۱۳۹۳ فروردین ۲۶, سه‌شنبه

گفتگویی دیگر با هموطنی اصلاح طلب


با سلام و تشکر از آقای ... از اینکه وارد گفتگو شدند.  امیدورام بتوانیم این گفتگو را بگونه ای سازنده پیش ببریم.  پاسخ را از طریق روش معمول که نقد سخن مخاطب که همان یافتن نقاط اشتراک و افتراق و کوشش در کاستن از افتراق و افزودن در اشتراکات، است شروع می کنم.
فرمودید:"آقاي Delkhsteh معمولا گفت و گو نمي كنند ، سخنراني و موعظه مي كنند . اگر گفت و گو ، ارتباطي دوسويه است با "فرض" برابري با مخاطب و ديگر شاهدان و "احتمال" متاثر شدن و متاثر كردن مخاطب و ديگرشاهدان ، آنچه در اين سال ها از ايشان ديده و خوانده ام ، خلاف اين بود."
پاسخ: در رابطه با اینکه من نه گفتگو که موعظه و سخنرانی می کنم سخن شما را صحیح نمی دانم.  نمونه ان همین گفتگویی می باشد که با هموطن اصلاح طلب انجام دادم می شود دید.  وقتی متن گفتگو را بخوانید متوجه می شوید که اشتباهات خود در گفتگو را پذیرفته و علت ان را نیز توضیح داده ام.  این نشان می دهد که این ارتباط نه موعظه می باشد و نه سخنرانی( البته سخنرانی با موعظه فرق دارد و هم اینکه وقتی در سخنرانی در انتها به پرسش و پاسخ منجر شود، تبدیل به نوعی گفتگو می شود.)  بلکه گفتگو می باشد.  روش دیگر که بکار برده ام این است که نقدها های خود را بیشتر بصورت سوال از طرف دیگر مطرح کرده ام و اینگونه فضا را برای طرف دیگر در اظهار نظر خود باز گذاشته ام.  این روش هم روشی می باشد که در گفتگو کار برد دارد و نه در سخنرانی و موعظه.  اگر طرف دیگر نیز همین روش را در باره من بکار بگیرد، گفتگو عمق و وسعت بیشتری پیدا می کند.
فرمودید:" ... او همواره در مقام يك واعظ با اتيكت و لبخند از موضع برتر قرارداشته است . مثلا همين تيترش را ببينيد : " گفتگويي ديگر با اصلاح طلبي با فرهنگ ، مطلع و با هوش " واقعا گزينش چنين تيتري براي گفت و گو با يك اصلاح طلب از سر خودشيفتگي و نخوت نيست ؟ يك جور مرحمت به طرف اصلاح طلب ؟"
پاسخ:  البته چنین برداشتی، بدون پیشینه قبلی داشتن،  از این تیتر قابل فهم می تواند باشد ولی وقتی آن را در کانتکست زمانی و تجربه شخصی خویش می گذارم آن را صحیح نمی دانم.  توضیح اینکه بنا بر تجربه اینجانب از زمان اقای خاتمی ببعد، اکثریت مطلق اصلاح طلبان را اهل بحث و گفتگو در رابطه با دو مقوله اصلاح و انقلاب نیافته ام و این آنها هستند که سخنرانی و مونولوگ انجام می دهند.  برای مثال شما یک نمونه را نمی توانید نشان دهید که امثال اقای خاتمی در این رابطه به بحث نشسته باشند و آنچه  است سخنرانی است و نیز موعظه و ترساندن نسل جوان از انقلاب.  روشن فکران اصلاح طلب نیز بدین روش متوسل می شوند و از طریق سفسطه انقلاب را معادل خشونت به جوانان می نمایند و اصلاح را عدم خشونت.  در بسیاری از مقالات و مصاحبه های خود  این سفسطه را از طریق تجربه های تاریخی و معاصر به نقد کشیدم و سوال ولی حتی یکبار یکی از این خانمها و اقایان وارد گفتگو نشدند.  خب، هموطن عزیز وقتی در چنین فضایی و تجربه ای، اصلاح طلبی با روشی و قلمی بسیار متین، نظرات اینجانب را به نقد می گیرد و وارد گفتگو می شود، البته باعث شادی می شود و در نتیجه این تیتر را بکار می گیرم.  چه ایراد دارد طرف دیگر را با فرهنگ و باهوش دانست و قدر قائل شد و این را اظهار کرد؟

فرمودید: "دو : آقاي
Delkhsteh ، در گفت و گو با اصلاح طلبان (از جمله در گفت و گو با همين اصلاح طلب با فرهنگ ، مطلع و با هوش) معمولا فراموش مي كنند ( يا خود را به فراموشي مي زنند) كه گفتمان "اصلاح طلبي" گفتمان نقد نظام ازدرون نظام است نه در مقابل نظام (هنوز) وگرنه ، در عين حال كه قائل هستند كه آقاي موسوي " هنوز حفظ نظام را از اوجب واجبات مي دانند" ، پيشنهاد نمي كرد ندكه آقاي موسوي در حصر خاطرات خود را بنويسد و " اسرار نظام خيانت ، جنايت و فساد را بر ملا كند"!"

پاسخ: نه هموطن من، شما که نوشته های اینجانب را خوانده اید نیک می دانید که نقد اصلی من به اصلاح طلبان این است که حفظ نظام را اوجب واجبات می دانند.  نقد همیشگی اینجانب این بوده است که وقتی فردی و جریانی، حفظ نظام( قدرت) را اوجب واجبات می داند البته می پذیرد که حقیقت را قربانی مصلحت فرموده قدرت کند.  پاشنه آشیل گفتمان اصلاح طلبی را که فساد ساز و فساد گستر است همین اوجب واجبات دانستن نظامی که بر نقض حقوق انسانی و ملی تک تک ایرانی ها پای گرفته است دانسته ام( نظامی که در آن ولی مطلقه فقیه بر جان و مال و ناموس مردم تصدی دارد و رای او می تواند رای تمامی مردم را وتو کند و اختیارات بیسابقه چنین فردی در قانون اساسی و بنا بر گفته مفسران قانون اساسی تنها کف اختیارات چنین فردی را تشکیل می دهد، درست در نقطه مقابل ولایت و حاکمیت مردم قرار دارد و بنابراین اصلاح آن به نبود کردن آن ممکن است.) 
ولی همین اصلاح طلبی هم دارای لایه های متفاوت است.  اقای منتظری هم معتقد به حفظ نظام بود ولی این مانع نشد که جنایتهای اقای خمینی و کشتار زندانیان سیاسی را بدستور ایشان( و در همکاری با بنی صدر.  بسیاری نمی دانند که آقای منتظری با بنی صدر تماس گرفت و از طریق ایشان بود که بطور  پیوسته اطلاعات در مورد کشتار را در دنیا منتشر کرد.  چندین خبرنگار در حیاط خانه بنی صدر چادر زده بودند تا به محض رسیدن خبر آن را منتشر کنند.) افشا کرد و از روابط پنهان اقای خمینی با ایت الله بهبهانی( که نقش کلیدی در کودتای 28 مرداد بازی کرد.) پرده برداشت که بهمین علت آیت الله بروجردی اقای خمینی را از خانه خود راند.  ولی اقای موسوی( با تمام احترامی که برای نپذیرفتن کودتای انتخاباتی برای ایشان قائل هستم ولی وقتی فردی که درون گفتمان آزادی عمل می کند وظیفه مند است که همیشه حقیقت را و تمامی حقیقت را با مردم در میان بگذارد و هیگاه و به هیچ علت دست به سانسور نزند.) حتی در زمان نامزدی خود در دانشگاه از کشتار زندانیان دفاع کرد و گفت علت این بوده که قرار بوده است زندانیان به شهرها بریزند و شهرها را در اختیار بگیرند!!! ( عجبا چند هزار زندانی که برای به توالت رفتن خود هم باید اجازه می گرفتند، ناگهان دارای چنین قدرتی شده بودند که رژیم را با چند صد هزار پاسدار و بسیجی به خطر انداخته بودند.)
می بینید که هم می شود به نوعی اصلاح طلب بود و در عین حال حقایق را بر زبان اورد و اینگونه یکی از اصلی ترین حقوق مردم که همان حق دانستن است را پاس داشت.

فرمودید:" البته آقاي Delkhsteh ، افتخار مي دهند و آقاي منتظري را تائيد مي فرمايند اما فراموش مي كنند كه آقاي منتظري و آقاي مهندس موسوي مربوط به دو دوره ي تاريخي متفاوتند و اين كه آقاي منتظري هم هرگز در مقابل "اصل نظام" ، موضع مورد نظر آقاي Delkhsteh را نداشتند. آقاي منتظري تا آخر به نظام جمهوري اسلامي وفادار ماندند . البته براي ايشان كه از واعظان و واضعان "ولايت فقيه " بودند و دوراني هم نامزد آن مقام ، نا محتمل نبود كه در سمت چپ اصلاح طلبان قرارگيرند اما هرگز بيرون از دايره ي اصلاح طلبان و در صف امثال آقاي Delkhsteh قرار نگرفتند ."
با سخن شما موافق نیستم و اقایان منتظری و موسوی متعلق به دو دوره تاریخی متفاوت نیستند.  اینها هم زمان بودند و هم زمان دارای اختیارات متفاوت.  متاسفانه این نوع دلیل اوردن نشان از فعال بودن عقل توجیه گر و نه آزاد می باشد.  چه وقت این دو متعلق به دو دوره تاریخی متفاوت بودند؟ زمانی که اقای منتظری امید امت و امام بود اقای موسوی نخست وزیر چنین نظامی بودند.  زمانی که منتظری بعد از اینکه موفق به جلوگیری از کشتار زندانیان نشد و دست به افشاگری زد و به اقای خمینی نامه نوشت که واواک شما روی ساواک شاه را سفید کرده است، اقای موسوی نخست وزیر بود و بهمراه اقای کروبی و خاتمی و دیگر اصلاح طلبان حاضر نقشی فعال در بر کناری اقای منتظری بازی کرد.  و...و چگونه می توانید بگویید که این دو متعلق به دو دوره متفاوت تاریخی اند؟
بله اقای منتظری وفادار به اصل نظام ماند ولی این مانع نشد که بگوید "ولایت مطلقه فقیه از مصادیق شرک است" و اقای خاتمی را "مجیز گوی بی خاصیت" توصیف کند.  ولی اقای موسوی خواستار اجرای بدون تنازل قانون اساسی شدند که اقای منتظری، جوهره آن را که ولایت مطلقه فقیه است را از مصادیق شرک خوانده بود. می بینید که در اینجا نیز تفاوت ماهوی بین این دو برخورد وجود دارد.

در آخر شاید لازم باشد که بگویم که آنچه که اقای منتظری را منتظری کرد، نه گفتن به قدرتی بود که خود از واضعانش بوده است.  بنی صدر هفت سال قبل اینکار را کرده بود و بعد از هفت سال منتظری به همان نتیجه ای رسید که بنی صدر رسیده  بود و نپذیرفت برای قدرت، انسانیت و باور خود را قربانی کند و به اقای خمینی گفت که تا در جهنم با شما خواهم امد ولی داخل آن نخواهم شد.  خب، یکی اصلاح طلب می ماند ولی حقیقت را می گوید و دیگری اصلاح می ماند و در آرزوی دوران طلایی امام حقیقت را قربانی مصلحت می کند.  ایا بین این دو فرقی ماهوی نمی بینید؟

اقای منتظری به نظام وفادار ماند و در نتیجه دچار تناقض شده بود، از یک طرف به حقوق مردم قائل شده بود و از طرف دیگر هنوز معتقد به فقه تکلیف مدار.  متاسفانه به علت اندیشیدن درون فقه سنتی سبب می شد که نتواند قدم آخر را بر دارد.  به همین علت بود که بعد از بحثهایی که در ماههاو و هفته های آخر قبل از مرگ بین ایشان و محمد جعفری و بنی صدر  در جریان بود، بنی صدر ایشان را اینگونه توصیف کرد:|" همچون مرغ آزادی جوی، برای رها کردن خویش از قفس تنگ و خشنِ فقه قدرت و تکلیف مدار، می کند اما دیواره های قفس مانع از پرواز او می شوند. "  البته اگر مرگ ایشان گفتگو را به پایان نمی رساند هیچ بعید نبود تا قدم آخر را بردارند. 

http://mahmood-delkhasteh.blogspot.co.uk/2014/03/blog-post_27.html

راستی اگر تصور این را بکنید که منتظری دست به افشای کشتارها نزده بود و در کنار فسادها و جنایتهای کسانی چون رفسنجانی و خامنه ای، در مقام ولی فقیه قرار گرفته بود حال چه نگاهی نسبت به ایشان در جامعه وجود داشت؟  خانم اعظم طالقانی( که در کودتای بر ضد اولین رئیس جمهور خود را در کنار کودتا چیان قرار داد و خواستار بر کناری رئیس جمهور.) گفته بود که بنی صدرباعث برکناری منتظری شد!  در همین جمله کوتاه می بینیم که چگونه در گفتمان اصلاح طلبی آنچه که وجود ندارد ارزش قائل شدن برای حقیقت و آگاهی دادن به جامعه می باشد.  راستی چرا در درون گفتمان اصلاح طلبی حقیقت گویی و حق دانستن مردم را بر آورده کردن عملی مذمون می شود؟

امیدوارم این توضیح قدری روشنگری در مواضع را انجام داده باشد و شا با به نقد کشیدن این نقد گفتگو را ادامه و اینگونه همگی از آن بهره مند شویم.





۱۳۹۳ فروردین ۲۲, جمعه

A short dialouge about the Guardian's article:"The rising price of love in Iran"


A good friend of mine asked my views about the mentioned article.  Here was my quick comment:

"This is a symptom. This is one aspect of living under a dictatorial regime which promotes consumerist culture as a way of diverting the energy which can endanger its existence.

The other thing is that people can see that the clergy, who are supposed to promote ethics and spirituality, are deeply corrupt and materialist. This also has knock-on effect on people's behavior.

This is one of the reasons Iranian society is experiencing an identity crisis, and the regime prevents a substantial public dialogue about it from taking place.

We need a revolution - not just a political one, but a spiritual and cultural revolution as well. There was a similar situation before the 1979 revolution, but attitudes and behaviors changed after. Weddings stopped being opportunities for showing off wealth. Dowries became more modest. However, as the initial aims of the revolution were repressed and the power-thirsty clergy reconstructed dictatorship in a new form (unfortunately in the hollowed-out shell of the revolution itself), things reverted back to where they were before 1979, and even got worse. What we  see is a continuation of that.

We need a new revolutionary movement to again dismantle dictatorship and create new ways of promoting independence, freedom, democracy, development and social justice. If we can do that, then symptoms like this to a large extent will disappear."


Then my wife, Sarah Amsler, enriched my comments by sharing her thoughts:

" What if 'the revolution' became more like 'a new revolutionary movement' that was in the same general line as the others?

What if 'the revolution' didn't turn against itself, but was repressed?

I sometimes wonder whether this generation (which is multigenerational, including you and your elders and your grandchildren) is being denied a certain amount of creative license when current movements are treated as 'continuations' of others. To say there is a tradition of resistance is different than saying something unfinished should be brought to its 'logical conclusion'. I think there might be a tension between the notion of an unfinished project and a logical conclusion that others just inherit. I don't think the revolution you made is the unfinished thing. I think the struggle against tyranny is the unfinished thing, and actually, it doesn't have a 'logical' conclusion. It has a lot of possible conclusions and I wonder if some of them can't be visible so long as there is such a certainty about what they will/should look like and what principles and histories they should ally themselves with.

Also, I would ask whether the dismantling of this regime would in fact be a fix for 'symptoms' like this. I'm not sure it's only a symptom of this. Look at weddings among the middle classes here. And we are not even among the many people for whom they are totally about displaying status. This is about consumer capitalism among other things. A question might be how you imagine independence, freedom, democracy and social justice actually looking within the capitalist system -- or if the alternative will be counter-capitalist, how that is related to what the movement needs to be. I don't read much analysis of the Iranian regime that takes its capitalist or non-capitalist dimensions into account, but in the current situation this seems very important. Any intervention of the global financial suprastate (IMF, World Bank, etc.) following a revolutionary movement in Iran would I suspect be as catastrophic as it has been in any other post-revolutionary country. This is why I think the 'independence' thing is particularly important, but that the negative equilibrium argument is no longer appropriate or sufficient. It is more about autonomy from global capital?

Just some thoughts."


Then while we were having lunch we talked about it and I said that Banisadr's Economy of Tawhid, is a response to your concern.   She said  that people should know about that.  So in order to get some idea about what Economy of Tawhid is I share his last introduction about the book:

http://iranian.com/posts/view/post/24441

And here is the Guardian article:


http://www.theguardian.com/world/iran-blog/2014/apr/07/the-rising-price-of-love-in-iran

۱۳۹۳ فروردین ۲۰, چهارشنبه

کوشش بی بی سی ساخت رژیم در ترور شخصیت محمد جعفری و بنی صدر

همانگونه که در زیر می بینید مافیای حاکم بر وطن، سایتی قلابی به شکل و تمایل بی بی سی فارسی ایجاد کرده است و در آن به نقد مصاحبه اقای محمد جعفری با بی بی سی در باره کتابشان تحت عنوان:"ولایت فقیه، بدعت و فرعونیت بنام دین" دست زده است.  البته کار بسیار ناشیانه انجام شده است ولی در هر حال حساسیت فوق العاده رژیم نسبت به نام و مرام بنی صدر را نشان می دهد.

البته من بی بی سی را در درجه اول صد و سیمای اصلاح طلبان می دانم و در درجه دوم ایجاد فضا برای سلطنت طلبان.  رسانه ای سانسور گر که تا حد امکان دست به سانسور جریان مصدقی استقلال و آزادی زده است.  البته از رسانه ای که بودجه اش را دولت انگلیس و خط سیاسی اش را نیز این دولت تعیین می کند انتظاری بیش از این نباید داشت، ولی این نقد از رسانه ای که بوظیفه حداقل خود در اطلاع رسانی عمل نمی کند دلیل نمی شود که چشم بر بی اخلاقی ارتش سایبری رژیم ببندیم و آن را محکوم نکنیم و از حق بی بی سی برای اینکه جعل نشود دفاع نکنیم. 

جریانی که برای استقلال و آزادی مبارزه می کند، بی اخلاقی ها و دروغها و تهمتها را با بلند نظری تاب می آورد و دست به سانسور نمی زند.  برای مثال در همین فیس بوک، ارتش سایبری رژیم، فرقه رجوی، سلطنت طلبان و...و حضور فعال دارند و نمی شود نوشته ای را در رابطه با جریان استقلال و ازادی منتشر کنم و این افراد بگونه ای سیستماتیک از طریق جعل، سانسور و دروغ و تهمت و فتو شاپ کوشش در ترور شخصیت بنی صدر دارند و اینکار را با آزادی کامل انجام می دهند( تنها چند مورد را بعد از اخطار حذف کردم کسانی بودند که متوسل به فحشهای چارواداری شده بودند و انصاف ندیدم که مراجعه کنندگان به فیس بوک با چنین فحشهای رکیکی روبرو شوند. البته امکان دارد این روش را با این پست در پیش نگیرند چرا که از قبل این پیش بینی را کرده بودم و اینگونه بگویند که سخن اشتباهی زده بودم. اگر اینگونه شود، تنها استثنا قاعده را اثبات کرده است.) و با وجود درخواست عده ای از هموطنان برای بلاک کردن آنها، اجازه داده ام که در این صفحه با آزادی کامل تهمتها، در وغها، و...و را بیان کنند.

اینهم بحشی از مقاله.  پیشنهاد می کنم تمامی مقاله را بخوانید:

"سوالی که در این جا مطرح است این است که چطور جعفری که خود از یاران شفیق بنی صدر بوده، متوجه خیانت های آشکار بنی صدر در دوران تصدی ریاست جمهوری نشده است؟
چه کسی اجازه ی ارسال صلاح به رزمندگان در دوران هشت سال دفاع مقدس نمی داد؟آیا این خیانت به حکومت ایران نبود؟چه کسی در زمان تصدی ریاست جمهوری ارتباطات آشکاری با منافقین و حزب توده داشت؟آیا این خیانت است و یا عدم حقوق برابر بین مردم؟
چه کسی مجری نقشه های آمریکا و غرب در ایران بود و برنامه های دشمنان ایران را در کشور پیاده می کرد؟چقدر خنده دار است کسی بعد از 35 سال از انقلاب، بیاید و ادعا کند که نتیجه عزل بنی صدر این بود که در کشور آزادی نبود."

http://persianbbc.ir/n12417/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%20%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%20%D8%A8%D9%87%20%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA%20%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%20%D8%A8%DB%8C%20%D8%A8%DB%8C%20%D8%B3%DB%8C

روزنامه گاردین نیز قبلا در  رابطه با این روش مقاله ای منتشر کرده بود:
http://www.theguardian.com/world/2013/jan/24/iran-fake-blog-smear-campaign-journalist-bbc

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

Fly, flight, plight, despair,




Fly, flight, plight, despair,

frozen tears, frozen anger,

forgotten wish, forgotten dream, forgotten tears

melted anger, dried tears, running tears, frozen dream.

Human born out of a dream

The dream melted in despair, frozen in anger

The mountain does not return the call but the ice cold fire is burning the dream

The mountain, the slaughterhouse of warmth of the mother’s heart  

The mountain the slaughterhouse of life of a dream

The mountain, the life, the wind, the challenge, the mystery

The mountain, the separator of beauty and pain

The mountain, the sky, the flight of a lonely eagle

The heart shattered in a thousand pieces but loves no less.

The blood drips and drops from the torn-away heart, but loves no less

The mountain mourns the separation of dream from reality

The reality mourns its ruthlessness

The ruthlessness is the love turned inside out

The ruthlessness is the revenge of a thirst of forgotten love



The pain of separation,

The pain of thrown away from home

The pain of what happened to home

The pain of where is home?

The pain of …

He is standing, why it is too long, far too long

He is the dream of life

The wild, frozen and silent tears



The hope born out of tears, within tears, inside tears

The tears must turn into hope if life is to continue


Pain, pain, pain, loneliness, sorrow, anger, confusion, floating identity, layers of identity

Life is alive through hope and hope is the singing bird which the prisoner dreams beyond the bar

Till return, till realization of hope, joy and happiness there is no end to it

۱۳۹۳ فروردین ۱۶, شنبه

The talk is about the death of humanity





It is not a word about the withering of a leaf
Know that the death of a canary in cage is not a death
Know that not one flower sprouted
Know that at the beginning the forest was a desert
In a still and quiet desert
among people who remain patient amidst such suffering
the talk is about the death of kindness, the death of love
The talk is about the death of humanity.

 Fereydoon Moshiri
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری درقفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق
گفتگو از مرگ «انسانیت» است.

فریدون مشیری

۱۳۹۳ فروردین ۱۴, پنجشنبه

مصدق_بنی صدر

دیروز به یکی از تاریخدانان متخصص دو قرن اخیر گفتم که در میان نخبگان سیاسی  وقتی به لشکر انگلو فایلها و روسوفایلها و بعد آمریکا فایل ها، نگاه می کنم، سخت شگفت زده می شوم که از میان اینها مصدقی بر می خیزد و زندگی اش می شود حماسه استقلال و آزادی ایران و در میان این نخبگان سخت حقیر و وابسته، می شود مظهر عرق ملی و غرور انسانی وطن.  کوه ها از جای می جنبند ولی او از موضع استقلال و آزادی نمی جنبد و تمامی کوشش خود را بکار می برد تا اعتماد بنفس را بمردمی که در میان دو سنگ آسیاب استبداد داخلی و استعمار خارجی گرفتار شده و راه گریزی نمی یابند باز گرداند و اینگونه ایران را از کام سلطه گران خارجی و استبداد داخلی بیرون بکشد.  واقعا که وجود مصدق در چنین دورانی مانند انقلاب فرانسه در اروپای غرق استبداد، معجزه ای بود.

بعد به زمان حال می نگرم و باز اکثریت نخبگان سیاسی را سخت حقیر و ذلیل می یابم.  کسانی که حقارت خود را یا از طریق زانو زدن و التماس از طریق استبداد وابسته داخلی ابراز می کنند و یا طریق دخیل خفت را بر ضریح کاخ سفید بستن و در آرزوی حمله بوطن بودن.  آنگاه بنی صدر را می بینم که بر موضع استقلال و آزادی مصدقی سخت ایستاده است، به قدرت نه گفته است  و در میان طوفانهای تهمت و کوششهای سیستماتیک در ترور فیزیکی و شخصیت، از جا تکان نخورده و بودن خود را و نوع زندگی خود را نمونه و اسوه و مشقی کرده است برای نسل جوان تا اعتماد بنفس خود را باز یابد، تا به تواناییهای خود عارف شود تا بداند که آب توانایی برای تغییر در کوزه است و او تشنه لبان می گردد، تا بداند که خود و باورهای تنیده شده در قدرت است که حجاب را بر صورت او گرفته اند و مانع دیدن توانایی های او می شوند و اینکه از طریق این عارف شدن است که نسل جوان معمار سرنوشت خود می شود و با زدون سانسور تاریخ انقلاب، مانند انقلابیون فرانسه که از شکستهای مقطعی و حاکم شدن استبداد های خونین در بعد از انقلاب نه ناامید و با انقلاب قهر، که از طریق نقد، اشتباه را به تجربه تبدیل کرده و تجربه را ادامه تا به نتیجه منطقی خود رساندند و فرانسه را مهد آزادی کردند، این نسل نیز تجربه انقلاب را در اندیشه راهنما و اهدافش که همان استقلال بود و ازادی و مردم سالاری و رشد و عدالت اجتماعی، ادامه دهد تا بالاخره بعد از صد و بیست سال مبارزه، ایرانیان صاحب رژیمی شوند که نه ناقض حقوق انسانی و ملی که مدافع این حقوق شود و اینگونه در دوستی و یاری، ایرانیان عقب ماندگی تاریخی خود را جبران و با اندیشه ای که بر اصل موازنه منفی بنا شده است، راه خروج از بحرانهای خانمان بر باد ده در جهان را به جهانیان بنمایند.
خود را و توانایی های خود را باور کنیم.  باور کنیم که با دست در دست یکدیگر دادن، ما می توانیم.

۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

بحثی در باره حکم اعدام بیش از 529 نفر در مصر





بعد از انتشار حکم اعدام 529 نفر در مصر یاداشت زیر را در فیس بوک خود منتشر کردم:

"قابل توجه کسانی که برای کودتای مصر کف زدند و نفسی راحتی کشیدند که مصر از دست مرسی رهایی یافت و راه دموکراسی هموار شد و ندانستند که روش همان هدف است و از طریق روش می شود هدف را دید. چقدر سخن سعدی بجاست:
شنیدم گوسفندی را بزرگی
رهانید از دهان و چنگ گرگی
شبانگه کارد بر حلقش بمالید
روان گوسفند از وی بنالید
که از چنگال گرگم در ربودی
ولیکن عاقبت گرگم تو بودی!!! "

یکی از هموطنان اهل قلم که قبلا از کودتای مصر استقبال کرده بودند و در رسای ارتش مصر مقاله ای منتشر کرده بودند، پاسخ زیر را برایم فرستادند:

"آقای دلخواسته اینهمه این دل نازنینت را برای تروریست های اخوان المسلمین خسته نکن. متأسفانه در تاریخ پیش می آید که گاهی ، خنثی کردن و از میدان به در کردن 500 نفر می تواند از نابود شدن کشوری جلو گیری کند. تصورش را بکن که اگر هیتلر و دار و دسته اش در آن بمب گذاری معروف به درک رفته بودند دهها ملیون نفوس در اروپا و اروپای شرقی و روسیه از دام مرگی که سر راهشان کارگذاشته شده بود می رهیدند. یا تصور کن اگر در سال 1356 دویست آخوند همراه با خمینی محاکمه و از دور خارج می شدند صدها هزار ایرانی و صد ها هزار عراقی نجات یافته بودند و ایران به این روز سیاه نمی افتاد و دنیا به لجن خمینیسم کشیده نمی شد. حکم اعدام بد است اما اخوان المسلمین راحت تر از نظامی ها می کشند و خواب راحت تری هم می کنند زیرا فکر می کنند که با کشتن دیگران غرفه های بهشت را هم صاحب خواهند شد همانطور که خمینی و تخم و ترکه اش دهها هزار جوان بی گناه ایرانی را در عرض دو سه سال نابودکردند . نظامیان دوران پهلوی در عرض پنجاه سال یک ده هزارم خمینی و اسلامیست ها نکشتند. شما دلت برای کی می سوزد؟. آقای دلخواسته برای تروریست ها دل نسوزان برای انسان های بی گناهی دل بسوزان که با روی کارماندن اخوان المسلمین در مصر از همه لحاظ نابود می شدند. هم از لحاظ ذهنی و روحی هم از لحاظ جسمی . به جنگ هایی فکرکن که آنها بر می افروختند. به ویران شدن اهرام فکر کن به آن جنایت بزرگی فکر کن که برادران دینی شان در افغانستان با بودا های چهار هزار ساله کردند. اینهمه غم هست که آدمی بخورد . شما غم مرسی را می خوری اسمش را هم گذاشته ای آزادی خواهی ؟ حیف نیست؟"

در پاسخ نوشتم:
آقای ... عزیز، نمی دانم که ایا تناقض  در نظر و گفتار خود را می بینید؟ از یک طرف می گویید مخالف  اعدام و شکنجه هستید و از طرف دیگر به توجیه ان می نشینید:" متأسفانه در تاریخ پیش می آید که گاهی ، خنثی کردن و از میدان به در کردن 500 نفر می تواند از نابود شدن کشوری جلو گیری کند." با این منطق نشان می دهید که: 1. حقوق انسان را ذاتی انسان و جهانشمول نمی دانید. 2. به همان منطقی که رژیم در کشتار مخالفان خود به ان متوسل شد متوسل شده اید.  فلسفه سیاست "النصرت بالرعب" اقای خامنه ای نیز بر این بنا شده است که با کشتن عده ای از مخالفان وحشت در دل دیگران ایجاد می کنیم و یا اقای رفسنجانی که بعد از شروع  اعدامهای بعد از کودتاای خرداد شصت گفت که اگر آن شب چند صد نفر را کشته بودیم  حال مجبور نبویدم اینقدر اعدام کنیم.  از تشابه اندیشه و روش خود با استبداد حاکم دچار شگفتی نمی شوید؟
اقای ... عزیز اینکه اگر هیتلر در انفجار کشته شده بود چند میلیون نفر کشته نمی شدند چه ربطی با کار بیدادگاه های مصر دارد که 500 نفر را در عرض دو روز در حالیکه به به دو سوم متهمان اجازه ورد به دادگاه نداده اند و حتی به وکلا نیز اجازه ورود به دادگاه نداده اند  دارد؟ ایا واقعا نمی بینید که این قیاس مع الفارق است؟
اگر در مبارزه سیاسی، دفاع از حقوق انسان و کرامت ذاتی انسان هدف اصلی مبارزه نباشد، در آن زمان دیگر سخن گفتن از حقوق انسان به پشیزی نمی ارزد و طرفهای درگیر از آنجایی که افرادی با تفکراتی غرق شده در خشونت هستند فرقی با یکدیگر ندارند و تنها فرق این است که یک طرف قدرت را در اختیار دارد و طرف دیگر سعی در گرفتن قدرت می کند و در این وسط این مردم هستند که قربانی جنگ قدرت می شوند.  من از حقوق انسانی همان هیتلر و استالین و خمینی و خامنه ای هم دفاع می کنم، نه تنها به این دلیل که حقوق انسان از جمله حق زندگی قبل از باور و عمل وجود دارد بلکه به این دلیل هم که اگر به نقض حقوق انسانی بدترین ها چشم بپوشانیم، بزودی خشونت و اعدام به سراغ بهترین ها  خواهد رفت.  زمانی به استقرار مردم سالاری در وطن خود مطمئن خواهم شد که از حقوق بدترین ها نیز بدون اگر و اما دفاع کنیم.
اقای ... عزیز، من اصلا نمی فهمم که چگونه می توانید از یکطرف از حکم اعدام  500 نفر بدون حق کوچکترین دفاعی از خود دفاع کنید و از طرف دیگر همین روش بیدادگاه های رژیم حاکم بر وطن را محکوم کنید؟

یادم است که اولین دیدارم با بنی صدر درست چند هفته بعد از قتل فجیع اقای بختیار انجام شد.  در آن زمان بنی صدر سخت به محکوم کردن این قتل مشغول و پی در پی مصاحبه می کرد و رژیم را محکوم و قصد کشاندن رژیم به دادگاه را داشت.  یکی از اولین سوالاتم از او این بود که اقای بنی صدر شما بختیار را خائن می دانستید حال چگونه است که کسانی که سالها از قبل او خورده اند و برده اند و حال هر یک در گوشه ای پنهان شده اند این شمایید که خونخواه او شده اید؟ جواب داد که بله من بختیار را خائن می دانستم و می دانم چرا که ارتش دشمن را به خاک وطن اورد.  ولی خائن هم قبل از خائن بودن انسان است و حقوق دارد و با این قتل فجیع( انگشتش را رو به گردنش کشید که اشاره به بریدن گلو بود.) او را از اصلی ترین حق خود که حق زندگی بود محروم کردند.
اقای ... از نظر من ما برای نجات وطن غرق در خشونت به چنین نگرشی نیاز داریم.  نیاز به فعال کردن وجدان اخلاقی جامعه داریم.  از خشونت جز خشونت تولید نمی شود، این با ایستادگی بر حقوق انسان، حتی بدترین انسانها می باشد که جامعه ما پای به  شاهراه مردم سالاری و استقلال و ازادی و رشد خواهد گذاشت."

در پاسخ نوشتد:

"آقای دلخواسته من با اعدام مخالفم و با حکم اعدام این پانصد اخوان المسلمین هم مخالفم حرف من در پاسخ شما بود که به مخالفان حکومت مرسی و مدافعان تظاهرات بیست ملیونی مردم مصر برای برچیدن بساط اخوان المسلمین (که شما آنرا کودتا می نامید و فقط نظامی ها را می بینید و مردم مصر را نمی بینید ) طعنه زده بودید که بیایید و ببینید چه می کنند. حرف من این است که اگر اخوان المسلمین در مصر موفق شوند تا حکومت را برای مدت طولانی در اختیار بگیرند هزاران برابر خواهندکشت و با وجدان آسوده تری خواهند کشت زیرا به زعم آنها برای خدا و رسول الله خواهند کشت .بهترین ها را و شریف ترین ها و فهمیده ترین ها را هم خواهند کشت درست مثل خمینی و تخم و ترکه اش که انتخاب کردند و ارزنده ترین فرزندان مردم ایران را نابود کردند . بنا بر این شما این موضوع را بهانه نکنید که خواست ملت مصر در برچیدن حکومت اخوانی ها را زیر سئوال ببرید. شما هم می دانی که حکومت مرسی دموکراتیک نبود و صندوق رأیی که در کشوری مثل مصر کار گذاشتند و از آن حکومت اخوان المسلمین را بیرون آوردند همانقدر دموکراتیک بود که صندوق های خمینی در ایران دموکراتیک بود دعوت مردم به رأی دادن با تکیه بر اسلام و اعتقادات دنی آنها رأی دادن به دموکراسی نیست و انتخاب یک گروه و تشکیلات یا مرجع دینی برای اداره حکومت در چنین کشورهایی دلیل بر دموکراتیک بودن چنین حکومت هایی نیست زیرا یک نظام متکی بر شرع اسلامی هزار و چهارصد سال با فرهنگ دموکراسی فاصله دارد. اگر مرسی مثل خمینی دست به کشتار نزد علتش نا توانی او بیداری ملت مصر و تجربه ای که از ایران و وضعیت اسفبار ملت ایران داشتند و همچنین وجود ارتش مصر بود. آنها از خدا می خواستند مثل خمینی سپاه پاسدار راه بیندازند و جنایتکاران کله خشک آدمکش اخوانی را مسلح کنند اما زورش را نداشتند. با انشالله گربه است گفتن ها نمی شود حقایق را لوث کرد. من مخالف اعدام سیاسی و اصولا حکم اعدام هستم اما بیش از آن که دلم به حال دیکتاتورهای دینی از نوع مرسی و تخم و ترکه خمینی بسوزد به حال کودکانی می سوزد که دریک حکومت شرعی از همان کودکی پر پر می شوند و شستشوی مغزی می شوند و به گوشت دم توپ یک مشت ریشوی بیمار روانی برای توسعه قدرت متعصبان قشری تبدیل می شوند یا به عنوان گوشت دم توپ قربانی جنگ افروزی های متحجرا ن فاسد و نادان می گردند. مقصودم این بود که شما هم حقوق بشر گزینشی نداشته باش . قطعا بشریت و حقوق او با وجود حکومت اسلامیست ها و سلطه متحجران دینی بیش از حکومت ارتشی ها در مصر پایمال می شود. اگر در دوره مرسی دستگاه کشتار اسلام سیاسی چندان فعال نبود علتش آن بود که دولت مستعجل هنوز مسلط نشده بود و از غم بی آلتی افسر ده بود. روزی که می توانست مثل خمینی از غم بی آلتی بیرون بیاید و اوباش را مسلح کند و به جان ملت مصر بیندازد آنوقت حقوق بشر دوستی شما دیگر هیچ دردی را درمان نمی کرد. سنگ بنایی که غلط است و کج کار گذاشته شده نمی تواند تبدیل به کاخ بلند عدالت و انسان دوستی شود. اخوانیگری و خمینیگری و طالبانی گری هرگز نمی تواند به بشریت خدمت کند و جز ظلم و بیداد و ویرانی و غارت و فساد و جنایت به بار نمی آورد. بنا بر این غم این ها را نخورید خود مردم مصر به اندازه کافی عاقل و بالغ هستند و تجر به مردم بی نوا و مظلوم و غارت شدهء ایران را هم پشت سر دارند و می دانند باید چکارکنند. آخر این یادداشت هم برای یکی دو درجه عفو خوردن این تروریست های اخوانی دعا می کنم تا شما زیاد دلخور نباشی."


پاسخ دادم:

چند نکته برای  آقای ...:

-
بسیار خوشحالم که مخالف اعدام هستید و عمل بیدادگاههای مصر تحت فرمان ارتش مصر در حکم اعدام این افراد محکوم می کنید.  کامنت اول شما عکس این نظر را تداعی می کرد.  بهر حال بسیار خوشحالم.

 وقتی از مردم مصر صحبت می کنید گونه ای می باشد که فرد گمان می کند که ملت یکپارچه ای می باشند.  می دانید که اینگونه نیست و بقول خودشان بیست در صد از رای دهندگان اخوانی هستند و کمی کمتر از آنها از سلفی ها( که بسیار خطرناکتر از اخوانی ها می باشند.) می باشند که طرفدار دولت نظامی هستند.  مبارکی ها هم که در صد بالایی را و نیز ناصری ها و ....و.  بنا براین صحیح نیست بگویید که مردم مصر قیام کردند، بلکه صحیح این است بگویید که بخشی از مردم مصر بر علیه بخش دیگر قیام و از طریق ارتش  ان بخش را سرکوب کردند.  اینگونه سخن گفتن به واقعیت نزدیکتر است، و گرنه وضعیت اوکراین پیش می اید که یک بخش از جامعه رئیس جمهور را سرنگون می کند و بخش روسی زبان را حذف و بعد می گوید ما نماینده ملت اوکراین هستیم.

-
اینکه چند میلیون نفر در تظاهرات شرکت کردند از همان آغاز مورد سوال بود و اینکه در ارقام اغراق شده است.  این بزرگنمایی را اول بار تونی بلر از نو کانزواتیوهای سخت طرفدار اسرائیل کرد و گفت 18 میلیون.  بعد که دیدند دروغ مالیات ندارد گفتند 30 میلیون.  بعد از کودتا هم هیچوقت نتوانستند حتی همان میدان ازادی اشان که گنجایش یک میلیونی دارد را پر بکنند. رابر ت فیسک  اعداد را اغراق بزرگی خواند و رابرت پاری از نقش اساسی عربستان و اسرائیل و اولیگارشی مبارکی در سرنگونی نوشت.  حال که نقش عربستان در حمایت از کودتا کاملا مشخص شده است.  ایا باور می کنید که عربستان از دموکراسی در مصر دفاع می کرد و می کند؟

-
ارتش مصر همان سپاه پاسداران ایران است و ژنرالهایش نزدیک نیمی از اقتصاد مصر را تحت کنترل دارند.  همه اشان تعلیم دیده دانشگاه های نظامی آمریکا هستند و در دیکتاتوری سادات و مبارک نهایت همکاری را با انها کردند و سودها بردند.  الان هم که السیسی هیچی نشده خواب نما شده و خود را فرستاده خدا می داند( نیوورک تایمز نوشت که در گفته در خوابی صدایی به او گفت که تو را به جایی خواهیم رساند که دست هیچکس تا حال به ان نرسیده است و...و) یعنی در اول کار به بیماری مالیخولایی مستبدان که در آخر عمر دچار می شوند مبتلا شده است( یادتان باشد هم ایشان بود که در جریان جنبش بر علیه مبارک گفته بود که تمام دخترانی که در میدان شب را به روز اورده اند باید معاینه بشوند که آیا باکره هستند یا نه.  اینهم سکولار شما.) کجای این ارتش ملی بوده است؟

-
همانطور که در بالا می بینید بعد از انتخاب مرسی مقاله ای منتشر کردم و از انقلابیون مصر انتقاد که چه اشتباهاتی را مرتکب شده اند تا یک اخوانی بشود رئیس جمهور.  مسئله من مرسی نبود بلکه این بود که رئیس جمهور منتخب ولی اقتدار گرا و قبیله گرا  را با تانک و کشتار بیسابقه در خیابانها برکنار نمی کنند، راه و روش مدنی راحت به اینکار موفق می شد ولی با وارد کردن ارتش، انقلابیون هم چوپان را گرگ کردند و هم اینکه نشان دادند فاقد فرهنگ دموکراتیک می باشند.

-دولت نظامی بسیاری از رهبران انقلاب مصر را دستگیر کرده است و عده روز افزونی از سکولارهای انقلابی( همان کسانی که اول برای تانکهای نظامی کف زدند و سوار آنها شدند.) گروه های مقاومت در برابر استبداد نظامی تشکیل داده اند. سانسور کامل بر رسانه ها حاکم است.  السیسی که قول داده بود هرگز در سیاست دخالت نکند  حال رئیس جمهور خواهد شد، مبارک که انقلاب بر ضد او انجام شد ازاد شده است. مانند سالهای شصت به خانه ها می ریزند و می زنند و دستگیر می کنند، بنا بر گزارشات سازمانهای حقوق بشر شکنجه بشدت شیوع دارد و...و.  آیا اینها را نشانه ای از مردمسالاری می دانید؟

-
آقای ... حرف بسیار است.  در هر حال بسیار خوشحالم که بیدادگاه های  تحت کنترل ارتش مصر را محکوم می کنید.  نقطه شروع بسیار خوبی می باشد.  امید که ادامه بدهید.  همیشه هدف در روش بیان می شود.  بهمین علت بود که آن زمان نوشتم که مصر با دموکراسی خداحافظی کرد چرا که از دل کودتای نظامی، حتی با حمایت چند میلیون نفر، مردم سالاری بیرون نمی اید.....گرگم تو بودی.  فقط امیدوارم کسانی که دست به انقلاب زدند از اشتباه تاریخی خود در ارتش را وارد مناقشه ای سیاسی کردن درس گرفته و مبارزه را ادامه بدهند تا خزان عرب راه خود را به طرف بهار عرب بگشاید.