- 50 سال پیش چتر بازان انگیس به تظاهرات صلح جویانه ایرلند شمالی حمله کرده و 13 نفر را به قتل رساندند. از آن زمان این روز به روز <جمعه خونین> معروف شده است و 50 سال است که خانواده های بازماندگان و سازمانها و گروه های سیاسی و حقوق بشر و دولت ایرلند شمالی از دادگاهی به دادگاه دیگر می روند تا فرماندهان و قاتلان را به محاکمه بکشانند.
- بگونه ای خستگی ناپذیر اینکار را انجام می دهند تا هم عدالت در مورد خونهای بر زمین ریخته شده اجرا شود و هم آدم کشان بالقوه فردا، هر بار که بخواهند که دستور قتل و کشتاری را داده و یا ماشه ای را کشیده بدانند، که باز ماندگان و ملتی که باز ماندگان از آنها هستند تا دم قبر آنها را رها نخواهند کرد و آنها نفس راحتی را نخواهند کشید.
- در طول سالهای اخیر هر وقت اخبار کشتار ایرلند را دنبال می کنم یاد مصاحبه آقای ابراهیم نبوی می افتم که در تلویزیونی در رابطه با کشتار هزاران نفر در سال 67 ، با بیانی توهین آمیز و کاملا بی تفاوت به این کشتار گفت که آن را فراموش کنید و دیگر کسی این چیزها را به خاطر نمی آورد! و عصبانی که چرا هنوز در اینمورد سخن گفته می شود.
- عصبانیتی که سردی سردخانه هایی که بدن کشته شدگان را در خود داشت، نه فقط نشان از شخصیتی خشن و بیرحم و غافل از حقوق انسان داشت، بلکه ناشی از این هم بود که اینها در زمانی که این کشتارها که از کودتای خرداد 60 شروع شد و در بعضی از شبها، استبدادیان که بر علیه انقلاب و در لباس انقلاب دست به کودتا زده بودند، صدها نفر از نوجوانان دختر و پسر را اعدام می کردند، ایشان و همکاران و هم فکرانشان، با علم به این کشتارها، شبانه روز با چنین استبداد تبهکاری مشتاقانه همکاری می کردند.
- عصبانیتی بود که در خود وحشتی را پنهان می کرد. وحشت از اینکه نسل جوان بداند که اینها با علم به این جنایتها، چنان همکاری صمیمانه ای را با چنین استبداد جنایتکاری می کرده اند و از اجزای شکل دهنده این ماشین جنایت، فساد و خیانت بوده اند.
- ملت ایرلند با بدنبال گرفتن جنایت 13 نفر، از جمله می گوید که ملتی زنده است و دارای وجدان تاریخی عمیق. چنین ملتی می گوید که جنایت هیچگاه مشمول مرور زمان نمی شود و تا عدالت در مورد قربانیان اجرا نشود و قاتلان فرزندان آنها شناسایی و محکوم نشوند، دست از تعقیب قاتلان حتی تا دم قبر و آخرین نفسهای آنها بر نخواهند داشت. گونه ای که بسیاری از قاتلان تا آخر عمر از دادگاهی به دادگاهی دیگر کشیده شدند.
- در اینجا مسئله، انتقام گرفتن نیست. بلکه اجرای عدالت است و حق دانستن از اینکه جنایت چگونه و چرا انجام شده است و نیز کوشش در جلوگیری از تکرار آن، چرا که هر وقت مردمی چشم به جنایتی ببندند، با این چشم بستن جواز انجام جنایتهای دیگر را صادر کرده اند.
- فراموش کردن هر جنایتی، فتوای جنایتهای دیگر را صادر کردن است.
- چگونه می شود که ملتی تاریخی که جنایتهای تاریخی بر ضد خود چون حمله اسکندر و اعراب و حمله مغول که باید آن را از طریق کتابهای تاریخی در یابد، فراموش نکرده است، جنایتهایی که هنوز خانواده های قربانیان آنها زنده هستند و قبر های قربانیان در خاوران ها وجود دارد را فراموش کنند؟
- نه، هیچگاه فراموش نخواهیم کرد. ملتی که کوشش در به نتیجه رساندن جنبشهای 130 ایرانیان برای استقرار جمهوری شهروندان ایران است، می داند که استقرار چنین جمهوریتی، از جمله نیاز به حافظه ای قوی و تاریخی دارد.
- https://www.reuters.com/world/europe/ireland-calls-justice-50th-anniversary-bloody-sunday-2022-01-30/
۱۴۰۰ بهمن ۱۵, جمعه
ابراهیم نبوی و فراموش کردن کشتار 67
۱۴۰۰ دی ۳۰, پنجشنبه
شیپور بیدار باش شکایت پنهانی در آمریکا برای به سرقت بودن ثروت ملی که لو رفت
ین باز به ما می گوید که اگر جامعه ملی از هم اکنون هشیار عمل نکند و در نتیجه واکنش شده و فکر کند که هر فرد و جریانی که با رژیم خیانت و جنایت و فساد حاکم مخالف است، لزوما یار و غمخوار اوست (یادمان باشد که بسیاری از آنها در این دستگاه سرکوب، بزرگ شده و آموزش دیده و از عوامل سرکوب بوده اند و اینگونه نبوده است که زندگی سیاسی اشان با اصلاح طلب شدن شروع شده باشد.) در فردای روز بعد از شادی رفتن استبداد که در خیابانها به رقص و شادی پرداختید و به خانه رفتید. در صبح روز بعد که از خواب بلند شدید خواهید دید که رانتخواران جدید و اینبار در شکل و فرم سکولار با ریشهای دو تیغه زده و پاپیون و آخرین مدهای پاریس و نیویورک جای آنها را گرفته اند. به سخن دیگر، چادر چاقچور و ریش های فریبکاری و یقه آخوندی جای خود را لباسهای زرق و برق دار داده است، ولی باز در بر همان پاشنه می چرخد و باز روز از نو و روزی از نو.
۱۴۰۰ دی ۲۵, شنبه
پیشنهاد قتل آقای خمینی به دستگاه ریگان از طرف خامنه ای و رفسنجانی
دیروز، مک فارلین،
مشاور امنیتی رونالد ریگان در گذشت.
اشتهار جهانی ایشان زمانی آغاز که سفر پنهانی ایشان به ایران با دیوید کیمچی، معاون موساد اسرائیل، و
دیگر همراهانش به ایران با کتاب انجیل امضاء شده از طرف ریگان و کیک، بوسیله سید مهدی هاشمی ، داماد منتظری افشا شد (
که به اعدام ایشان منجر شد.) و به افتضاحی عظیم در آمریکا که به <ایران گیت>
و یا <ایران کنترا> معروف گشت.
افشا شدن این سفر و انفجار سیاسی و رسانه ای که ایجاد کرد سبب شد تا مک فارلین
دست به خودکشی ناموفقی بزند. بعد از آن در
کمیته تحقیق مجلسین آمریکا شرکت و اطلاعات خود را در اختیار کمیته گذاشت. نتیجه تحقیقات گسترده، که از جمله شاهدان این
رابطه پنهان که از زمان گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی و معامله پنهانی آقای
خمینی و سران حزب جمهوری اسلامی با دستگاه ریگان برای به تاخیر انداختن آزادی
گروگانها و اینگونه تضمین پیروزی ریگان شروع
شده بود، ابو الحسن بنی صدر بود. بعد از
کودتای خرداد 60 و خروج از ایران، بنی صدر علت خروج خود را افشای سازش پنهانی این
روابط اعلام کرده بود.
نتیجه این تحقیقات، در سال 1987 تحت عنوان <گزارش کمیته تاور> <The Tower Commission Report> منتشر شد.
در کنار آن، مک فارلین خاطرات خود را تحت عنوان < اطمینان خاص> < Special Trust> منتشر کرد. بخش عمده ای از این خاطرات به ایران ارتباط
دارد و شاید بشود گفت که مهمترین بخش آن برای وطن ما، قسمتی است که دیوید کیمچی، پیام
رهبران درون ایران را به او می رساند که پیام داده بودند که در مقابل حمایت
آمریکا، حاضر به قتل خمینی از طریق زهر کش کردن او می باشند. البته نامی از این رهبران نبرده است. ولی نیازی زیادی هم نیست که اسم برده شود. چرا که می دانیم که نزدیکترین افراد به اقای
خمینی کسانی جز آقایان رفسنجانی و خامنه ای نبوده اند و نه تنها غیر از اینها
امکان ارتکاب چنین قتلی را نداشتند، بلکه از چنین قتلی جز اینها نمی تواستند سود و
بهره ببرند.
یکی از بخشهای مهم گزارش تاور، پیام
فرستاده آقای رفسنجانی، به کلنل نورث در لندن است، که در مقاله دیگر مستند آورده و منتشر کرده ام. در این پیام، فرستاده آقای رفسنجانی به سرهنگ نورث
می گوید که برای اینکه آنها (یعنی معتدلها)! در نبرد قدرت دست بالا را بگیرند،
باید ایران در جنگ با عراق شکست بخورد که همینطور هم شد. وقتی حدود 50 صفحه ای از گزارش تاور را، که در این
رابطه است، مطالعه می کنیم، به ضرس قاطع
می شود گفت که این فرستاده کسی جز آقای مهدی کروبی نمی توانسته باشد.
دیگر اینکه این روابط پنهان و خرید اسلحه آمریکایی از طریق اسرائیل، که از بعد
از کودتای خرداد 60 شروع شده بود، می تواند بما بگوید که دستگاه های جاسوسی
اسرائیل و افسران موساد از همان زمانها با طرفهای ایرانی رابطه برقرار و شروع به
خریدن آنها کرده بودند و اینگونه است که توانستند به قلب دستگاههای اطلاعاتی رژیم
نفوذ کرده، تا حدی که محرمانه ترین اسناد غنی سازی را بار ماشین کرده و از ایران
خارج کنند و...و.
برای نسل جوان شاید هیچ چیز از این مهمتر نباشد که در پی یافتن علل این سوال
بر آیند که چگونه انقلابی که بر علیه دیکتاتوری و برای استقرار مردمسالاری در
ایران مستقل و آزاد روی داد، به استبدادی فاسد تر، خائن تر و جنایت کار تر از
استبدادی که سبب ساز انقلاب شد، منجر شد؟
تا پاسخ این سوال به تمام و کمال یافت نشود، پاسخی درخور به سوال، چه باید
کرد؟، نیز یافت نخواهد شد.
در زیر، تحقیقی را که قبلا منتشر کرده بودم، در زیر می آورم:
مک فارلین، مشاور امنیت ملی دولت ریگان، و کسی که در جریان ایرانگیت با همراهان خود از جمله افسر موساد و قربانی فر، ساواکی سابق و دلال اسلحه و...با هواپیما به ایران رفت و بعد از اینکه نزدیکان آیت الله منتظری این حضور را افشاء کردند (آخر نمی شد که از یک طرف پشت سر هم، مخالفان و منتقدان به بهانه رابطه با آمریکا داشتن، یا زندانی و شکنجه و یا اعدام کرد و از طرف دیگر خود روابط پنهان با شیطان بزرگ! را گسترده کرد.) و ماجرا رو شد دست به خودکشی ناموفق زد، در خاطرات خود (صص 20-21) از پیشنهاد کسانی در درون رژیم کسان یاد می کنند که در موقعیتی هستند که توانا به آزاد کردن گروگانهای آمریکایی در لبنان هستند و به دیوید کیمچی، مدیر موساد اسرائیل، پیشنهاد داده اند که حاضر هستند خمینی را، در مقابل حمایت ریگان از آنها، به قتل برسانند.
البته اینها کسانی جز آقایان رفسنجانی و خامنه ای نمی توانسته اند باشند. چرا اینها تنها کسانی بودند که امکان چنین کاری را داشتند و تنها کسانی بودند که در صورت مرگ آقای خمینی، می توانستند جای او را پر کنند و باز تنها کسانی بوده اند که توانا به آزاد کردن گروگانهای آمریکایی بوده اند (سیاست وقتی هدف را قدرت قرار داد نه تنها پدر و مادر و دوست و رفیق ندارد، که پدر و مادر و دوست و رفیق کش است. قبلا که آقای رفسنجانی، رفیق غار و پدر دامادهای خود، آیت الله لاهوتی را به قتل رسانده بود و بعد هم بهمراه آقای خامنه ای ترتیب یادگار امام را دادند و آقای خامنه ای رفیق 50 ساله که او را به رهبری رسانده بود استخری کرد.)
این دولت ریگان بوده است که با وجود اصرار بسیار دیوید کیمچی با پیشنهاد مخالفت می کند. اینکه چرا دولت ریگان با قتل مخالفت کرده را توضیح نمی دهد، ولی معلوم است که آنها خمینی را ترجیح می دادند، چرا که ایشان بنا را بر این گذاشته بود که جنگ بیست سال هم طول بکشد ایستاده ایم و البته ادامه جنگ، بنا بر قول آلن کلارک در دادگاه ماتریکس چرچیل، بسود منافع عظیم غرب بود. باز همین سیاست ادامه جنگ و ایجاد تنش در خلیج فارس بود که بهای نفت را که انقلاب ایران به از 34 دلار (به ارزش امروز، حدود 130 دلار) رسانده بود به حدود 7-8 دلار کاهش داده بود و بهانه لازم برای ورود ناوگان آمریکا به خلیج فارس را فراهم کرده بود.
در لینک زیر از واشنگتن پست, از قول دیوید کیمچی نقل شده که وی صحبت با مک فارلین در خصوص نقشه قتل را منکر شده است , حالا علت این انکار چه بوده است, اعلم الله
https://www.washingtonpost.com/archive/politics/1994/09/11/reagan-ex-aide-details-start-of-iran-contra-in-book/bf708d50-35a9-4fd5-9639-97984005c080/
پاسخ دادم که البته که کیمچی جز این نمی توانسته بگوید، چرا که تایید سخن مک فارلین همان و پذیرفتن اینکه دولت اسرائیل دولتی تروریست است همان. در حالیکه مک فارلین نه نیازی به داستان سازی داشته است و نه سودی از آن می برده است.
دیگر اینکه مقاله بالا می گوید که مک فارلین در مصاحبه 60 دقیق گفته است که کیمچی پیشنهاد کرده بود که روش دیگر به قتل رساندن خمینی این است که کم کم از طریق زهر در غذای او ریختن و بمرور او را به قتل برسانیم.
۱۴۰۰ دی ۲۰, دوشنبه
کارل یونگ و دوپاره گی شخصیت ایرانی؟
یکی از دوستانم یاداشت دکتر محمد گلزایی- روانپزشک، را که در آن جامعه ایرانی را به دو پاره گی و سکه ای که یک طرف آن تظاهر و تملق است و طرف دیگر آن عورت نمایی و خشونت و نمایشهای سادو مازوخیستی است، فرستاده و نظرم را خواسته بود. پاسخی کوتاه دادم. ولی قبل از آن یاداشت دکتر گلزایی را ببینیم:
دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
کارل گوستاو #یونگ روانپزشک سوئیسی اصطلاحات "نقاب" (Persona) و "سایه" (Shadow) را وارد گفتمان روان شناسی کرد. هر فرد و جامعه ای "لایه ای" دارد که ترجیح می دهد درباره آن سخن نگوید زیرا این لایه حاوی زشتی ها، ناتوانی ها و نقص های آن فرد یا جامعه است. یونگ این لایه را "سایه" نامید. این فرد یا جامعه سعی می کند با اتخاذ نقابی (که معمولا حاوی زیبایی ها، توانمندی ها و پیشرفت هاست) سایه خود را پنهان و کتمان کند. اما سایه بی صدا نمی ماند بلکه گه گاه از منافذ و تَرَک های نقاب به بیرون تراوش می کند و خود را آشکار می سازد.
در جامعه ما، #پرسونا یا نقابی وجود دارد که ملت ایران را شریف، خداجو، فرهیخته، مهربان، مهمان نواز و درستکار نشان می دهد. رسانه فراگیر (صدا سیما) یکی از ارکان مهم این پرسونا است. در مقابل این پرسونا، سایهٔ این ملت وجود دارد که در شبکه های اجتماعی مَجازی قابل رؤیت است. میلیون ها نفر تماشاگر دیوانه خانه ای مَجازی هستند که در آن دخترکی بدن عریانش را به نمایش می گذارد یا پسرکی خودزنی می کند. بارها خبرنگارانی از من این سؤال را پرسیده اند که این همه عورت نمایی و خشونت و نمایش های سادومازوخیستی در فضای مجازی ما بیانگر چیست و پاسخ من این است که این، آن روی سکهٔ تظاهر و تملق و تقلبی است که در فضای رسانه ای رسمی ما در جریان است.
اگر این آینهٔ دروغگو تصویری غیرواقعی از ما ترسیم نکند ما از دوپارگی (Splitting) خارج می شویم و آرام آرام "خودآگاهی" و "خِرَد جمعی" در ما شکل می گیرد.
پاسخ من:
بنظرم ایشان تئوری یونگ را خوب متوجه نشده اند. عناصر تشکیل دهنده <سایه> همه نشان از زشتی و ناتوانی و نقص های جامعه ندارند. برای مثال، دختری انباشته از احساس که در خانواده ای که در آن ابراز احساسات عملی منفی است، از کودکی می آموزد که احساس خود را به سایه براند و حتی از ضمیر خود آگاه خود خارج کند. که البته در طول زندگی سبب مشکلات جدی روانی عاطفی می شود. ولی این احساسات دختر نه تنها نقص نیست و نشان از ناتوانی و زشتی، بلکه زیباست و انسانی، ولی خانواده/جامعه/فرهنگی که برای مثال، سخت مرد سالاری است و یا به سبب غلبه عقلانیت محض دکارتی، انیموس animus در میان مردها سرکوب شده است (مانند بسیاری از جوامع غربی، بخصوص انگلو ساکسون) آن را زشت می انگارد.
مگر اینکه بگوییم منطور روانشناس ما، زشتی و نقص در جامعه است. که اگر اینگونه است، آنگاه دیگر آن جامعه که احساس و عاطفه را زشت می داند و مایه نقص، دیگر نمیتواند پرسونایی داشته باشد که حاوی زیباییها باشد.
دیگر اینکه روانشناس ما توجه ندارد که اینکه در خانه ای مجازی دختری بدن عریان خود را به نمایش بگذارد و یا پسری خود زنی کند، واقعیتی جهانی است و در غرب اگر بیشتر نباشد کمتر نیست. برای مثال هشدارهای دائم پلیس در انگستان به نوجوانان در رابطه با خطرات نمایش خود در فضای مجازی که به سوء استفاده دیگران که در مواردی به خودکشی دختر نوجوان منجر شده است، از جمله به همین جهت است.
باز بنظر می رسد که روانشناس ما میل به خود زنی دارد و این خود زنی را باز بنا به قول یونگ دارد از طریق <جامعه ایران زنی> انجام می دهد و متوجه کار خود نیست. البته این به این معنی نیست که جامعه ایران به علت حضور و عمل استبداد تاریخی، فرهنگی و سیاسی بخصوص در چهل و اندی سال اخیر که استبداد لباس مذهب بر تن کرد، در وضعیت بحرانی ارزشها و هویت به سر نمی برد. در همین رابطه بود که چند روز قبل سه مصاحبه در رابطه با تحقیقی که تحت عنوان <عشق، سکس و ازدواج> به تحریر در آورده بودم انجام دادم. ولی نقد کردن یک چیز است و خود زنی چیز دیگر.
واقعیت آخر این است که<نقاب> و <سایه> در تمامی جوامع بشری و اکثریت مطلق انسانها وجود دارد و محدود به ایران نیست. تمام کوشش یونگ این بود که بخش عناصر زندگی ساز ولی سرکوب شده و به سایه رانده شده را از تبعید خارج و وارد بخش آگاه شخصیت و نه داخل پرسونا/نقاب کند. در عین حال کوشش دارد که انسانها کوشش کند تا با پرسونا/نقاب خود بگونه ای افراطی این همانی پیدا نکنند و باور کنند که فقط همان نقاب هستند. برای مثال، یک پزشک که برای پزشک بودن پرسونای خاص خود را می زند، تا کار خود را انجام دهد، شخصیت و هویت و هستی خود را به آن پرسونا/نقاب کاهش ندهد.
این دیگر ربطی به اینکه فرد ایرانی است یا انیرانی ندارد. فقط نفس انسان بودن و در جامعه زیستن از سنین کوچک در کودک بخش سایه را ایجاد می کند و هر قدر آن کودک رشد می کند به آگاهی نسبی می رسد نقابی را برای زندگی در جامعه بر صورت می زند.
۱۴۰۰ دی ۹, پنجشنبه
قتل احمد خمینی
احمد خمینی قصد جانشینی پدر را داشت. خامنه ای و رفسنجانی او را قانع کرده بودند که اگر بعد از مرگ پدر او بشود رهبر جامعه از آن تفسیر نظام سلطنتی خواهد کرد و راه حل پیشنهادی آنها این بود که همکاری کرده تا خامنه ای را رهبر کرده و او بعد از یکسال استعفا داده و احمد خمینی جای او را بگیرد. اینگونه نه تنها احمد خمینی را فریب داده بودند، بلکه او را همکار خود کرده و ایشان که بنا بر خاطرات آیت الله منتظری ید طولایی در جعل خط آقای خمینی داشت را بر آن داشته تا نامه ای از قول خمینی نوشته که در آن ایشان بر این نظر شده بودند که مرجع تقلید بودن را به عنوان شرط ولی فقیه شدن لازم نیست. بر آن در مجلس انتخاب رهبری، آقای رفسنجانی نقل قول دروغی را هم افزود و اینکه آقای خمینی در رخ خامنه ای، شرایط رهبری را می دیده است.
بنی صدر در پاریس، نامه منتسب به آقای خمینی را که احمد نوشته بود با یکی از نامه های خمینی که خطاب به بنی صدر نوشته بود را به دو کارشناسی بین المللی خط داد تا بینند که نامه منصوب به آقای خمینی دست خط او می باشد یا نه. کارشناسان به این نتیجه رسیدند که لرزشهای دست و... نشان می دهد که نامه را کسی نوشته که حدودا 40 سال از خمینی جوانتر است (همان تفاوت نسبی سن احمد با پدرش.) روزنامه لوموند گزارش متخصصان خطر را منتشر کرد و اینکه نامه خمینی جعل شده است. سفارت ایران لوموند را تهدید کرد که روزنامه را به دادگاه خواهد برد. روزنامه پاسخ داد که بفرمایید و لطفا اینکار را حتما انجام دهید. ولی در واکنش، ناگهان خشم سفارت به سکوتی سنگین و همیشگی تبدیل شد و معلوم کرد که سفارت می داند در دادگاه شکست خواهد خورد و وضعیت بسیار بدتر خواهد شد.
دو سه سال از رهبر شدن خامنه ای گذشته بود که احمد مطمئن شد که چه کلاهی بر سر او گذاشته اند و اینگونه در مجالس شروع کرد به حمله به این دو نفر. در عین حال دچار پشیمانی شد و واسطه ای را نزد مهندس بازرگان فرستاد تا از او حلال خواهی کند. واسطه دیگری را به پاریس نزد بنی صدر فرستاد تا حلال خواهی کند. بنی صدر پاسخ داد که در آنچه که مربوط به شخص من است شما را حلال می کنم، ولی در آنچه که مربوط می شود به مردم، من چنین حقی را ندارم و این آنها می باشند که باید تصمیم بگیرند.
در عین حال به فرستاده گفت که به احمد بگوید که اگر پشیمانی ات واقعی است هر چه زودتر هر چه را می دانی یا بنویس و یا ضبط کن و برای ما بفرست تا منتشر کنیم و یا خودت از طریق دیگری منتشر کن و در غیر اینصورت مطمئن باش که تو را خواهند کشت.
احمد خمینی باور نمی کرد که این دو نفر جرئت کنند که <یادگار امام> را به قتل برسانند و بنا بر این به هشدار بنی صدر اعتنایی نکرد و شد آنچه که شد و بقول فرزند احمد خمینی، پدرش که گنجینه اسرار بود. به زیر خاک برده شد. تا کی باشد که سر بر آورد.
ولی این کافی نبود و باید آثار جرم و کسانی که ممکن بود جنایت را لو دهند نیز از میان برداشته شوند که از میان آنها، دکتر جمشید پرتوی، پزشک مخصوص احمد خمینی بود که به قتل رساندند و در خاطراتش رفسنجانی برای رد گم کردن می گوید که در نزدیکی منزل آقای خاتمی کشته شده است. اینکه چه کسان دیگری در این رابطه به قتل رسیده اند بعدها معلوم خواهد شد.
بنا بر خاطرات مک فارلین، مشاور ارشد امنیتی ریگان، آقایان خامنه ای و رفسنجانی، از طریق دیوید کیمچی، افسر ارشد موساد، به دولت ریگان پیام داده بودند که در مقابل حمایت آمریکا از آنها حاضر هستند که خمینی را زهر کش کنند. (مستند آن را قبلا بنی صدر در کتاب سه جلدی ایرانگیت و اکتبر سورپرایز آورده است. خود نیز مستند از کتاب خاطرات مک فارلین منتشر کرده ام.) که دستگاه ریگان نپذیرفته بود.
بعد هم این دو نفر، ترتیب فرزند خمینی را دادند و بعد هم وقتی بین دو رفیق 50 ساله بر سر سیب قدرت اختلاف افتاد و رفسنجانی شورع کرد به یار جمع کردن، خامنه ای رفیق 50 ساه و همکارش در جنایتها او استخری کرد.
حال خامنه ای تنها شده از اینکه خود و یا فرزندانش دچار چنین سرنوشتی شوند به وحشت افتاده و برای جلوگیری از آن کوشش دارد تا مجتبی را به جانشینی خود بر گزیند نکند که به یک چرخش چرخ نیلوفری نه خامنه ای بجا ماند و نا بیت خامنه ای. این کوشش یکی از اصلی ترین عللی است که خامنه ای نمی خواهد بحران غنی سازی و رابطه با آمریکا را تا قبل از تعیین جانشین برای خود حل کند. چرا که در شرایط بحرانی بهتر می تواند خدف خود را تعقیب کند.
مستبدان همانقدر که بیشتر به استبداد می گرایند، تنها و تنها تر می شود. شاه هم در چند سال قبل از انقلاب در مصاحبه ای با تلخی گفته بود که مقام پادشاهی، مقامی است بسیار تنها. شاه عباس در اوج قدرت هر شب چندین بار جای خواب خود را عوض می کرد تا مگر او را در خواب به قتل برسانند. نادر شاه در آخر کار چنان خود را تنها کرد، که کسی که روزها ارتش 400 هزار نفری خود را سه ساعت مانور می داد، در شب بر سرش ریختند و اینگونه به یک چرخش چرخ نیلوفری/نه نادر بجا ماند و نه نادری. استالین هم همین بلا بر سرش آمد و هیتلر هم در تنهایی خود کشی کرد و...و. ولی مستبدان هیچگاه اهل درس گرفتن از تجربه و از تاریخ نیستند و هیچگاه نباید در انتظار این نشست که مستبدی از تجربه درس اموخته و روش خود را عوض کند. آب در هاون کوبیدن یعنی همین. تنها و تنها فشار جامعه ملی است که تغییر را ممکن می کند.
۱۴۰۰ دی ۸, چهارشنبه
خشونت زدایی: هم تاکتیک و هم استراتژی در مبارزه
پرهیز از خشونت و بکار گیری روش خشونت زدایی در مبارزه با ضد انقلاب تبهکار حاکم، هم امری اخلاقی است و هم امری استراتژیک می باشد. چرا که تجریه انقلابات خشن بما می گوید که خشونت ره به مردمسالاری نمی برد. بیشتر، تاکتیک مبارزه نیز حکم می کند که این روش بر گزیده شود. چرا؟ استبداد تبهکار حاکم نیک می داند که آلودن مبارزه به خشونت سبب می شود که اکثریت جامعه صحنه را ترک کنند و در اینصورت می تواند براحتی آنهایی را که روش خشونت را بر گزیده اند ایزوله و سرکوب کند و از صحنه خارج کند. این همان بلایی بود که بر سر سازمان مجاهدین (قبل از اینکه تبدیل به فرقه رجوی شود.) آورد و آنها را در تله مبارزه مسلحانه انداخت و در نتیجه نه تنها آنها را بشدت سرکوب کرد، بلکه چنان جو ترور و وحشتی در جامعه ایجاد کرد که برای سالها سکوت قبرستان پر صداتر از جامعه بود.
به هر طریق ممکن از بکار گیری خشونت به عنوان روش مبارزه دوری کنید. جریانهای وابسته بطور مستقیم و غیر مستقیم و القاء ایدئولوژی کوشش در آلوده کردن مبارزه به خشونت دارند. چرا؟ نیک می دانند که قدرتهای خارجی که در خدمت آنها هستند، تنها زمانی قادر به مداخله در امورد وطن هستند که مبارزه به خشونت آلوده شود. یعنی همان بلایی که بر سر افغانستان و عراق و لیبی و سوریه آمد.
روش خشونت زدایی باید روش مبارزه گردد و هیچگاه نباید واکنش خشونتهای رژیم شد. اینگونه است که استقرار مردمسالاری در وطن مستقل و آزاد، ضمانت خواهد شد.
البته لازم به گفتن است که روش <خشونت زدایی> به معنی <عدم خشونت> نیست، حق دفاع در برابر خشونت تجاوز گر، از حقوق اولیه هر انسانی است. خشونت زدایی از جمله به معنی کاربرد روشهایی است که امکان کار برد خشونت تجاوزکارانه را به حد اقل رسانده و به طرف صفر ببرد. یعنی روشی که در انقلاب به روش <پیروزی گل بر گلوله> معروف شد. اگر این روش در بعد از سرنگونی دیکتاتوری سلطنتی نیز ادامه یافته بود و سازمانهای استالینیست در خیالاتی سخت ابلهانه، خود را لنین های انقلاب ایران تصور نکرده تا از طریق تزریق خشونت و تحمیل جنگ داخلی، بخصوص در کردستان به <انقلاب اکتبر> خود برسند و اینگونه خمینی کار برد خشونت را بر علیه کسانی که در انقلاب شرکت کرده بودند را بتواند توجیه کند و اکثریت مردم با اعدامهای با اصطلاح "انقلابی" مخالفت کرده بودند، مذهبی ها و استالینیستهای خشونت طلب و در پی به انحصار در آوردن قدرت، امکان کار برد خشونت را نمی یافتند و خمینی که امضایش را زیر پیش نویس قانون اساسی بدون ولایت فقیه گذاشته بود، امکان نقض آن را نمی یافت و مجبور می شد که به عهد خود در پاریس وفا کرده و در دولت و حکومت دخالت نکرده و اجازه ورود روحانیت خشونت طلب ذوب شده در شهوت قدرت را در دولت و حکومت نداده و بقول آیت آلله طالقانی در آخرین خطبه نماز جمعه خود برود پی کارش. (طالقانی در خطبه معروف به خطبه شوراها تلویحا به رهبران حزب جمهوری گفت که اینها می گویند که اگر مردم از طریق شوراها همه کاره شوند پس ما چه کاره ایم؟ پاسخ طالقانی این بود که : هیچی، برید پی کارتون.)
بهر حال، شد آنچه که شد و حداقل این است که از تجربه درس گرفت و اشتباه را تکرار نکرد و روش <خشونت زدایی> را هم در مبارزه برای بر اندازی رژیم خیانت، جنایت و فساد و هم در بعد از آن بکار گرفت و با حفظ و حراست از تمامی آزادی های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بی اما و اگر، امکان شکل گیری محورهای جدید خشونت، جریانهای وابسته که تنها از طریق گل آلود کردن آب و تزریق خشونت می توانند رویای باز سازی استبداد در شکل و فرمی دیگر خیالات فرمانید را به صفر برسانند. جمهوری شهروندان ایران، اینگونه است که واقعیت یافته و کوشش 130 ساله ایرانیان برای صاحب وطن خود شدن و در استقلال و آزادی ، در رشد و گسترش عدالت اجتماعی را به نتیجه برسانند.
۱۴۰۰ دی ۴, شنبه
قربانی نامرنی دیگر استبداد
حدود سه سال بعد از کودتای خرداد 60 بود که از ایران خارج و چند سالی بیشتر نبود که از ایران خارج شده بودم که خبر آمد یکی از دوستان، که از چنگ دژخیمان رژیم جان سالم بدر برده بود، با هزار بدبختی راه ترکیه از وطن خارج شده و بعد از مدتی سرگردانی سر از نروژ در آورده است. خبرها که از سال اول ورودش می رسید همه حاکی از شادی و لذت بردن از زندگی اش بود و به پایان رسیدن دوران وحشت و شکست و حتی یکبار از سوئد زنگ زد و گفت که اینجا بهشت است.
کار به دو سال نکشیده بود که ترومایی که در وطن و بعد در دربدری به آن گرفتار شده بود، خود را به او رساند و ناگهان خبر از سه بار کوشش برای خودکشی کردن او رسید. دو بار رگهایش را زده بوده که در آخرین لحظات هم خانه هایش او را در حمام یافته بودند و بار دیگر سعی در دار زدن خود کرده بود که خوشبختانه، میله آهنی که طناب به آن بسته شده بود، زیر وزن او شکسته بود.
قرار شد او را به لندن بیاوریم ولی انتقال پناهنده از یک کشور به کشور دیگر فوق العاده مشکل بود. در آخر دست به دامن بنی صدر شدم و ایشان نامه بسیار محکمی به وزارت کشور انگیس نوشت که اگر به او اجازه ورود ندهند، دست به اقدام خواهد زد. نامه بسیار زود اثر کرد و چند هفته بعد او در لندن بود. در آن زمان تازه داشتم آماده رفتن به دانشگاه می شدم که در سه چهار ماه قبل از رفتن به خوابگاه او را به اتاقم آوردم که به کمک قرصها و محیط آشنا، تحت کنترل در آمد. در این فاصله بود که دیدم دچار بیماری روانی سختی می باشد و منهم که هیچ اطلاعی از بیماریهای روانی نداشتم، تصمیم گرفتم که یکی از درسهایم را به روانشناسی اختصاص دهم.
بالاخره سال تحصیلی شروع شد و از غرب لندن به جنوب شرق لندن که رفت و برگشتش 4-5 ساعت طول می کشید و باید از حدود 400-500 پله، پایین و بالا می رفتم، کوچ کردم. چند هفته ای نگذشته بود که پلیس تلفن کرد که دوست شما به چند نفر در خیابان حمله کرده است و دستگیر شده و ادعا می کند که خدا است و حال در بیمارستان روانی تحت نظر می باشد. کارم شد که هفته ای دو سه بار به غرب لندن سفر کنم تا ساعتی او را ببینم.
سال اول اینگونه گذشت تا مدد کار اجتماعی اش پیشنهاد کرد که برای کم کردن اضطراب دوست و امکان عود بیماری را کم کردن با او زندگی کنم. پذیرفتم و اینگونه ناچار شدم که تا پایان لیسانس، هر روز راهی طولانی را در رفت و آمد باشم. در بیشتر مواقع توانا به هیچکاری نبود و بنابراین باید در کنار درس، خرید و آشپزی و تمامی کارهای خانه را انجام می دادم. دو سه ماهی بیشتر نگذشته بود که دوباره بیماری اش عود کرد. مشکل واقعی این بود که در زمانی که بیماری عود می کرد بشدت خشن می شد و بخود و یا نزدیکان سخت وحشیانه حمله می کرد. بدترین مورد آن زمانی بود که ده شبانه روز، بیدار بود و فقط آب و چای می خورد. باور نمی کردم که کسی بتواند این زمان طولانی را بیدار بماند و هیچ غذایی هم نخورد. حواسم نبود که منهم پابپای او بیدار مانده ام تا نکند که دست به خود کشی بزند یا من را در خواب بکشد. فقط یادم است که در طول این مدت، فقط سه بار حدود سه یا چهار صبح و هر بار برای دو سه ساعت روی تشکم در واقع به حالت غش، افتادم. بعد که از خانه خارج شده بود با پلیس برخورد کرده بود و دو پلیس را کتک زده و دنده یکی را شکسته و جگرش زخمی شده بود و به کلیسا رفته بود و فریاد که خدا و مسیح من هستم. پرونده بیماری روانی داشتن مانع شد به زندان بیافتد. دو سه روز بعد را فقط از شدت کوفتگی بیشتر خواب بودم. او را هم با تزریق، حدود یکهفته به خواب برده بودند.
در یکی از دفعات دیگر، سه شبانه روز بیدار بود و هر چه بیشتر بیدار می ماند، امکان انفجار خشونت در او زیادتر می شد. تا بالاخره او را قانع کردم که به بیمارستان برویم. قبل از رفتن، ریشهایش را تراشید و با لباس و آرایش موی مرتب آماده شد. در بیمارستان، روانپزشک ما را برد در دفترش و از او سوال کرد که چرا اینجا آمدی؟
با خونسردی جواب داد:"هر وقت این دوست من حالش بد می شود، من را میاورد بیمارستان"
پزشک با تعجب من را نگاه کرد. دیدن صورتم با ریش نزده و چشمهای از بیخوابی پف کرده و خستگی و کوفتگی صورتم، او را کمی گیج کرد. با خودم گفتم که اگر منهم بودم وقتی خودم را در کنار دوستم با آن لباس و قیافه تر و تمیز می گذاشتم، حکم به اینکه من بیمار هستم می دادم و نه او. برای همین و اینکه پزشک را از گیجی در بیاورم، از دوستم سوالی کردم و در آن از کلمه ای استفاده کردم که به حکم تجربه آموخته بودم که شنیدن ان کلمه، نقاب را از صورت او می اندازد و خود را آنگونه که هست نشان می دهد. پرسیدن و بکار بردن آن کلمه، مانند چاشنی مواد منفجره کار کرد و چنان لگد محکمی به سینه ام زد که از روی صندلی به گوشه دفتر پرت شدم و تا پرستارها برسند دکتر را هم از صندلی اش بلند کرد و کوبید روی میز.
سه سال و نیم اینگونه گذشت و با خود می گفتم که وقتی ایران را ترک کردم، تصورم این بود که بدتر از آن سه سالی که بعد از کودتای خرداد 60 در ایران گذراندم و بسیاری از شبها منتظر حمله به خانه امان و دستگیری بودم، ممکن نیست. ولی زندگی با این دوست و در حالیکه باید درسم را هم می خواندم و با حداقل امکانات مادی زندگی می کردم، دماری از روزگارم در آورد که در مقایسه، آن سه سال رنگ می باخت. نمی دانم که در این مدت چند بار پلیس یا او را به خانه آورد و یا از خانه بیرون کشید و چند بار به بیمارستان برده شد و چند صد بار او را هر عصر ملاقات کردم.
یکبار دیگر زودتر بخانه آمدم و قبل از اینکه وارد شوم از سوراخ پست نگاه کردم و دیدم که در آشپزخانه، مانند مستهای لایعقل می خورد زمین و بلند می شود. نمی دانم از کجا گیرش آمده بود ولی معلوم شد که حدود صد قرص خواب خورده بود. یکهفته در بیمارستان در حالت اغماء بود و بالای سرش بودم. وقتی به هوش آمد، با تلخی بسیاری گفت:"این بارم نشد."
در آخر وضعیت آنقدر خطرناک شد که پزشک معالجش من را در دفترش خواست و در حضور پزشکان دیگر در برنامه های هفتگی، گفت که باید از پیش او بروی، چرا که او برای تو خطری جدی دارد و امکان زیاد دارد که سعی در قتل تو کند. وقتی این را شنیدم یاد نیمه شبی در چند هفته قبل افتادم که وقتی با صدایی از خواب بلند شدم دیدم که با هر چه که دستش می آمده، در کنار تشکم چیزی شبیه قبر درست کرده بود. دیدم که به قتل رساندن من کمکی به او نخواهد کرد و پذیرفتم بروم و نگهداری از او را از اتاقی که در نزدیکی آپارتمان او اجاره کرده بودم انجام دهم.
عکسی را که می بینید، از اتاق او گرفتم و اتاق دیگر، اتاقی است که در آن زندگی و از او نگهداری می کردم. همیشه عصرها که از دانشگاه بر گشته و از مترو گرین فورد که درست بغل محل اقامتمان و در بلندی واقع شده بود و از آنجا نوک خانه نمایان بود، اول کاری که می کردم این بود که ببینم که آیا خانه را آتش زده یا نه. در یکی از همین روزها وقتی خانه آمدم، در طبقه پایین دیدم که سعی کرده خانه را آتش بزند و نتوانسته است. به طبقه بالا رفتم که دیدم با چکش، آن بلایی را بر سر دیوار بین ما آورده که در عکس می بینید.
در بیمارستان در حضور تیم پزشکی، دوباره با صورت تراشیده و لباس تر و تمیز و رفتار بسیار متین در پاسخ پزشکی که چرا دوباره به آنجا آورده شده، دوباره گفت که این دوست من هر وقت حالش بد می شود، من را میاورد بیمارستان. منهم که مطابق معمول، با ریش نزده و بسیار شبها نخوابیده و بقول بچه محلها، با قیافه ای درب و داغون سبب گیجی تیم پزشکی شدم. پیش بینی چنین وضعیتی را کرده بودم و برای همین عکسهایی را که از بلایی که بر سر خانه آورده بود را حاضر کرده و به تیم نشان دادم.
پزشک، این عکس را به او نشان داد و گفت که چرا دیوار را خراب کردی؟ خیلی مودبانه با خونسردی کامل گفت که من کاری نکردم. فقط دکور خانه را عوض کردم.
بالاخره، اتاقی که حدود بیست دقیقه با آپارتمان کوچکی که به او داده بودند فاصله داشت، گرفتم و حداقل کار این بود که در حالی که به کارهاش می رسیدم ولی بیشتر شبها را بی اضطراب می خوابیدم.
فرق جهنم و بهشت
بیشتر آن سه سال و نیمی که با او زندگی کردم، بواقع زندگی در جهنم را تجربه کردم. ولی وقتی او از آن زمان حرف می زند، آن چند سال را یکی از بهترین سالهای عمرش می داند و تجربه ای بهشتی. چرا؟ علت اصلی این است که وقتی بیماریش عود می کرد و تا زمانی که به حالت نیمه عادی بر می گشت را هیچ بیاد نمی آورد و نمی دانست که چه کارهایی کرده است. فقط نمی دانم چه شد که یکبار، بعد از حدود 15 سال بی مقدمه بمن گفت:
"محمود، اخیرا داره بعضی چیزا یادم میاد. محمود! راستی که من چه دماری از روزگارت در آوردم. واقعا چه دماری...سعی می کنم که از این ببعد کمتر روزگارت رو سیاه کنم."
در چند سال اخیر به یمن سن و تجربه و مراقبتها و تغییرات سیستم پذیرش (برای مثال، قبلا از زمانی که شروع به بد شدن می کرد و علائم را نشان می داد، تا بیمارستان او را بپذیرد، ما مرده می شدیم و زنده تا بالاخره در اوج عود گرفتن و دست به خشونت زدن، دستگیر و پلیس او را تحویل بیمارستان می داد. ولی حال با شناختی که از او پیدا شده و تغییر سیستم، در همان آغاز حالش بد شدن، مداوا را شروع می کنند.) عود کردن بیمار کمتر به خشونت منجر می شود و حداکثر کاری که انجام داده، شکستن چند تلویزیون است.
این پسر بس با استعداد و استعداد هنری شگفت انگیزی که حال وارد دوران پیری شده است، اگر بی همه چیزان در پی باز سازی استبداد، او را از اخراج نکرده و اجازه داده بودند درسش را بخواند، نه اینگونه زندگی اش به هدر می رفت و نه چنین بلایی بر سر دیگران می آورد. خسارات و جنایتهایی که استبداد بر وطن وارد کرده، هیچ قابل محاسبه دقیق نیست.
۱۴۰۰ مرداد ۸, جمعه
خوابهای طلایی در مهتاب خونین
یکی از زندانیانی که بعد از کودتای خرداد 60 و به علت عضویت در دفتر هماهنگی و
همکاریها با رئیس جمهور سالها در اوین زندانی شد و مدتها شکنجه، چند ماهی است که
خود را به انگستان رسانده و در یکی از اردوگاههای پناهندگان نزدیک شهرمان بسر می
برد. دیدارهای هفتگی دارم و گفتگوهای
مفصلی در باره وضعیت سیاسی و نیز دوران زندان و شکنجه شدن و اعدامها دارم. ولی یکی از خاطراتش هنوز در ذهن و روح من جای
خود را پیدا نکرده و نمی دانم که با آن چکار کنم.
سعی می کنم آن را در اینجا به قلم بیاورم ولی نمی دانم که آنی که بر قلم
خواهد آورد آنی خواهد بود که من هنوز نمی دانم که آن را چگونه احساس کنم خواهد بود
یا نه؟ بهر حال می نویسم چون نمی توانم ننویسم و شاید در لابلای این کلمات احساس
خود را بتوانم حس کنم:
می گفت که یکبار که او را برای باز جویی بوده بودند، بمدت سه شبانه روز بطول
متواتر کتک می خورده و شلاق بر کف پایش.
روز سوم که به علت بی خوابی و شدت شکنجه در حالت گیجی کامل بسر می برده،
شکنجه گران، که بعدها معلومش شد که پروتکول نوع شکنجه و چگونگی باز جویی و اجرای
آن را اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ریخته بودند، متوجه شده بودند که فعلا دیگر
شکنجه فایده ای ندارد و او را به طرف بندش برده بودند.
می گفت زمستان 62 بود و زمستان سخت و برف سنگینی باریده بود و حال در نیمه های
شب، مهتاب همه جا را روشن کرده بود. از
آنجا که کف پاهای از هم دریده و گوشتهای ریخته شده اش توان حمل وزن او را نداشت و
به ناچار با چهار دست و پا راه می رفت و در هر کشیدن خود بروی برف، می دید که
چگونه خون روان از پاهایش و پشتش برفهای زیر بدنش را خونین می کرد. در عین حال سعی می کرد تا برفها را به پشتش برساند
تا کمی از شدت سوزش زخمها کم شود و این در حالی بود پاسدار هم که رادیویی ترانزیستوری
دستش بود طنابی را به دستش داده بود و با آن او را مجبور به رفتن می کرد. دادن طناب برای این بود که او را نجس می دانست
و نباید دستش به او می خورد و تنها رابطه ای که می توانست با او ارتباط بر قرار
کند شلاق بود و همان طناب.
می گفت در این حال دیدم که دو پاسدار، جوانی را که شاید کمتر از بیست سال نداشت
را از از بندش خارج کرده و برای اعدام می بردند.
جوان گریه می کرد و به پاسدارها می گفت که اشتباهی رخ داده و جرم او بزرگ
نیست، دست نگه دارید تا فردا با حاج لاجوردی صحبت کنم.
و این در حالی بود که رادیوی دست پاسدار مشغول پخش خوابهای طلایی جواد معروفی بود و صدای جوان
اعدامی بخشی از آهنگ شده بود.
*******
شنیدن خوابهای طلایی، یعنی شنیدن اوج لطافت و ظرافت و زیبایی احساس انسان از
رادیوی شکنجه گران برایم قابل فهم نبود و آمیختن چنین موسیقی ای با ضجه های جوانی
که به طرف مرگ می رفت بیان را در سکوت فرو
می برد . هنوز نمی دانم که چگونه این احساس را احساس کنم.
جوان اعدام شد و این هموطن برای اینکه پوست ران او را به کف پاهایش پیوند
نزنند، چرا که دیده بود که کسانی را که روی آنها این عمل را انجام داده اند، بعدا
برای اینکه در زمان آزادی شکنجه ها افشا نشود، اعدامشان می کنند، چهار ماه روی دست
و پا راه می رفت و بعد با تحمل دردهای وحشتناک تمرین راه رفتن می کرد تا کم کم
زخمها بسته شد.
بعد از شنیدن خاطره، چشمانم را بروی پاهایش انداختم. متوجه شد که کنجکاو دیدن کف پاهایش هستم. پس
کفش و جورابش را در آورد و کف پاهایش را نشانم داد. با وجودی که بیش از 30 سال از آن شکنجه ها می
گذشت، کف پاهایش هنوز نشان از التیام یافتن گوشت و پوستی داشت که مانند درختی در
خود پیچیده، شلاقها را در پشت تپه و ماهور خود پنهان کرده بودند و شهادتی دیگر از
اسلام جنایتکار خمینی که اگر لازم می دانست و می توانست فتواب قتل پیامبرش را نیز
صادر می کرد می داد.
https://www.youtube.com/watch?v=awWFcEZOtJM
۱۳۹۹ آذر ۱۰, دوشنبه
اسناد خیانت بختیار و چشم بر حقیقت بستگان شیفتگان
مصاحبه ای را در سی ان ان را می دیدم که در آن متخصصی از چندین تحقیق روانشناسی نقل می کرد که بسیاری از انسانها وقتی در مورد موضوعی بر اساس اطلاعی که با آنها داده شده است تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند، دیگر درها را نسبت به هر فاکت/واقعیت/حقیقتی که آن نظر را به چالش بکشد می بندند و بقول معروف یک گوش در می شود و گوش دیگر دروازه. اضافه می کرد که همین تحقیقات نشان داده است تنها زمانی نظر اینها تغییر می کند که آن را تجربه کنند و آن را واقعیتی تراژیک می دانست. در این رابطه به کسانی که از طریق فیک نیوز به این نتیجه رسیده اند که اصلا چیزی به نام کرونا وجود ندارد اشاره می کرد که تنها وقتی خود گرفتار آن می شوند و آن را تجربه می کنند، متوجه باور غلط خود می شوند و متاسفانه برای بعضی از آنها این تغییر باور دیر است و فوت می کنند.
البته این قاعده ای کلی است و خود بی نهایت خود آن را تجربه کرده ام. آخرین نمونه های آن اشاره به انتشار اسناد ویکیلکس، که لینک آن را در زیر گذاشته ام، در مورد دکتر شاپور بختیار بود و گزارش سیا به برژینسکی، که بنا بر اسناد محرمانه آمریکا، دکتر در ضمن اطمینان دادن به سازمان سیا که خمینی حداکثر تا سه ماه دیگر سقوط می کند، اشاره به پول گرفتن از صدام حسین و عربستان و دیگر مستبدان عرب خلیج فارس کرده و با این وجود از آمریکا نیز پول خواسته بود و اطلاع داده بود که با صدام حسین موافقت کرده است تا به ایران حمله کرده و خوزستان را تصرف کرده و حکومت او را مستقر کند و در مقابل، وقتی صدام به کویت حمله کرد، او اعتراضی نکند.
اضافه کرده بود که البته این کلکی است که به صدام زده است و بعد از قدرت را بدست گرفتن اگر صدام به کویت حمله کند زیر قرار و مدار خود می زند.
انسان می ماند چه بگوید که اگر ایشان حتی از مغز گنجشک هم بهره مند بودند نه تنها به این نتیجه نمی رسید که خمینی حداکثر تا سه ماه دیگر سقوط می کند، بلکه این را می فهمید که در کلک و حقه و رودست زدن این صدام حسین است که همه کارت ها را در دست دارد و ایشان هم تنها نقش آلتی در دست صدام حسین را دارد.
در واقع تنها انسانی که شهوت شدید به قدرت او مانع دیدن واقعیات شده است و در نتیجه خالی از خرد سیاسی و دید استراتژیک شده است که می تواند تصور این را بکند که صدام میلیاردها دلار خرج بکند، چراغ سبز آمریکا برای حمله بوطن را بگیرد و ارتش او خوزستان و دریای نفت آن را که عربستان می نامد تصرف کند و بعد ارتش خود را عقب بکشد و کسی را در ایران بر قدرت بگذارد که از طریق تبانی با یک فاشیست ضد ایرانی و کشتار نظامیان ایرانی به قدرت رسیده است که در نتیجه هیچ آینده ای نمی تواند داشته باشد.
بهر حال وقتی به این سندی که عکس و لینک آن همراه است در فضاهای مجازی خود اشاره کردم. نقل و نباتی نبود که از طرف ذوب شدگان در دکتر بختیار نصیبم نشود. چرا که حاضر نمی شدند که اسطوره ای را که از قبل در ذهن خود ساخته اند و در برجی که از صخره های سخت خود سانسوری مستقر کرده اند به وسیله پتک حقیقت و واقعیات بشکنند و اینگونه، حقیقت و واقعیت را سخت دشمن می پندارند و کسی که حامل و پیک این حقایق باشد را دشمن خود تصور می کنند.
این واکنشها من را یاد متخصص در سی ان ان در مورد کسانی که به این باور رسیده اند که کرونا وجود ندارد و دروغی بیش نیست انداخت. سوال من این است که چگونه تجربه ای اینها را بخود می آورد و آیا زمانی آنها را بخود می آورد که دیر شده است؟
به این هم وطنان می گویم که اسناد در مورد خیانت نا بخشودنی دکتر شاپور بختیار فراوان است و این سند تنها آخرین سندی است که یافت شده است. دکتر شاپور بختیار آتش بیار جنگی شد که بیش از یک میلیون ایرانی را کشت و زخمی کرد و نسلی را از رشد بازداشت و به خمینی امکان داد تا از طریق ادامه جنگ، استبداد را باز سازی کند. با این حقیقت چه می کنید؟ در دنیا آنقدر برف وجود ندارد که سر خود را در آن برای همیشه در زیر آن پنهان کنید و آن را یخزده کنید.
البته و خوشبختانه همگی اینگونه نیستند. برای مثال، دختری دانشجو برایم پیام فرستاد که او همیشه عاشق دکتر بختیار بوده است ولی خواندن تحقیقی را که اینجانب چند سال پیش در مورد ایشان منتشر کرده بودم موجب شده است که در باور خود شک کنند. امیدورام اینگونه هموطنان که به دنبال یافتن حقایق هستند و از شجاعت، فراست و صداقت لازم در پذیرفتن حقیقت، هر قدر در وهله اول تلخ باشد، هر چه بیشتر شوند.
لینک گزارش افسر سیا به بر ژینسکی
https://history.state.gov/historicaldocuments/frus1977-80v11p1/d93
۱۳۹۹ مهر ۱۷, پنجشنبه
وایکینگها، دموکراسی و درسی برای ما
وایکینگها در
سیاحتنامه ابن فضلان در سال 921 میلادی به ما چه می گوید؟
ابن فضلان،
در سیاحتنامه خود، گزارشی از وایکینگ هایی که از سوئد به رود ولگا آمده بودند و زندگی می کردند دارد. در اولین دیدارش از آنها، وصف حال خود را می
کند که چگونه محو زیبایی فیزیکی آنها شده بود و اینکه تا بحال انسانهایی به قامت
سرو و به آن زیبایی ندیده بود. بعد از
توضیح نوع لباس و اسلحه مردان و گردنبند ها زینتی برای زنان به شرح نوع زندگی آنها
می پردازد و آنها را اینگونه توصیف می کند:
آنها کثیف ترین مخلوقات خداوند می باشند و هیچ حیایی در زمان ادرار کردن و رفع جاجت
کردن ندارند. بعد از آمیزش با زنانشان
خودشان را نمی شورند و حتی بعد از قضا خوردن دستهاشان را نمی شورند. در واقع آنها مانند الاغ های در حال پرسه زدن
هستند. ده یا بیست نفر یا بیشتر در خانه
هایی با یکدیگر زندگی می کنند و برده هایی زیبا را با خود دارند. در حضور دیگران با زنان برده خود نزدیکی می
کنند و گاهی بصورت گروهی صف می کشند و با برده نزدیکی می کنند. بعضی مواقع تاجر برای خریدن زن برده می آید ولی
(وایکینگ) روس تا خود را ارضا نکرده وارد معامله نمی شود.
هر روز صبح خودشان را با کثیف ترین آب می شورند. توضیح می دهد که هر روز صبح زن برده یا سطل آب
برای ارباب خود می آورد. ارباب سر و صورت
و موها را در آن می شورد و در آن بینی اش را می گیرد و تف می کند و بعد زن برده آن
سطل را برای دیگری و دیگری می برد و همه افراد در خانه با همان آب صورت خود را می
شورند و همان کار را تکرار می کنند.
در مورد کسانی که بیمار می شوند می گوید که او را در
جایی دور جمع می گذارند و برایش غذا مهیا می کنند و تا زمانی که بیمار است با او
صحبت نمی کنند. اگر خوب شد به جمع بر می
گردد و اگر نشد و فوت کرد. بدن او را می
سوزانند مگر اینکه بیمار، برده بوده باشد که در اینصورت او را به عنوان غذا به
سگهایشان و پرنده ها می دهند.
مراسم تدفین
اگر فرد فوت شده، وایکینگی معمولی بوده باشد بدن او
را در قایقی گذاشته و آتش می زنند. ولی
اگر فرد فوت شده رئیس یا فردی مهم بوده باشد، اول ثروت او را به سه قسمت تقسیم
کرده. یک قسمت را به باز مانده هایش می
شدند و یک قسمت را برای مراسم خاکسپاری و یک قسمت را برای خرید مشروبات الکلی برای
مراسم. می گوید که آنها همه اشان الکلی
هستند و روز و شب مشروب می خورند. بعضی از
مواقع بعضی از آنها در حالیکه پیاله مشروب در دست دارند می میرند.
وقتی که رئیس قبیله می میرد، از زنان و مردان برده
رئیس سوال می کنند که کدامیک می خواهند که با رئیس بمیرند و معمولا این زن برده
است که داوطلب مردن در کنار رئیس می شود.
زن داوطلب دیگر نمی تواند نظرش را عوض کند و دو زن برده مامور محافظت و
مواظبت از او می شوند. در طول چند روزی که
برای مراسم تدفین آماده می شوند، زن داوطلب برده بطور دائم مشروب می خورد و شاد و
شنگول و مست.
من روزی به رودخانه رسیدم که رئیس قبیله و برده زن را
در قابقی در کنار رود گذاشته بودند. در
اینجا توضیحات دقیقی در مورد لباس و غذایی که در قابق گذاشته بودند می دهد و اینکه
دو اسب را دوانده و بعد از عرق کردن از وسط دو نیمه کرده و در قابق گذاشته و
همینکار را با دو گاو و یک سگ انجام دادند و این در حالی است که زنی که به او
<فرشته مرگ> می گویند مشغول انجام وظیفه می شود.
بعد صاحب یورت با زن برده ای که قرار است کشته شود
نزدیکی می کند و بعد به زن می گوید که به اربابت بگو که من برای عشقی که به ارباب
داشتم با تو نزدیکی کردم و.... بعد او را سه بار بلند کرده و بار اول زن گفت که
پدر و مادرش را دیده و بار دوم دیگری را و بار سوم، ارباب خود را دیده که در باغی
است.
در ادامه مراسم، 6 مرد به درون قایق می روند و با زن نزدیکی می کنند و .. در این
وقت، زن برده از مردن وحشت کرده و فریادهای وحشتناکی می کشد ولی برای اینکه
فریادهایش به دیگر برده ها نرسد تا در مرگ
رئیس بعدی داوطلب مرگ نشوند، با شمشیرهای خود محکم به سپر می زنند تا صدای
آنها مانع رسیدن صدا ضجه های برده شود.
بعد طنابی به گردنش انداخته و در حالی که او را خفه می کنند، فرشته مرگ با
کاردی سینه زن را می شکافد و اینگونه برده می میرد.
بعد یکی از بازماندگان رئیس عریان وارد با یک مشعل
وارد قایق می شود و در حالیکه که انگشت دست دیگری را در ما تحتش فرو برده، مشعل را
در قایق می اندازد و دیگران نیز که هر یک مشعلی دارند اینکار را تکرار تا قایق و
هر چه در آن است آتش می گیرد.
خب، مدتها بود که می خواستم این مشاهدات را در اینجا
بیاورم. علت اصلی آنهم این بود تا از خود
سوال کنیم که مردمی چنین وحشی و عقب مانده و عاری از تمدن، چگونه توانستند دموکراتیک
ترین و عادلانه ترین تمدنها در جهان را بر قرار کردند و اینکه گره فرهنگی- اجتماعی
ما چیست که هنوز با وجود سه انقلاب قادر به استقرار مردمسالاری نشده ایم؟
البته پاسخ به این سوال پیچیده است و علل بسیاری دارد
و در اینجا فقط یکی از اصلی ترین دلایل را می آورم و آن اینکه بر عکس ایران که
همیشه در قلب حوادث جهانی قرار داشته است، وایکینگ ها در گوشه دوری از جهان قرار
داشتند که بیشتر برف بود و سرما و از این جهت، مورد طمع امپراطوری ها نبودند و از تهدید
خارجی، آنگونه که تاریخ ما تجربه کرده است مصون بودند. برای مثال، فقط تصور این را بکنید که ایران
کشوری بود که دیگر کشورها طمع و نیازی به آن نداشتند. آنوقت استبداد دیگر نمی توانست از طریق وابستگی
به قدرتهای خارجی به خود استمرار ببخشد.
در عین حال مخالفان هم جنس استبداد
هم دیگر نمی توانستند به خدمت قدرت خارجی در آیند و اینگونه دستشان به جایی بند نبود. در نتیجه و در چنین زمانی ک ما و تنها خود ما
بودیم که باید تصمیم می گرفتیم که چه می خواهیم.
در چنین وضعیتی، برای مثال، دیگر رضا خانی نمی توانست با کودتایی انگیسی
تجربه انقلاب مشروطه را سقط جنین کند و محمد رضا شاهی نمیتوانست بر ضد مصدق و
مردمسالاری دست به کودتا بزند و و خمینی جماران در نتیجه سازش پنهانی با دستگاه
ریگان بر سر گروگانهای آمریکایی دست به کودتا بر علیه خمینی پاریس و اهداف دموکراتیک،
آزادیخواهانه، استقلال طلبانه و عدالت جویانه انقلاب بزند.
آیا این بما نمی گوید که استقرار مردمسالاری تنها از
طریق تکیه بر نیروهای خودمان و نفی دخالت قدرتهای خارجی ممکن می شود؟
۱۳۹۹ تیر ۲۷, جمعه
پیام رفسنجانی – خامنه ای به ریگان: ایران باید در جنگ با عراق شکست بخورد
ترجمه: " هر قدر امکان پایان جنگ در نفع ایران بیشتر می شد و امکان آن جدی تر، وضعیت حاد تر می شد. بگونه ای که در چند ماه آخر ریاست جمهوری بنی صدر محبوبیت او از خمینی هم بیشتر شده بود. آخرین سنجش افکار نشان داد که 76% مردم از رییس جمهور بنی صدر رضایت داشته و 49.5% از خمینی (رضایت داشتند.). این شکاف در میان نسل جوان بسیار وسیع تر بود: نزدیک به 80% از جوانان از بنی صدر حمایت می کردند. در حالیکه 30-35% از خمینی حمایت می کردند. این واقعیت با گزارشات گزارشگران، از جمله اریک رولو، تایید و اطلاع داد که محبوبیت بنی صدر با فاصله زیاد از خمینی نیز بیشتر شده است. همان سنجش افکار نشان می دادند که بهشتی، رفسنجانی و خامنه ای، مورد تنفرترین رهبران در ایران بودند.> ص 282-283 (9)
"من با آنها (رهبران حزب جمهوری اسلامی) صحبت کردم. آنها بمن گفتند که اگر خوزستان و حتی نصف ایران برود بهتر از این است که بنی صدر در جنگ پیروز شود." (10)


