۱۳۹۷ فروردین ۲۵, شنبه

کوه غرب، دیشب در سوریه موش زایید




اینهمه تهدید و الدرم و بالدرم ترامپ و ماکرون و ترزا می، همانطورکه دیروز حدس زده بودم، به حملات موشکی محدودی منجر شد که هیچ تاثیری در سرنوشت سیاسی و نظامی تراژدی سوریه نخواهد داشت شد و آینه ای شد از ورشکستی سیاسی - نظامی  و اخلاقی غرب.  

شکست از جمله به این دلیل که در آغاز سخن از کن فیکون کردن نیروی هوایی سوریه و بدتر از آن بود.  سخن از زدن کاخها و زیر بناهای رژیم بود و سخن از دیکتاتور جنایتکار سوریه را مجبور به مذاکره و حتی کنار رفتن بود.  در عمل، عملیانی انجام شد که فقط برای حفظ "آبرو" این سه قدرت انجام شد و برای حواس مردم خود از مسائل داخلی خود منحرف کردن.  
از یک منظر، چیزی شبیه عملیات حمله به کانال سوئز در سال 1956 شد که نیروهای فرانسوی و انگیسی برای جلوگیری از برنامه ملی کردن کانال سوئز ( که الهام گرفته از ملی کردن نفت بوسیله مصدق بود.  از جمله به این دلیل بود که ناصر، خیابانی در قاهره را به نام مصدق کرد، ولی شرکت کنندگان در این کودتا 28 مرداد که بعد از کودتای خرداد 60 قدرت را قبضه کردند، هنوز اجازه نامگذاری هیچ خیابانی را به نام مصدق نمی دهند.) با کمک اسرائیلی ها به مصر حمله کردند و بعد با شرم ناچار به عقب نشینی شدند.   

از جمله تفاوتهای این دو حادثه در این است که در آن زمان این آمریکا بود که فرش را از زیر پای این سه کشور کشید، ولی در حادثه دیشب، آمریکا نیز ضعف بزرگ خود را به نمایش گذاشت و معلوم کرد که از توانایی های قبلی، خبری نیست.  قبلا هم اوباما در توجیه عدم حمله به سوریه گفته بود که جنگ گران تمام می شود.  این را می دانیم که آمریکا بزرگترین مقروض جهان است و بیشتر این قرضها را به چین دارد.

دیگر اینکه، در حالیکه ماموران تحقیق حمله شیمیایی سازمان ملل وارد مشق شده بودند و قرار بود ساعاتی بعد کار خودر ا آغاز کنند، حمله آغاز شد.  این بما می گوید که اعضای دائمی شورای امنیت تره هم برای این سازمان خرد نمی کنند و البته وقتی متولیان این امامزاده آن را به چیزی نمی گیرند، البته از دیگران نمی توانند انتظار داشته باشند.

آخر اینکه، "وجدان" فریبکار و بی اخلاق غرب که برای کشته شدگان حملات شیمیایی ( که ورای پروپاگاندا و اخبار ضد و نقیض هنوز معلوم نیست که چه اتفاقی رخ داده است و متخصصان سازمان ملل که مامور تحقیق بوده اند، از ترس تا این زمان در هتل محل اقامتشان مانده اند.)  جریحه دار شده است (همین دولتهایی که صدام را مسلح به سلاح شیمیایی کردند تا آن جنایتها را بر ضد سربازان ایران و کردهای عراق انجام دهد.) نه تنها چشم به جنایتهای هزار برابر بیشتر ولیعهد محبوب عربستان در یمن که بیش از یک میلیون نفر و بیشتر کودک را به حصبه و وبا گرفتار کرده و فاجعه انسانی بسیار بزرگتری از سوریه، در آن در حال انجام است، بلکه با فرستادن اسلحه و مهمات و متخصصان، در این جنایت با ولیعهد همکاری می کند.

ورشکستگی اخلاقی غربی که قرار بود حقوق بشر محور سیاستش را تعیین کند، بسیاری از غربی را نیز شوکه کرده است.

در هر حال، تاسف دیگر من برای برای "ایرانیان" مغز گنجشک خورده دخیل بسته بر ضریح کاخ سفید است که مدتهاست وارد دوران پسا- شرم و پسا- شعور و پسا- فهم واقعیت شده اند (مضحک این است که بسیاریشان نیز خود را عقل کل می دانند.  درست مثل ترامپ.) و در چاپلوسی وتملق آنقدر پیش رفتند که ترامپ دشمن مردم سالاری را "حافظ ارزشهای بنیادین" آمریکا توصیف کردند.  شدت تعفن این سقوط به اسفل السافلین، آنقدر است که از فاصله چند هزار کیلومتری نیز شامه را می آزارد.

۱۳۹۷ فروردین ۶, دوشنبه

کمبریج آنالاتیکا: ترامپ، برگزیت و حالا جان بولتون



الان برنامه کریستین امانپور در سی ان ان را نگاه می کردم.  درقسمت دوم، کریستوفر وایلی، متخصص سابق کامبریج آنالاتیکا، که نشان داده است که چگونه این دستگاه از طریق مهندسی افکار عمومی، سبب انتخاب ترامپ، رای به برگزیت شده است.  
ایشان امشب اطلاع مهمی در باره همکاری جان بولتون جنگ طلب با این موسسه داده بود که با دادن نیم میلیون دلار (قبل از ترامپ و برگزیت.) به این موسسه (قبلا با اسم دیگری کاری می کرده که الان از یادم رفت.) به این سازمان ماموریت داده بوده که افکار عمومی آمریکا را به طرف جنگ طلبی و نظامیگری سوق بدهند.  بولتون بر این نظر بوده که جامعه آمریکایی جامعه ای سست و ضعیف شده و نیاز دارد روانشناسی جنگ را پیدا کند.  وظیفه این موسسه این بوده که از طریق (Behaviour micro targetting ) , به این معنی که از طریق اطلاعاتی که از 50 میلیون عضو فیس بوک که در اختیار داشته، روانشناسی این عده  را شناسایی و بعد از شناسایی نقاط ضعف انها (مثلا کسی که به شنیدن تئوری های توطئه معتاد است، اطلاعاتی را به او برسانند که تایید کننده این تئوری ها می باشد.) بعد نوعی اطلاعات و اخبار دست کاری شده و یا دروغ را برسانند تا طرف مورد هدف واقع شده کم کم روانشناسی نظامی در او ایجاد شود.  به بیان دیگر، به مهندسی افکار عمومی بسیار ظریفی دست بزند که برای فرد مور نظر دنیایی مجازی ای را ایجاد کند که آن فرد، آن دنیا را دنیای واقعی می داند (این اطلاع داد که این موسسه، شرکت تابعه موسسه ای نظامی! می باشد.)

این روش من را یاد طرح گروگانگیری و علت آن می اندازد.  توضیح اینکه، بنا بر تحقیقات بسیاری از متخصصان کار رابرت پاری، طرح گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی در ایران را هنری کیسینجر، .راکفلرو خانم اشرف پهلوی در آمریکا ریختند.  علت این بود که به این نتیجه رسیده بودند که بعد از شکست ویتنام، افکار عمومی آمریکایی به صلح و عد م خشونت متمایل شده است، در حالیکه، از دید اینها، آمریکا برای حفظ موقعیت ابر قدرتی خود نیاز به ایجاد جنگ دارد و البته این امکان تنها از طریق آماده سازی افکار عمومی آمریکا با مداخلات نظامی در دیگر کشورها امکان دارد.  به همین علت طرح حمله به سفارت برای تحقیر مردم آمریکا (که واکنش آن روحیه تهاجمی پیدا کردن بود.) ریخته شد (در ایران، چند سال قبل یکی از سرداران رژیم گفت که این طرح را آقای موسوی خوئینی ها در ایران طرح و در واقع حلقه واسط بوده است.) اینگونه  بود که حمله به سفارت که در واقع کودتای بر ضد انقلاب بود انجام و کاری که قرار بود چند روز طول بکشد، 444 روز طول کشید و منجر به سازش پنهان و خائنانه آقای خمینی و رهبران حزب جمهوری با دستگاه ریگان شد تا در نتیجه ریگان پیروز و جهان را دچار فاجعه ریگانیسم کند.

از این منظر، جناح جنگ طلب آمریکا که بولتون یکی از رهبران آن است، در آنالوژی خود، اوباما را جیمی کارتر زمان ارزیابی کرده است و در پی به ریاست رساندن ریگان معاصر خود شده بودند که ترامپ نتیجه آن شد.  بنا براین باید مانند زمان ریگان و بلکه بسیار بیشتر  منتظر تنشهای شدید نظامی و اقتصادی در سطح جهان شد و ایران ما یکی از اولین اهداف این تهاجم اقتصادی-نظامی خواهد بود. 

در آخر مصاحبه، خانم امانپور از وایلی پرسید که چرا با وجودی که نقشی کلیدی در این موسسه افکار سازی داشته است حال دست به افشا زده است؟  جواب داد که وقتی دیدم که در نتیجه کار ما، انگلستان دچار برگزیت شده و آمریکا دچار ترامپ (بعد اضافه کرد که حالا هم بالتون شده مشاور ارشد امنیتی.) دیدم که باید کاری کنم. (قبلا گفته بود که اینگونه موسسه ها دموکراسی را به خطر انداخته اند.)

در هر حال، دوباره تکرار می کنم که در چنین وضعیت خطیری وظیفه جامعه ملی این است که از طریق جنبشی عمومی و خشونت زدا، استبداد در هم شکسته حاکم بر وطن را سرنگون و حاکمیت را به مردم باز گرداند.  در چنین وضعیتی، قدرتهای خارجی قادر به هیچ دخالتی نخواهند شد.

۱۳۹۶ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

نرم نرمک ناز نوروز می رسد




نرم نرمک، نازداران می رسد
گل شکفته بر زلف باران می رسد
گرمی آفتاب بر لب یار یاد نوروز دارد در دلش
یاد یاران، در بهاران، گل فشانی ها دارد در خودش

سبزه مادر، در لب ایوان نجواها دارد با نسیم
یاس شبنم، در باغچه، مستی ها دارد در خودش 

نرم نرمک، نازداران می رسد
نرم نرمک، نسیم آشتی ها می رسد
نرم نرمک، شب دشمنی ها می رود
نرم نرمک، روز دوستی ها می رسد
نرم نرمک، وقت غم شستن ها می رسد
نرم نرمک، وقت لبخندها می رسد
نرم نرمک روز ما می توانیم ها می رسد.

نرم نرمک نوروز ناز می رسد
نرم نرمک، نوروز آزاد می رسد.

۱۳۹۶ اسفند ۲۸, دوشنبه

پاسخ بنی صدر به نامه "محرمانه"!!! مصدق به شوروی




اخیرا کشف! دیگری انجام شده و نامه محرمانه! مصدق به شوروی کشف شده است!  این در حالیست که این نامه توسط انتشارات مصدق، که بنی صدر در پاریس در سالهای قبل از انقلاب بکار انداخته بود منتشر شده بود.  دیگر اینکه انتشار دهندگان با دست بردن در نامه و تحریف آن خواسته اند به هدف خود که در واقع توجیه وابستگی خود می باشد برسند.  نامه چهار صفحه می باشد و اصل آن بزودی منتشر خواهد شد.
در این رابطه از آقای بنی صدر که در اواخر سالهای چهل نامه را انتشار داده بودند سوال شد و ایشان توضیح زیر را دادند.  قبل از آن لازم به گفتن می دانم که از دوران نوجوانی به تجربه در یافتم که انسانهایی که آلوده هستند، برای توجیه آلودگی خود نیاز به آلوده کردن دیگران دارند تا بگویند که همه آلوده هستند (برای مثال یادتان هست که آقای مجید محمدی برای توجیه جیره خوار دست راستی های جنگ طلب آمریکا شدن خود نوشتند که همه پول می گیرند؟)
واقعیت این است که آدمهایی که در لجن وابستگی و خفت در خدمت قدرت بیگانه بودن لول می خورند، تاب تحمل دیدن ستاره های درخشان استقلال و آزادی را ندارند.  از جمله به این دلیل که نفس دیدن آنها و درخشش جاودانه آنها و حضور زنده آنها در وجدان جامعه ملی، خفت و ذلتی را خود را گرفتار آن کرده اند، بطور مرتب، به یاد آنها می آورد و به آنها نشان می دهد که می شد نوعی و گونه ای دیگر زیست.  می شد سختی های زندگی در استقلال و آزادی را به جان خرید و اینگونه هم عمر استبداد تبهکار حاکم بر وطن را کوتاه کرد و هم به قهرمانی و پهلوانی و ستاره ای در آسمان وطن و ورای آن، تبدیل شد.  اینها کسانی هستند که به هر کوششی دست می زنند تا آن ستارگان را از آسمان وطن دوستی و استقلال و آزادی و شرف و حمیت به پایین کشند و برای اینکار بنا بر صفت و روش هیچ از جعل و تحریف و سانسور ابایی ندارند.
همیشه اینگونه کوششها من را یاد این شعر حافظ می اندازد:
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری.

پاسخ آقای بنی صدر:

با سلام
نامه در کتاب سیاست منفی کی استوان چاپ و توسط انتشارات مصدق در خارج از کشور از نو چاپ و منتشر شده است. اینکه نوشته است مصدق گفته است توسط یک عضو حزب توده  نظر موافق روسها را کسب کرده است. دروغ مفتضحی است. او در مجلس در جواب توده ای ها که گفته بودند در ازای امتیاز نفت جنوب ، امتیاز نفت شمال را هم باید به روسها داد، گفت: سخن شما به این میماند که یک دست آدمی را ببرند و برای ایجاد تعادل دست دیگر او را هم ببرند. ما دست خود را حفظ  میکنیم و دست بریده را هم پس میگیریم. . نامه را مصدق خود برای انتشار در اختیار نویسنده کتاب گذاشته است.  نامه در صفحه های 245 تا 249 کتاب نقل شده است. آنچه آمده قلب راست به دروغ است. در نامه به سفیر می نویسد که طرح ممنوع کردن دادن امتیاز نفت موجب بدبینی و دلتنگی مامورین اتحاد جماهیر شوروی شده است. ولی رادیو مسکو اسناداتی به این جانب داده است که استحقاق آن را ندارم. در نامه علت نوشتن نامه که پاسخ نامه سفیر است را این دانسته است که مأموران شوروی اهمیت طرح او را درک نکرده اند. در نامه و غیر نامه نگفته است که عضو حزب توده به او گفته است که شوروی با ارائه و تصویب طرح به مجلس مخالف نیست. در نامه گفته شده است که چون وقتی موضوع دادن امتیاز نفت شمال به امریکائی ها مطرح شد، عضو حزب توده با آن مخالفت کرد و گفت ما با دادن هرگونه امتیازی به خارجیان مخالف هستیم و ما ایرانیان میتوانیم خود با سرمایه خود منابع از منابع خود بهره برداری کنیم، من به این فکر افتادم که طرح منع دادن امتیاز را تهیه کنم.
دروغ سازان خود را به کمتر از قلب کامل واقعیت، قانع نکرده اند. نگون بخت مردمی هستند که نمیدانند قلب حقیقت زیانی به مصدق نمی رساند به آنها زیان می رساند که همچنان زندگی در ذلت را با طرز فکر وابسته و عقل ویرانگر میگذرانند و از زندگی با برخورداری از غرور و عزت زندگی در استقلال وآزادی محروم  می مانند. دروغهای دیگر از همین قماش  هستند.
 دست نشانده ها با استفاده از این واقعیت که ایرانیان کتاب نمیخوانند، حقیقت را به بزرگ ترین دروغها تبدیل و انتشار می دهند. 


http://iranefardanews.com/2016/03/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%AC%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%AF%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D8%B1/

۱۳۹۶ اسفند ۲۱, دوشنبه

چرا هویدا اعدام شد؟




مدتیست راجع به این فکر می کنم که چگونه شد که هویدا اینگونه و در وقت تنفس بیدادگاه خلخالی، اعدام شد؟ علت این عجله در اعدام چه بود؟ او که خواسته بود که به او فرصت دهند تا هر چه در مورد چگونگی سلطه آمریکا بر اقتصاد ایران، تمامی اطلاعات را در دادگاه عرضه کند.  پس نیاز به قتل سریع او چه بود؟  آیا علت همین پیشنهاد او بود؟

توضیح اینکه، وقتی که شاه ایران را ترک کرد و به قول آقای هادی خرسندی، سگ خود را هم برد ولی هویدا را که چهارده سال وفادارانه به او خدمت کرده و تحقیر شدنهای سیستماتیک خود را از طرف شاه پذیرفته بود، در زندان گذاشت، بنی صدر به دیدار ایشان در زندان قصر رفته بود.  در آنجا هویدا به بنی صدر گفته بود که هر چه می داند می خواهد بگوید. 

 ولی برای اینکه اطلاعاتی را که او می خواهد بدهد، گفته نشود که از روی اجبار بوده، به دادگاهی که رسمیت بین المللی داشته باشد نیاز است و حضور خبر نگاران بین المللی.  بنی صدر به قم می رود و آقای خمینی را راضی می کند که با اینکار موافقت کند و ایشان هم موافقت می کند و بنی صدر راضی به تهران بر می گردد که خبر می آید که آیت الله خلخالی در زندان قصر را بسته و دادگاهی فرمایشی چند ساعته راه اند اخته و هویدا اعدام شده است.
همیشه صحبت بر سر این بوده که کسانی از قم به تهران اطلاع داده بودند که برای جلوگیری از اینکار، زود هویدا را به قتل برسانند.  ولی مدتهاست که با در کنار دادن داده ها در این رابطه به این حدس نزدیک به یقین رسیده ام که دستور اعدام را خود آقای خمینی بعد از اینکه بنی صدر قم را ترک کرده بود داده است.  از جمله به این دلیل که بعد از اعدام ایشان نه آقای خلخالی و نه هیچکس دیگری توبیخ نشدند، چه برسد به مجازات.

علت عجله آقای خمینی در اعدام هویدا چه بوده است؟ بخشی از پاسخ را می شود در علت اعدام خانم فرخرو پارسا یافت.  توضیح اینکه در دادگاه، خانم پارسا را متهم به انتشار کتابهای تعلیمات دینی شده بود که در آن اسلام تحریف شده است بود.  خانم پارسا جواب دادند که مسئول تهیه کتابهای دینی ما آیت الله ها بهشتی و باهنر و گلزاده غفوری بوده اند و ایشان هیچ دخالتی در محتوای کتابها نداشته است.

بعد از اینکه این اطلاع در روزنامه ها منتشر شد، یکی از نزدیکان من گفت که بی برو و برگرد خانم پارسا را اعدام خواهند کرد، چرا که با این اطلاع معلوم کرده که آقای بهشتی در خدمت رژیم پهلوی بوده  و برای آنها کار می کرده است و این اطلاع زیر آب شناسنامه انقلابی و سابقه طولانی مبارزات سیاسی از ایشان ساختن را کاملا می زند.  پس برای جلوگیری از آن و درز اطلاعات بیشتر او را اعدام خواهند کرد.  علت اینکه کوشش بنی صدر که تا پاس صبح سعی می کرد جلوی اعدام او را بگیرد، به جایی نرسد، این بود.

این در حالیست که می دانیم که در زمان شاه، عده بسیاری از روحانیان بطور پنهانی از رژیم پول می گرفته اند.  روحانیونی که حال هر کدام سعی داشتند نشان بدهند که از جد هفتم شان هم با رژیم شاه در حال مبارزه بوده اند.  البته هویدا به این اطلاعات دسترسی داشت و البته که امکان درز آن در زمان محاکمه بسیار زیاد بود.  این در حالیست که بعد از فروپاشی سلطنت، تمامی اسناد ساواک در رابطه با روحانیت، غیبش زد و هیچ معلوم نشد که بر سر آنها چه آمد.   حتی معلوم نشد که چه بر سر پرونده قطوری که برای دفاعیاتش به دادگاه آورده بود، چه آمد.

۱۳۹۶ اسفند ۱۷, پنجشنبه

روز زن مبارک باد




به عنوان پسری که در فرهنگ مردسالاری و جنوب شهری بزرگ شده، برتری مرد بر زن را امری طبیعی می دانستم.  اولین تحول در  باوری که در عمیق ترین دهلیزهای باور و روان جای گرفته بود را در جریان اولین تظاهرات انقلاب در عید فطر و 16 شهریور و 17 شهریور پیش آمد که دیدم، دخترانی که در صحنه های برخورد که بسیازی از مردها فرار می کردند و بنا بر باور بر ترسو بودن زنان، آنها باید زودتر فرار می کردند، می ایستادند و این امری شگفت برایم بود.  به همین دلیل بود که دخترها در کنار پسرها در 17 شهریور کشته و زخمی شدند.

تحول فکری را در آغاز در کتابهای علی شریعتی که کوشش در شکستن باور رسوب گرفته به ضعیفه بودن زنان داشت را در من ایجاد کرد و ادامه این تحول را در کتابهای بنی صدر مانند زن در شاهنامه و نیز سخنرانی هایش و سخن معروفش که:"هیچ جامعه ای آزاد نخواهد شد، مگر زنان در آن جامعه آزاد شوند." و پیشنهایش به زنان که منتظر تغییر باورهای مردان نشده و تغییر را و برابر دانستن خود با مرد را از خود شروع کنید، ادامه یافت.

این تحول فکری و روحی در عشق و عاشق شدن، من را با ابتلا کشید و در تجربه فهمیدم که مردانی که زن را انسان فروتر می پندارند، نه فقط ظلم به زن که سخت بخود ظلم می کنند، چرا که خود را از استعداد عاشق شدن محروم می کنند.  چرا؟ انسان محال ممکن است که به دیگری عشق بورزد مگر آنکه بگونه ای عمیق باور کرده باشد که معشوق، در انسان بودن و حقوق با او برابر است.  

یادم است که وقتی سفر عشق را با دختری آمریکایی که همسرم شد آغاز کرده بودیم و در روزی بهاری در کنار رود تایمز در نزدیک دانشگاهمان نشسته بودیم، به او گفتم که دلم می خواهد که از جنبش رفرمیستی دینی در اروپا، رنسانس و عصر روشنگری و جنبش زنان تشکر کنم.  سوال کرد چرا؟ گفتم چرا که در غیر اینصورت دختری اهل اندیشه و نقد علم و عشق هم چو تو پدید نمی آمد.

البته تحول فکری و باور یک چیز است و آن باور را درونی خود کردن چیز دیگر که بکاری طولانی و آگاهانه و مستمر نیاز دارد.  پاکیزه کردن خود و رهانیدن خود از باورهایی که در طول هزاران سال در فرد جای گرفته است، چنین استمراری را می طلبد، در غیر اینصورت مانند معتادی که از اعتیاد رها شده، دوباره و بسرعت می تواند به اعتیاد باز گردد.
به زنان و مردان وطنم پیشنهاد می کنم که خود را از روابط قوا و باورهایی که ریشه در قدرت دارند رها و وارد روابط بی حد و مرز آزادی شوند.  اینگونه است که رها از تنشهای ذاتی قدرت، در دوستی و اعتماد و عشق و اخلاص هم را خواهند یافت و در هم و با هم رشد خواهند کرد.

۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

سخنان راست ناراست آقای تاجزاده در باره اولین رئیس جمهور





در این (لینک در پایین موجود است.)  مصاحبه آقای تاجزاده می گویند که ما در باره بنی صدر اشتباه کردیم.  تا اینجای سخن درست است.  در بخشی نیز که می گویند ما نباید نخست وزیر خود را به بنی صدر تحمیل می کردیم که اینهم  سخن درستی است.  ولی این نوع برخورد ساده سازی مهمترین تحول انقلاب است که به کودتای 30 خرداد منجر و اینگونه انقلاب، تبدیل به ضد انقلاب و در نتیجه استبدادی بسیار سرکوبگر تر از استبدادی که سبب ساز انقلاب شده بود را بر وطن تحمیل کرد.  چرا؟

علت این که مسئله فقط تحمیل نخست وزیر مغز مرده بیسوادی که عامل سر به فرمان سران حزب جمهوری بود نبود.  بلکه مسئله اصلی بر خورد دو جریان جریان استبداد و جریان آزادی و مردم سالاری بود.  مسئله اصلی بر سر این بود که برنامه پنهان دکتر یزدی(1) برای ایجاد استبداد دینی را، با حمایت آقای خمینی،  آقایان بهشتی و رفسنجانی و خامنه ای از دست دکتر یزدی خارج و به نفع خود مصادره کرده بودند و تنها مانع در راه باز سازی استبدادی که آیت الله بهشتی آن را <استبداد صلحا> و <استبداد ملی> توصیف کرده بود، رئیس جمهوری بود که حاضر نبود که اهداف دموکراتیک انقلاب و تعهد خود به رای بی سابقه مردم را فدای قدرت بیشتر کند و بر عهد خود با مردم و انقلاب سخت ایستاده بود.   

مسئله بر سر این بود که رئیس جمهور تنها منشاء مشروعیت را رای مردم می دانست و برای همین حتی در زمان سوگند یاد کردن در حضور آقای خمینی، حکم آقای خمینی که ریاست جمهوری ایشان را توشیح می کرد و آقای خمینی به او داد تا بخواند،  نخواند و روی میز گذاشت.  چرا که تنها رای مردم را میزان و معیار مشروعیت رئیس جمهور می دانست.

آقای تاجزاده سر بسته می پذیرند که در جبهه استبداد بوده و عمل کرده اند و از خود انتقاد کرده اند، ولی هنوز توانا به گفتن این سخن راست نیستند که  شرکت در کودتای بر علیه رئیس جمهور شرکت کرده بودند.  کودتایی که نه فقط بر علیه رئیس جمهور و نه فقط بر علیه جمهوریت نظام (از منظر حقوقی، بعد از بنی صدر هیچ رئیس جمهوری، از منظر دموکراتیک مشروعیت و قانونیت ندارد.  از جمله به این دلیل که این شورای نگهبان است که از قبل و از طرف مردم تصمیم می گیرد که به چه افرادی حق رای دادن دارند.) بود

سخنان ناراست دیگر ایشان مانند در دست گرفتن مجلس، در حالیکه می دانند که مطابق گزارش 12 هیئت تحقیق بیش از 70 درصد نمایندگان با تقلب وارد مجلس شده بودند و تنها یک وظیفه داشتند و آن زدن رئیس جمهور بود.

نسل جوان بیش از هر چیز نیاز دارد بداند که چگونه اینگونه شد.   نیاز دارد بداند که بعد از انقلاب، ایران شانسی واقعی برای استقرار و نهادینه کردن مردم سالاری عمیق و پویا و در نتیجه رشد و ریشه کن کردن فقر را داشت.  ولی  در نتیجه همکاری پنهان جبهه استبداد با جناح ریگان ( سازش خائنانه آقای خمینی و حزب جمهوری با دستگاه ریگان برای به تاخیر انداختن آزادی گروگانهای آمریکایی که شکست کارتر و پیروزی ریگان را مسلم می کرد.) این شانس از مردم ایران ربوده شد.

دیگر اینکه این نسل نیاز دارد بداند که انقلاب نه یک حادثه که یک پروسه است که برای رساندن آن به نتیجه نیاز به استمرار دارد و این استمرار از طریق نقد اشتباهات و نیز مسئولیت پذیری نسل جوان می تواند به نتیجه رسیده تا بعد از 120 سال مبارزه بر علیه استبداد وابسته در شکل سلطنتی و مذهبی، جمهوری شهروندان ایران متولد شود.

آقای تاجزاده، قدمهای جدی در راه شفاف سازی به همه ما کمک می کند.  این قدمها را بردارید نگران نباشید با گفتن جقیقت می توانید بزرگی بجویید اما کتمان آن مسلما به ضرر شما و همه و بخصوص نسل جوان است.  در این رابطه پیشنهاد به انجام بحث آزادی را با شما می کنم.  بحث ازادی که هر چه بیشتر روشنی بر تاریکی های تاریخ انقلاب بیاندازد.

(1)
آقای خمینی پس از باز گشت به ایران  و رسیدن به قدرت ، وعده و تعهد ها که در فرانسه مبنی بر اصول استقلال و آزادی  سپرده بود را کنار گذاشت
  نقض عهد کرد و طرح دوم و محرمانه که دکتر یزدی در نوفل لو شاتو( بنا بر خاطراتش در جلد سوم.) تهیه و به آقای خمینی پیشنهاد کرده بود را که بنا بر آن می باید قدرتی متمرکز که در راس آن رهبر  با حزبی واحد و ستون پایه های استبداد در ایران استقرار یابد را به اجرا گذاشت. مدل آقای دکتر یزدی کوبا بود و خود را فیدل کاسترو میدید.  اسناد سفارت آمریکا نیز به این مسئله اشاره می کنند و حتی به تن کردن کاپشنی مانند کاپشن کاسترو.
https://www.youtube.com/watch?v=TmiA54OROHY&feature=youtu.be&t=693

۱۳۹۶ اسفند ۱۱, جمعه

دین/باور نفرتی، بر عمر استبداد می افزاید




در بهترین حالت، اسلام نفرتان فکر می کنند که اگر آقایان خمینی و خامنه ای و رفسنجانی و...و نه مسلمان که مسیحی یا یهودی یا بودیست و یا هندو و یا بی دین و یا ضد دین بودند این جنایتها و سرکوبها و فسادها را مرتکب نمی شدند و انگار که معادلهای اینها در این ادیان و باورها وجود نداشته و ندارند.  اینها هنوز متوجه نشده اند که خشونت، نتیجه اینهمانی جستن با قدرت است و میوه ممنوعه قدرزت را خوردن و خود را اسیر قدرت و پویایی آن کردن.  

چنین پروسه ها در انحصار هیچ دین و باروی نیست و در هر دین و باوری می تواند اتفاق بیافتد. به همین علت است که برای مثال، می بینیم که روبسپیر به نام دفاع از آزادی، دیکتاتوری آزادی بر قرار می کند و از کشته پشته می سازد.  استالین به نام دفاع از طبقه کارگر و رها کردن آنها از تریاک! دین، دست به کشتارهای عظیم می زند. 
مسیحیان چه کشتارهایی است که در طول تاریخ از یکدیگر و دیگران نمی کنند، مائو به عنوان ریشه کردن کنفسیوس و... دست به "انقلاب" فرهنگی نمی زند و میلیونها نفر از بین نمی روند، هندوها مسلمانان را زنده زنده در قطار نمی سوزانند و جشن می گیرند، شیعه و سنی چه کشتارهایی که از یکدیگر در طول تاریخ نمی کنند، مارکسیستهای پلپوت در کامبوج بیش از دو میلون نفر را از بین نمی برند، راهب های بودایی در برمه کشتن و تجاوز جنسی به مسلمانان را اموری ثواب به حساب نمی آورند و...و.

ما نیاز به نقد عقول رشد یافته و رها از کینه و نفرت داریم.  فرهنگ آزادی اینگونه است که هر چه بیشتر در جامعه ساری و جاری می شود.  در حالیکه تنها اثر سیاسی اسلام نفرتان آب در آسیاب استبدادی ریختن است که با ایجاد ترس در جامعه که اگر ما برویم اینها می آیند، بر عمر خود می افزاید.  

حتی اگر فقط از منظر سیاسی به آن بنگریم، حداقل شعور سیاسی بما می گوید که با این روش برخورد به یاری استبدادی تبهکار نشتابیم و از خود حداقل شعور و رشد را نشان دهیم.

دین/باور نفرتی راه به آزادی نمی برد



در بهترین حالت، اسلام نفرتان فکر می کنند که اگر آقایان خمینی و خامنه ای و رفسنجانی و...و نه مسلمان که مسیحی یا یهودی یا بودیست و یا هندو و یا بی دین و یا ضد دین بودند این جنایتها و سرکوبها و فسادها را مرتکب نمی شدند و انگار که معادلهای اینها در این ادیان و باورها وجود نداشته و ندارند.  اینها هنوز متوجه نشده اند که خشونت، نتیجه اینهمانی جستن با قدرت است و میوه ممنوعه قدرزت را خوردن و خود را اسیر قدرت و پویایی آن کردن.  

چنین پروسه ها در انحصار هیچ دین و باروی نیست و در هر دین و باوری می تواند اتفاق بیافتد. به همین علت است که برای مثال، می بینیم که روبسپیر به نام دفاع از آزادی، دیکتاتوری آزادی بر قرار می کند و از کشته پشته می سازد.  استالین به نام دفاع از طبقه کارگر و رها کردن آنها از تریاک! دین، دست به کشتارهای عظیم می زند. 
مسیحیان چه کشتارهایی است که در طول تاریخ از یکدیگر و دیگران نمی کنند، مائو به عنوان ریشه کردن کنفسیوس و... دست به "انقلاب" فرهنگی نمی زند و میلیونها نفر از بین نمی روند، هندوها مسلمانان را زنده زنده در قطار نمی سوزانند و جشن می گیرند، شیعه و سنی چه کشتارهایی که از یکدیگر در طول تاریخ نمی کنند، مارکسیستهای پلپوت در کامبوج بیش از دو میلون نفر را از بین نمی برند، راهب های بودایی در برمه کشتن و تجاوز جنسی به مسلمانان را اموری ثواب به حساب نمی آورند و...و.

ما نیاز به نقد عقول رشد یافته و رها از کینه و نفرت داریم.  فرهنگ آزادی اینگونه است که هر چه بیشتر در جامعه ساری و جاری می شود.  در حالیکه تنها اثر سیاسی اسلام نفرتان آب در آسیاب استبدادی ریختن است که با ایجاد ترس در جامعه که اگر ما برویم اینها می آیند، بر عمر خود می افزاید.  

حتی اگر فقط از منظر سیاسی به آن بنگریم، حداقل شعور سیاسی بما می گوید که با این روش برخورد به یاری استبدادی تبهکار نشتابیم و از خود حداقل شعور و رشد را نشان دهیم.

۱۳۹۶ اسفند ۷, دوشنبه

یک مقایسه: بحث آزاد سی ان ان و بحث آزاد بنی صدر و بابک زهرایی در دانشگاه ملی






چند روز قبل، برای اولین بار، یک رسانه اصلی در آمریکا - سی ان ان - کوشش کرد که بحث آزادی بین موافقان و مخالفان در رابطه با حق حمل سلاح گرم انجام دهد.  بحثی شد که بعد از آن نیز بسیار بحث بر انگیز شد و بسیاری ان را قدمی به جلو برای ایجاد جو دموکراتیک در آمریکا جشن گرفتند.  ولی انتقادی اصلی که به این بحث با  حضور حدود 2500 نفر تماشاچی صورت گرفت، این بود که واکنشهای شرکت کنندگان و کف زدن برای سخن موافق و یا هو کردن نظر مخالف، به کیفیت بحثی که می توانست بسیار بهتر صورت بگیرد لطمه زد و دیشب در سی ان ان دیدم که یکی از متخصصان امر، به سی ان ان پیشنهاد می کرد که اینگونه بحثها را بدون تماشاچی انجام دهد تا بینندگان، بدون تحت تاثیر کف زدنها و هو کردنها، خود به نظر و قضاوت برسند.


این نحوه رفتار من را راست برد به حدود 58 و بهار کوتاه آزادی، که بنی صدر با روش بحث آزاد با دگر اندیشان وارد قلب فضای سیاسی ایران شده بود.  روشنفکران چپ (که در وقاقع اکثریت مطلق استالینیست بودند و در پی ایجاد دیکتاتوری پرولتاریای خود.)  در آغاز کار از شرکت در انجام بحث دوری می کردند و اینگونه بر در و دیوار خیابانها عباراتی مانند:"رابطه بنی صدر با چپ ها مثل رابطه جن است و بسم الله". نقش بسته بود


بالاخره آقای بابک زهرایی پذیرفت که در بحث آزادی با بنی صدر در تلویزیون شرکت کند.  یادم است که چنان علاقه ای به شنیدن بحث بود که خیابانهای تهران و حتما دیگر شهرها، مانند زمانی که مراد برقی پخش می شد، خلوت شده بود.  بحث بسیار موفقیت آمیز بود، از جمله به این دلیل که برای اولین بار یک روشنفکر مسلمان با یک روشنفکر چپ، در محیطی آزاد و بدون سانسور و در نهایت احترام با یکدیگر به بحث راجع به مسائل واقعی، از جمله مشکلات اقتصادی و روش حل آن پرداختند.


موفقیت بحث، ضرور کرد ادامه بحث را.  ولی متاسفانه، آقای قطب زاده که رئیس رادیو و تلویزیون بود و در فکر رئیس جمهور شدن، موفقیت و محبویت بنی صدر در این بحث را تهدیدی برای خود دید و اجازه انجام آن را نداد.


ناچار بحث آزاد قرار شد که در زمین چمن دانشگاه ملی (یا استادیوم داوودیه. خوب خاطرم نیست.) انجام بگیرد.  میزی بر روی سکویی در وسط زمین چمن گذاشته شد و حدود 70 هزار نفر از دو طرف مانند حلقه آن را در میان گرفتند.  بحث آزاد در آن جو پر هیجان بعد از انقلاب، حدود چند ساعت طول کشید.  نه در طول انجام بحث آزاد و نه بعد از آن، حتی فریادی خشم آلود را نشنیدم.  یادم است که با خودم گفتم که این همان آزادی بود که برایش انقلاب کردیم.  به دلیل همین مشاهدات است که وقتی می بینم که گفته می شود:"مردم ایران در زمان انقلاب می دانستند چه می خواهند ولی نمی دانستند چه می خواهند." یا:"انقلاب بهمن، انقلاب جهل بود بر علیه ظلم." می بینم که این گونه سخنان را کسانی بر زبان می آورند که هیچ اندیشه راهنمای ان را زندگی نکردند و هیچ عطر اهورایی آزادی که در ایران .وزدین گرفته بود استشمام نکردند.  به همین علت است که گفته ام که این در قد و حد آنان نبود و نیست که در مورد انقلاب اینگونه سخن بگویند.



منظور اینکه نشان بدهم که جامعه ایران در آن زمان بسیار از زمان حال آمریکا، در برخورد با دگر اندیشان، نرمهای و قواعد دموکراتیک را رعایت می کرد.  علت اینکه جریانهای در پی قدرت بیشترین کوشش خود را کردند تا جلوی اینگونه بحثها را بگیرند این بود که می دیدند که اینگونه بحثها، باعث تنش و خشونت زدایی می شود و بحث آزاد جای برخورد چماقها را می گیرد و  این در حالی بود که جنگ قدرت قدرت طلبان نیاز به ایجاد تنش و خشونت و دشمن خلق کردن و در نتیجه چماق را جانشین بحث آزاد کردن داشت.



https://www.youtube.com/watch?v=ZaLh74eXTDo

۱۳۹۶ اسفند ۶, یکشنبه

شباهت نامه احمدی نژاد به نامه بنی صدر؟!



براستی که شهادت تاریخ، شهادتی بی خدشه است.  همانطور که می دانید، استبداد حاکم کوشش کرده است که بین نامه آقای احمدی نژاد و نامه بنی صدر در سال 63 از فرانسه ارتباط بر قرار کند.  با وجودی که در این کوشش را مطابق معمول بدون کانتکست و با سانسور انجام داده است.

توضیح اینکه آقای خمینی در سال 63 پیامی برای بنی صدر در پاریس شده بود و خواهان باز گشت او شده بود و اینکه جای ایشان خالیست و به ایشان ظلم شده است.  این تماس در رابطه با آگاه شدن ایشان از وضعیت اسفبار اقتصادی، سیاسی و جنگ بوده است و اینکه با دوباره رئیس جمهور شدن بنی صدر، او بتواند به اوضاع سر و سامانی بدهد.  در همان زمانها بود که یکبار هم در سفر حج، حجت الااسلام ثقفی، داماد آقای خمینی به بنی صدر زنگ زده بود و در ضمن صحبت حکایتی را گفته بود و اینکه یکبار که اقایان خامنه ای و موسوی که برای حل دعواهای خود نزد آقای خمینی رفته بودند، بعد از مدتی آقای خمینی حوصله اش سر رفته بود و به آنها گفته بود که بلند شید برید، هر دوتون پوچ هستید و همتون رو سر هم بگذارم انگشت کوچیکه بنی صدر نمی شید.  بعد از رفتن دو نفر، آقای ثقفی از آقای خمینی می پرسد که شما که چنین نظری در باره بنی صدر دارید چرا با او آنگونه رفتار شد؟ جواب داده بود که تقصیر اطرافیانش بود و هر چه گفتم آنها را رها کن، نکرد.

یکبار دیگر نیز در اواخر جنگ، آقای مصباحی، معاون ساواما نزد بنی صدر فرستاده بود (ماموران امنیتی فرانسه ایشان را از فرودگاه یکراست به منزل بنی صدر برده و بعد یکراست به فرودگاه بر گردانده و سوار هواپیما کرده و به ایران فرستاده بودند.) و خواهان باز گشت او شده بود.   شرط باز گشت خود را مانند قبل اظهار و استقرار تمامی آزادی ها قبل از ورود او اعلام کرده بود.  آقای خمینی گفته بود که حالا شما بیایید و با هم اینکارها را انجام می دهیم.  از آنجا که مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود، فهمیده بود که ایشان قصد خدعه دارند و بنابراین شرط را تکرار کرده بود که اول باید آزادی ها بطور کامل مستقر شود تا او باز گردد که موافقت نکرده بود.  چند ماه بعد هم که دم از ولایت مطلقه فقیه زد که حتی توحید را نیز می تواند تعطیل کند و اینگونه معلوم شد که حق با بنی صدر بوده است.

بگذریم، منظور اینکه نامه بنی صدر به آقای خمینی در واقع پاسخ ایشان بود به درخواست آقای بنی صدر برای باز گشت او به ایران.  با خواندن این نامه می توانید متوجه شوبد که چه قسمتهایی را رسانه های رژیم سانسور کرده اند.  متاسفانه الان هر چه گشتم لینک نامه را پیدا نکردم (عین نامه در کتاب نامه های بنی صدر منتشر شده است.) و فقط عکس این قسمت را از کتابی گرفتم و در بالا گذاشتم.  وقتی لینک تمام نامه را پیدا کردم در اینجا خواهم آورد.

۱۳۹۶ اسفند ۳, پنجشنبه

جنبش دانش آموزان آمریکایی و سرمایه داری وحشی/The US student anti-gun movement and wild capitalism








Arming teachers?! This is a textbook example of Naomi Klein's argument in Shock Doctrine that wild capitalism uses crisis to its own advantage.


https://edition.cnn.com/2018/02/21/politics/trump-listening-sessions-parkland-students/index.html



چند نکته:

- نائومی کلاین، نویسنده معروف کانادایی در کتاب معروف خود به نام <دکترین شوکه> نشان می دهد که چگونه سرمایه داری وحشی یا از طریق مهندسی کردن بحران های سیاسی- اجتماعی یا با بهره گیری از بحرانهای ایجاد شده، کوشش در پیش بردن مقاصد خود که همان سود هر چه بیشتر است می کند.  در اینجا بوضوح بکار گیری این روش را از زبان آقای ترامپ می شود دید و اینکه چگونه با بهره گیری از خشم و جنبش دانش آموزانی که هفته قبل 18 نفر از آنها با تفنگ اتوماتیک تبدیل به مسلسل شده ای کشته شدند، راه حل را نه در کنترل اسلحه و آن را از دسترس خارج کردن که مسلح کردن معلمها! که به معنی فروش چند میلیون اسلحه بیشتر می باشد، دیده است.  دیوانه ای که در خدمت لابی اسلحه که بیشترین پول را به او داده اند، اینگونه به یاری لابی می آید.








- از زمان کشته شدن 18 دانش آموز و واکنش دانش آموزان چند نکته نظر من را سخت جلب کرده:

1. وقتی کیفیت سخنگویان دانش آموزان و کوشش آنها در مهار اسلحه را می بینم و وقتی توانایی آنها در بکار گیری کلمه و نظر و بحث و هوش بالای آنها را با اکثر سیاستمداران آمریکا مقایسه می کنم سخت تعجب می کنم که چرا ضریب متوسط توانایی سیاستمداران آمریکایی آنقدر پایین است؟  کوشش در یافت پاسخ به این سوال من را یاد سفر بنی صدر به آمریکا و شهادت ایشان در کنگره آمریکا در جریان افتضاح اکتبر سورپرایز و به محاکمه کشاندن سه رئیس جمهور آمریکا (کارتر، ریگان و بوش) می اندازد که بعد از شهادت در گروه تحقیق، در جمع گروهی از روشنفکران و آکادمیکهای آمریکایی حضور یافته بود و در بین گفتگو این سوال را از آنها کرده بود که چه شده است که کیفیت و توانایی سیاستمداران آمریکایی نزول کرده است؟  پاسخ داده بودند که فضای سیاسی در آمریکا آنقدر آلوده شده است که اکثر نخبگان پر توان ترجیح می دهند که وارد سیاست نشوند و بکار های دیگر مشغول می شوند.


2. مسئله دیگری که برایم سوال بر انگیز شد این بود که ما چند ماه قبل شاهد کشتن و زخمی شدن حدود 700 نفر در کنسرتی در لاس وگاس شدیم، ولی واکنش چندین هزار بازمانده بسیار ضعیف تر از واکنش دانش آموزان که در حال تبدیل شدن به جنبش است، بود و اینکه علل آن چیست؟ بنظرم یکی از اصلی ترین علل آن این که کنسرت روندگان رابطه خاصی با یکدیگر نداشتند و و وجه مشترک آنها رفتن به کنسرت خواننده مورد علاقه خود بود، در حالیکه دانش آموزان دبیرستان، سالها بود که یکدیگر را می شناختند و روابط دوستی و آشنایی بین آنها بر قرار بود و بنا براین برای آنها بسیار راحت تر بود تا خود را سازمان داده و به جنبشی خود جوش دست بزنند.


البته دیدن این چهره آمریکا، چهره ای که انباشته از دوستی و مقاومت و مقابله با قدرت سازمان یافته است، یعنی چهره ای که در تصویر بزرگ رسانه های خبری زیاد دیده نمی شود، بسیار شوق انگیز بود و اینکه، ایران آینده با چنین مردمانی می تواند روابط بسیار سازنده ای را ایجاد کند.  این دو مردم در فضای آزاد فردا خوب می توانند با هم کار کنند.


آخر اینکه، بسیج شدن دانش آموزان بر ضد قدرتی که آنها قربانی آن هستند، از جمله، بما می گوید که چرا استبدادها نیاز به اتمیزه کردن جامعه و جامعه را به فردی تنها و مشکوک و مظنون تبدیل کردن دارند.  وقتی مردم از تنهایی و عدم اعتماد به یکدیگر عبور کنند، آنگاه توانایی بسیج  آنها بر ضد استبداد بشدت بالا می رود و اینگونه است که روشنایی آزادی و استقلال را جانشین تاریکی استبداد و وابستگی می کند. 

https://edition.cnn.com/2018/02/21/politics/trump-listening-sessions-parkland-students/index.html

۱۳۹۶ بهمن ۲۸, شنبه

ویکیلیکس: وقتی قبل از انقلاب به امریکا اطمینان داده میشد که بنی صدر وزیر حکومت بازرگان نخواهد شد



بخشی از پاسخ به سوال اینکه چگونه انقلابی که با اهداف مردمسالاری، استقلال، آزادی، رشد و عدالت اجتماعی انجام شد، در تله رژیمی مستبد تر، وابسته تر و فاسدتر از انقلابی که انقلاب را ناگزیر کرد افتاد را در اینجا می توانید بیابید:  

نهضت آزادی، از آغاز بین دو اصل راهنمای استقلال و آزادی رابطه قدرت ایجاد کرده بود و ارجحیت را به آزادی داده بود و بنابراین نقض استقلال در عمل سیاسی را روش کارش قرار داده بود.  این در حالی بود که مصدق، استقلال و آزادی را دو روی یک سکه می دانست و اینکه یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد (این اصل را بنی صدر را در قانون اساسی وارد کرده بود- اصل نهم.)

حرف بر سر این است که مرحوم زنده یاد بازرگان (احترام به افراد هیچوقت نباید مانع نقد شود.)  اصول راهنمای انقلاب را باور نداشت (ایشان حتی انقلاب را باور نداشت و مرتب گله و شکایت که ما منتظر باران بودیم و سیل آمد.)، حق نداشت مقام نخست وزیری را بپذیرد (این انتقاد سوای این است که ایشان نباید حکمی که آقای خمینی به آن شکل شرعی داده بود که نقض تعهدش در پاریس بود را می پذیرفت.  آیت الله طالقانی نیز به ایشان گفته بود که مقام را نپذیرید چرا که آقایان اهل  وفا به قول و وعده نیستند.) اینگونه، فضایی را خالی کرد که حزب جمهوری و سران که هیچیک از این دو اصل را باور نداشتند و آقای بهشتی که قصد استقرار <استبداد صلحا> و <استبداد ملی> را داشت با تظاهر به دفاع از استقلال وارد میدان شد و به دانشجویان خط امام امکان داد که طرح کیسینجر- راکفلر-اشرف پهلوی را که زمینه اش با بردن شاه به آمریکا فراهم شده بود را به اجرا گذاشته و به کودتایی بر علیه انقلاب و به اسم انقلاب دست بزنند که مرحبه نهایی آن در 30 خرداد 60 که کودتا بر علیه جمهوریت نظام بود انجام و اینگونه، ضد انقلاب، در لباس انقلاب، استبدادی بس سرکوبگرتر و فاسد تر از استبدادی که سبب انقلاب شد، مستقر کند.

در اینجا و در سند ویکیلیکس می بینیم که مقام نهضت آزادی به جیمی کارتر اطمینان داده است که بنی صدر در هیئت وزیران جایی نخواهد داشت.  اینکه دولتین آمریکا همیشه با بنی صدر مخالف بودند، چرا که بر خلاف نهضت آزادی و بسیاری دیگر از گروه های سیاسی، حق حاکمیت را تنها و تنها متعلق به مردم ایران می دانست، البته از منظر منافع ملی آمریکا قابل فهم است. اینکه هیچ قدرت داخلی و خارجی - از جمله آمریکا-  شریک حاکمیت مردم بر وطن نمی تواند باشد، البته با استراتژی آمریکا که همان داشتن منافع در ایران و شریک مردم شدن، در تضاد قرار می گرفت (دو سال قبل از انقلاب هم دیپلماتهای آمریکا در منزل دکتر تقی زاده - رئیس دانشگاه ملی در بعد از انقلاب تا کودتای خرداد 60 - ، در لندن با مخالفان سلطنت ملاقات و وقتی در انجا به بنی صدر اشاره شده بود، دیپلمات گفته بود که بنی صدر چپ است و کمونیست! و وقتی به چالش کشیده بود، در دیدار بعدی گفته بود که تحقیق کرده اند و درست است که بنی صدر کمونیست نیست، ولی مخالف منافع آمریکا در ایران است و بنابراین با او نمی شود کار کرد.)  

مسئله این بود و هست که اصلا به آمریکا چه ربطی داشت که وزرای دولت ایران چه کسانی هستند؟  انقلاب، از جمله به این دلیل انجام شده بود که مردم صاحب خانه خود شوند و قدرتهای خارجی حق مداخله در امور داخلی کشور را نداشته باشند.  در حالیکه، فرستاده نهضت آزادی، نه تنها این اصل اساسی را رعایت نمی کند، بلکه برای اطمینان خاطر به دولت آمریکا و حفظ منافع آمریکا می گوید که بنی صدر را در هیئت وزیران جایی ندارد.

در اینجاست که علت سانسور تاریخی و همه جانبه اولین رئیس جمهور را براحتی می شود دید چرا که وابستگی و وابسته بودن آشکار و پنهان، مخرج مشترک اکثریت سازمانها و گروه ها و جریانهای سیاسی است و توجیه هم این است که راهی جز این نیست!  البته حضور و بودن بنی صدر که نشان می دهد راهی جز این وجود دارد و آن عمل در استقلال و محل خود را نه درون قدرتهای خارجی که درون جامعه ملی قرار دادن، نفی ادعای این وابستگان می باشد.

داستان هنوز هم اینگونه است و هنوز مانند قبل، بنی صدر، پر توان برای دفاع از استقلال وطن ایستاده است.  نمونه آخر را را در چند هفته قبل از "انتخابات" اخیر ریاست جمهوری ایران دیدیم، که خانم تد، دیپلمات سفارت آمریکا در پاریس با بنی صدر تماس گرفت تا از او وقت ملاقات بگیرد.  بنی صدر علت درخواست را پرسید و دیپلمات گفت که علت گفتگو در مورد انتخابات اخیر ایران است.  بنی صدر گفت که انتخابات در ایران به شما چه ربطی دارد؟ شما در حال حاضر چندین گروه تحقیق را مامور کرده اید تا ببینید که آیا روسیه در انتخابات ریاست جمهوری شما دخالت کرده است و بعد می خواهید در انتخبات ایران دخالت کنید؟ بنابراین نپذیرفته بود که دیپلمات به دیدن او بیاید.

البته این ظاهر امر بود و علت اصلی در خواست ملاقات، کوشش در اجرا کردن برنامه عراق در ایران است و برای اینکار به فردی نیاز داشتند که نقش چلبی را بازی کند که از سرمایه عظیم سیاسی و اعتبار بر خوردار است و می د انند که دیگران با وجود حمایت عظیم رسانه ای، بکاری نمی آیند.

در هر حال، از آنجا که انقلاب، نه تنها یک حادثه که یک پروسه و تجربه اجتماعی عظیم است، برای به نتیجه رسیدن نیار با استمرار و پیگیری دارد و از طریق بکار گیری عقل نقاد، اشتباهات را تجربه برای ادامه مبارزه تبدیل کردن.  نتیجه ادامه تجربه بما می گوید که در طول تاریخ، هیچگاه به استقرار جمهوری شهروندان ایران، به این اندازه نزدیک نبوده ایم.  تجربه را باید پی گرفت و به نتیجه رساند.

https://www.enghelabe-eslami.com/component/content/article/21-didgagha/tarikhi/27248-2017-12-31-20-24-20.html?Itemid=0


۱۳۹۶ بهمن ۲۶, پنجشنبه

بازداشت در مرز انگیس -فرانسه. جرم: سوء ظن در مورد تروریست بودن





روز دو شنبه، با قطار، در حال باز گشتن از سفر به پاریس که به منظور انجام بحث آزادی با آقای عبدالرضا تاجیک انجام شده بود، به لندن بودم که هنگام خروج از ایستگاه سنت پانکراس، بوسیله دو گروه پلیس ضد قاچاق و ضد تروریسم بازداشت موقت شدم.  این اولین باری بود که در طول سفرهای متعدد به خارج از انگیس چنین وضعیتی پیش آمده بود و البته برایم بسیار عجیب. 

یکی از افسران، که خانمی بود، علت سفرم را سوال کردم که علت را گفتم.  سوال کرد که در انگستان چکار می کنی؟ گفتم آکادمیکی هستم که بطور آزاد پژوهش می کند و فعال حقوق بشری و فعال سیاسی است و دیگر کارها.  پرسید چه نوع فعالیت سیاسی؟ جواب دادم که پاسخ در اینکه فعال حقوق انسان هستم قرار دارد و برای استقرار دموکراسی و رژیمی که در خدمت حقوق انسان در ایران مستقل و آزاد باشد کوشش می کنیم.  سوال کرد چه نوع کوششی؟ گفتم کوششهای حقوق مدارانه از طریق مقاله نویسی و فعالیت در فضاهای مجازی و مصاحبه و فعالیتهایی از این نوع و روشهای خشونت زدا را پیشنهاد کردن. 

بعد گفت که افسر مبارزه با مواد مخدر است.  گفتم که تا بحال لبم به سیگار و یا مواد مخدر قانونی! (منظور عرقیات و شرابیات) نخورده چه برسه به غیر قانونی ها و وقت خود را تلف می کنید.

بعد از سوال که  آیا چمدان و ساک سفر را فقط خودم آماده کرده ام در حالی که دستکشی بدست کرد با دقت شروع به باز کردن و دیدن اسباب درون آن شد.  در حالی که در کنار افسر دیگری مشغول کار بود و دو مامور قوی هیکل مسلح در نزدیکی ما ایستاده بودند، از افسر سوال کردم که چگونه شد که از میان صدها مسافر رنگ و وارنگ تنها بمن مظنون شده است؟ گفت ما نمی توانیم منابع اطلاعاتی خود را بروز دهیم.  گفتم آخر این برای من سوال است که اگر دنبال تروریست می گردید، بنا بر معمول باید هدفتان جوانهای زیر سی سال باشد که فقط با نگاهی که نمی شود گفت، جواب داد.

بعد در بین وسائل کتابی به فارسی را دید و گفت این چیست؟ گفتم کتابی است با تیتر انقلاب که نویسنده آن اولین رئیس جمهور ایران است.  در بالای صفحه اول کتاب، نوشته ایشان که کتاب را هدیه ام کرده بود را دید و گفت که این چیست؟ گفتم نوشته ایشان است.

بعد جعبه بسیار کوچکی که در کیفم بوده و سالها آن را ندیده بودم! را از لابلای خرت و پرتها و کاغذهای کهنه شده بیرون آورد و گفت این چیست؟ گفتم ممنون که پیدایش کردید! قرص نعنا بوده که سالها پیش همسرم از آمریکا، برای جعبه جالب آن برایم آورده بود و حالا می بینم که آب شده اند.  افسر دیگری دستکش در دست کرد و با احتیاط آن را برداشت تا برای آزمایش ببرد.  گفتم وقت خود و من را تلف می کنید، گفتم که قرص نعناست.  ولی افسر بسرعت در پشت دیواری ناپدید شد.

بعد از مدتی ، بازپرسی در لباس شخصی آمد و گفت که افسر مبارزه با تروریسم است.  شروع کردم راجع به علل ظهور تروریسم و چگونگی جلوگیری کردن از آن صحبت کردن.  زود معلومم شد که معنی کلماتی که بیشتر در محافل آکادمیک بکار گرفته می شوند را نمی فهمد و با خودم گفتم که به به با چه کسانی با تروریسم مبارزه می کنند.

بعد از چندین سوال و نوشتن پاسخهای من و بعد سوال که چگونه بنی صدر نوشته می شود، رفت و ناپدید شد.

باز بعد از مدتی، خانم افسر از آزمایشگاه  بر گشت و با لبخند گفت که حق با من بود و قرص نعنا بود.  به شوخی گفتم بجای آزمایشگاه، یک لب زدن به شما می گفت که قرص نعناست.

از این ببعد رفتار رسمی و مودبانه دو افسر خانم دوستانه شد و حتی چند تا از شوخی های من را پسندیده و زدند زیر خنده.

بعد از مدتی، افسر مبارزه با تروریسم آمد و با شادی و خنده گفت که اسم شما را گوگول کردیم و رودخانه ای از مقالات شما ظاهر شد و اول مقاله ای که ظاهر شد، مقاله اتان در روزنامه گاردین در مورد متجاوزان جنسی در رژیم ایران بود.  گفتم که مقاله در زمان جنبش سبز نوشته شده بود و با دادن نمونه ها و نیز اطلاعاتی که آقای کروبی داده بودند و نیز دیگران و شاهدان، این را طرح کرده بودم که رژیم از تجاوز جنسی به پسرها و دخترها برای درهم شکستن آنها استفاده می کند و برای بی اثر کردن این جنایت، جامعه ایران نیاز دارد تا این مورد تجاوز قرار گرفته شده ها را مانند شکنجه شده ها تکریم و احترام کند.

حرفها را گوش داد و بعد با خنده ای گفت که شما می توانید بروید و این اعلامیه را به شما می دهم ولی نکند فکر کنید که به این معنی است که شما تروریست هستید ( که زدم زیر خنده که با خنده بقیه همراه شد.) ولی وظیفه داریم آن را به شما بدهیم.
بعد با آنهایی که نزدیکم بودند دست دادم و خداحافظی ولی دیدم که این سوال را دوباره باید مطرح کنم و برای همین از همه اشان پرسیدم:
"من اصلا نمی توانم بفهمم که چگونه و بر اساس چه قرینه ای بمن مظنون شده بودید؟ واقعا علت چه بود؟" باز دوباره گفتند که ما در مورد منابعمان نمی توانیم صحبت کنیم.

مطمئن هستم که بازداشت مقطعی من از میان صدها مسافر از هم رنگ وشهر فرنگ واز همه سن و سال و از همه جنس، تصادفی نبوده است.  کافیست بد اخلاق و نابکاری گوشی را بردارد و به پلیس بگوید که فلان فرد برای انجام کارهای مظنونی به فرانسه رفته است.  هم از اصحاب ضد انقلاب حاکم بر وطن می توانند باشند و هم از ضد انقلابهای هم جنس رژیم و در رویای دوباره بر اسب قدرت نشستن.  این گروه ها هیچ فرقی و تفاوتی با یکدیگر ندارند.  بهر حال تجربه جالبی برایم بود.

مستند بی بی سی انگیسی در باره جشنهای دو هزار و پانصد ساله




امروز فیس بوک یاد آوری کرد که دو سال پیش فیلم مستند بی بی سی انگیسی (در بسیاری از موارد تفاوتی ماهوی با بی بی سی فارسی که برنامه های دولت انگیس را پیش می برد دارد.  اگر اولی مثل دومی برنامه اجرا می کرد همون اول مردم درش را تخته کرده بودند.) در باره جشنهای 2500 ساله منتشر کرد، با این سوال که وقتی نیمی از جمعیت ایران زیر خط فقر بسر می بردند، چرا اینهمه ریخت و پاش؟ شاه پاسخ داده بود که ما فقط دو نوبت به مهمانان غذا دادیم!!!

بهمین مناسبت رفتم و برنامه را دوباره دیدم.  بسیاری از پاسخهای شاه نشان از بیماری که دیکتاتورها به آن مبتلا می شوند دارد.   برای مثال، در مصاحبه خود را شاه شاهان خطاب می کند و اینکه این موقعیت او را تنها کرده است ولی خداوند به او مشورت می دهد.  در جای دیگر می گوید که از جانب خداوند ماموریت دارد.

در جای دیگر در رابطه با شکنجه به خبرنگار غربی می گوید که کشور ما مانند کشور شما در امر شکنجه پیچیده و پیشرفته شده است و کار برد شکنجه دادن روانی را آموخته است.  باز در جای دیگر، به خبرنگار دیگری در رابطه با شکنجه می گوید، که البته زمانهایی است که باز پرس از کوره در می رود و صندلی را بر سر زندانی خرد می کند، ولی اینها عمری طبیعی است.

همانطور که می بینید، در فیلم زرق و برق فراوانی از شکوه سلطنت و فره ایزدی وجود دارد.  کلا سلطنت و روحانیت حاکم از دو روش متضاد برای قدرت را در کنترل خود نگاه داشتن استفاده می کردند و می کنند.  سلطنت از طریق ایجاد زرق و برق و مراسم با شکوه و لباسهای آخرین سیستم! برای ایجاد شگفتی درمردم شدن و خود را در مقابل آنهمه عظمت حقیر دیدن اینکار را می کرد و روحانیت از طریق زهد نمایی و خاکی بودن و زرق و برق نداشتن.  

رسانه هایی مانند تلویزیون من و تو (که بودجه اش را وزارت دفاع آمریکا تامین می کند.) ، با آگاهی به رنجش و خشم شدید مردم نسبت به روحانیت متظاهر و زهد نما، و نیز با استفاده از روشهای پروپاگاندای رژیمهای فاشیستی و صنعت سکس و پورنو، تصویری سخت رتوش کرده و پر شکوه از دوران شاه و شکوه سلطنت و اعلیحضرتی که داشته ایران را به دروازه های تمدن بزرگ می رسانده و مردم نا سپاس نمک نشناس و عقب مانده که تاب آنهمه پیشرفت را نیاورده اند و بر او شوریده اند، به جامعه تحویل می دهد.  در اینمورد بعدا خواهم نوشت.

بگذریم، یاداشت زیر را دو سال پیش بعد از دیدن برنامه منتشر کرده بودم که گفتم در اینجا بیاورم: 

دیشب بی بی سی 4 برنامه مستندی در باره جشنهای 2500 سال ایران پخش کرد و اطلاعات بسیاری که بسیاری نمی دانند را عرضه کرد. بر عکس بی بی سی فارسی که صدا و سیمای اصلاح طلبان است، از هر دو طرف سلطنت طلب و مخالفان آن دعوت کرده بود و نیز شخصیتهایی بی طرف غربی که در جشن حضور داشته اند.
متعصبانه دفاع را آقای اردشیر زاهدی از شاه می کرد و کوچکترین خطایی را از دیکتاتور نمی پذیرفت که البته در تضاد قرار می گیرد با کتاب خاطراتش که انتقادهایی را وارد کرده است.

سخن بر سر این بود که چرا در در زمانی که نیمی از کشور زیر خط فقر بسر می بردند، یک چنین ولخرجی و ریخت و پاش بی سابقه ای آنهم بدون حضور مردم (یکی از نکته های جالب را یکی از فیلمسازان برنامه جشن گفت که فیلم بعد از یکسال برای شاه فرستاده شده بود و بعد انجام شده بود و ایشان بعد از تماشا گفته بود که پس مردم کجا هستند!) و سرکوب و زندانی کردن وسیع مخالفان و بکار گرفتن 60 هزار نفر از نیروهای مسلح برای امنیت.

چند چیز که گفته نشد ولی برای من جالب بود و نشان از عدم اعتماد نظام به مردم و نیز حقارت رژیم نسبت به آنچه ایرانی بود این بود که حتی پیشخدمتها را هم از سویس و فرانسه وارد کرده بودند. دیگر اینکه بجای غذاهای خوش عطر و طعم ایرانی، با خرجی بس هنگفت بطور روزانه غذا را با هواپیما از یکی از گران ترین رستورانهای فرانسه وارد می کردند. رستوران هم برای دو هفته درهایش را بسته بود و فقط غذا برای مهمانان تخت جمشید می پخت و یکراست با هواپیماهای دربست می فرستاد.

در هر حال یکی از جالبترین بخشهای فیلم مصاحبه های شاه بود و پاسخهایش به خبر نگاران. کاملا معلوم بود که به درد بدخیم دیکتاتورها مبتلا شده است. حکومت خود را خدایی می دانست و خود/شاه را مظهر ایرانیت و هویت ایرانی. وقتی خبرنگار سوال می کرد که آیا احساس تنهایی نمی کند و در اطرافش کسانی نیستند که به آنها مشورت کند، می گفت این موقعیتی استثنایی می باشد که او دارد و البته با خدا مشورت می کند!!! (یک چیزی به این معنی. باید دوباره برنامه را ببینم.) انگار در دنیای دیگری زندگی می کرد. راحت از شکنجه کردن دفاع می کرد و وقتی سوال می شد که در حالی که اینهمه فقیر در کشور وجود دارد چرا اینهمه خرج کردید می گفت که خرجی نکردم و فقط دو شام دادم!!! می گفت که بدترین دوران حکومتش قبل از 1953 ( کودتا بر علیه مصدق و مردم سالاری) بوده است که تحقیر می شده است!!! مصدق می گفت شما لطف کنید و به قانون اساسی مشروطه عمل کنید و سلطنت و نه حکومت، آقا آن را تحقیر بخود می دانسته است!

صحبت آخر را پیشخدمت مخصوص سلطنتی می کرد. با وجودی که بسیار سلطنت طلب بود و بسیار دفاع از سلطنت، ولی در آخر گفت که ما هویت ایرانی خود را گم کرده بودیم . با مردم قطع رابطه کرده بودیم. می گفت که من خودم تا سن 15-16 سالگی نماز می خواندم ولی با ورود به دربار همه چیز را بوسیده و گذاشته بودنم کنار. در حالیکه کارکنان معمولی دربار نماز خوان بودند. یادم است که با بیکینی می رفتم به آشپز خانه و آشبز و دیگران سر خود را به کاری بند می کردند تا در موقع پاسخ بمن نگاه نکنند، چرا که خجالت می کشیدند که من را عریان نگاه کنند. ما انگار در یک دنیا زندگی می کردیم و هویت خود را کاملا گم کرده بودیم

خوب است این برنامه به فارسی ترجمه شود. دیدن آن بخصوص برای نسل جوان آگاهی دهنده است.

https://www.youtube.com/watch?v=fDhGPYWfKFU