۱۳۹۷ آبان ۳, پنجشنبه

در خانه پهلوان استقلال و آزادی




- در خانه مردی هستم که به قدرت نه گفت و در پاسخ به کوشش آقای خمینی برای خریدن سکوت او در مقابل باز سازی استبداد و بیشتر کردن قدرت او نوشت:

" ...عنوان ریاست جمهوری برای من شانی نیست که بخاطر ان از ارزشها و عقایدم بگذرم اگر من قادر به خدمت نباشم هیچ دلبستگی به این عناوین ندارم. اگر دنبال آلت هستید آلت فراوان است، از من چنین انتظاری نداشته باشید، شاه سرنگون نشد تا بساطی بدتر از ان جانشینش شود."

- در خانه مردی هستم که در زمانی که فتوای هفت بار اعدامش را آیت الله گیلانی صادر کرده بود، مردم ایران را به مقاومت خواند و گفت:

"...آنچه اهمیت دارد، حذف رئیس جمهوری نیست، مهم آنست که غول استبداد و اختناق می خواهد بار دیگر حاکمیت خود را به شما مردم بپا خاسته تحمیل کند

- در خانه مردی هستم که در جریان کودتای خرداد، سرنوشت سیاوش شدن و سر بر طشت افتادن را پذیرفته بود که نهیب همسرش او را به خود آورد و تصمیم شد که رستم بگردد و برای ادامه مبارزه و افشای موافقت نامه خائنانه آقای خمینی و سران حزب جمهوری با ریگان بر سر گروگانهای آمریکایی و به تاخیر انداختن آزادی آنها تا ریگان برنده و ریگانیسم بر جهان حاکم شود، از ایران خارج شود و در پاریس بگوید که برای افشای روابط اورگانیک خمینیسم و ریگانیسم، از ایران خارج شده است.
- در خانه مردی هستم که در طول زندگی در تبعید، پر توان و استوار بر دو اصل استقلال و آزادی ایستاده است و کوششهای پیوسته قدرتهای خارجی برای خریدن او و یا وادار کردنش به سکوت به شکست منجر شده است.


- در خانه مردی هستم؛ که بدون همسری متفکر، منتقد، یار و همکار و عاشق وطن، توانا به ادامه استقامت و ادامه مبارزه ای که به هفتاد سال نزدیک می شود، نمی شد.

- در خانه مردی هستم که از طریق نقد، اشتباهات را به تجربه برای ادامه مبارزه ای خستگی ناپذیر تبدیل کرده است.

- در خانه مردی هستم که در ده ها کتاب اصول زندگی فردی و ملی برای مردمسالاری، رشد، عدالت اجتماعی در استقلال و آزادی را مدون و به ایرانیان و نیز به جهانیان پیشنهاد کرده است.

- در خانه مردی هستم که در سخت ترین شرایط، شاد بودن و شاد کردن را یکی از اصلی ترین عناصر مبارزه برای آزادی و حقومند شدن جامعه ملی ایران می داند.

- در خانه مردی هستم که زندگی در آن زندگی در دوستی و وفاداری و صداقت و عشق و شادی و خنده است.

- در خانه مردی هستم که آنگونه زندگی می کند که وطن را به آن می خواند.  

- در خانه مردی هستم که با ایران، اینهمانی جسته است و ایران را نفس می کشد و ایران را زندگی می کند و هیچ چز جز سبز کردن وطن، رشد وطن و تبعید فقر و استبداد از وطن و شاد دیدن وطن نمی خواهد.

- در خانه مردی هستم که پهلوان خستگی ناپذیر مبارزه برای تولد وطن در آزادی و استقلال و مردمسالاری و حقومند شدن ساکنان این سرزمین که تاریخش در اسطوره امتداد می یابد، می باشد.

۱۳۹۷ مهر ۲۸, شنبه

مهدی، نازنین برادرم








تازه فیلم اژدها وارد می شود را سینما کاپری آورده بود که مهدی 13-14 ساله رفت و فیلم را دید و نه یک دل که صد دل عاشق هنر نمایی های رزمی بروس لی شد و شروع کرد به یاد گیری فنون.  برای اینکه تمامی فنون را یاد بگیرد، بیش از 46 بار به سینما کاپری که حالا فیلم را شبانه روزی نشان می داد رفت و در خانه، شبانه روز با ما و تنهایی تمرین می کرد.  مدت خیلی زیادی نگذشته بود که در اجرای حرکات بروس لی، شاید خود بورس لی  را هم به تعجب وا می داشت.  خوب یاد دارم که  چند سالی بود که پدرم درخت انجیری کاشته بود و حالا در حدی رشد کرده بود که برای اینکه دستمان به برگهای نوک درخت برسد باید از دور خیز بر می داشتیم تا نوک دستمان به برگها برسه.  یکروز همگی سخت در شگفت شدیم که دیدیم مهدی یکجا از جا پرید و براحتی با لگدی کونگ فویی، بطور شلاقی  برگهای نوک درخت  رو زد.
*******
انقلاب داشت شروع می شد و حالا مهدی 15-16 سالش نشده بود که در تظاهرات عید فطر و بعد شانزده  شهریور شرکت کرد.  خوب  یاد دارم که وقتی تظاهرات عید فطر را شروع کردیم و بعد از استفاده از گاز اشک آور انبوه که مرگ از خفگی را برای اولین بار احساس کردم، بعد از چند دقیقه ای سربازهای گارد شاهنشاهی با سر نیزه به صف ما حمله کردند.  اکثرا فرار کردند و عده خیلی کمی جلوی سربازا ایستاده بودن و تا سرعت حمله آنها را بطرف جمعیت کم کنند که دیدم برادرهایم مسعود و مهدی هم آنجا هستند! با خودم گفتم که منکه تنها اومده بودم، چگونه اینها هم سر از اینجا در آوردن؟!
**********

صبح 17 شهریور که از پشت بام که خسته و کوفته از تظاهرات روز قبل خوابیده بودیم که در خواب و بیداری صدای رادیوی پدرم را از حیاط شنیدم که گوینده ای با صدایی خشن و ترسناک اعلام حکومت نظامی می کرد و تهدید.  از آنجایی که بارها شنیده بودم که اگر در کودتای 28 مرداد، مردم از خانه هاشان بیرون ریخته بودند، کودتا پیروز نمی شد؛ بگونه ای غریزی فهمیدم باید بیرون بروم.  بهمین علت برای اینکه مسعود و مهدی از خواب بیدار نشوند، خیلی آروم و با نوک پا نوک پا از بغل رختخوابهاشون رد شدم.  ولی پایم به پله اول نرسیده بود که دیدم مهدی پشت سرم ایستاده.  از آنجایی که می دانستم که آن روز روزی است که خطر کشته شدن بسیار جدیست، به او گفتم که حق ندارد با من بیاید.  در پاسخ با جدیت و اراده ای مصمم گفت که هر کاری بکنم او خواهد آمد.  فهمیدم که اگر بخواهم جلویش رو بگیرم کار به دعوا می کشد و مسعود هم از خواب بلند میشود (شکر خدا، بر عکس من، خوابش خیلی سنگین بود.) و بنا براین چاره ای جز بردنش ندیدم.  ولی شرط گذاشتم که اصلا از من نباید جدا نشود که قبول کرد.

در کشتار اول که با مسلسل سنگین زرهپوش روسی، در دهنه جنوبی میدان ژاله انجام شد او را گم کردم.  ترس عجیبی از اینکه نکند او هم رفته باشد سراسر وجودم را گرفت و در عین حال احساس گناه می کردم از این احساس، چرا که آنهایی هم که کشته شده بودند مثل خواهر و برادرهایم به آنها احساس نزدیکی می کردم.


ساعتی بعد، وقتی که بروش آن روز در بغل کوچه ای که ایستاده بودم تا هر چند وقت یک بار بزنیم بیرون و وسط خیابون شعار بدهیم تا با صدای رگبار گلوله ها و افتادن و زخمی شدن چند نفر، پراکنده شویم، او را درست در چند متری صف نظامی ها دیدم.  دیدم که بدون توجه به نظامی ها،جلوی ماشین آتش نشانی که برای خاموش کردن ماشینهای دولتی که برای جلوگیری از حرکت سربازان بطرف ما آتش زده بودند آمده بود، ایستاده و با سنگهای کوچکی که پیدا کرده بود به طرف ماشین پرتاب می کرد.  چند متری بیشتر با نظامی ها فاصله نداشت که دیدم نظامی ها، ژ-3 بدست با تعجب  نگاهش می کردند ولی هیچکدام بطرفش شلیک نمی کردند.  فکر کردم که علت نزدن هم مات بردن از این شجاعت است و هم اینکه وجدانشان قبول نمی کند که یک بچه با دمپایی رو که آنقدر نزدیکشان بود که حتی رنگ چشمای قهوه ای اش را هم می توانستند ببینند، به قتل برسانند.

در میان آتش و دود و تظاهرات، دوباره او را گم کردم تا حدود ساعت دو و نیم بود که دوباره دیدمش.  بعد از شش هفت ساعت، حالا تظاهرات فروکش کرده بود.  برای همین به او گفتم که وقت رفتن به خانه است.  آماده بودم که بگوید نه و اینبار بدون ترس از اینکه مسعود از خواب بیدار شود، با او دعوا کنم که قرار بود به حرف من گوش کنی، که دیدم، به آرامی موافقت کرد و رفتیم خانه.

وقتی به محل رسیدیم دیدم که وضعیت محل سخت بهم ریخته است و بچه محلها که دور هم جمع شده بودند و تا ما را دیدند با هیجان داد و فریاد راه انداختند که آقا محمود و مهدی زنده هستن و چند نفری از آنها دویدند به طرف خانه که به مادرم خبر بدهند.  وقتی نزدیک شدیم دیدم با حالت عجیبی بما نگاه می کنند چرا که تمام سر و صورتمان و لباسهایمان از دود سوختن ماشینها سیاه شده بود و دانه های عرق شیارهایی رو روی صورتمان باز کرده بودند.  تمام بدنمان بوی لاستیک سوخته و عرق می داد و خونی که به هنگام حمل شهید شدگان و زخمی ها بر دست و لباسهایمان نشسته بود.

بعد دیدم که نازنین مادر با پای برهنه در حالی که توی سینه اش می زد دوید طرف ما که نزدیک سر کوچه داشتیم به سوالهای بیشمار بچه ها جواب می دادیم. در آنجا بود که معنی <الهی دورت بگردم> مادرها را فهمیدم.  بعد مسعود را دیدم که با چشمان عسلی اش سخت به ما نگاه می کند. نگاهی که از یک طرف انباشته از شادی زنده ماندن ما بود و از طرف دیگر، انباشته از حسرت که چرا او را خواب گذاشتیم. 

مادرم به خانمهایی که دورش جمع شده بودن، می گفت که یه عمر مثل گربه بچه هام رو به دندون کشیدم.... مگه بچهامو سر راه پیدا کردم که اینطور ببینم که تو خیابون پر پر بزنن؟خدا الهی این شاه رو نابود کنه که اینطوری مادرا رو بی بچه کرد.  ...دل آدم آتیش میگیره وقتی فکر اون مادرایی رو می کنم که بچه هاشونو مثل گنجشک کشتن.  آخه ای بی رحما، لی انصافا، رحم و انصافتون کجا رفته؟"

نازنین نمی دونست که دو سه ماه دیگه، درد مادرهایی که بچه هاشون رو از دست دادن، برای همیشه و تا زنده است زندگی خواهد کرد.
******
تا چند روز، من و مهدی هیچ حرفی بهم نزدیم و من فقط گزارش کوتاهی از آنچه که دیده بودم نوشتم و برای خواهرم که حدود یکی دوسالی بود که به همراه همسرش به لندن رفته بود فرستادم که بعدها شنیدم که در سانسور خبری شدیدی که رژیم ایجاد کرده بود، این نامه دست بدست میشده است.  

بعد یکروز، نمی دانم که چه وقت روز بود که بدون مقدمه گفت که:
"محمود! اون پسری رو که تو تظاهرات باهاش دوست شدی و با ما بطرف سربازها بغل زرهپوش اومد رو دوباره دیدم."  

داستان این بود که وقتی وارد خیابان شدم، داخل گروهی چند هزار نفری شدیم که در آنموقع روی زمین نشسته بودند که حدود شصت هفتاد متری  از زرهپوش و صف نظامی ها فاصله داشت.  بعد دیدم که حدود صد نفر دختر و پسر درست بغل زرهپوشها ایستادند و با سرهنگی که روی چیزی مثل نیمکت ایستاده بود دارند حرف می زنند.  پس با خودم گفتم که اگر اتفاقی قراراست بیافتد باید در آنجا بیافتد و نه اینجا.  پس تصمیم گرفتم که به آنها ملحق شوم و همینطور که از وسط جمعیت به طرف جلو می رفتیم، جوانی بلند شد و گفت که او هم با ما خواهد آمد.  نگاهش کردم، جوانی بود حدود 17-18 ساله و خوش لباس و معلوم بود از خانواده متمولی می آید.  چشمانی قهوه ای روشن داشت و موهایی تقریبا بور و سفید.  در آنجا بود که با خودم گفتم که به این پسر و در چنین موقعیتی و چنین تصمیی که گرفته است،دنیا را می توانم اعتماد کنم.

پس وقتی مهدی گفت که او رو دیده خوشحال شدم و در این فکر که چطور چگونه می شود او را پیدا کرد و شاد از اینکه شاید آدرس تماس را به مهدی داده است.  پس سوال کردم که کجا او را دیدی؟  به آرومی گفت: 
"گفت توی یکی از کوچه ها که 17- 18 نفر رو که کشته شده بودن و بغل هم خوابونده بودن،  اونم خوابیده بود.  تیر به گردنش خورده بود.

بعدا از مادرم سوال کرده بود که مامان! چرا وقتی تیر به گردن کسی میخوره مثل مرغی که سرش رو بریدن، بالا و پایین می پره؟


******

از آنجا که عاشق فیلم و عکس برداری بود، بعد از انقلاب رفت و دوره عکس برداری دید و فیلمهای کوتاه ساختن.  بعد رفت دفتر همکاریها و هماهنگی مردم با رئیس جمهور کار کرد.  در جریان کودتای 30 خرداد که چماقدارهای هادی غفاری به دفتر حمله کردند، بشدت زخمی شد و دوربینش را توی سرش شکستند.  حالش آنقدر وخیم شده بود که بردندش بیمارستان و بغل تخت برایش گارد گذاشتند.  ولی پرستاری به بهانه بردن او به توالت، راه فرار از آنجا را به او نشان داد و از پنجره کوچکی فرار کرد.

برای چند هفته به فعالیت سیاسی خود ادامه داد و توی خیابونا اعلامیه پخش کردن.  ولی حالا بر عکس قبل که اعلامیه ها را توی هوا میزدند، دیگر کسی حتی از روی زمین هم بر نمی داشت.  جو شدید ترور و وحشت و اعدامهای شبانه که بعضی وقتها چند صد نفر را اعدام می کردند، بی تفاوتی سیاسی ایجاد کرده بود.  

ولی یکدفعه سیاست رو بوسید و گذاشت کنار و در واقع نسبت به سیاست آلرژی سختی پیدا کرد.  دیگر از هر چه بوی سیاست می داد بشدت متنفر بود.  تنفری که بعد از نزدیک چهل سال هنوز ادامه دارد و برای همین جلوی او حتی یک کلمه در باره سیاست صحبت نمی کنم و هر بار که سوال می کند که چکار می کنم می گویم که  فقط حافظ و سعدی و مولوی می خونم و فیلمهای کمدی و عاشقانه و آهنگهای شاد را نگاه می بینم و می شنوم.

حدود 5 سال بعد از کودتای خرداد 60 از ایران خارج شد و از ترکیه رفت دانمارک.  در آنجا و در سال اول، در شهرشان شد نفر اول رقص دیسکو و بقول یکی  از دوستانش، که در سفری به لندن بمن گفت، کمتر دختر دانمارکی تو شهر بود که مهدی دلش رو نبرده باشه.  

*****

بعد از دو سه سال وضعیت سخت اضطراری شد و لازم شد که بیاوریمش  پیش خودمون، لندن.  اجازه انتقال پناهندگی به کشور دیگری را نمی دادند.  با بنی صدر تماس گرفتم و داستان را گفتم و در نتیجه نامه سختی به وزرات کشور انگیس نوشت و اینگونه مشکل حل شد.

مهدی، با هوش ترین، حساسترین و هنر مند ترین بچه خانواده ماست.  سالهای سال می گفت که می خواهد یکی از بهترین کار گردانهای جهان بشود و با شناختی که از تیز بینی اش در مورد روابط و شخصیت انسانها دارم و استعداد فوق العاده هنری اش، هیچ شک ندارم که اگر امکانات در اختیارش قرار می گرفت، به موفقیتهای بسیاری دست میافت.

وطن، بسیار استعدادها مانند مهدی دارد که آتش استبداد آنها را سوزاند و می سوزاند و فرصتها را از بین برد و می برد.  اصولا، استبداد در ایران، در هر شکل و نوع، استعداد سوز است.

برای نجات وطن، به این استعدادها نیاز داریم و این استعدادها برای سوخته نشدن و هدر نشدن، به آزادی نیاز دارند.  این با نبود کردن استبداد است که آزادی را در وطن مستقل می توانیم بود کنیم.

۱۳۹۷ مهر ۲۴, سه‌شنبه

پیشنهاد بکار گیری <فسقلی سیاسی> بجای <کوتوله سیاسی>









چرا این پیشنهاد و اینکه چرا <فسقلی سیاسی> را جایگزین <کوتوله سیاسی> کنیم؟  علت این است که این عبارت از زبان  انگیسی وارد زبان فارسی شده است و این در حالیست که ما معادل درست کلمه را نداریم و بجای آن از کلمه <کوتوله> استفاده می کنیم.  در زبان انگیسی، معادل <کوتاه> کلمه <short> می باشد.  ولی وقتی می خواهند بگویند <کوتوله سیاسی> از عبارت <political dwarf> استفاده می کنند.  <dwarf> به معنی کوتوله غیر عادی می باشد، یعنی موجود خیلی کوتاهی که قدشان به یک متر هم نمی رسد که در افسانه های بسیار قدیمی آلمانی و انگلو ساکسون به موجداتی شبیه انسان گفته می شود که در کار معدن و فلزات مهارت دارند و بیشتر در جنگل زندگی می کنند.  داستان معروف <هفت کوتوله و سفید برفی> یا < Snow White and Seven Dwarfs> با استفاده از حضور این افسانه ای در اذهان مردم ساخته شده است.

دیگر اینکه کلمه <dwarf> وقتی به انسان واقعی می رسد به انسانهایی گفته می شود که به علتت اختلال در ترشخات هرمونی، بسیار کوتاه مانده اند و بزحمت به یک متر می رسند. آنها را در فیلمهایی مانند <جادوگر آز> <Whizzard of Oz> می بینیم.

ولی ما در ادبیات و افسانه امان چنین موجوداتی را نداریم و برای همین در فارسی از کلمه <کوتوله> استفاده شده است.  این کلمه از آنجا که شامل افراد کوتاه قد می شود، می تواند توهینی به کوتاه قدها تلقی شود.  در حالیکه در زبان انگیسی همانگونه که دیدیم، از کلمه <dwarf> و نه <short> استفاده می شود که ربطی به کوتاه قدهای معمولی ندارد و جامعه انگیسی زبان یا آلمانی براحتی بین این دو تفاوت قائل است، در حالیکه کاربرد آن در زبان فارس به علت عدم وجود معادل دقیق، می تواند به بد فهمی و توهین تلقی شود.  این در حالیست که در فضای سیاسی، بخصوص در زمان حاضر، که جهان، بیشتر، بدست رهبران بیشتر بی لیاقت و ضعیف افتاده است لازم است برای توصیف وضعیت بحرانی جهانی از این عبارت استفاده کرد.

اینهم گفته شود که کلمه مقابل <dwarf> را که <غول> می باشد هم داریم و هم وارد زبانهای غربی شده است ، ولی معنی آن تا حد زیادی هم در آن زبانها و هم در فارسی تغییر کرده است.  در فارسی از کلمه غول، برای مثال می شود در توصیف <غولهای اقتصادی> استفاده کرد، ولی معادل آن در زبان انگیسی <giant> می باشد و غول <ghoul> بیشتر به معنی <دیو> ی است که به سراغ قبرها می رود و از جسد مردگان تغذیه می کند.

به دو علت فکر کردم که پیشنهاد کلمه <فسقلی> را در فارسی بدهم، یکی اینکه در زبان فارسی بسیار جا افتاده است و دیگر اینکه، از منظر تصویری، قدری به <dwarf> نزدیک است.  بهر حال پیشنهادی است.

۱۳۹۷ مهر ۲۰, جمعه

استفاده اوردغان از جنایت بن سلمان در ترکیه و آزاد کردن کشیش آمریکایی








در سیاست، هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست.  تا قبل از قتل فجیع قاشقچی (امروز ترکیه، نواری صوتی و تصویری را چگونگی به قتل رسان قاشقچی در اختیار آمریکا و... گذاشته است که بقول ژورنالیستی آمریکایی که آن را گوش کرده، می گوید که شکنجه و قتل چنان وحشیانه انجام شده است که حال او را دگرگون کرده.) اوردغان خیلی سخت ایستاده بود که کشیش آمریکایی در توطئه کودتا دست داشته و جاسوس بوده است و حتی مجازاتهای سخت آمریکا که ضربه ای شدید به اقتصاد ترکیه زد، نظر او را عوض نکرد. 
ولی در عرض این چند روز زود متوجه شد که از خبط نه فقط سبعانه که سوپر احمقانه دیوانه عربستان که غرب را مجبور به واکنش کرده است و حتی کنگره و سنای آمریکا بر ترامپ فشار می آورند که عربستان را تنبیه کند، به نفع خود استفاده و بدون اینکه مردم ترکیه متوجه عقب نشینی او بشوند، نهایت استفاده را بکند و با آزاد کردن کشیش هم تحریمها لغو شود و هم رابطه با آمریکا گرم شود تا وقتی ترامپ مجبور شد، بین خود و بن سلمان فاصله ایجاد کند، خلائی را که این سرد شدن ایجاد می کند، ترکیه پر کند. 
البته این تغییر وضع، وضعیت کردهای سوریه را بسیار بدتر خواهد کرد.  در رابطه با رژیم ایران باید گفت، که این جنایت بن سلمان، موقعیتی را مثل گنج باد آورده در اختیار رژیم گذاشته است.  چرا که انزوای جهانی عربستان، اهرم فشار آمریکا، بر رژیم را ضعیف می کند و ترکیه با وجودی که می خواهد جای عربستان را پر کند، هیچ نفعی در آن ندارد که برای ترامپ، با دولت ایران سر شاخ شود.
البته، بن سلمان برای کم کرنن فشار آمریکا بر خود، ممکن است که از اهرم نفت استفاده و تولید را پایین آورده تا با بالا رفتن قیمت نفت، به اقتصاد آمریکا فشار بیاورد.  ولی ضرر این نوع سیاست، از فایده آن بیشتر خواهد بود.  چرا که هنوز هیچ نشده، سرمایه ها از عربستان در حال فرار هستند.  چرا؟ علت این است که سرمایه تنها یک رابطه می تواند با <بی ثباتی> بر قرار کند و آن فرار کردن است.  از جمله به این دلیل است که اسپانسورها و حتی بانک جهانی و سی ان ان، از کنفرانس عظیمی که برای عربستان قرن بیست و یک قرار است یکی دو هفته دیگر انجام شود خود را بیرون کشیدند.
آخر اینکه، اگر عقلی برای پدر بن سلمان مانده باشد، پسر بی خرد زود خشم و سخت خشن را زود از کار بر کنار می کند.  چرا که از الان کاملا معلوم است، که بقول مجله اکونومیست، محمد بن سلمان که قرار بود دولت اصلاحات را ایجاد کند، دولت لات را ایجاد کرده است.  اینگونه ثبات داخلی رژیم عربستان از بین رفته است و انزوای جهانی، به این بی ثباتی شدت می بخشد.  حال وضعیت عربستان اینگونه است که اگر محمد بن سلمان را هر چه زودتر روانه کنند، رژیم سعودی مدت بیشتری بر عمر خود اضافه می کند و اگر نکند، از انجا که برای بن سلمان آینده سیاسی را نمی توان تصور کرد، سقوط او با سقوط رژیم هم زمان خواهد بود و البته در چنین صورتی، القاعده و داعش آماده هستند که به سرعت خلع را پر کنند.

در این فاصله، پر و بال زدنهای "آیرانی" های عربستان فیل را بگو که از اینطرف رانده و از آن طرف مانده.   زندگی برزخی یعنی این.



https://www.bbc.co.uk/news/world-europe-45831844

۱۳۹۷ شهریور ۲۴, شنبه

جعفر جنی و محرم در سلسبیل








در ماه محرم تکیه اصلی ما تکیه افراسیاب، نزدیک سه راه سلسبیل بود ، که گاراژ گچ و ذغال فروشی نزدیک قلعه ارمنی و استخر معینی رو سیاه پوش می کردند و شرط ورود هم داشتن زنجیر بود.  تو خونه ما هم که دو زنجیر بیشتر نبود. زنجیر اصلی رو که داداش بزرگم دستش رو با رنگ و روغن حال داده بود، مال خودش بود و تو خونه می تونستیم باهاش بازی کنیم ولی  حق بردن اون رو به تکیه نداشتیم.  می موند زنجیر لاغر مردنی دسته قهواه ای که بین دیگه داشا سرش دعوا میشد ولی بیشتر و بر حسب طبقه بندی سنی، به داداش عباس که سه سال از من بزرگتر بود می رسید.  به بیان دیگه، تکیه اصلی ما افراسیاب بود و ما عضو علل البدل تکیه بودیم.
در این حال و هوا و دعوا بر سر زنجیر بود که خبر اومد که جعفر جنی و علی مو سفید و تیمور زیر دوشی سر کوچمون تکیه مدل سینه زنی راه انداختن.   
جعفر جنی کی بود؟ جعفر جنی رو از طریق چند تا از دخترای محل می شناختم و در عالم بچگی شنیده بودیم که نه یک دل که صد دل عاشق نرگس دختر کوکب خانم، معروف به کلانتر محل شده.  چند بار هم دیده بودم که کوکب خانم برای حفظ سر قفلی این مقام با بتول دیوونه که تازه از همدون  به تهرون مهاجرت کرده بود دعوا و بزن بزنشون رو دیده بودم که بقول خودشون چه خشتکی از هم در آورده بودن.  منم که معنی خشتک رو نمی دونستم از مادرم سوال کرده بودم که مگه این خشتک چیه که دارن سرش دعوا می کنن؟ مادرم در حالیکه سعی می کرد جلوی خندشو بگیره  جواب داده بود که مادر جان این سوال به سن و سال تو نمی خوره.  صبر کم کمی بزرگ شی، اونوقت خودت می فهمی.  ولی یکی دو سالی بیشتر نگذشت تا بفهم.  یادمه چهله تابستون بود و ما هنوز کولر آبی نداشتیم ولی دوران بادبزن رو رد کرده بودیم و به دوران پنکه توشبیا رسیده بودیم و پدرم حصیر اتاق بزرگه پایین رو آورده بود پایین و شلنگ رو روش بسته بود که یه دفه صدای داد و بیداد زن و مردی و فحشای چاروداری رو شنیدیم.  دویدیم بیرون و دیدیم که مسگری سر کوچه دستش زیر دومن بتول دیوونه گیر کرده! و از زیر داره داد میزنه که ج... گفتم اگه دوباره شبا با ممد لاتی بری عرقخوری، خشتکت رو در میارم و...و.
نمی دونم چه جوری، توی اون گرما که مگس پر نمی زد، یه دفعه سرو کله پاسبون پیدا شد و هر دوشونو جلب کلانتری یازده کرد و مام به همراه لشکر محل، که از خماری خواب قیلوله در اومده و دنبال تاتر سیار دو نفری افتاده بودن، به دنبال پاسبان و این دو نفر، که حالا سعی می کردن جاوی پاسبان فحشای مودبانه، مثل مردیکه ازگل بی ادب و زنیکه بد دهن بی تربیت،  بهم میدادن راه افتادیم.  
وسط راه از اون زیر دیدم که مسگره یه پنج تومنی سبز رو یواشکی گذاشت کف دست عرق کرده پاسبون.  به کلانتری که رسیدیم، من و اسد موشی و ممد ترکه و احمد رشتی از لای جمعیت خودمون رو هل دادیم و انداختیم جلو و همراه دو طرف دعوا وارد دفتر رئیس کلانتری شدم که دیدم بتول دیوونه یه ضرب رفت طرف میز رئیس کلانتری و  یه شورت قرمز از کیف سیاش در آورد و گفت که اسمال مسگر، خشتکشو در آورده.  یه دفه دیدیم که جناب سروان، که معلوم بود بتول خانوم رو میشناسه،  از کوره در رفت و  فحش رو کشید به  سر بتول خانم و به پارچه قرمز دست دوز روی میزش اشاره کرد و گفت زود از روی میزش بر داره و آخرش گفت که خاک بر سر اون شوهر بی غیرت تریاکیت کنن که باید سر تو دو مرتیکه بی همه چیز دعوا کنن. 
صحبت که به اینجا رسید تازه یکی از پاسبونا متوجه شد که سه تا بچه فسقلی توی دفترن و با یه اشاره گم شین، ما رو روونه بیرون کرد.  ولی دیگه دیر شده بود و من جواب سوالم رو پیدا کرده بودم.

خلاصه، این عاشق شدن  و با اون مادر خشتک در آر، جیگر شیر می خواست که جعفر جنی نداشت و جرئت نمی کرد به نرگس حتی سلامی بکنه.  فقط تا می تونست جلوی پنجره چوبی خونشون که یکی دو تا از شیشه ها شم ترک برداشته بود وا میستاد تا نرگس رو در حال رفتن به بقالی حسین آقا ببینه و ما همیشه عصرا چه در حال الک دولک بازی کردن و زو کشیدن یا هفت چین و از این جور چیزا بازی کردن اونو می دیدم که داره به طرف کوچه بن بست ما، بهارمست، که خونه نرگس بود، با حسرت نگاه می کنه.  نرگسم بیشتر، طرفای عصر با چند تا از دخترا، در حالیکه چادر رو روی شونه هاش انداخته بود از جلوی خونه جعفر جنی رد می شد و وقتی به اونجا می رسید به هوای اینکه دوستاش حرف خنده داری زدن، می زد زیر خنده و با صدای بلند می گفت:" مهری جون، خدا بگم چکارت نکنه" دیدن اون خنده قند تو دل جعفر جنی آب می کرد و لبخندی از لب و لوچش سرازیر می شد و از پنجره آویزون.  ولی جرئت حرف زدن رو نداشت.
تو همین عصرا بود که یه بار دیدم که جعفر جنی یه ویولون زوار در رفته و رنگ و رو باخته تو دستشه و تا دخترا اومدن از جلوه خونشون رد بشن، شروع کرد به زدن و چنان صدا گوش خراش بود که انگار یه گربه داره روی حلبی پنجول می کشه و حتی من موسیقی نشناس نزدیک بود گوشامو بگیرم.
بالاخره نفهمیدم چی شد و اینکه سلامی داد و جوابی گرفت و احتمال بستنی خوردنی و سیما رفتنی.  خودشان دادند. 

ولی در همین زمونا بود که خبر افتتاح تکیه جعفر جنی اومد و من و داداشم رفتیم سراغ مادرمون تا یه پیرن از هر کدوم از ما رو سیا کنه تا ما رو توی تکیه راه بدن.  خلاصه، روز بعد با یه زیر پیرن سیاه در جلسه افتتاحیه تکیه شرکت کردیم و همونطور که نوحه می خوندیم، به سینه زنی پرداختیم.  سینم یه کمی که قرمز شد به دوستام نشون دادم که ببینند چقدر قرمز شده.  احمد رشتی گفت که مال من بیشتر قرمز شده.  ممد ترکم از سینه همه ما قرمز تر شده بود.  منم دیدم که حالا که اینطوری اه شروع کردم محکم تر سینه زدن تا سرخ سرخ شد و به کمی دونه های کبودم آراسته شد و دیگه معلوم نبود که سینه کی قرمز تره. 
تازه گرم شده بودیم که نوحه قطع شد و صدای جرینگ و جرینگه استکان و نلبکی رو شنیدیم و گفتیم که خب، حال نوبت چایی شد.  خیلی مودب دو زانو نشستیم و منتظر گرفتن چایی که جعفر جنی و دوستاش گفتن که بچه ها بزنن به چاک!  ممد ترکه گفت که پس چایی چی شد؟ گفتند زر نزن و گمشو.  چایی فقط مال بزرگتراس! خلاصه ما رو بیرون کردن و وقتی رفتیم بیرون دیدیم که اینطوری نمیشه که حقمونو بخورن و باید یه کاری بکنیم.  برای همین زیر روشنایی چراغ برق که بزور نورش به کف خاکی کوچه می رسید، شروع کردیم به شعار دادن و سینه زدن که:
"ما سینه زدیم، چایی نخوردیم، ما سینه زدیم چایی نخوردیم، بجاش اوردنگی خوردیم، بجاش اوردنگی خوردیم."
اینطوری انتقاممون رو گرفتیم.  بعد که حسابی افشا گری کردیم یکی از بچه شروع کرد به خوندن:
"در کرب و بلا آب نبود پپسی کولا بود/ عجب پپسی کولایی/ عجب پپسی کولایی/"
منم یه بار باهاشون اومدم ولی فکر کردم بر عکس قبلی، خوندنش مزه نمی ده و اینکه امام حسین که گناهی نکرده که تلافیش رو سر اون در بیاریم.  برای همین به بچه ها گفتم که نگیم بهتره و اونام به شعار قبلی بر گشتن و با شنیدن صدامون، مادرا یکی یکی توله هاشونو رو صدا کردن و رفتیم خونه. 
این داستان یکی دو شب تکرار شد تا یه دفعه دیدم که جنب و جوشی بین جعفر جنی و دوستاش افتاده.  از میون صداها فهمیدیم که دسته افراسیاب راه افتاده و داره از خیابون خوش بالا میاد و عنقریب از جلوی کوچه ما داره رد می شه.  برای همین جنگی بدستمون چند تا علم دادند و و ما رو سر کوچه واستوندند تا وقتی دسته به اونجا می رسه ما شروع به خوندن:
سینه زنان شاه دین/خوش امدین، خوش آمدین.
و بنا بر رسم، علامت جلوی دسته به طرف ما باید چند بار تعظیم می کرد.  خلاصه دسته رسید و ما شروع به خوندن "خوش آمدید" کردیم، ولی دسته به راش ادامه داد و علامت بیست و سه تیغه ای معروف افراسیاب، محل سگم به دسته ما نذاشت و و مثل خر سرش رو انداخت پایینو و رفت.  ما هنوز نمی فهمیدیم که افراسیابیها بما بی محلی کردن. ولی معلوم بود که جعفر جنی و دوستاش بد جوری کنف شده بودن.  علی مو سفید برای رفع کنفی گفت که:
نیگاه کنید، افراسیاب یه سرش هنوز توی تکیه اس و سر دیگش داره از جلوی ما رد میشه.  خب، دسته با این گندگی که ما رو نباید تویل بگیره."
شب بعد، وقتی دیدیم که از چایی مایی خبری نیست، نرفتیم و نزدیک بود که حسین زیر دوشی، مثل معمول، <نخود نخود/هر که رود خونه خود> رو بخونه و مام راه بیفتیم بریم بطرف پشت بوم که دیدیم جعفر جنی و ده پونزده نفر از رفیقاش از تکیه اومدن بیرون و در حالیکه نرم نرم به سینه هاشون می زدن نزدیک کوچه ما میشن. وقتی به زیر چراغ برق که تازه تیر چوبیش جاش رو به تیر سمنتی صاف و صوفی داده بود رسیدن که دیدم واستاندن و شروع کردن با صدای بلند حسین حسین گفتن و بعد شروع کردن به سینه زدن و اونم چه سینه زدنی.  چنون سخت و هم زمون به سینه هاشون می زدن که صدای شلق شلوقش تو کوچمون می پیچید و من مات مونده بودم که با چه عشقی دارن برای امام حسین سینه زنی می کنن.  آخه من امام حسین رو خیلی زیاد دوست داشتم و داستانهای زیبا و دردناکی نبود که مادرم، برامون نگفته باشه.  یادمه که بعضی مواقع در موقع گفتن قصه، اشکش یواش یواش سرازیر می شد و این من رو بیشتر عاشق امام می کرد.  برای همین بود که وقتی دیدم که جعفر جنی و رفیقاش با چه عشقی برای امام سینه می زنن خیلی جذبش شده بودم و حتی نزدیک بود که چایی ندادنشونو رو هم بخشید ببخشم. 
ولی همینطور که جذبش شده بود، یه نگاهی به اطراف کردم و دیدم که نرگس، دختر کوکب کلانتر و چند تا دخترای دیگه که اون شب به احترام امام، چادراشون رو از روی شونه به سرشون کشیده بودن اونجا واستادن و دارن سینه زنی رو نگاه می کنن.  با همون بچگیم فهمیدم که اون واستادن و سینه زدن نه برای امام حق، که برای نرگس و دخترای دیگس.

اینم یکی دیگه از داستانهای دوران کودکی بود که گفتم به مناسبت  کربلایی که حق در برابر قدرت ایستاد و و در شکست خود پیروز شد، تا قرنها بعد، گاندی نامی از کشور افسانه ها، از آن برای مقاومت در برابر سلطه و ظلم و زور الهام بگیرد و هنوز بخشی از ما، بجای آموختن این درس، پوست بدن رو با زنجیر خراش و گوشت رو با قمه پاره می کنیم و عکس دستجمعی می گیریم  و صلوات برای کسانی می فرستیم که اگر در کربلا حضور داشتن در حسین کشی لحظه ای تردید نمی کردند، بفرستن. چرا که وقتی هدف قدرت است، اخلاق و حق و حقوق و مدافعان آنها، موانعی هستند که باید از پیش پا بر داشته شوند.
منظورم از این خاطره  گویی، درس و نقد و فلان نبود.  ولی همینطوری که خاطره اومد، اینم پشت سرش اومد.  اصولا انسان، موجود پیچیده ای است و بغیر از اصحاب قدرت، که در قدرت ذوب شده اند، خیلی کم میشه که فقط یک انگیزه را در عمل آنها جست.  ولی  این تک انگیزگی، از آن طرف هم اتفاق می افتد و آن را به وضوح می شود در انتخاب جاودان حر دید.  حری که به او وعده مال و منال و مکنت و ثروتهای افسانه ای داده شده بود، ولی وقتی در روبرو شدن با حق خالص، خود را در موضع باطل دید، برای انسان ماندن، انتخاب دیگری برای خود، جز با حق، اینهمانی جستن نیافت و آن را انتخاب کرد.

۱۳۹۷ شهریور ۱۹, دوشنبه

آزادی از استبداد درون




بسیاری از ما، دو نوع آزادی  منفی و آزادی مثبت را می شناسیم.  مانند آزادی بیان و آزادی از فقر و یا آزادی برای تعقیب خواسته های خود.  ولی نوعی از آزادی وجود دارد که آزادی در درون است و بدون این آزادی، تمامی آزادی های بیرونی را هم داشته باشیم، برده و مقهور و اسیر هستیم.  آزادی هایی مانند:

- آزادی از حسادت.
- آزادی از طمع.
- آزادی از رقابت.
- آزادی از ترس
- آزادی از طلب قدرت.
- آزادی از...

بدون اینگونه آزادیهای درونی،  که ایجاد صلح و آرامش درونی و شادی و دوستی خود جوش می کنند، آزادیهای برونی که پیش شرط و لازمه رشد هستند، بکاری نمی آیند.  

بدتر، وقتی انسان از آزادی درونی بر خوردار نیست، در واقع اسیر استبداد توتالیتر این تمایلها و کشش هاست.  نقش تخریبی این تمایلهای استبدادی در شکست جنبشهای رهایی بخش و حرکتهای مترقی، بگونه ای سیستماتیک مطالعه نشده است و این خلائی جدی در تحلیل دینامیسم، پیروزی/شکست جنبشها در علوم اجتماعی ایجاد کرده است.

البته اینگونه آزادی ها، بدون برسمیت شناختن بعد معنوی انسانها امکان پذیر نیست.  عارفان، نیک به این مسئله آگاه بودند، ولی بکار گیری اندیشه آنها در سرنوشت جنبشهای اجتماعی، تا آنجا که مطالعه کرده ام، بکار گرفته نشده است.

در این مورد بعد خواهم نوشت.  فعلا گفتم که سر خطها را بنویسم.

۱۳۹۷ شهریور ۶, سه‌شنبه

ثروت 95 میلیارد دلاری خامنه ای به کام رضا پهلوی










آقای فرهاد طباطبایی، از همراهان آقای رضا پهلوی، در دفاع از دزدی های رضا شاه کبیر و دوران زرین او و دزدی های پسر و دوران طلایی او از جمله می گویند:


"رضا خان وقت, پس از کودتا و پادشاه شدن مانند همه پادشاهی‌های تاریخ بخشی از ثروت خاندان سلطنت پیشین را به ارث برد (کاخ، زمین سلطنتی و...) و مقداری از زمین‌های دوله و سلطنه‌های قجری را هم تصاحب کرد که دستش هم درد نکند،..."


با این حساب و بر فرض محال، فردا که آقای رضا پهلوی از تانکهای آمریکایی در تهران پیاده شد، بروش پدر و پسر و دیگر شاهان ایران و اروپا، از اولین کارهایش مصادره ثروت 95 میلیارد دلاری (محاسبه چند سال پیش رویتر که لینکش را در پایین خواهم گذاشت.) خواهد بود، چرا که این سنت شاهان است و نوش جانش و چشم حسود کور.


یکی از خوش شانسی های مردم ایران این است که با شاهزاده و سلطنت طلبهایی روبرو هستند که میزان هوش و شعور و سوادشان در حد دعانویسهای بعضی روستاها می باشد و تنها تفاوتشان در مردم فریبی و نان و عسل جهل را خوردن، در لباس است که آخری لباسهای آخرین سیستم را بر تن کرده و ریش را دو تیغه می زند.
بهمین علت است که بدون توجه که چه دسته گلهایی را بر آب می دهند از الان که نه به باراست و نه به داراست خواب پنبه دانه خوردن را می بییند و آن خواب را با بیداری یکی می گیرند و اینگونه، خود را براحتی لو می دهند و به فریاد می گویند که در پس آقا رضا پهلوی و 95 میلیارد ثروت باد آورده که نوش جانش باد، لشکری از رانت خوارن نشسته اند تا با حلال کردن این پول و نوش جانت گفتن، فتوای جای رانتخواران آستان ولایت رهبر عالیقدر را از رضا شاه کبیر دوم گرفتن، بگیرند.


معلوم است که اصحاب درایت و شعور و فهم و ذوب شده در تخت طاووس خیالی و پابوسی های شاهانه، حال با خود گفته اند که دنیا دنیای ترامپ است و مزرعه حیوانات جورج اورول که در آن حقیقت و واقعیت کله معلق می شود و دروغ راست می شود و راست دروغ، پس چرا این روش را ما بکار نبریم و بجای دفاع خجولانه از ثروت رضا پهلوی و پدر و پدر بزرگش و اینکه اینگونه نبوده و دزدی زیاد نکرده اند و همه فیک نیوز/اخبار دروغین است، آبروی نداشته را خورده و حیای ناداشته را بر کمر بسته و اینگونه پروریی را چماق دست کرده و شمشیر را از رو بسته و بگوییم که پهلوی ها بر سنت شاهان عمل کرده و نوش جانشان باد  و کور شود آنکه نتواند دید.  

آنچه که این اصحاب خرد و شعور و انسانیت و کرامت از یاد برده اند این است که ایران، آمریکا نیست و آمریکا هم آن آمریکایی که سلطنت طلبان خیال می کنند نیست  (آمریکای دیگری هم، سوای آمریکای ترامپ وجود دارد.) و در زیر آتشهای در هم پیچیده  ایران شاه زده و آخوند قدرت زده زده و فساد زده و خیانت زده و جنایت زده و فقر زده، و اعتیاد زده، هنوز جان این وطن و روح این وطن که فردوسی ها و مولوی ها و حافظ ها و مصدق ها را به بشریت تحویل داده زنده است و نفس می کشد و زنده است.  در چنین ایرانی، روح ایرانی که بیش از 130 است که برای استقلال و آزادی و مردمسالاری و عدالت اجتماعی و رشد مبارزه می کند، در زمان تصمیم، ترامپ و ترامپیسم و ترامپ زده ها را بشدت دفع خواهد کرد و خفت تعویض مستبد را با مستبدی دیگررا بر خود نخواهد خرید.  علت استمرار تاریخی آوردن ایران، در چهارراه حوادث و خطر ناکترین نقطه جهان، حضور این روح و اندیشه است و البته این روح که در زیر آتشهای تو در تو نفس می کشد، حافظ جان وطن در خطرناکترین وضعیتها بوده است.

قصد نوشتن این یاداشت را نداشتم ولی فریاد خشم یکی از تاریخدانان عاشق وطن که از اینهمه بیشرمی و بی سیرتی سلطنت طلبها به فریاد آمده بود، من را ملزم کرد که  دل او نیز شده، این را بنویسم.

اینهم مقاله آقا فرهاد طباطبایی

https://news.gooya.com/2018/08/post-18041.php

اینهم تحقیق خبر گزرای رویتر در تخمین ثروت آقای خامنه ای:
https://www.reuters.com/article/us-iran-setad-news/exclusive-reuters-investigates-business-empire-of-irans-supreme-leader-idUSBRE9AA0CY20131111

۱۳۹۷ شهریور ۲, جمعه

نفت _ خون_ تلویزیون منو توها







وقتی فردی تنها و یا بیشتر از طریق رسانه هایی مانند منو تو، اطلاعات خود را از دوران دو دیکتاتور سلسله پهلوی بگیرد، تصویری رویایی از وطنی خواهد داشت که در جویهای آن شیر و عسل روان بودد و دورانی بود که نه فقر بود و نه استبداد بود و نه بیکاری و نه وحشت شبانه روزی از  <سرپاس مختاری> که حتی نامش لرزه بر بدن وزرا و افسران می انداخت و محبتی از پاسبان ها در دلها جاری بود که حتی به چای کمرنگ می گفته می شد <چای پاسبان پاسبان دیده> و ساواکش هم اگر بطور اتفاقی تشری بر فردی می زد فقط ار روی دلسوزی بود و خیر خواهی بود و بعدا از دلش در میاورد.
آنوقت این مردم نمک نشناس، قدر اینهمه نعمت را ندانستند و نمک خوردند و نمکدان شکستند و دست به انقلاب زدند و حال هر بلایی بر سرشان می آید حقشان است.
یادم است در دوران دبیرستان، همکلاسی داشتم به نام رزاقی، استاد جوک گفتن و لطیفه گویی بود و هر بار که معلم دیر می کرد، ناظم یا مبصر برای اینکه بچه ها را ساکت نگه دارد او را می آورد تا جوک بگوید.  اکثر جوکهاش را نمی شود بر قلم آورد، ولی این جوکش در اینجا بکار بحث ما میاید:
" یک مردی دار فانی رو وداع کرد و بعد انکر و نکیر بر او حاضر شدند و بعد از سوال و جواب گفتند که تو بهشتی هستی و بیا بریم بهشت.  مرد هم خوشحال شروع کرد به رفتن و سر راه دید که جلوی یه دروازه ویگن و دلکش و دیگه خواننده ها مشغول زدن و خوندن و بزن بکوب و رقص و شادی هستند.  سوال کرد، اینجا کجاست؟ جواب بهش دادن که  اینجا دروازه جهنمه.  با خودش گفت، که وقتی جهنم اینجوری اه، پس، خوشی های بهشت سر به فلک می زنه.  بعد از مدتی به دروازه بهشت رسید و انکر و نکیر خداحافظی کردند و وارد بهشت شد.  دید که عجب باغ سر سبزی است و پر از میوه و جوبهایی با آب زلال و روون.  یه چند ساعتی دور باغ زد دید که خیلی ساکته و از بزن و برقص خبری نیست.  حوصلش سر رفت و با خودش گفت که انگار جهنم وضعش خیلی بهتر از اینجاس.  پس با نگهبان صحبت کرد و گفت که یه عمر خوبی کردیم و نصیبم این باغ سوت و کور شده و حالا که اینطوره اصلا می خوام برم همون جهنم و رفت به طرف دروازه و بعد با خوشحالی وارد جهنم شد که یهو دید هر چی هست آتیشه و عقرب و افعی و مار غاشیه و آب جوش که به سر جهنمی یا می ریزن.  شوکه شد و از نگهبان دروازه که یه گزر روی دوشش بود پرسید که نمی فهمم، چطوره که بیرون دروازه اینهمه رقص و آواز بود و داخل این آتیش و وحشت؟ نگهبان جواب داد که:<آهان، جلوی دروازه در اختیار بخش تبلیغاته جهنمه.>

حالا هم منو توها بخش تبلیغات رو در اختیار گرفته اند و خوب بوظبفه خود عمل می
 کنند.  نسل جوان بیش از هر زمان نیاز دارد که بداند که استبداد، استبداد است و
 استبداد و یا بهتر بگوییم: توسری زن خوب وجود ندارد.

در اینجا، از طریق کتاب <نفت و خون> از در دروازه منو تو ها عبور می کنیم و
 وارد گوشه ای از جهنم استبداد می شویم و می بیینم که قبل از ملی شدن نفت، دکتر
 فرمان فرماییان که یکی از مدیران شرکت نفت ایران و انگیس بوده از دیدن 
وضعیت وحشتناک زندگی و فقر و بیماری و بی ابی و بی دارویی و بی مدرسه ای، 
کارکنان ایرانی شرکت نفت شوکه شده و در نامه به مافوق خود وضعیت دهشتناک 
کارگران را توصیف می کند و پیشنهاد می کند که قدری از آن سودی که از نفت می
 برند، برای بیرون آوردن کارگران از این وضعیت صرف شود. 

مدیر انگیسی، به او پاسخ می نویسد که انگار شما دیوانه شده اید و بهتر است که یک
 روانپزشک شما را ببیند.

بعد منو توها، عکس جشن سالانه شرکت نفت رو منتشر می کنند که دختر و پسر با
 شادی و عشق، خیلی مودبانه! با هم در حال رقص هستند.  تبلیغات/پروپاگانداست، 
دیگر.  اگر این کار را نکند که پروپاگاندا نیست.
































Blood and Oil: Memoirs of a Persian Prince; Manucher Mirza Farman Farmaian. Random House, New York, 1997.
آقای دکتر فرمانفرمایان، به اطلاع می رساند که متاسفانه چیزی بهتر از خدمات رایگان روان درمانی در لندن برای شما نداریم هم چنان که در گذر زمان به نظر می رسد که قصد متوقف کردن هذیان گویی را ندارید.

https://books.google.co.uk/books/about/Blood_and_Oil.html?id=8H-JDQAAQBAJ&redir_esc=y
Manuchehr Farmanfarmaian, From Tehran to Caracas, pp.231
Dear Dr. Farfanfarmayan ,I am writing to inform you that regrettably we cannot do any better than to offer you a variety of mental treatments without breaking bank in London for, over the passages of time, you appeared to be gravely in need of one such treatment as you still do not intend to stop babbling. King regards
متن نامه دکتر منوچهر فرمانفرمایان، عالی ترین مقام ایرانی شرکت نفت ایران انگلیس پیش از جنبش ملی شدن نفت دکتر مصدق و کودتای 28 مرداد، اشک به چشمانم آورد. از بدبختی و بیچارگی مردمان وطن می نویسد. در این نامه خطاب به سر ویلیام فریزر ریاست وقت شرکت نفت ایران انگلیس(AIOC) از بدبختی مردمان آبادان و مسجد سلیمان می گوید و اقاضا می کند که دست کم شما انگلیسی ها که نفت می برید ، کمی در پیشبرد عمران و بهبودی این ناحیه فقیر و محروم به واسطه احداث خطوط تلفن، جاده ها ، کلینیک ها ، خیابان ها و بهداشت و درمان به ما یاری دهید. ویلیام فریزر از طرف پارلمان انگلیس و شخص وزیر خارجه در جواب می نویسد : که ما انگلسی ها حاضر هستیم به رایگان ، بیماران روانی مانند شما را که چنین هذیان می بافند، در انگلستان درمان کنیم.
متن نامه زنده باد دکتر منوچهر فرمانفرمایان به سر ویلیام فریزر که در تشکیل اوپک در سال ها بعد نقش مهمی ایفا کرد :
Wages were fifty cents a day. There was no vacation pay, no sick
leave, no disability compensation. The workers lived in a shanty-
town called Kaghazabad,or Paper City,without running water or
electricity, let alone such luxuries as iceboxes or fans. In winter
the earth flooded and became a flat, perspiring lake. The mud in
town was knee-deep, and canoes ran alongside the roadways for
transport. When the rains subsided, clouds of nipping, small-
winged flies rose from the stagnant waters to fill the nostrils, col-
lecting in black mounds along the rims of cooking pots and
jamming the fans at the refinery with an unctuous glue.
Summer was worse. It descended suddenly without a hint of
spring. The heat was torrid, the worst I’ve ever known—sticky
and unrelenting—while the wind and sandstorms whipped off
the desert hot as a blower. The dwellings of Kaghazabad, cobbled
from rusted oil drums hammered flat, turned into sweltering
ovens. . . . In every crevice hung the foul, sulfurous stench of
burning oil—a pungent reminder that every day twenty thousand
barrels, or one million tons a year, were being consumed indis-
criminately for the functioning of the refinery, and AIOC never
paid the government a cent for it.
To the management of AIOC in their pressed ecru shirts and
air-conditioned offices, the workers were faceless drones. . . . In
the British section of Abadan there were lawns, rose beds, tennis
courts, swimming pools and clubs; in Kaghazabad there was
nothing—not a tea shop, not a bath, not a single tree. The tiled
reflecting pool and shaded central square that were part of every
Iranian town, no matter how poor or dry, were missing here. The
unpaved alleyways were emporiums for rats. The man in the
grocery store sold his wares while sitting in a barrel of water to
avoid the heat. Only the shriveled, mud-brick mosque in the old
quarter offered hope in the form of divine redemption.



۱۳۹۷ خرداد ۳۰, چهارشنبه

کودتای 30 خرداد شصت، کودتا بر ضد انقلاب بود









رابرت پاری/Robert Parry: رسانه های اصلی همیشه از بکار گیری کلمه کودتا در رابطه با برکناری رهبران نامطلوب (برای دولتها) خوداری می کنند، اما سکوت در باره کودتای 1981 (30 خرداد 60 بر علیه بنی صدر) هدف دیگری را هم می توانسته تعقیب کند و آن منافع شخصی-سیاسی ریگان می باشد در کودتایی که خود انجام داد (اکتبر سورپرایز)، آنگونه که محمود دلخواسته در این باره تامل می کند."



بدون وارد کردن روایت کودتای 30 خرداد 60 به روایت انقلاب 57، سرنوشت انقلابی که برای استقرار مردم سالاری و استقلال و آزادی انجام شده بود ولی به استبدادی سرکوب گرتر از استبدادی که سبب ساز انقلاب شد، قابل فهم نخواهد شد.  به همین علت است که بیشترین کوشش ها از طرف جریانهای درون رژیم، از اصول گرا و اصلاح طلب، و در خارج آن در شکل سلطنت طلب و استالینسیت، برای سانسور این کودتا انجام شده است.  بنابراین هیچ جای تعجب نباید باشد که چرا این جریانهای در فرم/ظاهر، بر ضد یکدیگر در رابطه ای اورگانیک به یاری یکدیگر شتافته اند تا این کودتا را سانسور کنند:

-          جریانهای حاکم در درون رژیم نیازی مسلم به حذف این کودتا از تاریخ انقلاب داشته و دارند، چرا که نفس پذیرفتن این کودتا، اقرار و اعتراف به کودتا چی و ضد انقلاب بودن آنها و در واقع غیر قانونی و غیر مشروع بودن رژیم در تمامیت آن می باشد.   حساسیت استبداد حاکم به این کودتای برسمیت آنگونه شدید است که وقتی برای اولین بار، ترجمه بخشی از تز دکترای خود را که به این موضوع پرداخته بود، و با داده های افزوده در سایت زمانه منتشر کردم، حساسیت رژیم آنگونه بود که سایت زمانه، تحت مدیریت، رئیس قبلی،  را مجبور کرد تا از انتشار بخش آخر که مهمترین بخش تحقیق بود خوداری کند.  بعد از آن نیز، آقای اکبر گنجی که تا کنون هیچگاه نامی از اولین رئیس جمهور نبرده بود، 14 مقاله منتشر کرد تا روایت "روشنفکران" رژیم را باز سازی کنذ که برخورد اولین رئیس جمهور با آقای خمینی و حزب جمهوری و مجاهدین انقلاب اسلامی و هیئت موتلفه و حزب زحمتکشان و حزب توده، نه مبارزه بین آزادی و استبداد که جنگ قدرتی بوده است که در آن بنی صدر کارتهایش را بد بازی کرده و بنابراین حذف شده است و در واقع، هر دو طرف از یک کرباس بوده اند (تیتر آخرین مقاله ایشان:" خمینی و بنی صدر هر دو سر و ته یک کرباس" بود.) چندی بعد از آن، سایت زمانه که بهانه اش برای عدم انتشار تحقیق اینجانب طولانی بودن آن بود. (لازم به گفتن است که قبلا کل تحقیق را برایشان فرستاده بودم و موافقت کرده بودند.) فردی با اسم مستعار سپهری، که معلومم شد که از "محققان" اطلاعتی رژیم است، کاری رتوریک انباشته از تحریف و سانسوری را با حجمی بیش از 15 برابر تحقیق اینجانب در همان زمانه منتشر کرد و اینگونه معلوم شد که مشکل زمانه، نه حجم که محتوای کار بوده است.  این کافی نبود، با جعل نام اینجانب، ( محمود دلخواسته را کرده بودند <محمد دلخسته> تا خواننده فکر کند که کامنت گذار من هستم و از اسم مستعار استفاده کرده ام.  در نتیجه شکایت اینجانب، از ادامه انتشار کامنتها به این نام خوداری کردند.) کامنتهایی را در تایید نظرات خود در زیر مقالات منتشر کرد.

-          سلطنت طلبان نیز به سانسور این کودتا که پایان نهایی 28 ماهه بهار آزادی حاصل از انقلاب بود نیاز داشتند تا اینگونه، با رسانه های خود مقایسه بین دو استبداد، یکی سرکوبگر و دیگری بسیار سرکوبگر تر بر قرار کرده و در این "انتخاب" بد و بدتر، استبداد سلطنتی را پیروز بیرون بیاورند.  کاری که از طریق تلویزون منو تو و دیگر رسانه ها بشدت به ان مشغول هستند.

-          استالینیست ها نیز به این سانسور نیاز داشتند چرا که خود یا از طریق شروع جنگ داخلی در بعد از انقلاب و اینگونه توجیه بکار گیری خشونت بر ضد نیروهایی که در انقلاب شرکت کرده بودند را به آقای خمینی داده بودند (سخن معروف اقای خمینی که گفتند که آزادی دادیم از آن سوء استفاده کردند، پس، پس گرفتیم.) و یا مانند حزب توده و چریکهای فدایی اکثریت، در این کودتا بگونه ای فعال شرکت کردند.  این شرکت آنقدر موثر بود که بعدا آقای کیانوری، در مصاحبه ای گفت که آنها معلم حزب جمهوری در زدن بنی صدر بودند.



ولی علت ساانسور این کودتا فقط به این علل نیست و دلایل ایدئولوژیک، "علمی" و روانی در این سانسور بخصوص در میان بسیاری از آکادمیکهای خارج از کشور از دیگر دلایل آن می باشد.  که در مقاله زیر شرح داده ام.  توضیح اینکه وقتی تحقیق آکادمیک خود را در مورد این کودتا برای یکی از ژورنالهای معتبر آکادمیک فرستادم، دو استادی که موافقت آنها با انتشار مقاله، آنتشار را ممکن می کرد، با آن مخالف و علت اصلی و اساسی مخالفت را این بیان کردند که اصلا کودتایی رخ نداده است و تمامی مراحل قانونی آن طی شده است. 



در این رابطه بود که مقاله ای را در سایت متخصصان امور سیاسی، در انگیس، اوپن دموکراسی/Open Democracy، منتشر کردم و سوال که چگونه اینگونه می شود و چرایی کوشش در سانسور سیستماتیک این کودتا؟  رابرت پاری، ژورنالیست تحقیق گر معتبر آمریکایی، که بیشترین کوششها را در باره افشای معامله پنهانی بر سر گروگانهای سفارت امریکا بین آقای خمینی و حزب جمهوری  با دستگاه رونالد ریگان برای شکست جیمی کارتر در انتخابات انجام داده بود، با این مقدمه مقاله را منتشر کرد:



" رسانه های اصلی همیشه از بکار گیری کلمه کودتا در رابطه با برکناری رهبران نامطلوب (برای دولتها) خوداری می کنند، اما سکوت در باره کودتای 1981 (30 خرداد 60 بر علیه بنی صدر) هدف دیگری را هم می توانسته تعقیب کند و آن منافع شخصی-سیاسی ریگان می باشد در کودتایی که خود انجام داد (اکتبر سورپرایز)، آنگونه که محمود دلخواسته در این باره تامل می کند."



یکبار انیشتن یک بار از همکارش نیلز بور پرسید: «به نظرِ تو اگر کسی به ماه نگاه نکند، آیا ماه باز هم وجود دارد؟» بور پاسخ داد: «من نمی‌توانم ثابت کنم که وجود دارد.» در همین راستا، جرج بارکلی پرسیده: «اگر درختی بیفتد و در جنگل کسی نباشد که صدای افتادنش را بشود، آیا صدایی تولید شده؟» پاسخ «نه» است، چرا که برای «شنیدنِ» صدا باید «شنونده‌»ای وجود داشته باشد. حال سوال این است: اگر واقعه‌ای در حیطه‌ی واقعیتِ اجتماعی اتفاق بیفتد و مشاهده هم بشود، اما «نگهبانانِ مرزهای دانشِ مجاز» از پذیرفتنش سر باز می‌زنند، چه اتفاقی برای آن واقعه خواهد افتاد؟



با این مقدمه، به هموطنان، بخصوص نسل جوان، پیشنهاد می کنم که این مقاله با نگاهی نقد گونه بخوانند.  چرا که مردمی که تاریخ را آنگونه که رخ داده است ندانند، نه تنها محکوم به تکرار آن هستند، بلکه تا زمانی که پاسخ به سوال <چگونه اینگونه شد> را نیابند، پاسخ در خور به سوال <چه باید کرد> خود را نخواهند یافت:



رابرت پاری در معرفی مقاله می گوید:"  پاری می گوید:



"رابرت پاری/Robert Parry: رسانه های اصلی همیشه از بکار گیری کلمه کودتا در رابطه با برکناری رهبران نامطلوب (برای دولتها) خوداری می کنند، اما سکوت در باره کودتای 1981 (30 خرداد 60 بر علیه بنی صدر) هدف دیگری را هم می توانسته تعقیب کند و آن منافع شخصی-سیاسی ریگان می باشد در کودتایی که خود انجام داد (اکتبر سورپرایز)، آنگونه که محمود دلخواسته در این باره تامل می کند."






خانم دمیلا روسف (رئیس جمهور پیشین برزیل) طرح استیضاح خود را یک کودتا میخواند. علیرغم این واقعیت که همه ابزار قانونی برای استیضاح رئیس جمهور مراعات شدند، بسیاری از اندیشمندان و کارشناسان سیاسی  بر این باورهستند که نخیگان  ساختار قدیمی و سرمایه داری فاسد، رئیس جمهور را سرنگون را کردند. به گفته یکی از حامیان برزیلی روسف، این " یک کودتای مدنی بود: سرمایه داری نیازی به تفنگ و سرباز ندارد، تنها قوه قضائیه ضد دمکراتیک کفایت میکند".



حال به ایران 35 سال پیش برگردیم: کمتر از دو سال و نیم از انقلاب میگذرد. روحانیت بتدریج دولت را در انحصار خود در آورده است. هدفشان همانگونه که آیت الله بهشتی، رهبر حزب جمهوری اسلامی، بیان کرد استقرار دیکتاتوری صلحا" بود. تنها مانع باقیمانده برای انحصار کامل قدرت،  مقام ریاست جمهوری است که ابوالحسن بنی صدر اخیرا به آن مقام انتخاب شد. بنی صدر بر دفاع از هدفهای انقلاب اصرار میورزد، هر چند که به او پیشنهاد میشود که اگر او آن هدف ها را نادیده بگیرد به وی قدرت بیشتری داده میشود. از اینرو است که به خمینی مینویسد:

" من چون شما را پایبند به عمل بر پایه عقیده دیدم به شما پیوستم. مقام ریاست جمهوری را نیز از این رو پذیرفتم که بر پایه عقیده به مردم خدمت کنم و تمام نیرویم را برای دفاع از این اصول به کار بردم. اما بر من آشکار گشت که شما کسی را نمیخواهید که بر پایه عقیده عمل کند بلکه یک عروسک میخواهید. ریاست جمهوری مقامی نیست که به خاطر آن اصول و ارزش هایم را زیر پا بگذارم. آگر نتوانم خدمت کنم دیگر این مقام ها جذابیتی برای من نخواهند داشت. اگر به دنبال ابزار دست میگردید از من چنین انتظاری نداشته باشید؛ بسیاری دیگر هستند. ما نظام سلطنتی را واژگون نکردیم تا نظامی بدتر از آن را جایگرین کنیم."

پس در مقابل تهدید های خمینی سر خم نکرد و به مردم درباره کودتائی که در حال اجرا است هشدار میدهد و آنها را به مقاومت میخواند. و در حالی که بنی صدر هنوز رئیس جمهور است، ایت الله گیلانی ، رئیس دادگاه های انقلاب، طی فتوا ئی حکم هفت بار اعدام بنی صدر را صادر میکند.



از سوی دیگر فرماندهان ارتش به او پیشنهاد میکنند که بر علیه روحانیون کودتا کند، که مورد موافقت بنی صدر قرار نمیگیرد: اول آنکه او مخالف دخالت ارتش در سیاست است؛ دوم، از آنجائی که هنوز بخش هائی از خاک ایران در کنترل ارتش عراق قرار دارد، وی نمیخواهد موجب تضعیف  نیروهای مدافع خاک وطن در مقابل ارتش عراق شود.

در حالی که،  آنگونه که حسین خمینی، نوه آیت الله خمینی،  پس از مدتی افشا کرد، روحانیون رهبر حزب جمهوری اسلامی، آیت الله بهشتی، هاشمی رفسنجانی و علی خامنه ای،  نه تنها چنین نگرانی هائی نمیداشتند بلکه ترجیح میدادند که نصف خاک ایران را از دست بدهند تا بنی صدر در جنگ پیروز شود. او گفت " من با آنها (رهبران حزب جمهوری اسلامی) بحث کردم و آنها به من گفتند حتی اگر خوزستان و یا نصف ایران را از دست بدهیم بهتر از آن است که بنی صدر در جنگ پیروز شود". آنها حتی واحدهائی از سپاه پاسداران را از جبهه های جنگ به تهران منتقل کردند تا کودتای خود را به اجرا بگذارند.



در این مقطع است که بنی صدر به مخفیگاه میرود و در پیامی به مردم میگوید:

" مساله مهم نه حذف رئیس جمهور، بلکه این واقعیت است که دیو استبداد و سرکوب بر آن است که بار دیگر خود را به شما مردم تحمیل کند و خون های مقدس ریخته شده در راه اسلام و آزادی را بی ارزش نماید".

در اقامتگاه رئیس جمهور بمب منفجر میکنند، دفتر رئیس جمهوری مورد حمله قرار میگیرد، بسیار ی از دوستان وی و اعضای دفتر ریاست جمهوری دستگیر شده و برخی نیز اعدام میشوند: (از جمله) منوچهر مسعودی، مشاور رئیس جمهور در امور حقوق بشر، که شکنجه های گسترده در زندان ها را افشا کرده بود؛ حسین نواب صفوی، روزنامه نگار و مشاور رئیس جمهور؛ رشید صدرالحفاظی، مشاور رئیس جمهور، که با تحقیقات  مفصل و موشکافانه توافق  پنهانی خمینی و ریگان برای به تاخیر انداختن آزادی 52 گروگان آمریکائی، که به "اکتبر سورپرایز" معروف شد، را برملا کرد: ووو... در این دوران دفاتر هماهنگی همکاری های مردم با رئیس جمهور، تنها سازمان سیاسی که به صورت دمکراتیک و افقی در سراسر گشور ایجاد شده بود وحشیانه مورد حمله قرار میگیرند، هزاران نفر بازداشت میشوند و بسیاری مورد شکنجه قرار میگیرند و اعدام میشوند. تنی چند از افرادی که به رئیس جمهور در مخفیگاه پناه داده بودند نیز دستگیر و اعدام میشوند.



آیت الله بهشتی، رهبر حزب جمهوری اسلامی و رئیس قوه قضائیه، ابتدا تلاش کرده بود تا یه اتهام نقض قانون اساسی  بنی صدر را از طریق دیوانعالی کشور برکنار کند. اما قضات دیوانعالی کشور، که تا آن زمان استقلال خود را حفظ کرده بودند (بر خلاف سیستم قضائی ضد دمکراتیک در برزیل) مقاومت کرده و اعلام میکنند که زمینه های قانونی برای عزل رئیس جمهور  وجود ندارند. پس از مدتی آبت الله موسوی اردبیلی، دادستان کل کشور دلایل ناکامی تلاش برای عزل بنی صدر از طریق دیوانعالی کشور را فاش ساخت: " ... در سیستم قضائی دادگاه ها هنوز آماده نبودند، و قضات هم هنوز پاکسازی نشده بودند و همفکران  رئیس جمهور و طرفداران لیبرالیسم و گروهک ها هنوز دارای  مقامات بالا در دادگاه ها بودند ....".



آیت الله خمینی بار دیگر، و با نقض صریح قانون اساسی، به رفسنجانی، رئیس مجلس، دستور میدهد تا فرایند برکناری رئیس جمهور از طریق مجلس را آغاز کند. رفسنجانی،  به عوض تذکر به غیر قانونی بودن چنین دستوری، با هیجان ماشین برکناری بنی صدر را در اسرع وقت به راه می اندازد و در کمتر از 2 ساعت با جمع آوری امضای 120 نماینده مجلس،  طرح بحث برکناری رئیس جمهور به دلیل عدم کفایت سیاسی  به دلیل " نقض متعدد و مکرر قانون اساسی" را به تصویب میرساند.



احمد غضنفرپور، یکی از نمایندگان مجلس با شجاعت بسیار پیام رئیس جمهور را در مجلس قرائت میکند. در این پیام بنی صدر به آگاهی مردم میرساند که دولت عراق طرح صلحی با ایران را پذیرفته است که به سود ایران میباشد و بنا بر این طرج نه تنها صدام پذیرفته است نیروهای عراقی را از مناطق اشغالی ایران به درون مرزهای عراق عقب بکشد بلکه آماده است مبلغ سنگینی نیز بابت غرامت بپردازد. (  باید در نظر داشت که اگر فرایند برکناری بنی صدر حتی برای یک هفته به تاخیر انداخته میشد طرح صلح با صدام به امضا میرسید). به دنبال قرائت پیام بنی صدر توسط غضنفرپور به جان وی و برخی از دوستانش در حال خروج از مجلس سوء قصد میشود اما آنها موفق میشوند جان سالم بدر برند.



طی دو روز آینده که مجلس به بحث کفایت بنی صدر مشغول بود ساختمان مجلس در محاصره و اشغال نیروهای حزب الله بود که شعارهائی بر علیه بنی صدر میدادند ، از جمله "بنی صدر ضد الله اعدام باید گردد"، و نمایندگان مجلس را تهدید میکردند که که در صورت ایراد نطقی در دفاع از بنی صدر،  به قتل خواهند رسید. رفسجانی، رئیس مجلس، مدتی پس از این روزها، ایحاد وحشت در نمایندگان طرفدار بنی صدر  را این چنین ستود : " و اکنون نیروی واقعی، یعنی همان (نیروی ) حزب الله ، نیروی واقعی خط امام، وارد خط مقدم شده است. این حزب اللهی ها بودند که مجلس را به محاصره در آورده و چنین بلائی بر سر نمایدگان (مخالف) آوردند."



از 10 نماینده ای که برای دفاع از رئیس جمهور ثبت نام کرده بودند، پنج نماینده آن چنان وحشت زده شدند که در مجلس حضور نیافنتد و سه تن نیز تغییر موضع دادند و خواستار برکناری رئیس جمهور شدند. تنها یک نماینده، علی اکبر معین فر،  در دفاع از رئیس جمهور سخن گفت. معین فر با آیه "انا لله و انا الیه راجعون" سخنانش را به پایان برد، گوئی که خود را آماده مرگ به دست نیروهای حزب اللهی کرده بود.



اما نمانیدگانی که خواستار برکناری رئیس جمهور شدند نتوانستند مدارکی برای اثبات نقض قانون اساسی از سوی بنی صدر ارائه کنند. مهم ترین دلائلی که برای عدم کفایت وی مطرح کردند از این قرار میباشند: (1) مخالفت با اشغال سفارت آمریکا؛ (2) مخالفت با شکنجه و اعدام در زندان ها؛ (3) مخالفت با اصل ولایت فقیه، (4) طرفداری از حقوق بشر و دمکراسی؛ و (5) مخالفت با ایجاد کیش شخصیت خمینی. معین فر در سخنان خود چنین استدلال کرد که دلائل ارائه شده  برای عدم کفایت بنی صدر در واقع کفایت وی در تلاش برای پاسداری از قانون اساسی را ثابت میکنند و از این منظر باید بنی صدر را ستود.





چرا سی و پنج سال سکوت؟ 



برکناری بنی صدر به عنوان رئیس جمهور در خرداد 1360 دستاورد انقلاب ایران و وضعیت سیاسی ایران پس از  را انقلاب را یه شدت دگرگون کرد،  به ویژه از این نظر که مسیر دمکراتیک آنرا به محاق برد و گذرگاه استبدادی آنرا نهادینه کرد.



اما پرسش اساسی اینجاست که از چه رو جامعه علمی هنوز از درک این اقعیت  به عنوان یک کودتا ناتوان است و روایت رسمی برکناری رئیس جمهور را با مفاهیمی چون "برکناری"، "استیضاح"، "اخراج"، ووو ..  به کار میبرند.



در پاسخ به مقاله ای در این باره،  که سعی داشتم در یک ژورنال معتبر علمی منتشر نمایم،  یک منتقد چنین استدلال کرده است که: " قرایند حقوقی به دقت رعایت شده بودند و کمبود های قانون اساسی ... با استقاده از قوه مقننه ترمیم شندند...". چرا در این سی و پنج سال هیچ تحقیقی در رایطه با طبیعت یک چنین واقعه تاریخی، که انبوهی از مدارک و شهادت ها آشکارا بر وقوع یک کودتا  دلالت دارند صورت نمیگیرد و مورد غفلت واقع میشود؟



آلبته این امر از سوی حاکمان، چه اصول گرایان و چه اصلاح طلبان، قابل درک است، زیرا منافع آنها چنین حکم میکند که برکناری بنی صدر را مطابق قانون اساسی و قانونی بنمایانند: همه آنها در این کودتا نقش مستقیم و فعالی ایفا کرده اند ، و اذعان به آن به عنوان کودتا تمامی حکومت های پس از آن را غیر قانونی خواهد ساخت.



اما هنوز توضیحی برای این واقعیت که از چه رو بسیاری از کارشناسانی که در غرب زندگی میکنند، حتی به بهای فدا کردن آزادی علمی و عقل نقاد، از روایت رسمی حمایت میکنند در حالی که نوک پائی نیز در حاشیه رژیم ندارند. چرا به جای ایجاد فضا برای روایت هائی متفاوت،  حد اکثر سعی خود را در خاموش کردن کور سوی تفحص نقادانه یک واقعه تاریخی، که بازخوانی آن میتواند درک از انقلاب 1357 و وضعیت سیاسی ایران امروز را به صورت بنیادی متحول نماید، بکار میبرند.

  

جدای از جریاناتِ سیاسی و ایدئولوژیک که مشخصا بر این موضوع تاثیر می‌گذارند، شاید بشود چنین مقاومتِ انعطاف‌ناپذیری در مقابلِ ورودِ این روایتِ خاص به جریانِ اصلیِ روایات را در سایه‌ی آگاهی از گفتمانی درک کرد که قصد دارد چنین رویدادی را «نامرئی» کند. چنانکه میشل فوکو نشان داده، یکی از کاربردهای اصلیِ «گفتمان» در رژیم‌های روایت‌ساز این است که به توسطِ آن هر چیزی خارج از محدوده‌ی خود را به «دیگری» و به امری «غیرقابلِ اندیشیدن» و «غیرقابلِ گفتن» تبدیل می‌کنند. اگر گونه‌ا‌ی «ساختارزدایی» از چنین گفتمانی صورت بگیرد، شاید بنیان‌های نظریِ آن را به لرزه درآورد.

روایت است که آلبرت انیشتن یک بار از همکارش نیلز بور پرسید: «به نظرِ تو اگر کسی به ماه نگاه نکند، آیا ماه باز هم وجود دارد؟» بور پاسخ داد: «من نمی‌توانم ثابت کنم که وجود دارد.» در همین راستا، جرج بارکلی پرسیده: «اگر درختی بیفتد و در جنگل کسی نباشد که صدای افتادنش را بشود، آیا صدایی تولید شده؟» پاسخ «نه» است، چرا که برای «شنیدنِ» صدا باید «شنونده‌»ای وجود داشته باشد. حال سوال این است: اگر واقعه‌ای در حیطه‌ی واقعیتِ اجتماعی اتفاق بیفتد و مشاهده هم بشود، اما «نگهبانانِ مرزهای دانشِ مجاز» از پذیرفتنش سر باز می‌زنند، چه اتفاقی برای آن واقعه خواهد افتاد؟

میشل فوکو واضعِ اصطلاحی است تحتِ عنوانِ «دانشِ مقهور». وی برای این اصطلاح دو تعریف ارائه می‌کند: (۱) محتویاتِ تاریخی که در ارتباطاتِ کاربردی یا در سیستم‌سازی‌های رسمی مدفون شده یا پوشانده شده‌اند.» (۲) دانش‌هایی که با برچسبِ «دانشِ غیرِنظری» یا «دانشی که به طورِ کافی توضیح داده نشده» یا «دانشی که در طبقه‌بندیِ دانش‌ها در طبقه‌ی پایین‌تری قرار می‌گیرد» یا « دانشی که پایین‌تر از سطحِ موردِ نیاز برای دانش شمرده شدن قرار دارد» ردِ صلاحیت شده‌اند.

پرسشی که در اینجا مطرح است این است که چگونه می‌توانیم چنین دانشی را از پستو خارج کرده جلوی چشمِ جامعه بیاوریم؟ مطابقِ فوکو، روش‌های نقدِ «باستان‌شناسانه» (archaeological) و «تبارشناسانه» (genealogical) می‌توانند این دانش‌های مقهور و سرکوب‌شده را «غیرِمقهور» کرده آنها را رهایی بخشند؛ به عبارتِ دیگر، روش‌های مذکور می‌توانند دانش‌های سرکوب‌شده را «توانایی بخشند برای مقابله با و مقاومت در برابرِ اجبارِ گفتمانِ علمیِ نظریِ رسمی و یکه‌محورانه».

توماس کون در مبحثِ مهمِ «تحولِ الگوها» (paradigm shifts) در دانشِ علمی نشان داد که تحولات در اجماعِ علمی نیز شاملِ همین قضیه می‌شوند، چرا که بنیان‌های عقاید و نهادهای «دانشِ نورمال» برای امتدادِ حیات‌شان به اجماعِ عمومی نیازمندند. به نظر می‌رسد برای به چالش کشیدنِ اجماعِ درونیِ گفتمان‌های سیاسی و آکادمیک نیز چنین برخوردی لازم باشد.

مبارزه برای شکستنِ اجماعِ ارتودکس در بابِ چرایی و چگونگیِ برکناریِ بنی‌صدر در سالِ ۱۳۶۰ می‌تواند با تفسیرهای دگرگونه و از پرده برون افکندنِ حقایقی که در اجماعِ ارتودکس جایی ندارد، بنیانِ گفتمانِ غالب را به چالش بکشد. به عبارتی، با نقلِ روایاتی که تا به امروز مجوزِ نقل شدن نداشته‌اند، ما می‌توانیم به طورِ بنیادی فهمِ خود از انقلابِ ایران را دچارِ تحول کنیم.