۱۳۹۳ تیر ۱۹, پنجشنبه

فاجعه سوریه و نامه پنهانی اعضای دفتر تحکیم به کنگره آمریکا



خبر می گوید که تابحال حدود 170 هزار نفر در سوریه کشته شده اند.(1)  البته حتما تعداد واقعی از این تعداد بسیار بیشتر است.   به بسیاریشان  گفته شده بود که دست به اسلحه نبرید و روش مبارزه عدم خشونتی را که بر گزیده اید سبب ریزش گسترده در ارتش شده است و ادامه همین روش مبارزه غیر خشن مانند انقلاب ایران، ارتش سوریه را نیز مانند ارتش ایران در زمان انقلاب مانند  برف آب خواهد کرد.  دیگر اینکه به آنها گفته می شد که اگر مبارزه را مسلحانه کنید هم پای قدرتهای خارجی را وارد مبارزه خواهید کرد و اینگونه  استقلال عمل را از کف داده و تابع نیازها و جنگ قدرت  این قدرتها خواهید شد و هم اینکه ضریب کشتار و تخریب بشدت بالا خواهد رفت.  پاسخ می دادند که چاره نیست و تا بحال پنج هزار تن کشته شده اند و دیگر طاقتمان طاق شده است.  گفته می شد که در مبارزه صبر انقلابی لازم است و اینکه بگویید طاقتمان طاق شده است و اینگونه و از دل توجیه گر مبارزه مسلحانه و بخدمت قدرتهای خارجی در آمدن، دموکراسی در نخواهد آمد ولی وطنتان ویران خواهد شد و موقعیت دیکتاتور سوریه را قوی خواهید کرد چرا که بسیاری از مخالفان هم او را حافظ تمامیت ارضی کشور خواهند یافت.  بعضی هاشان به این استدالها می خندیدند و یا اینکه شماها زیاد تئوریک هستید و اینکه دور گود نشسته اید و می گویید لنگش کن.

نتیجه رها کردن مبارزه غیر مسلحانه و نیز اصل استقلال در مبارزه را زیر پا گذاشتن سبب شد که سوریه ویرانی را ببیند که نه در دوران جنگهای صلیبی دید و نه در حمله مغول و نه پیش و قبل از آن و هم اینکه موقعیت دیکتاتور تثبیت شود.

هدف از این نوشته این نیست که راهکارهای به پایان بردن کشتار پیشنهاد شود، بلکه هدف این است که از اشتباهات جنبش سوریه درس بگیریم و حساسیتمان در مورد لحاظ کردن اصل استقلال در مبارزه و پای قدرتهای خارجی را در مبارزه باز نکردن صد چندان کنیم.  دیروز نامه ای محرمانه که امضای بیش از صد نفر از فعالان سیاسی بخصوص دانشجویان دفتر تحکیم به کنگره آمریکا را دیدم که شوکه آور بود.(2)  اینکه افرادی مانند آقای محسن سازگارا که با این موافقت از ایران خارج شده بودند تا بعد از حمله نظامی بوش بوطن نقش چلبی و حمید کارزای را بازی کنند و حتی قانون اساسی خود را نیز نوشته بودند و نیز نوچه هایی که در حمایت از حمله نظامی بوطن قلم زده بودند و پشت این نامه بوده اند یک چیز است و هیچ باعث تعجب نیست، ولی سخت موجب تعجب شد که دیدم جوانانی که بعضی هایشان را می شناسم و در نیک بودن و وطن دوست بودن آنها شک ندارم نیز امضای خود را در زیر این نامه محرمانه که در واقع مسابقه در بخدمت در آمدن کاخ سفید است را دیدم.  امیدوارم لو رفتن این نامه باعث بسیار حساس تر شدن وجدان جامعه ملی بخصوص نسل جوان در رعایت کردن اصل استقلال در مبارزه شود.  یک زمان حزب توده و در زیر شعار سوسیالیسم جهانی اصل استقلال را نقض می کرد و به خدمت ام القرای سوسیالیسم جهان، روسیه در می آمد و در لحاظ منافع آنها از وطن از پاپ کاتولیکتر می شد و یک زمان به نام "اسلام" و "امت اسلام" استبداد دینی استقلال وطن را نقض می کند و به روابط پنهان با قدرتی که شیطان بزرگش می خواند روی می آورد و مظهر استقلال ایران، مصدق را نا مسلمان می خواند و یک زمان معادلهای نئو لیبرال آنها، به نام جهانی شدن و دهکده جهانی و کهنه شدن مقوله استقلال، این اصل را نقض و در بخدمت در آمدن قدرت خارجی با خائنانی مانند آقای عباس فخر آور مسابقه می گذارند و پنهان برای کنگره آمریکا نامه می نویسند که چرا آن فرد را بخدمت می گیرید در حالیکه ما سازمانی بسیار بزرگتر داریم و اینمقدار فعال و این تعداد زندانی.

این پاسخی می باشد که به آقای علی کلایی که نوشته بودند:"این نامه مال سه سال پیشه. بحث کردن در باره اش به نظر حقیر در اوردن میت از قبر است. بنده امضا کردم از کارم هم دفاع می کنم. پایدار باشید" دادم:

"کار غلط که مشمول مرور زمان نمی شود. موضوع در اینجا خائن فرصت طلبی به نام آقای فخر آور نیست، موضوع این است که شما در پنهان نامه ای برای دلبری به کنگره آمریکا نوشتید. اینکار شما نقض استقلال وطن است و دولت آمریکا را محور تصمیم گیری در مسائل ایران قرار دادن. کار کنگره آمریکا در اینجا چلبی سازی و عامل در خدمت ساختن است و شما با این امضا آمادگی خود را برای بخدمت گرفتن اعلام کرده اید. پاش وا میستم یعنی چی؟! دولت آمریکا از طریق فاسد کردن این جوانها که سیاست را بمانند رژیم حاکم می فهمند، سیاست خود را در دیگر کشورها پیش می برد. پیشنهاد می کنم به جای اینکه بگویید پاش می ایستم( اگر صحبت پاش ایستادن بود نباید نامه محرمانه را امضا می کردید.) خود را و اندیشه راهنمای خود در عمل سیاسی را به نقد بکشید. منطقه را همین وابسته ها به آتش و خون کشیده اند و حال شما که امضای خود را زیر نامه ای گذاشتید که بنایش بر وابستگی و مسابقه در بخدمت گرفته شدن است. بسیار جدی پیشنهاد می کنم که عمل خود را به نقد بکشید. همین اعمال ظاهرا کوچک است که آدمها را برای خیانتهای عظیم اماده می کند. صراط مستقیم است و از مو باریکتر، پایت را کج بگذاری مانند آقایان سازگارا و گنجی و میر فطروس و بختیار و خمینی و شاه و ...تا اسفل السافلین سقوط خواهید کرد. دوباره پیشنهاد می کنم که با خود خلوت کنید و کار خود را به نقد بکشید."

در این باره باید بسیار بیشتر و سیستماتیک تر نوشت.  همانگونه که در پاسخهای دیشب نوشتم، مسئله نفس تماس نیست بلکه علت تماس و محتوای تماس و روش تماس است:

"نامه داریم با نامه و پیام داریم با پیام، یکبار وقتی دولتهای غرب شروع کردن به وام دادن به رفسنجانی، بنی صدر نامه سرگشاده ( و نه پنهانی) برای تاچر و صدر اعظم آلمان و رئیس جمهور فرانسه نوشت و گفت که این دولت رفسنجانی نه مشروعیت دارد و نه قانونیت و شما با پول دادن به چنین دولتی تنها عمر استبداد را طولانی و رنج مردم را بیشتر می کنید و از الان به شما می گویم که ما تعهد می کنیم که در فردای ایران مردم سالار، هیچ مسئولیتی برای پس دادن این پولها بشما نخواهیم داشت.
حال شما آن نامه ها را بگذار کنار این نامه پنهانی که در آن هیچ نیست جز مسابقه در دلبری و بعنوان کار گزار برسمیت شناخته شدن. شرم آور است."
(1):  http://www.radiozamaneh.com/160598
(2): http://wetheiranian.blogspot.ca/2011/10/blog-post.html

۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه

درسی که طوفان افشای افتضاحات جنسی در انگلستان و "اندیشه" ابراهیم نبوی بما می دهد


بعد از دهها سال سکوت، بیش از یکسال است که دیوار سکوت سوء استفاده جنسی از کودکان بوسیله شخصیتهای معروف هنری شکسته شده است و بعضی از کسانی که مرتکب این جنایت شده اند به زندان محکوم شده اند.  حال فشار افکار عمومی و مطبوعات سبب تحقیق بیشتر در این رابطه شده است و پای سیاستمداران و قضات درجه اول و لردها که دهها سال قبل از کودکان پس در یتیم خانه ها سو استفاده جنسی می کرده اند به میان کشیده شده است و امروز دولت انگلیس مجبور شد دو تیم تحقیق با اختیارات کامل در اینمورد تشکیل بدهد و شکی نیست که نام بسیاری از سیاستمداران معروف زنده یا مرده مطرح خواهد شد. 

یاد سخن اقای ابراهیم نبوی در رابطه با کشتار هزران نفر در سالهای شصت و قتل عام زندانیان در سال 67 افتادم که گفتند:"«ماجرای کشتار 67 مثل کشف گورهای دسته جمعی قربانیان در حکومت های مختلف دیکتاتوری است، مثل روسیه، کامبوج، شیلی، چین، عراق و بسیاری جاهای دیگر. آنچه مهم است این است که موضوعی با این اهمیت در حافظه ملی مردمی که درایران زندگی می کنند، یا نسلی که امروز در ایران زندگی می کنند، اهمیت خودش را از دست داده است. فاصله ما با آن کشتار دارد به عمر یک نسل میرسد. محکوم کردن کسانی که خود محکوم کننده این فاجعه اند، به نظر من فقطبازی دو نسل بر سر مالکیت چیزی است که دیگر وجود ندارد."

در اینجا تفاوت دو برخورد در رابطه با جنایت را می بینیم.  در برخورد اول به وقوع جنایت و جرم( در مواردی اینکه مردی 40-50 سال قبل بدون اجازه دست به بدن دختری زده است.) از موضع حق و حقوق انسان نگاه کرده می شود و نقض حقوق انسان را مشمول مرور زمان نمی داند.  در برخورد نوع دوم که اقای ابراهیم نبوی یکی از سخنگویان اصلی آن می باشند، اصلا مقوله ای به نام حق و حقوق انسان و نقض این حقوق وجود ندارد( می توانید سخنگویان خاموش این جریان را در میان اصلاح طلبان و دیگرانی بیابید که در باره سخنان ایشان واکنشی نشان ندادند).  این برخورد را افرادی انجام می دهند که به هر علتی( یا به علت شرکت در انجام خشونت و یا حمایت از مرتکب شدن آن و یا سکوت در برابر انجام آن و یا...) در خشونت از انسانیت خود بیگانه شده اند و در نتیجه با حق و حقوق انسان بکلی بیگانه هستند و اینگونه است که به کشتار زندانیان از منظر "بازی دو نسل" می نگرند.

جامعه انگلیس با وجود تاخیر بسیار نشان داده است که در کل جامعه ای می باشد که با وجود کاستی های بسیار،هنوز زنده است چرا که در پی جبران مافات ظلمی که بر زخم پذیرترین اعضای جامعه اش وارد شده است بر آمده است.  جامعه ملی ایران نیز زنده بودن خود را با هرچه حساس کردن وجدان جمعی خود بر جنایاتی که رخ داده است و با در پی یافتن تمامی کسانی که در این جنایات یا دست داشته اند و یا رضا داده اند و یا سکوت کرده اند لازم است اظهار کند.  شک نیست که چنین اظهار کردنی شرایط فکری و روانی لازم را بر ایجاد جنبشی عمومی و خشونت زا برای سرنگونی رژیم خیانت، جنایت و فساد فراهم خواهد کرد تا اینگونه و در زمانی که منطقه در آتش و خون و نفرت های قومی و دینی می سوزد، ایرانیان توانا شوند تا نقش تاریخی خود را بازی و مشعلدار ایجاد نظامی و جامعه ای مردم سالاری شوند و دارای رژیمی که مدافع و نه ناقض حقوق انسانی و ملی آنها شود.

http://www.bbc.co.uk/news/uk-politics-28189072

۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

بنی صدر میگوید چرا روزه در زمانی گرفته نشود که روز و شب با هم برابر(شب قدر) است؟


از آقای بنی صدر پرسش زیر را انجام دادم:
"سلام اقای بنی صدر


پاسخ شما در مورد روزه را منتشر کردم(1).  در این رابطه سوالی به ذهنم آمد: بعد از کودتا سی خرداد شصت که از شغل معلمی اخراج شدم، در نزدیکی خیابان قزوین به کارگری و بار کشی مشغول شدم.  ماه رمضان به تابستان افتاده بود و کار را از ساعت شش صبح شروع  می کردم.  شدت گرمی هوا و سختی کارهایی چون سنگ زدن و قلاویز کردن و یا حمل و نقل صفحه های چدنی با چرخ که بروی هم گاه چند صد کیلو می شد بطوری که گاهی در وسط خیابان قزوین چرخ درآسفالت خیابان فرو می رفت و راه بندان ایجاد می کرد و و محل کار که تنها پوشش حلبی در بالای سر داشت، گونه ای بود که از حدود ساعت ده صبح ببعد عرق نمی کردم و این در حالی بود که گاهی که مشتری به پشت کارگاه می آمد در عرض چند دقیقه بشدت عرق و طاقت ماندن بیشتر در آنجا را نداشت و بسرعت محل را ترک می کرد.  منظور اینکه طاقت فرساترین روزه ای بود که در عمرم گرفته بودم .  البته در این شک نیست که میلیونها دیگر مسلمان در چنین شرایطی و حتی سخت تر روزه می گیرند.  در این رابطه سوالم این است که آیا نرساندن آب به بدن کارگری که برای بدست آوردن خرج زندگی مجبور بکار در شرایطی بس سخت و جانکاه است، زور گفتن به بدن نیست؟ به بیان دیگر، بدن برای ادامه کار طبیعی خود و جایگزینی مایعات تبخیر شده به آب احتیاج دارد و اینکه آیا محروم کردن بدن از آب، زور گفتن به بدن نیست؟

مخلص
 
محمود دلخواسته

ایشان پاسخ دادند:
"با سلام
 
همان‌طور که نوشتم روزه خشونت زدائی و برای تحصیل سلامت تن و روان است. بتازگی، آقای سیستانی به پرسش مشابهی پاسخ داده‌است که هرگاه روزه تحمل شکن شد، می‌توان به یکی از دو روشی که ارائه کرده‌است، روزه نگرفت و در عوض، زمانی روزه گرفت که می‌توان روزه گرفت. اما هرگاه چنین کاری شدنی باشد، چرا به پیشنهادی عمل نشود که بنابر آن، شبهای قدر در ماه رمضان است. هرگاه شب قدر را شبی بگیریم که روز با شب برابر است، زمان روزه در نیم کره شمالی از 15 اسفند تا 15 فروردین ودر نیم کره جنوبی از 15 شهریور تا 15 مهر می‌شود. هم میزان حرارت هم اندازه است و هم وقت شب و روز. این پیشنهاد بگمانم 25 سال پیش از این در انقلاب اسلامی منتشر شده‌است. همتی می‌خواهد که روحانیان سنی و شیعه و... اجتماع کنند و ماه روزه را ثابت کنند. 
    افزون بر این، روزه نیایشی است در جامعه‌ای که افراد آن نیاز به کاری چنان سخت نباشند. به سخن دیگر، مجموع تدابیر سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی باید این امکان را برای شهروندان فراهم کنند که این یک ماه را به خشونت زدائی مشغول شوند. به سخن دیگر، کار خود خشونت ویرانگر تن و روان نباشد نه در این ماه و نه در ماه‌های دیگر. 
    باوجود اینهمه، جامعه‌های زیر سلطه نیاز دارند تولید کننده بگردند. دیشب، آقای مصطفوی می‌گفت: به دانشجویان چینی موفق جایزه می‌دهند. یک دانشجوی چینی که تز خود را با او می‌گذراند به او گفته‌است حالا دیگر شرط گرفتن جایزه این نیست که ما در دانشگاههای غرب خوب یاد بگیریم. باید اهل ابتکار و خلق بشویم. بطوری که از این پس، بجای این که بر کالاها ساخت چین حکم کنیم، ابتکار چین حک کنیم. روزه تمرین بسیار خوبی است برای رها شدن از خشونتی در زندگی مصرف محور و بنای اقتصاد تولید محور. ایام بکام"
 
(1):
http://mahmood-delkhasteh.blogspot.co.uk/2014/06/blog-post_1204.html?spref=fb



۱۳۹۳ تیر ۸, یکشنبه

پاسخ بنی صدر به اینکه آیا روزه گرفتن اجباری است؟

هموطن عزیزی سوال زیر را از من کرده بود:

الان که در حال ورود به ماه مبارک هستیم ،سوالی در من سنگینی میکند جناب دلخواسته
آیا جناب بنی صدر روزه و روزه داری را عمل به حق میدانند
مگر عمل آزاد عملی نیست که در آن زوری نباشد
در حالی که در مورد روزه من نمیتوانم چیزی جز تکلیف صرف ببینم
نمیتوانم حق مستتر در این فریضه را دریابم

پاسخ دادم:
با سلام
هموطن عزیز پاسخی نوشته بودم که متاسفانه پاک شد. حرف بر سر این بود که این در فقه قدرتمدار است که نماز و روزه تبدیل می شوند به وظیفه خارج از حق و انجام ندادن انها مستوجب تنبیه می شود. در اسلامی بعنوان گفتمان آزا ی هیچ اجبار و جبر و زوری وجود ندارد. پیامبر می گوید که اسلام هیچ نیست جز محبت و البته در اسلام قدرتمدار اسلام هیچ نیست جز وسیله تهدید و ترساندن.


در عین حال سوال را برای بنی صد نیز فرستادم.  در زیر پاسخ ایشان را می بینید:


با سلام
درباره روزه هر سخنی شنیده بودم غیر از این که عمل به زور باشد. هر نیایشی تمرین مدار باز استقلال و آزادی است. مدار باز رابطه انسان - خدا. و روزه این ویژگی را دارد که خشونت زدائی و تمرین خشونت زدائی کاملی است: انسان تمرین می‌کند یک ماه به تن خود زور نگوید. در این زمان، روزه یکی از روشهای درمان است. انسان تمرین می‌کند زور نگوید و زور نشوند. در جهانی که چنین در خشونت فرورفته‌است ای کاش همه انسانها در این تمرین بس معنوی و زیبا شرکت می‌کردند. گاندی کاربرد روزه را در مبارزه توأم با عدم خشونت در هند به انسانها آموخت. ای کاش روحانیان مسلمان به جای خشونت ستائی، ماه روزه را ماه خشونت زدائی می‌کردند و در تمرین دادن مردم به زندگی حقوقمند شرکت می‌کردند. صد افسوس خود ستایشگر خشونت گشته‌اند و دنیای مسلمان را به دنیای جنگ، دنیای خون‌ریزی و ویرانی و واپس گرائی بدل کرده‌اند. تن و روان را از خشونت باوری و خشونت منشی زدودن زیبا نیست؟ ایام بکام

۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه

درسی که فوتبال شیلی می تواند به فوتبال ایران بیاموزد



پیروزی شگفت انگیز تیم فوتبال شیلی بر، اسپانیا، قهرمان جهان و روحیه فوق العاده بالا و تهاجمی و رفتار تیمی بزرگوارانه که سبب شد یکی از مفسران ورزشی بی بی سی اینگونه تیم را توصیف کند: "They are generous and unselfish/ ناخودخواه و بخشنده" توصیف کند سبب شد که بعد از پیروزی پیامی برای یکی از دوستان شیلیایی ام که  از اساتید کشورش می باشد و برای چند روز به لندن آمده بود بفرستم و ضمن تبریک علت اینگونه روحیه داشتن را سوال کنم
در پاسخ نوشت:
" I'm not very fan of football (or the sports in general), but these
>> kids are really amazing!
>>
>> The spirit in the air, after the 2010 earthquake and the later rescue
>> of the miners is that we are really capable of defeating destiny.
>> The way people sing our national anthem is INSANE.
>> That song has been growing and growing in the hearts of the common
>> man. At its climax it says:
>>
 Or you'll be the tomb of the FREE !!

 Or the shelter against oppression!!"

ترجمه: من زیاد طرفدار فوتبال( ورزش در کل) نیستم اما این بچه ها شگفت انگیز هستند.  روحیه و جرئت در هواست، بعد از زلزله سال 2010 و بعدا نجات معدن چیان( معدن چیان که در عمق بیش از هزار متری زمین چند هفته ای گیر افتاده بودند.) این حالت (در میان مردم) ایجاد شده است که ما قادر به شکست دادن سرنوشت هستیم.  گونه ای که مردم سرود ملی را می خوانند دیوانه وار است.  سرود در قلب مردم عادی  هر روز بیش از روز قبل در حال رشد است.  در اوج سرود این عبارات را می بینی:
تو بمب آزادگان خواهی بود
تو پناهگاه بر ضد ظلم و سرکوب خواهی بود



در پاسخ نوشتم:

این را نمی دانستم.  بله با رشد چنین اعتماد بنفسی تا آخر را می توانند بروند.  من طرفدار شدید فوتبال نیستم اما جام جهانی استثناء می باشد....اصلا نمی دانستم که نجات معدن چی ها چنین اثر عمیقی بر مردم گذاشته است.

در پاسخ نوشت:

Yes, after the dictatorship, the sense of being patriotic was
> considered too right-wing. It took over a decade to recover that as
> something more "normal": Sports fans were the main cause. Over the
> last decade, the national anthem was gaining reputation as something
> that unite people. And now it does.  So when the chilean miners were
> rescued, singing the national anthem was kind of the logical
> (emotional) response. Now in the world cup, with thousands of chileans
> in the stadiums,this trend it's going to reach a higher level!
ترجمه: "بله، بعد از دیکتاتوری(دیکتاتوری پینوشه بعد از کودتای 1973 بر علیه النده.) ، حساس وطن دوستی/patriotism  بیش از حد (احساسی) دست راستی بحساب می آمد.  بیش از یک دهه طول کشید آن را دوباره بدست آوردن و داشتن آن "نرمال" بحساب بیاید.  طرفداران ورزش علت اصلی آن بودند.  در طول دهه اخیر سرود ملی  اعتبار خود را به عنوان چیزی که مردم را متحد می کند بدست آورده است و اینکار را انجام داده است.  بنابراین وقتی معدن چی ها نجات داده شدند خواندن سرود ملی نوعی پاسخ منطقی(احساسی) به اینکار بود.   اکنون جام جهانیست و در حالیکه هزاران شیلیایی در استادیوم هستند این گرایش به مرحله بالاتری خواهد رسید."

قبل از انقلاب که مسابقات فوتبال کشورمان را نگاه می کردم، چیزی که برایم واضح و مبرهن بود این بود که تیم ملی وقتی خود را در مقابل تیمهای بنام می دید، روحیه خود را می باخت و در حالت دفاعی عجولانه و انباشته از ترس قرار می گرفت.  البته این روحیه آینه وضعیت روحی جامعه ای بود که در زیر یوغ استبداد زندگی می کرد و فردی بر آنها فرمان می راند که نتیجه کودتای 28 مرداد بود.  وضعیت بگونه ای بود که بسیاری از دوستانم به حالت مسخره و شوخی، ایران را ایالت پنجاه و یکم امریکا می خواندند.  ولی انفجار انقلاب واینکه ملتی در یک انفجار عظیم معنوی معمار سرنوشت خود شد و گل را بر گلوله پیروز کرد، سبب رشد فوق العاده اعتماد بنفس در جامعه شد.  در آن زمان در این فکر بودم که اگر تیم ملی فوتبال را آزاد بگذارند به علت بهره بری از این روحیه اعتماد بنفس، در بازیهای بین المللی شگفتی ها خلق خواهد کرد.  ولی وقوع کودتای 30 خرداد شصت بر علیه جمهوریت و تبدیل بهار آزادی به خزان و سرکوب سیستماتیک جامعه، اعتماد به نفسی که انقلاب در جانعه ایجاد کرده بود را تا حد زیادی در هم شکست و البته انعکاس این ضعف اعتماد را در بازی فوتبال دیدیم و می بینیم.
کوتاه سخن اینکه، وقتی نجات چند معدن چی در کشوری روحیه شکسته شده در زیر دیکتاتوری را به اعتماد بنفس تبدیل می کند، تصور خلق بزرگترین انقلاب قرن بیستم و تاثیر عمیق آن در روحیه شرکت کنندگان زیاد مشکل نیست.  در اینجاست که نقش تخریبی کسانی که به جای نقد انقلاب بهمن، به انقلاب و شرکت کنندگان آن می تازند و از آنها طلب توبه می کنند و نسل جوان را از دست زدن به انقلاب برای به نتیجه رساندن اهداف دموکراتیک و عدالتخواهانه انقلاب 57 می ترسانند، در ویران کردن اعتماد بنفس در جامعه( و در نتیجه خود را در سراب اصلاح پذیر بودن رژیم زندانی کردن.) بگونه ای شفاف دیده می شود.  نمی شود از طرفی بر بزرگترین اثر کار جمعی  ملتی تاریخی تاخت و از طرف دیگر انتظار داشتن اعتماد بنفس جامعه را داشت.  اعتماد به نفسی که پیش شرط بالفعل کردن تواناییهای مردم( که در تیم ملی آینه آن می باشد.) می باشد.  راه چاره چیست؟ ایا راه چاره جز دیدن واقعیت آنگونه که رخ داده است و آشتی کردن با انقلاب بهمن و در نتیجه از طریق بکار گیری عقل نقاد به نقد انقلاب نشست، نقاط قوت و ضعف آن را یافت و اینگونه از طریق فر خواندن نسل جوان به ادامه انقلاب، اعتماد به نفس در جامعه را صد چندان کرد؟ 
  



۱۳۹۳ خرداد ۲۸, چهارشنبه

کوشش آقای جهانشاه بختیار و همکاران آقای شاپور بختیار در کنترل خسارت


بعد از انتشار کتاب اقای جهانشاه بختیار تحت عنوان:" من ایرانی جاسوس سیا و موساد" که در آن سخن از این گفته بودند که اقای بختیار را موساد اسرائیل از ایران خارج و در فرانسه چند میلیون فرانک در اختیار ایشان گذاشت، بنظر می رسد که ایشان زیر سونامی خانواده و همکاران آقای بختیار قرار گرفته اند که چرا اسرار مگو را بر زبان رانده اند اینگونه  به اسطوره ای که ده ها سال در پی ساختنش بوده اند ضربه ای ویران کننده زده اند و ایشان نیز برای جبران خسارت در حد امکان/damage limitation  در مصاحبه ای با رادیو فرانسه  در پاسخ به این سوال که اگر پدر بزرگ شما از در بخدمت در آمدن موساد و سیا مطلع می شد چه عکس العملی نشان می داد پاسخ دادند که:"...سر من را می بریدند..."
سوال من از اقای جهانشاه این است که خود نوشته اید که اقای بختیار را موساد از ایران خارج کرد.  این به این معنی می باشد که ایشان با موساد هم ارتباط داشته اند( چرا که بدون این ارتباط، موساد از محل مخفیگاه ایشان و در حالی که رژیم در بدر در پی یافتن ایشان بود، مطلع نمی شد.) و هم اینکه چنان اعتمادی به موساد داشته اند که با رفتن به فرودگاه مهرآباد در واقع مرگ و زندگی خود را در اختیار این سازمان گذاشته اند و موساد هم با خارج کردن ایشان از ایران، ایشان را مرهون همیشگی خود کرده است.  حال سوال من این است که اقای بختیار با چنین پیشینه ای و رابطه ای و در زمانی که زنده بودن خود را مدیون موساد می دانسته اند چگونه چنان همکاری نوه با موساد را بر نمی تافته اند که سر ایشان را می بریده اند؟  حل این تناقض اینگونه می تواند حل شود که این نظر را مطرح کنیم که آقای بختیار هیچ مشکلی برای اینکه نوه خود با موساد همکاری کند نداشته اند چرا که "رطب  خور چون منع رطب کند" بلکه این مشکل را نه اقای بختیار که خانواده و همکاران پیدا کرده اند و کوشش در حل آن کرده اند.  به بیان دیگر مسئله در اینجاست که خانواده و همکاران اقای بختیار در اثر لو رفتن این سر مگو با مشکل بس جدی ویران شدن اسطوره ای را که از اقای بختیار ساخته اند نزد هواداران صادق ساخته بودند روبرو شده اند و اینکه سنگی را که دیوانه ای در چاه انداخته است، عقلای قوم چگونه از چاه در بیاورند( یادمان نرود که در مثل مناقشه نیست و در اینجا هیچ قصد توهینی به اقای جهانشاه و یا تعریفی از دیگران نیست.)  اینگونه است که اقای جهانشاه را وا داشته اند اینگونه سعی در کنترل خسارت بر آید.
از دیگر کوششهای آقایان و خانمها در دور اقای جهانشاه خود را اینگونه نشان می دهد که اقای جهانشاه از قتلی که مرتکب شده اند اظهار ندامت بکنند، چرا که نوه قاتل که خود را در مقام قاضی و دادستان و جلاد قرار داده است بهر حال مشکل برای چهره "ملکوتی" که از آقای بختیار سعی کرده اند ایجاد می کند می سازد( که البته بنظر اینجانب کار هیچ فردی را نمی توا ن بپای فرد دیگری نوشت.) چهره ای که ایشان در همین مصاحبه می گوید که پدر بزرگشان نپذیرفته بود که برای حفظ مقام دست به کشتار ایرانیان بزند.  که البته این هم سخن دروغ بیش نیست و نمی دانم ایشان آگاهانه این دروغ را گفتند یا از روی نا آگاهی، چرا که می دانیم که کشتار میدان انقلاب که در ان 37 نفر کشته و چند صد نفر زخمی شدند بدستور ایشان انجام شد.  این را نیز می دانیم که ایشان دستور بمباران هوایی دوشان تپه را داده بودند و دستور دستگیری و زندانی کردن 200-300 هزار نفر( که این دستور نیز نشان می دهد که سخن ایشان که ساواک را منحل کرده اند دروغی بیش نبوده است. همه را در تحقیقات خود مستند نشان داده ام) را و نیز در همراهی ژنرال هویزر دستور کودتای نظامی و بنا براین منع عبور و مرور در ساعت چهار بعد از ظهر را دادند و البته اگر ارتش از دستور سر پیچی نکرده بود و مردم خیابانها را در تصرف خود در نیاورده بودند، وطن شاهد کشتاری عظیم از ایرانیان می شد.
دیگر اینکه در مصاحبه، اقای جهانشاه گفتند که ایشان در تاریخ وارد نشده اند که از آن خارج شوند و تا ماهی دیگر اسمی از ایشان بر زبانها جاری نخواهد شد و بر حافظه ها نقش نخواهد بست.  پیش بینی بسیار اشتباهی می باشد چرا که با سخنی راست گفتن و اینکه آقای بختیار را موساد از ایران خارج کرد و...و ایشان رفرنس معتبری ایجاد کرده اند و بنا براین هر بار که نام اقای شاپور بختیار نقل شود با افشاگریهای آقای جهانشاه در مورد پدر بزرگ همراه خواهد شد.

 http://www.persian.rfi.fr/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B3-%D8%B3%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%A7%D8%AF-20140614/%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87