو لیبرال، ثروت جمع شده در بالا قطره قطره به پایین سرازیر شده و در جامعه، جاری شود.  در عمل، قضیه عکس شد و به این معنی که ثروتی که به بالا انتقال یافت، اول، در همان بالا ماند و بعد از شروع بحران اقتصادی (که نتیجه سرمایه داری قمار باز و مصرفی بود.) این ثروت طبقات پایین و متوسط است که با ایجاد بحران اقتصادی با دستگاه مکنده  ای که دولتهای غربی در اختیار ثروتمندترین گذاشتند، بقیمت هر چه فقیر تر شدن این طبقات بطرف بالا حرکت کرد( برای مثال،بطوری که در طول این 5 سالی که از بحران اقتصادی می گذرد، در انگلستان ثروت 400 نفر از ثروتمند ترین دو برابر شد و معادل کل ثروت 40 درصد جامعه در دهکهای پایینی.)
راه حل سیاست ریاضت اقتصادی نه با هدف حل بحران بنحوی عادلانه، بلکه با هدف هر چه ثروتمندتر شدن طبقه بسیار ثروتمند به طبقات متوسط و فقیر تحمیل شد و یونان کشوری بود که از این سیاست بیشترین صدمات را دید.  حزب چپ سیریزا که برنامه رشد در مقابل ریاضت را معرفی کرد، پاسخ جامعه یونان به سیاست جنایتکارانه ریاضت اقتصادی بود.

پاسخ اتحادیه اروپا، کوششی است بسیار وسیع برای در نطفه خفه کردن این برنامه است و در نتیجه  برنامه گسترده ای را طریق ایجاد جو ترور و وحشت(برای مثال، جریانی پولی را بنا بر قانون اتحادیه وظیفه داشته در بانکها ادامه دهد قطع کرده و در نتیجه دولت را مجبور به جیره بندی برداشت پول کرده است.) ایجاد کرده است تا در رفراندم یونان، اکثریت مردم از وحشت، رای آری به ریاضت اقتصادی بدهند و اینگونه مانع شود که کشورهایی مانند اسپانیا و ایرلند و...و از یونان به عنوان مدلی برای مقاومت استفاده کنند.

در واقع در حال حاضر، در رابطه با مسئله یونان و رفراندم، نظام توتالیتر نئو لیبرایسم بر ضد دموکراسی شمشیر را از رو بسته است و اتحادیه اروپا و بخصوص دولت آلمان و باز بخصوص صدر اعظم مرکل را بکار گرفته است.

در آینه یونان، بوضوح و شفافیت کامل می شود دید که نظامهای لیبرال، همانگونه که تاریخ لیبرالیسم می گوید، هیچ باور اصیل و واقعی به دموکراسی و حکومت مردم ندارند و به همین جهت هر گاه  تضاد بین دموکراسی و منافع این نظام ایجاد شود، دموکراسی و اصول و قواعد و نرمهای آن را نقض می کنند

در حال حاضر بوضوح می بینم که اتحادیه اروپا قصد تغییر رژیم را در یونان دارد و اگر چه فعلا توانا با این تغییر از طریق مداخله نظامی نیست ولی از تمامی دیگر امکانات اقتصادی، پروپاگاندایی و سیاسی برای ایجاد جو ترور و وحشت در میان رای دهندگان یونانی می کند تا از طریق ایجاد وحشت آنها را به زانو در آورد تا دیگر هیچ کشوری یجرئت نکند از خط و دستور و اوامر نظام اقتصادی اتحایده خارج شود.

نتیجه رفراندم هر چه باشد، از الان این روشن شده است که اتحایده اروپا، در حال تیشه زدن به پایه دموکراتیکی که ایجاد شده بود می باشد و روز بروز بیشتر این اقتدار سرمایه داری نئو لیبرال است که می گوید که صاحب خانه اوست و تا زمانی به ارزشها و قواعد و نرمهای دموکراتیک اجر می گذارد که رای دهندگان به آنچه که او می خواهد رای دهند.


امید است که اکثریت جامعه ملی یونان اجازه ندهند که از روی ترس و وحشت رای دهند و با بیاد آوردن غرور انسانی و ملی خود با گفتن نه، وضعیت و فضایی را ایجاد کنند تا دیگر کشورهای جنوب و نیز جریانهای مترقی در کشورهای شما اتحایده به آنها بپیوندند و در نتیجه و بتدریج، کشتی را ناخدایی دیگر بیاید.

۱۳۹۴ خرداد ۲۸, پنجشنبه

انقلاب ادامه دارد






مدتیست در پی کاری هستم و در این رابطه بود که مدتی قبل با چند نفر از معلمان و شاگردانم در سالی که در مدرسه راهنمایی تدریس می کردم تماس گرفتم و جویای اطلاعاتی راجع به آن سال که بسیاری از شاگردان در آن زمان، آن را سال طلایی می خواندند شدم. 
فکر کردم گفتگوی کوتاهی را با یکی از شاگردانم که بیشتر از سی سال است که رابطه خود را حفظ کرده و خود مدتهاست پدری شده است و فرزندانش به دبیرستان می روند، بمناسبت فرار رسیدن کودتای 30 خرداد که روایت به سرقت رفته انقلاب است با شما در میان بگذارم:

در پاسخ به درخواستم نوشت:

درود بر معلم عزيز ودلخواسته ام  در ايران هفته معلم است كه اين روز را به شما تبريك ميگويم در رثاي معلم همين بس كه روز كشته شدن يك معلم را در ايران جشن ميگرند !!! 
دوران راهنمايي يكي از دوران خوش ما بودكه تاثير زيادي در شكل گيري شخصيت ما داشت خاطراتي كه از شما دارم بيشتر به دوراني است كه به منزلتان مي امدم .من زياد از تاريخ خوشم نميامد  حتي فحش هم نميدادم ونميشنيدم ...  فقط دگر انديشي واستقلال  طلبي ونواوري شما بيشترين تاثير را در من داشته است البته مهرباني وتيپ فيزيكي وعلاقه شما به امام علي نيز در اين دوستي بي تاثير نبوده است .روزي كه گفتيد از ايران ميخواهيد برويد خيلي ناراحت وسرگردان بودم .
بازهم فكر ميكنم و هرچه بخاطرم رسيد برايتان ميفرستم هرچند كه از ان روزها 33 سال ميگذرد وغبار روزگاران بر ان نشسته والان فرزندم دبيرستاني است
زندگي كارمندي بسيار طاقت فرسا وبي عدالتي موج ميزند اما هميشه اميدوارم كه روزهاي بهتري در انتظارمان باشد وبتوانيم روزهاي بهتري را بسازيم
درود بر شما

پاسخ دادم:
...جان، بارها خواستم به پیامت که از دل بر آمده بود را پاسخ بدهم ولی نتوانستم و نمی دانستم چه بگویم.  حالا هم نمی دانم.  سخت دردناک است که ببینم که با فقر دست و پنجه نرم می کنی.  این سرنوشت اکثریت مردم مملکتان هست.  یادم است که بعد از کودتای خرداد 60 ، همانوقت که هر شب صدها نفر را اعدام می کردند یکبار به مسجد محلمان رفتم و به نماز ایستادم و در سجده سخت به گریه افتادم.  هق هق های گریه تمامی نداشت و نمی توانستم خود را کنترل کنم.  بچه های بسیج مسجد، یعنی همان کسانی که در انقلاب دست در دست هم داشتیم و می دانستم که بعد از کودتا بین شان اختلاف شده است که آیا من را دستگیر و به جوخه اعدام بسپرند یا نه، مانده بودند که چگونه اینگونه شده است.  نمی فهمیدند که اشکهایم برای انقلابمان و سرنوشتی که به آن دچار شد است.  نمی فهمیدند که برای این اشک می ریزم که می دیدم که انقلابی که آنهمه برایش زحمت کشیدیم را یک مشت فاسد قدرت طلب و در عبای اسلام و زهد وایمان بدست خالص ترین بچه هایی که قوه تعقل خود را تعطیل کرده و اطاعت کورکوانه از کسی که عهد خود در پاریس را با مردم و انقلاب شکسته بود دارند از بین می برند.  اشکهایم برای این بود که می دیدم که انقلابی که تحولی عظیم در جهان ایجاد و می توانست شگفت ترین تحول در جهان را باعث شود حال به هیولایی تبدیل شده که خوراکش ترسی مهیب در جامعه و سرکوبی بیسابقه و خون جوانان وطن شده است و قدرتهای جهانی حال نفسی براحتی می کشند که خب با انقلاب را به ضد انقلاب تبدیل کردن این خطری که هیچ پیش بینی نکرده بودیم حذف شد و حال از آن می توانیم برای بر سرمایه مالی و سیاسی خود افزودن استفاده کنیم.

محمد جان این انقلاب قرار بود که فضای رشد برای استعداهای عظیم شما پدید آورد و کوشش شبانه روزی افرادی امثال من در دموکراتیزه و انسانی کردن روابط معلم با شاگرد و به صفر رساندن نقش خشونت در روابط بین معلم و شاگرد و بین شاگرد با شاگرد برای این بود که فضایی هر چه وسیع تر و مطلوب تر برای رشد استعدادها و انرژی ها فراهم شود تا از این طریق وطن چنان رشدی کند که ره صد ساله را یک شبه برود و عقب ماندگی های تاریخی امان را در زمانی هر چه اندک تر جبران کنیم.  هیچ شک ندارم که اگر کودتای 30 خرداد بر ضد جمهوریت نظام روی نداده بود، الان ایران یکی از پیشرفته ترین کشورهای جهان بود و فقر ریشه کن شده بود(یادت باشد که در تاریخ معاصر تنها در دو سال اول انقلاب بود که از طریق کوشش در تولید محور کردن اقتصاد، با وجود جنگ و محاصره اقتصادی، در آمد متوسط خانواده روستایی و شهری بر هزینه اش پیش گرفت.) و جهان جهان دیگری شده بود.  با این وجود، حتی یک روز امید خود را از اینکه ضد انقلاب حاکم را سرنگون و در استقلال و آزادی برنامه های رشد همه جانبه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی را به اجرا بگذاریم ناامید نشده ام.  ایران هیچگاه در طول تاریخ چند هزار ساله خود اینقدر به مردمسالار شدن و استقرار جمهوری شهر وندان نزدیک نبوده است.

مخلص ... جان
دلخواسته

پاسخ داد:

روزِ وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد! آن روزگاران یاد باد!
کامم از تلخیِ غم چون زَهر گشت
بانگ نوش باده خواران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
اين زمان در کس وفاداری نماند
زان وفاداران و ياران ياد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق‌گزاران یاد باد
گر چه صد رود است از چشمم روان
زنده رود باغِ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا! رازداران یاد باد!

۱۳۹۴ خرداد ۱۰, یکشنبه

نقد ابوالحسن بنی‌صدر بر ديدگاه مصطفی ملکيان مبنی بر ناسازگاری دینداری و با مدرنیته و کوشش در ایجاد بحث آزاد



وقتی مقاله و مصاحبه مصطفی ملکیان را در باره دین و مدرنیسم و انتقادات دیدم، این جمله ایشان توجهم را جلب کرد:" حرف اساسی مدرنیسم با روح دین ناسازگار است." و یاد کوشش ارزنده دکتر حسن رضایی، حقوقدان ارشد سازمان ملل، در ایجاد بحثی در این رابطه بین ایشان و بنی صدر افتادم.  توضیح اینکه، آقای رضایی یکی از مقالات ایشان در این رابطه را برای آقای بنی صدر فرستاده بود تا ایشان نقد کرده و نقد ایشان را بدست آقای ملکیان برساند تا پاسخ آقای ملکیان چرخه بحث آزاد را به جریان بیاندازد.  بنی صدر، به عنوان فردی که حدود نیم قرن است کوشش دارد تا بحث آزاد را به عنوان روش برخورد فکر با فکر جا بیاندازد، مطابق روش همیشگی خود، از پیشنهاد آقای رضایی استقبال کرد و مقاله ایشان را همانگونه که در زیر می بینید نقد کرد.  آقای رضایی مقاله را به آقای ملکیان رساندند و در انتظار پاسخ ایشان ماندند.  متاسفانه ایشان هیچوقت پاسخی به نقد نظرات خود ندادند و در صحبتهای چند روز قبلشان دیدم که همان صحبتهای قبلی خود را تکرار کرده اند بدون اینکه هیچ نیازی ببینند که به تناقضهایی که بنی صدر در نظرات ایشان یافته و نقد کرده بود پاسخی داده باشند.
در اینجا و با اینوسیله از هموطنانی که با آقای ملکیان در ارتباط هستند خواهشی دارم و آن اینکه ایشان را تشویق کنند تا به نقد بنی صدر پاسخ دهند تا اینگونه بحث آزادی را دامن بزنیم.  تجربه می گوید که متاسفانه اکثریت متفکران وطن خود را و نظرات خود را ورای نقد می دانند و صریح بگویم که گونه ای از اندیشه راهنمای ولایت فقیهی را درونی خود کرده اند و این بیش از هر چیز توضیح می دهد که چرا یا اصلا وارد بحث آزاد نمی شوند و یا وقتی وارد می شوند، بحث آزاد رابا رینگ بوکس اشتباهی می گیرند و سعی در پیروزی از طریق ناک اوت کردن طرف می کنند.  در حالیکه، از منظر پایه گذار بحث آزاد،(شهید دکتر سامی گفته بود که مصدق با ملی کردن نفت جاودان شد و بنی صدر با بحث آزاد) نه به هدف پیروزی یک طرف و شکست طرف دیگر بلکه همانطور که، برای نمونه، در نقد بنی صدر می بینید، کوشش بر این است که نقاط مشترک یافت شده و از طریق نقد نقاط افتراق کوشش شود تا بر نکات مشترک افزوده شود.
بهرحال امیدی جدی دارم تا هموطنانی که با آقای ملکیان در ارتباط است کوشش جدی در تشویق ایشان برای ورود به بحث آزاد انجام دهند و ما را نیز در جریان بگذراند.
مخلص همگی


https://khodnevis.org/article/64903#.VWsczdJViko



نسبت دين و دين‌داری با مدرنيته


نقد ابوالحسن بنی‌صدر بر ديدگاه مصطفی ملکيان مبنی بر ناسازگاری دینداری و مدرن بودن


تدوين: دکتر حسن رضايی
اشاره
به نظر می رسد کمبود گفتگوهای ژرف انتقادی میان روشنفکران مطرح امروز، به ویژه طیفی از آنها که دغدعه جدی در مورد رابطه دین و مدرنیته دارند، یکی از موانع اصلی درک ابعاد گوناگون گفتمان آزادی در جامعه ایران امروز است. مصطفی ملکیان که یکی از تازه ترین نظراتش در ویژه نامه روزنامه شرق در موضوع دین و مدرنیته در تاریخ 25 مرداد 1385 مطرح شده است، در زمره تأثیرگذارترین روشنفکران داخلی است. وی علاوه بر ارتباطی که با دانشگاهیان دارد در میان حوزویان جدید هم مورد اقبال است. از سوی دیگر، از آنجا که در میان روشنفکران دینی موجود کمتر کسی است که همچون ابوالحسن بنی صدر در طول بیش از چهار دهه به طور پیوسته و چند ساحتی کوشیده باشد تا در جهان مدرن «دین را بمثابه بیان ﺁزادی» بجوید و به ایرانیان پیشنهاد کند، گفتگوی تازه آقای ملکیان که در آن تز ناسازگاری دینداری و مدرن بودن را پیش کشیده است می تواند دستمایه شروع یک مباحثه انتقادی هیجان انگیز بین این دو اندیشمند با دیدگاههای بسیار متفاوت باشد.
آقای بنی صدر پیشنهاد اینجانب برای شروع این گفتگوی علمی را با روی باز پذیرفتند. در ادامه، متن کامل بررسی های انتقادی وی در باره  نظریات تازه آقای ملکیان آمده است.

نقد
گفت و گوي ﺁقای ملکيان را که شما نقد ﺁن را از اينجانب خواسته ايد، خواندم. گرچه می‌توان نظر وي را با بررسي مستقل سير مدرنيته و «عقلانيت» در غرب نقد کرد، ترجيح با اين است که فرض کنيم تعريف مفاهيمي چون دين و دين داری، معنويت، عقلانيت و خرد پذير، خرد گريز، خرد ستيز و فروتری ايمان از علم که وي در اين گفتگو پيش کشيده است از خود وي است و بر اين مبنا، نظر او را بدون رجوع به سير فلسفه عقل در غرب و نيز سير مدرنيته  و رابطه معرفت دينی با معرفت علمی در غرب، نقد کنيم:

1. در اين گفت و گو آقاي ملکيان سنجش «دين» را با «مدرنيته» روا نمی بيند. بلکه برآنست که «دين داری» را با «مدرنيته» می بايد سنجيد. اما بايد توجه کرد «دين داري» وصف انسان است و بنابر این حالت انضمامی دارد، در حالی که مدرنيته يک صورتبندی انتزاعی است. در تعریف او، مدرنيته دارای اصل راهنما (=عقلانیت ) و لاجرم روش است. دین نیز اصول راهنما  و روشها دارد. پس، اگر بنا بر سنجش به یکدیگر باشد، اين دين است که بايد با مدرنيته سنجيده شود. برای مثال، مي توان گفت در مدرنيته، عقل تجربه گر است و در دين عقل اطاعت پيشه.  و هرگاه فرض کنيم او مدرنيته  را حق ( در معناي عقلانيت) می داند  و دين دار را به حق می سنجد، باز به لحاظ منطقي پيش از ﺁن می بايد دين را به مدرنيته بسنجد. زيرا بدون تعيين تکليف دين، نمی توانيم بدانيم دين دار کيست.  بعد از تعیین تکلیف دین، هنوز شناختن دین دار، بسیار مشکل است .
   غير از اين غفلت معناشناختي، در سخنان آقاي ملکيان غفلت های ديگری نيز ديده مي شود. از جمله؛ دو صورت (يعني دو کلمه‌ي دين و مدرنيته) دو محتوا نيز می‌خواهند. از نظر وي محتوای دين و محتوای مدرنيته کدامها هستند؟ براي مثال، هرگاه محتوایِ دين مجموعه حقوق باشد و محتوایِ مدرنيته قدرت باشد، آیا نمی توان نتیجه گرفت عقلانيتِ خود بنياد، عقلانيت قدرت بنياد می شود و ضد حق؟

2. آقاي ملکيان هر چند به درست خاطر نشان می کند که سنجيدن دين‌داری به مدرنيته، بستگی به معنائی دارد که ﺁدمی به دين و دين داری و مدرن و مدرنيته می دهد، با وجود اين، باز از يک واقعيت بس مهم غفلت می‌کند: تعريفی که به عمل میﺁيد، می‌بايد به قول خود وي، خود بنياد باشد. يعنی هرکس بتواند تعريف را تجربه کند و در تجربه از صحت تعريف مطمئن شود. چنانکه هرگاه ﺁب را به اجزای تشکيل دهنده‌اش تعريف کنيم، هرکس می بايد بتواند تجربه کند و همان اجزاء را در ﺁب بجويد. پس اگر تعريف قابل تجربه نبود، حتی برای صاحب نظر نيز جز يک وجود ذهنی ندارد. همچون اين نظر وي که کمال دين داری را به کمال تجدد می سنجد.  و بر اينست که کمال دين داری به تعبد است و تعبد را هم خود اين چنين تعريف می کند: «پذيرش بی چون و چرای قول پيامبر.»، و از آنجا که مطابق تعريف وي، عقلانيت چون و چرا کردن و استقلال در قبول و رد يک قول است، پس نتیجه می گیرد دين‌داری با مدرنيته نمی خواند. اما تعريفهای او از دين‌داری و مدرنيته، قابل تجربه و لذا تعمیم پذیر نيستند. چرا که؛ 
1-2. در مورد دين‌داری، هرگاه همچون آقای ملکیان بنا بر نمونه ايدهﺁل بگذاریم، پذيرش يک قول از سوی دین دار نیز کار عقل است. هيچ عقلی را نمی توان يافت که، ابتدا به ساکن، بی چون و چرا و بدون مسلّم گرفتن گزاره هایی پیشینی قولی را بپذيرد. يک دين دار، برای قبول یک امر دینی، برای مثال، بايد الف– بپذيرد خدائی وجود دارد و ب– اين خدا او را به حق می خواند و ج–  عارف باشد که چون حق است خدا می گويد و نه چون خدا می گويد حق است (اصل سنجيدن شخص به حق). و د– رهنمودها را در زندگی بکار برد و حقانيت ﺁن را خود تجربه کند. اگر اين مراحل طی نشود، عقل نمی تواند قولی را بپذيرد. زيرا  عقلی که ابتدا به ساکن قولی را تصديق کند، وجود ندارد.
   در حقيقت، حتی وقتی عقل به قدرت اصالت می دهد و برده قدرت می شود، باز قول مقامی را که در نظرش، تجسم قدرت است، بی چون و چرا نمی تواند بپذيرد و نمی پذيرد. زيرا، الف– می بايد ميان «رهبر» و قدرت اينهمانی قائل شود و ب- پيروی از امر و نهی او را، شرکت خويش در قدرت ارزيابی کند و ج– برای قدرت حقانيت و مشروعيت تصور کند. هيچ عقلی پيش از تصديق حقانيت و مشروعيت امر يا نهی، نمی تواند با ﺁن موافقت کند و نمی کند. بدين خاطر است که تشخيص حق از ناحق روش ﺁزاد کردن عقل ها از بندگی قدرت است.
2-2. اگر فلسفه عقل در غرب گرفتار بن بست شده است، يکي به خاطر ﺁنست که دست کم از نيچه بدين سو،  متوجه اين پرسش بنيادافکن شده است که اين عقل خود بنياد که از کانت به اين سو اين همه عزيز شمرده شده است خود برکدام محور یا محورها تعقل می‌کند؟ یکی از پاسخهای ساده اين مسأله که از سوی صاحبنظران اندیشه انتقادی در خود غرب در طول قرن بیستم ارایه شده است این است که اين عقلانيت خود بنياد هرگاه بر محور قدرت و سلطه عمل کند (يعني هر جا که ثنويت اصل راهنماي عقل باشد؛ واقعيت بس مهمی که منطق صوری قرنها مانع از ديده شدنش بود) خود را دربست به بندگي قدرت در مي‌آورد و اوامر و نواهی آن را بی چون و چرا به اجرا می گذارد. اين عقل، برای ﺁن که بتواند از بردگی قدرت رها شود، نياز دارد از تعيّن بيرون رود. به نظر مي‌رسد سارتر با تفطّن نسبت به اين واقعيت بود که انسان را موجودی شمرد که توانايي ﺁزاد شدن از جبر تعيّن را دارد.
از اینرو، عقل قدرت مدار، در تصديق و تکذيب، تابع ايجابات قدرت است. به سخن ديگر، عقلانيت بمعنای عقل خود بنياد تعريفی صوری است و با غفلت از واقعيت تصور شده است، وگرنه چنين چيزي وجود ندارد. آري، عقل ﺁزاد وعقل قدرتمدار وجود دارند. حال اگر آقاي ملکيان بخواهد عقل را از بردگی قدرت رها کند، ﺁيا بهتر نبود به جای توسل به موجودی انتزاعی به نام عقلانیت خود مختار، اصل راهنمای عقل قدرتمدار را که ثنويت است با اصل موازنه عدمی، به معنای رهائی عقل از هر تعيّنی، جانشين می کرد؟

3. در نظر او، تناقض بس مهم ديگری وجود دارد که از ﺁن غفلت کرده است؛ باز اگر قرار بر سنجيدن دو نمونه ﺁرمانی دين و دين‌داری با مدرنيته است، پس نمی بايد دين موجود تاريخي را که دين از خود بيگانه شده در بيان قدرت است، ملاک سنجش می کرد. و اگر بخواهد نمونه کمال مطلوب دينداری را با مدرنيته بسنجد، می‌بايد پيش از آن که به سراغ معنای «عبد» برود، به سراغ معنی اسلام در اولين منبع آن، قرآن، برود. در چنين صورتی است که تعريف‌های حقيقي کلمه‌ها را می‌توان يافت. ﺁنگاه که آدم به سراغ قرﺁن می رود می‌بيند در ﺁيه‌هاي گوناگون کدام يک از دو معنی بکار رفته اند (معنای اصلی و يا معنائی که بيان قدرت جانشين کرده است؟). برای مثال، در قرآن کلمة تعبّد نیست. عبد و عبادت هست. و هربار، رها شدن از زور، در اشکال گوناگونش، و ﺁزاد شدن به غافل نشدن از خدا  تعریف شده است.  اسلام نیز غير از استسلام معرفی شده است. زيرا در قرﺁن از استسلام به تسليم شدن به قدرت ياد شده است. اسلام آرماني آنگونه که قرآن معنا مي‌کند تسليم شدن نيست، سلم جستن و تحرّو رشداً است. از اين ديدگاه، شاید مي‌توان گفت شکست مدرنيته به خاطر ﺁنست که، در پی قطع رابطه عقل با خدا، به جای بازيافتن بيان ﺁزادی، انواع بيان های قدرت ( ايدئولوژيها ) را توليد کرده است که گرچه هميشه هم با ادعای عقل محوری همراه هستند ولي در واقعيت، کارکرد اصلي اين بيانها اين بوده است که عقل را به بردگی قدرت درﺁورند.

4. بيان قرﺁن در باره استقلال انسان هرچند با بيان ملکيان در «صورت» يکی است، در معنا متفاوت است. توضيح اين که قرآن مي گويد هرکس خود خويشتن را رهبری مي‌کند، در حالي که ملکيان رهبری را به عقل می‌دهد بدون اين که در ادامه بگويد ﺁزاد است يا خير. قول شگفت قرﺁن بر اين که «هرکس خود خويشتن را هدايت می‌کند» همواره با تاکید بر موازنه عدمی بمثابه اصل راهنما و بيان ﺁزادی (شامل حقوق انسان و حقوق جمعی انسان ها) و روش غفلت نکردن عقل از ﺁزادی و حقوق انسان همراه است. بسنده کردن به صورت، او را از اين واقعيت غافل کرده است که استقلال انسان تحقق نمی يابد مگر به رها شدن از روابط قوا. در روابط قوا، هر انسان گمان می کند خود خويشتن را رهبری می کند. اما در حقيقت، هر انسان در قيد بی نهايت روابط قوا است و هرگاه در پندار و گفتار و کردار خود تأمل کند، در می يابد که به گونه ای اسیر قدرت است. اگر اين غفلت نبود، صاحب نظري چون آقاي ملکيان می بايستی برای تجدد معنای ديگری می‌جست. مثلاً چنين تعريفی: «مدرنیته ﺁزادی عقل از روابط قوا و بدست ﺁوردن استقلال بر موازنه عدمی است.»

5. ملکیان می گويد: مدرن کسی است که ترازوی رد و قبول را در درون خود دارد. سخنی به جا است هرگاه به «صورت» بسنده نشود. در حقيقت، ﺁزادی انسان درونی او است و از بيرون نمی توان کسی را از ﺁزاديش محروم کرد. تنها انسان است که می تواند از ﺁزادی خويش غافل شود. هرانسانی ترازوی رد و قبول را در درون خود دارد و اگر جز اين بود، نه ملکيان می توانست نظری را ارائه کند و نه اين جانب می توانستم نظر او را نقد کنم. ولی سخن بر سر ترازو است. کدام ترازو؟ ترازوئی که در يک کفه آن مدرنيته را بگذاری و در کفه ديگر، دين داری را، ترازوی عدل نيست. در اين جا، ديگر با ثنويت دو محوری هم سر و کار نداريم، با ثنويت تک محوری و ولايت مطلقه مدرنيته سر و کار داريم. او می تواند بگويد و گفته است که قضاوت ارزشی نمی کند. اما نوشته او ادعای او را نقض می کند. زيرا  نه  تنها سراسر ستايش از مدرنيته است بلکه وقتی به معنويت و ربطش به عقلانيت می رسد، مدرنيته را حق مطلق می شمارد. هرگاه اين ترازوی آقای ملکیان را با میزان دیگری به نام ﺁزادی عقل از هر محدود کننده ای و هر تعینی عوض کنیم و از عقل بخواهیم: تا «علم نجسته ای، نايست!» و بنا بر اين، خود را حتی به پیروی صرف از دستاوردهای علمی نيز محدود مکن! در چنین حالتی است که می توان عقل را از بند ثنويت تک محوری رها کرد و میزان بودنش را تجربه کرد.

6. آقای ملکیان بازانديشی دينی را جمع ميان سنت و مدرنيته خوانده است. در واقع، چنين شده است و سه گروه پديد ﺁورده است: سنت گرايان، بريده ها از سنت و التقاطی ها. ظاهراً ملکيان راه حل را بريدن از سنت می داند. اما اينک که تا حدود زیادی بعد از تجربه هستيم و می بينيم غرب نيز در مدرنيته اش تا چه میزان به بن بست رسيده است، چرا نباید راه حل ديگری هم برای ما و هم برای همه انسانها جستجو کرد؟ راه حل، به نظر این جانب، بيرون ﺁمدن از مدار بسته ويرانگری است که ميان سنت و مدرنيته، از رهگذر سلطه غرب، پديد ﺁمده است. در حقيقت، هرگاه سنت «بيان قدرت» قديم باشد و مدرنيته اين يا ﺁن «بيان قدرت» جديد باشد، بازانديشی دينی همان می شود که از زمان انطباق دين با فلسفه و منطق ارسطوئی در دوران عباسیان تا امروز، جامعه های مسلمان و غير مسلمان را از «بيان ﺁزادی» غافل کرده و در رابطه سلطه گر– زير سلطه باقی نگاه داشته است. حکم به بريدن از سنت و خود سپردن به مدرنيته، همان قول ملکم خان است که بنا بر ﺁن، غير غربی بايد از خود خالی و از تجدد بمعنای اخذ بی دخل و تصرف فرهنگ غرب پر شود.
حال فرض کنيم سنت را کنار گذاشتند. مدرنيته ای که می بايد بپذيرند چيست؟ باز خود را در برابر همان پرسش می يابيم که با کدام ترازو رو به مدرنیته کنیم؟ به قول او نيز عقلانيت بدون ترازو متصور نيست. اين ترازو، همان طور که در بالا آوردم، همان اصل راهنما است که اگر ثنويت شد، عقل برده قدرت می شود.
اگر کمی جلوتر بیاییم پرسشی که پيش می ﺁيد اينست که ﺁيا نسبت سنت به مدرنيته را می توانیم کمی تقلیل دهیم و آن را نسبت بيان قدرت بد به بيان قدرت خوب بدانيم تا در این صورت بتوانیم حکم دهیم که رها کردن سنت برای جستن مدرنيته کار درستی است؟ يا اینکه نسبت دو بيان قدرت به یکدیگر را باید نسبت بد به بدتر بشماريم و به بد از بيم بدتر تن بدهيم؟ اما آقای ملکیان توجه دارند اگر نسبت سنت به مدرنيته را نسبت بد و خوب بدانيم، که ارزش گزاری است و ناقض قول خودشان.  علاوه بر این، با این کار، چند ميليارد زير سلطه را به جای رهائی، محکوم به ماندن در شرائط زير سلطه کرده ايم. زيرا غير از اين که دليلی برای خوب بودن بيان قدرت جديد و بد بودن بيان قدرت قديم وجود ندارد، بسا بيان قدرت جديد که ابعاد ويرانگری را بزرگ تر می کند بدتر باشد. به قول هگل و بنا بر تجربه همين دو قرن اخير، سلطه پذیر چون ماهیتاً بيان قدرت جديد را نمی تواند راهنما کند، محکوم است در تحت سلطه غرب بماند. واگر هم نسبت دو بيان را بد و بدتر بشماريم، انسان را محکوم به جبر زندگی دائمی در زندان بد و بدتر و بدترين کرده ايم. بعید می دانم چنین چیزی مطلوب آقای ملکیان باشد.
و بالاخره، هرگاه مدرنيته تحول در «درون» باشد به عقلانيت، حکم بیرونی دادن به رها کردن سنت و گرفتن عقلانيت حکمی می شود که تنها يک جبار صادر می کند بی ﺁنکه بداند غير قابل اجرا است. زيرا، مدرنيته بمثابه فرﺁورده ای موجود در بيرون که چون بخوری عقلانيت خود بنياد پيدا کنی، همان ميوه ممنوعه ای می شود که جامعه و جامعه های بسياری را در اغتشاش فرهنگی بس ويرانگری فرو برده است.

7. ملکيان می گويد: در دين داری يک حالت همه يا هيچ وجود دارد. قرﺁن هم قبول بعض و رد بعض را نمی پذيرد. حال اين که بنا بر مدرنيته، عقل، به خود حق می دهد، بعض را بپذيرد و بعض را نپذيرد.  بنا بر منطق صوری، قول او صحيح است. اما اگر از صورت به محتوا گذر کنيم مغالطه فاحشی از کار در می ﺁيد. توضیح آنکه حقوق همگی از یک خانواده اند و «مجموعه ای به هم پیوسته» را تشکيل می دهند و این قدرتمدارها هستند که بنا بر موقع و به استناد قاعده الاهم فالاهم، بعضی از حقوق را قربانی حفظ بعضی ديگر می کنند و فراوان، بنام مصلحت، تمامی حقوق را قربانی می کنند. اما عقل ﺁزاد وقتی تجربه می کند، می بيند، انکار هريک از حقوق انسان، انکار تمامی حقوق می شود. بدين قرار است که در بيان های قدرت، حقوق انسان – که قدرت دولت حافظ ﺁن تصور می شود -  «مجموعه» تلقی نمی شوند و مصلحت همواره بر حق مقدم و بر ﺁن حاکم است. اما در بيان ﺁزادی، حقوق یک مجموعه را تشکيل می دهند. تکاليف، عمل به حقوق می شوند و تکليف بيرون از حق، اطاعت از حکم زور و محروم کردن عقل از ﺁزادی خويش تلقی می شود. حال اگر دين را در نمونه آرمانی آن بيان مجموعه حقوق و روش عمل به حقوق بشماريم، کدام عقل ﺁزاد است که بگويد من بعضی از حقوق را می پذيريم و بعضی ديگر را نه؟
ملکيان در اینجا می تواند بگويد دين های رایج منظور اوست که تکليف مدار هستند و عالمان این دين ها نيز در کتابهای مقدس خود برای انسان حقوقی نمی يابند. اگر او چنين گويد، حق با او است. اما او چون در آغاز سخنانش بنا را بر نمونه ﺁرمانی می گذارد، از او پذيرفته نيست در ستم به دين با «عالمان» دين که دين را در بيان قدرت از خود بيگانه کرده اند، شرکت جويد.

8. ملکیان هرﺁنچه را که موضوع تعقل می شود و عقل در باره ﺁنها رأی صادر می کند، به سه دسته خرد پذير و خرد ستيز و خرد گريز تقسيم می کند. خرد گريز را گزاره ای می انگارد که نه دليلی بر اثبات ﺁن هست و نه دليلی بر ابطالش، و يا دلايل بر اثباتش با دلايل بر ابطال ﺁن، مساوی هستند. گزاره هائی را متناقض می داند که هيچيک از دو طرف را نمی توان اثبات يا ابطال کرد. او چنین مثالی می ﺁورد: «همه جهان دست به دست هم داده اند تا شما موفق شويد» و «همه جهانيان دست به دست همه داده اند تا شما موفق نشويد».
به عنوان پیش درآمد بد نیست اشاره کنم که متناقض سازی در منطق صوری، همواره با غافل کردن عقل از يک يا چند واقعيت انجام می گيرد. چرا که هرگاه بر ﺁن واقعيت ها پرده غفلت کشيده نشوند، ممکن نيست متناقضان ساخت. اما در مثالی که ملکيان می ﺁورد؛
1-8.  این دو حکم، تنها در دروغ بودن متساوی هستند. توضیح این که با غفلت از «همه جهانیان» واقعی و خارجی، یعنی با جانشین واقعیت کردن مجاز، ساخته شده اند. این دو حکم مثال بارزی هستند از گرفتار شدن عقل به اطاعت از حکم یک جبار. در واقع، معنای این دو گزاره آقای ملکیان این می شود: «انسان تو خود کاره ای نیستی، همه جهانیان دست به دست هم داده اند تا شما موفق شوید، یا نشوید.» بدین سان، غفلت عقل از خدا، درجا او را گرفتار جبارها می کند . این جبار بر عقل ولایت مطلقه می یابد چرا که انسان حقوقمند و مسئول و فعال و صاحب استعدادها را به انسان فعل پذیر و غیر مسئول و غافل از حقوق و استعدادها تصور کرده و این چنین او را بازیچه حکمی ذهن ساخته می کند.
2-8. با این حکم که جهانیان در کارند تا شما موفق بشويد و تا شما موفق نشويد!) انسان و نقش او، نقش فعل پذير است. نقش فعال، ﺁنهم فعال مايشاء را «همه جهان» دارد. ولی ما هرگاه انسان را فعال بشماريم، هر دو حکم، هموزن خواهند شد. با این معنا که عقلی که از غفلت بدرﺁمده است؛ الف- فوراً هر دو گزاره را ابطال می کند و ب– تناقض موجود ميان ﺁنها را ساخته ذهن و ناموجود در دنيای واقعی می يابد و ج– رابطه جديدی ميان انسان و جهان برقرار می کند بر ميزان حقوق خويش و حقوق هريک از پديده های موجود در جهان ( = موازنه عدمی به عنوان اصل راهنما)

9.  ملکیان «ايمان» را پذيرش گزاره ای که وضع ﺁن با نقيضش به لحاظ معرفت شناختی يکسان است تعریف می کند. تکرار می کنم که، در اين هستی، بدون غفلت از واقعيت يا واقعيت ها، نمی توان نقيضين ساخت. و ساختن متناقضان، وسيله ای بوده و هست که هموراه عقل قدرت مدار برای فريب خود می سازد. برای مثال، خدا هست و خدا نيست.  اين دو حکم، با وجود شرائط تحقق تناقض، متناقضان می شوند. راسل نيز ادعا کرد، دلايل اثبات با دلايل انکار خدا مساوی هستند. هم او و هم همه ﺁنها که در دنيای ذهن، متناقضان می سازند، از واقعيتها غافل شده اند.  اما همانطور که از سارتر نقل کردیم انسان موجودی است که عقل او می تواند از تعيـّن بيرون رود. پس بايد بيرون از تعينی ِ باشد تا عقل بتواند از تعين ﺁزاد شود . آقای ملکیان اگر تأمل را بيشتر می کرد در می يافت که عقل به طور فطری در عدم تعين وجود می یابد ولی به قدرتمداری است که زندانی تعين می شود.  افزون بر این؛
1-9. هرگاه خدا را قدرت مطلق ( قدرت = زور) بشماريم- که از بخت بد، دين از خود بيگانه چنین می باوراند– دلايل بر عدم وجودش بسيار و دلايل بر وجودش يکی نيز نيست. چرا که زور اولاً، هست بالذات نيست، حاصل رابطه قوا است و بنا بر اين، فرﺁورده مقابله دو متعين است. ثانیاً، زور از ويرانی است و ويرانی ببار می ﺁورد. هرگاه خداوند زور مطلق بود، هستی ﺁفريده نيز نبود. ثالثا،ً زور ضعف است و ضعف بيانگر رابطه متعين ها با يکديگر است و متعين هرگز خدا نمی شود.
2-9. هر عقل تجربه گری، به تجربه در می يابد در ﺁزادی است که خلق ميسّر می شود. در حقيقت، عقل  در مقام خلق است که با هستی اين همانی می جويد. اين هستی را که عقل ﺁزاد در می يابد، چه نام بنهيم؟ ﺁيا تناقض سازان بدون غفلت از اين هستی نيست که دلايل بود و نبود خدا را برابر گردانده اند؟
3-9. بدون خدا، ﺁزادی نيست، بلکه جبر پدید می آید. غفلت بزرگ ديگر متناقض سازان، غفلت از اين جبر است. هگل و مارکس از اين جبر غافل نبوده اند. اولی، در صير جدالی، سرانجام، روح را رها و ﺁزاد می کند و دومی  جبر را دليل نبود خدا و اصالت ماده می گيرد. غير از اين که هيچيک از اين دو، دلايل بود و نبود خدا را مساوی نمی دانند و باز غير از اين که هر دو، پايان حرکت جبری را ﺁزادی قرار می دهند، غفلت هر دوی ﺁنها که از تناقض سازانند اين حقیقت است که بود خدا، بود ﺁزادی است و نبود خدا بود جبر است. 
برفرض محال که دلايل بود ﺁزادی مساوی دلايل نبود ﺁن و بود جبر باشند، پرسش اصلی هنوز برجاست: جبر هستی ساز است يا هستی سوز؟ الف-  اگر ﺁدمی از خود اين پرسش را بکند و بخواهد از راه تجربه پاسخ پرسش را بيابد، حاصل تجربه اين می شود که عقل ِ مجبور، نازا است و عقل ﺁزاد خلاق است. و ب-  در هستی موجود،  محدود و متعين کننده ای جز قدرت ( = زور ) وجود ندارد  و زور هستی سوز است. ج– در انسان که يکی از پديده های هستی است، مجموعه ای از استعدادها ( استعداد رهبری، استعداد خلق، استعداد علم و فن يابی، استعداد انس، استعداد هنر و... ) وجود دارند. انسان هوشمند است. انسان مجموعه ای از حقوق است به اين لحاظ که ذاتی او هستند.  نيک که بنگری، هر ذره ای دارای قوه رهبری است. ﺁيا می توانيم بدون غفلت از اين خود و پديده های هستی، حکم کنيم دليل هوشمند و دانا و پویا و... بودن هستی با دليل هوشمند و دانا و پویا... نبودن آن برابر است؟
هنوز غفلتهای ديگری در دیدگاههای آقای ملکیان وجود دارند. اما برای روشن کردن این مطلب که ساختن دو گزاره متناقض، کار عقلی است که تنها با غفلت از واقعيتهای بسيار ممکن می گردد و جز بکار توجيه قدرت مداری نمی ﺁيند، بیان همين شمار از غفلتها شاید کفايت می کند.

10. بدين قرار، کاری که ملکیان می کند قرار دادن عقل ميان دو سنگ ﺁسياب و دو گزاره متناقض است. ثمره این فرمول وی که «بهداشت روانی» را محک گزينش يکی از ﺁن دو می کند، ثنويت را راهنمای عقل کردن و او را به عذاب دائمی مبتلا کردن است. زيرا؛ الف– ناموجود (=دو گزاره متناقض) را می بايد به عنوان موجود بپذيرد. ب– چون قبول يکی، ديگری را از ميان بر نمی دارد، انسان مجبور به گذار دائمی از يکی به ديگری می شود. ج– هرچند وی می گويد که خردگريزها می توانند زمانی خرد پذير شوند. اما  اولاً، سخن این است که خود حکمهای متناقض که ذهن می سازد، خرد ستیز هستند و ثانیاً، در زندانِ تناقض زندانی شدن و در زندان، به خاطر بهداشت روانی، يکی از دو گزاره را برگزيدن، تا زمانی که عقل در وجود هر دو گزاره ترديد نکند و تناقضشان را ساختگی نشمارد، کجا می تواند خرد گريز را خرد پذير يا خرد ستيز بگرداند؟ ﺁيا فايده رها کردن ثنويت بمثابه اصل راهنما و موازنه عدمی را اصل راهنمای عقل کردن، يکی اين نيست که ﺁدمی از دام خرد ستیزهائی که «خردگريز» ها می نمایند، رها می شود؟

11.  با ﺁزاد شدن از بند «خردگريز» ها، از تعريف ايمان  بمعنای قبول يکی از دو گزاره خردگریز نيز ﺁزاد می شويم. چرا که پذيرفتن يکی از دوگزاره يا قطعی است يا قطعی نيست. در حالی که بنا بر قول ملکيان، نمی تواند قطعی باشد. زيرا ممکن است خردگريز، خرد پذيز يا خرد ستيز شود. پس ايمان نسبی است.  اما آیا حتی با علم می توان به ايمان هرچند به طور نسبی رسید، تا چه رسد به رسیدن به ایمان از طریق خردگريزها؟
تا رسیدن به علم اليقين، تا بی نهايت راه است. ﺁنچه بدان می توان ايمان ﺁورد، «بود» ها هستند. می توان ايمان ﺁورد که حق وجود دارد. هستی وجود دارد، علم تحصيل کردنی است . و... اما زنهار، گزينش يکی از دو گزاره عقل  ستیز را که عقل گريز  جلوه می کنند  و هر دو فرﺁورده عقل قدرتمدار هستند، متعلق ايمان نکنيم!  زيرا عقل را از ﺁزادی ِ شک کردن و انسان را از بکار انداختن استعداد دانش و فن يابی محروم می کنيم.
بدين سان ، انسان از معنويت پیشنهادی آقای ملکیان به معنای گزينش يکی از دوگزاره متناقض ( که جبر انتخاب ميان يکی از دو است) رها می شود. زيرا معنويتی که گزينش يکی از دو گزاره ساخته عقل قدرت مدار باشد، ماديت بس خشنی است. کار را با خشونت زدائی می بايد ﺁغاز کرد که عقل را به ياد ﺁزادی خويش انداختن و از وهم گزاره های متناقض ﺁزاد کردن است.

  
به نقل از سایت ایران امروز